* خوب میشوم هداكم ... خوب میشوم ... بهتر حتی ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« نمی دانی چه سخت است، کنار آمدن با دردی که چون ريشهی نهالی، چونان پنجههای عشقهای در تنم، وجودم، در روحم پراکنده میشود ... چقدر تلخ است آرميدن ميان دستان مرگ، بی آنکه پذيرايت باشد ... تو خوب من! چگونه الههی مرگ را فراخواندی که در آغوشت کشيد؟! من در ماندهام از اينهمه تحمل ... »*
دکتر جوانی که توی اتاق کوچکی نشسته بود، بدون اينکه نگاهم کند، حتی برای لحظهای، معرفینامهی دکتر م. و جوابهای نوارچشمی و ام.آر.آی را از دستم گرفت. داروها را همراه آمپولها گذاشتم روی ميزش، کمی با کاغذها ور رفت و بعد داروهايم را ورانداز کرد:« از اينا استفاده کردی؟! »، گفت بگذارمشان کنار، گفت برايم سهتا آمپول نوشته است، دو روز در ميان تزريق کنم و بعد برگردم پيشش، برادرم اخم کرده بود، رفتار خونسرد دکتر برايم توهينآميز مینمود، مثل يک تکه، يک تکه چی؟! گفت دوباره بروم ام.آر.آی ... برای مغز ...
توی بيمارستان، درخواست مرخصی استعلاجی که رفت روی بولتن دفتر پرستاری، همه خبردار شدند. کسی باور نمیکرد، همکاران مدام اصرار میکردند که به دکترهای پيشنهادی آنها هم مراجعه کنم، میگفتند ممکن نيست تو ام.اس گرفته باشی ... آره، ممکن نبود. يکی انرژیدرمانی را سفارش میکرد، يکی دکتر نمیدانم کی را ... برادرم گفت که اين دکتر جوان چيزی سرش نمیشود، برويم تهران ... رفتيم تهران ...
ماه رمضان بود، گمانم آذرماه ... تهران نمدار بود و خنک، هنوز سرما نبود، پاييز گرمی بود آن سال ... کنار تختی که خوابيده بودم، پنجرهی کوچکی بود رو به کوچهی باريکی که نفسنفس زدن دخترکی که پاکت شيری را هنوهن میکشيد تا در خانهشان، آن انتهای تنگ کوچه، را هم، میشنيدم ... پنجره، ميله داشت و نمیشد از بين ميلهها سرم را بيرون ببرم، صدایش کنم ... بگويم که نگران باش دخترک .. نگران باش ... بعدازظهر رفتيم پيش دکتر ن.، ميانسال بود و لاغر با بينی باريکی که نمیدانستم چطور هوا را میکشيد تو، مدارک را نگاهی انداخت و بعد معاينهای کرد ... مفصلتر از دکترهای قبلی، بالای سرم ايستاده بود و حتی شکمم را هم معاينه کرد، سرش را تکان داد و مستأصل نگاهم کرد:« تو اينجا چيکار میکنی؟! تو بايد الان بستری شده باشی!! ... »، همسر برادرم پريشان نگاهم کرد، گريه کردنی در کار نبود، چشمهايم آنقدر گريه کرده بودند که خواسته يا ناخواسته، قطرههای درشت و ترد روی گونههايم رها میشدند. حالا ديگر گريه کردنم مهم نبود، ... دستوراتی نوشت روی نسخهای و داد دستم ... « بايد زود بستریش کنين خانوم! » ... لبهای همسر برادرم میلرزيدند ...
لجبازی کردم، رفتم ام.آر.آی ... اينبار برادرم هم آمد، مرد درشت قامتی که توی تاق در ايستاده بود، پرسيد:« دکترت کيه؟! »، داشتم به چی فکر میکردم که پرسيد؟! دکترم؟! اسم عجيبی داشت، نمیتوانستم بگويمش ... دهانم را باز کردم، يادم رفت، نگاهش کردم، گفت:« دکتر آ. ؟ »، بهتر از من هجیاش میکرد، آره، با من حرف میزد، از کارم، سنم، ... حوصله نداشتم جواب بدهم، چشمهايم ديگر قدرت نگاه کردن به هيچ چشمی را نداشت ... مرا توی حفرهی سفيد و تاريک و خنک رها کرد و رفت پشت شيشهها ...
