HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

معمولی‌ترین دوست داشتن تو را، در نامعمولی‌ترین روزهای زندگی‌ام خوش آمد می‌گویم، مردی که وقتی نگاه‌ت می‌کنم با لبخندی سرت را پایین می‌اندازی! حالا که حواس‌ت به من نیست، بگذار بگویم چقدر از معمولی بودن تو، لذت می‌برم ... چقدر خوب است آغاز یک زندگی ساده با یک روح یک‌رنگی که نمی‌خواهد با جملات زیبا، قول‌م بزند، مردی که شعرهای عاشقانه از بر نیست، مردی که اسم گل‌ها را نمی‌داند ... مردی که رسم عاشقی نمی‌داند ... های مردی که وقتی نگاه‌ت می‌کنم سرت را پایین می‌اندازی و لبخند می‌زنی!

 

تویی که نمی‌دانی می‌شود زیر باران خیس شد و زندگی را طور دیگری لمس کرد، تویی که هرگز سهراب نخوانده‌ای و نمی‌دانی مولانا بلخی بوده است یا رومی؟ ... نمی‌دانی چقدر لمس این نوع زندگی برای‌م تازه‌گی دارد، مهمان تازه‌ وارد دنیای کهنه‌گی‌های من! که نمی‌دانی «زن هم مثل کتاب و سیگار تمام می‌شود!»، ساده‌گی لبریز چشم‌هایت، از درک تندی‌های نبض‌ت در لحظه‌های تنهایی‌مان لذت می‌برم و تو که سرت را بلند نمی‌کنی، نمی‌بینی که وقتی بلد نیستی انگشتان‌ت را لابلای انگشتان‌م گره بزنی، چطور می‌خندم! ...

 

تویی که شعر بلد نیستی، و هیچ رمانی توی زندگی‌ات نخوانده‌ای، تویی که هرگز نامه‌ای عاشقانه ننوشته‌ای ... با تو هستم آقای تمام ساده‌گی‌ها ... آقای سفید! این‌بار می‌شود وقتی می‌آیی تا کنار هم راه برویم بگذاری از بازویت آویزان شوم؟! می‌شود بگذاری یادت بدهم که گاهی شعر بخوانی، گاهی زیر لب زمزمه کنی که چقدر من بوی میخک می‌دهم؟! یا هم بوی باران؟ ... می‌شود این هفته که آمدی از کتابی که خوانده‌ای برای‌م حرف بزنی؟ می‌شود بگذاری بهای مهربانی‌هایم، هزار جلد کتاب باشد؟ و هفتاد قلم خودنویس؟! ... می‌شود برایم عطر بیاوری و شاخه‌ای گل سرخ؟! می‌شود وقتی نگاه‌ت می‌کنم، لبخند که زدی سرت را پایین نیاندازی؟ و بگذاری در سبزـ قهوه‌ای چشمان‌ت رمز غریب انسانی را بجویم که هرگز پول خردهایش را برای خریدن ارزان‌ترین روزنامه نپرداخته است؟ ... می‌شود در شرماشرم لب‌هایت، هم سخن شوی با من در آشفتگی این قرن؟! می‌آیی تا در کنه حوادثی تکراری، کنکاشی داشته باشیم در تفاوت دو اسم؟! می‌شود از شب‌های شعر بگویی و می‌شود از آخرین نانوشته‌هایم برایت بگویم؟! آقای سفیدی‌های باکره، می‌شود بگویم تو شبیه کدام هنرپیشه‌ی محبوب منی؟! می‌شود برویم سینما و توی تاریکی چشم بدوزیم به پرده‌ی منبسط و خاطرمان آسوده باشد از نوازش‌های یک‌دیگرمان؟! هوم؟! آقای ساده دل؟!

 

آقا! ... می‌شود از تو بنویسم؟! راستی گفته‌ام که چقدر خوب می‌نویسم؟! ... اصلاً بگویم برایت فرقی دارد؟ برایت مهم هست که تا به حال چند کلمه به نام من ثبت شده است؟! می‌توانی درک کنی که تا به حال چند نفر برایم شعر گفته‌اند؟! یا اگر بدانی چند نفر برای شکستن غرورم، احمقانه‌ترین نمایش دنیا را بازی کرده‌اند، اگر بگویم پاک‌ترین ارواح برای تصاحب روح‌م، تن به چه خباثت‌هایی داده‌اند باور می‌کنی؟! ... یا اگر بگویم برای به زیر کشیدن سرهای برافراشته‌ی خودخواه زیادی، کلئوراپاترا شده‌ام؟! هوم؟! اصلاً این زن را می‌شناسی؟! چیزی از بئاتریس می‌دانی؟! می‌دانی من چند نفس کتاب نوشیده‌ام؟! یا می‌توانی تصور کنی من چند کلمه نوشته‌ام؟! نه! نمی‌توانی!!

 

معمولی‌ترین دوست داشتن تو را، در نامعمولی‌ترین روزهای زندگی‌ام خوش آمد می‌گویم، مردی که وقتی نگاه‌ت می‌کنم با لبخندی سرت را پایین می‌اندازی!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* من نل هستم! مثل نل هر کجا بروم ردپايی از خودم به جا می‌گذرام!

http://www.aut.ac.ir/sdc/mazaheri/notebook.htm

** خب! من تو را نفروختم! هرگز تو را به هيچ بهايی نفروختم! اما به من حق بده که از ريسمان‌های رنگارنگ پيرامون‌م در هراس باشم ... دوست خوب من!

*** فائزه‌ی مهربان‌م! ...ممنونم ... سپاسگذارم!

و افسوس! ... من هنوز زنده‌ام! ... اما در رفتنی پايدار ... در ابديتی مجذوب ...

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor