و اما:
هیچوقت به این فکر نکرده بودم که اگر این آقای جونز دائمالخمر نبود، و اصلاً این میجر پیر خواب عجیب نمیدید و اگر هم دید، بنا نمیکرد به تعریف کردنش،و در میان گذاشتن تجارب ناشی از تفکرات عمیقاش که از سر ولنگاریاش در طویله و بخور و بخواباش کسب نموده بود با بر و بچ مزرعه گپ بزند چه اتفاق دیگری میتوانست بیفتد؟
و بعد، اگر این حیوانات انگلیس سرودی نداشتند که بعد از سالها فراموشی، یکهویی یاد میجر افتاده باشد تا سر ِ پیری معرکهگیری کند، آنوقت چه؟

هیچوقت در این شک نکردم که ایران از آنجایی همیشه غمگین است چون هیچ ایرانی نیست که او را به راستی، دوست داشته باشد. هیچکس. نه پدرانش، نه مادرانش و نه فرزندانش.
نه آنهایی که از در ستایش در آمدند، چه آنها که نکوهشش کردند. چه آنها که
بخشیدنش، چه آنها که پس گرفتندش.
و نه حتی آنهایی که حالا خواب تازهای دیدهاند برایش ...