بیسروصدا، جواب ام.آر.آی را گرفتم، آمپولهايی که داده بود، حالم را خيلی بهتر کرده بود، يک نوع احساس خوب، اعتمادی عجيب به آن صورت سرد و خشک مرا کشيد به مطبش ... چيزی توی ام.آر.ای دوم نشان نمیداد. خوب بود ... آرامش عجيب آن صورت ... وقتی در جواب برادرم که پرسيد من چهام شده است با آسودگی خيال غريب گفت:« چيزی نيست ... يه چيزی مثل روماتيسمه ... »، با شيطنت لبخندی زدم، آره! همين بود ... سرش را تکان نمیداد، هيچوقت نمیگفت که کارم تمام شده است، هيچوقت از آيندهای که در پيش بود نمیترساند، لبخندهايی که میزد، وقتی گله میکردم که خسته شدهام از اينهمه دارو خوردن، وقتی گفت اين که چيزی نيست! من هم دارو میخورم!!، بیاعتنايیاش نسبت به بيماری من، وحشتی که آرامآرام در من میکشت ... آره دکتر!! چيزی نيست ... « ديروز به صورت خم شده روی پروندهام، که با وسواس گفتههايم را و يافتههايش را مینگاشت نگاه کردم، تنها لحظهای کوتاه و در ميان آن چشمهای برآمدهی سياه و بينی منحصر به فرد و لبهايی که به سختی، گويا لفاف دندانهای درشت و سفيد بودند، در جستجوی علتی بودم برای مهری که وادارم میکند او را دوست بدارم ... در ترديد شدم!! » **
ديگر صبحهايی که نبودم، رضا کمکم فراموشم میکرد، خودم انتخابش کرده بودم و خودم کنارش گذاشتم ... سنگدلی نبود، اگر میگفتم میرفت، میدانستم که میرفت، اين رفتن او برايم سختتر بود ... من میرفتم برايم قابل تحملتر بود ... کافی بود نباشم، مرا نبيند، جوابش را ندهم ... بگويم مثل توی فيلمها، که ما به درد هم نمیخوريم ... فيلم « ماهیها در خاک میميرند! »، خيلی طول کشيد. با خودم جنگيدم ... با مهری که نمیخواستم از دستش بدهم، اما رضا بايد میرفت: « ... گاهی که از ديدارت، هيجانزده به دامن عشق میخزم و در لذتی مطبوع دست و پا می زنم، ناگهان زخمی کهنه و چرکين به دردم میآورد، ... از ترس تهوعی که به تو از ديدن اين زخم دست خواهد داد، میترسم و مهرت را در ترديد اسير میسازم، از اسارتی پرلذت ـ شايد ـ در پنجهی مهرت، میگريزم ... دوستت دارم اما، در برابر چنين دردهای انباشتهای، طاقت از دست میدهم، و بی آنکه بخواهم درهای دل شکسته و خاموشم را به روی مهربانیهای ناب و مکررت میبندم، آخ! نمیدانی چه درد میکشم ...
و خاموشی لبانت، و غرور چهرهات، خشکی حرکاتت، گرمی مهری را که گمانش میبردم به سردی میکشاند، ... سردم میشود، و بدنم فسرده ... دلگير مینشينم، به رفتنت دلم میشکند و ناباورانه از دست رفتن تو را تنها تماشا میکنم، ... دستانم میلرزند، چه بيتابم آن لحظاتی که دلم میتپيد که مبادا همينجا رهايم کنی؟! چشم میدوزم به قامتی که برخواهد خاست، و چون برمی خيزد، چشم فرومیبندم و گوش میسپارم به صدای قدمهايی که از من دورت میکنند، و چون دور شدی، و صدايی نيامد، دست میکشم و لب میگزم ... کاش مجال فريادی بود ... »
ديگر نمیتوانم! کسانیکه میدانند، نمیخواهند از آن حرف بزنم، نمیخواهند بشنوند، دوست ندارند باور کنند اين دختری که میخندد و صدای خندههايش، شوری به محيط پيرامونش پراکنده میکند، بيمار است ... چه کسی باورش میشود صاحب اين صدای پرانرژی بيمار باشد؟! گيرم که صدايش گرفته باشد و خش داشته باشد حتی! اينکه دليل نمیشود! ... نمیخواهم هم که کسانی که نمیدانند بدانند، آن اوايل میترسيدم کسی بفهمد، نمیخواستم در موردش حرف بزنم، پنهانش میکردم ... پنهان میشدم، ساعتهای خروجم را از منزل طوری تنظيم میکردم که مجبور نباشم با بچهها همقدم شوم، دلم نمیخواست سوال و جوابم کنند که اين ام.اس چی هست؟! و وقتی توضيح دادم نگاهم کنند که يعنی:« گرفتی ما رو؟! »، نه! وقتی نمیتوانستم برای پنهان کردن بيماریام، پا به پایشان راه بروم، بهتر بود همراهشان نشوم ...
محيط کارم برایم رقتانگيز شده بود، کنار آمدن با نگاههای کسانیکه چيزی از ام.اس نمیدانستند، از کار کردن پيش کسانیکه از همه ی زيروبمهای آن، خبردارند، اما نمیخواهند و نمیفهمندت، آسانتر است ... من، با پيشترها متفاوت بودم، سرعتم کم شده بود، چه میخواستم و چه نه، اين حقيقت تلخی بود که بايد میپذبرفتم، من بايد خودم را با محيط وفق میدادم نه محيط با من، وقتی حتی نمیتواستم خودم را به سرويس يا اتوبوس برسانم، بايد وسيلهی ديگری پيدا میکردم، و هر چه زمان میگذشت، ارتباطم با محيط کمتر و کمتر میشد، و هر چه ارتباطم محدودتر میشد، از فعاليتهايم کاسته میشد ... ديوارها بلندتر و بلندتر میشدند، و من تنهاتر ... محيط کارم، برداشت ديگری از سوسن جعفری داشت، من کسی نبودم که بشود به اين راحتی از کند شدن و بیاحتياطیها و حواسپرتیهايش، از غيبتهايش چشمپوشی کرد ... مجبور بودم بيشتر از قبل تلاش کنم، برای اينکه کارم را از دست ندهم، تا مجبور نشوم هزينهی سنگين درمانم را به کسی تحميل کنم، بايد بيشتر از خودم مايه میگذاشتم، من بايد میدويدم، نبايد انتظار میداشتم که ديگران بهخاطر من آهستهتر راه بروند ... سخت بود مارتين ... خيلی سخت بود، ... مسئولمان، اوايل، با محول کردن کارهای سبکتر، کمکم میکرد تا با بيماری و مشکلاتش کنار بيايم، برای خودم هم سخت بود، ناراحتم میکرد، دوست نداشتم کنار گذاشته شوم، دلم میخواست هنوز هم، از من تعريف کنند، دلم نمی خواست فراموش بشوم يا کسی با ترحم يا ناباوری نگاهم کند، ... در انتها، مسئولمان، صندلیاش را میکشد میآورد کنار من و آرام توی گوشم زمزمه میکند:« سوسن جان میبخشی اما، بچهها اعتراض کردند که چرا تو توی اتاقهای شلوغتر کار نمیکنی ... باور کن ... »، نگاهش میکنم، مهم نبود، باور میکردم ... خيلی سعی کرد تا هفتههای اول، بتوانم با وضعيت جديد خودم را وفق بدهم. چارهای هم نداشت ... بچهها هم حق داشتند ... باور میکنم! حتی باور میکنم که بچهها، از من انتظار دارند، که کمکشان کنم، که وقتی آنها مريض دارند و کار من تمام شدهاست، مبادا نشسته باشم ... آره ... باور میکنم: « روزها چشمانتظار شب میمانم، و تسلسل پايانناپذير نفسهايم را شاهدم ... هيچکس باور نمیکند، که من تا کجا در درد و رنجی موّاج به سر میبرم، در هر قدمی که برمیدارم و هر تکانی که به بازوانم میدهم چقدر زجر میکشم، با هر که از درد میگويم، ازاين درد پنهانی که پيرم میکند، میخندد و میگويد به تو نمیآيد مريض باشی، « خودت را لوس نکن!! »، « به خودت تلقين میکنی ... تو که چيزيت نيست! »، اين حرفهای تکراری رنجم را افزون میکند ... » ***
خيلی به خودم سخت گرفتم ... يادم هست که يکبار پرستاری که از بخش ديگری به اتاق عمل آمده بود و شنيده بود که من ام.اس دارم، ناباورانه، از رفتارهای يکی از اقوامش ـ که ام.اسی بود ـ حرف میزد که حتی برای آورد ليوان آبش هم بلند نمیشود، باورش نمیشد که من اعتراضی نمیکنم، از اينکه چرا من ماهی يکبار نمیروم مرخصی استعلاجی و اينکه کار من از همه سنگينتر است، اينکه زيادی به خودم سخت میگيرم و وقتی ديگران از کارشان میزنند تا استراحت کنند، من از استراحتم میزنم تا کار کنم، نمی دانستم چه جوابی بدهم، مانده بودم که حق با کيست؟! من عادت به تنبلی نداشتم، از اينکه با اين حساسيتی که ايجاد شده بود، گمان بشود که من کمکاری میکنم، میترسيدم. در مورد بيماران هم نمی توانستم کوتاهی کنم ... نمیدانستم کدام يک درستکارتريم ... من که خودم را عذاب میدادم يا آنها؟!
*****
شادی قشنگ میگويد، وقتی میفهمد ام.اس حسود زشت روست، يکوقتهايی نيشش را فرو میکند که توی عميقترين لذتها فرو رفتهای، نمیگذارد برای لحظهای فراموشش کنی ... ممکن نيست فراموشش کنی ... چون بیرحمانه در زندگیات حضور دارد ... بیرحمانه زندگیات را بههم میزند ... شادیهايت را میگيرد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* چهارشنبه چهاردهم آذر۸۰
** سهشنبه هفتم اسفند۸۰
*** يکشنبه نهم ديماه ۸۰











