HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

 ـ ببخشيد شما با من تماس گرفته بوديد؟!
ـ شما؟!
ـ شما تماس گرفتين ...
ـ اممم ..
ـ همين الان، ميسد شد ...
ـ خانوم جعفری؟!
ـ خودم هستم!
ـ سعيد حاتمی‌ام!!!
ـ کی؟!
ـ سعيد حاتمی ..
ـ واااااااااااای ... سلام! چطوری؟ سال نو مبارک ...

بيشتر از يک سال بود که صدايت را نشنيده بودم نه؟! حالا داری سامان ـ يا به قول خودت سامانه  ـ می‌گيری و چقدر خوشحال شدم از شنيدن تو و پانته‌آ ... هيچ خبری، امروز بعد از آن همه انتظار کشيدن برای آمدن کسی که نيامد، نمی‌توانست اين‌قدر خوشحالم کند سعيد ... از صميم قلب‌م برای تو و پانته‌آ، آروزی خوشبختی می‌کنم ... حتی اگر به جای شيرينی برای‌م لواشک بفرستی ... اين روزها، مدام، خبر شيرين وصلت‌ها، به نشاطم می‌آورد ... حتی شادمانی تو!

اين تقديم وصلت‌تان!

Image hosting by TinyPic


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين شما را ياد چی می‌اندازد؟!:

« ... اين جانبداری‌ی محافل چپی از اسرائيل در اروپا شايد نشانه‌ی «عذاب وجدانی» باشد که روشنفکران‌غربی از خاطره‌ی جنايات هيتلر در درون خود احساس می‌کنند. اينان شايد می‌خواهند، با دفاع از اسرائيل، «بی‌طرفی»‌ی نژادی‌ی خود را نشان دهند. اما آيا انصاف است که، در اين ميان، فلسطين کفاره‌ی گناهان اروپا را بپردازد؟ اين جانبداری‌ی چپ‌گرايان اروپايی از اسرائيل، خود، نشان‌دهنده‌ی جنبه‌ی ديگری از «آزادی‌ی‌ غربی» است. به ياد داری که از تصور «آزادی‌ی آتنی» سخن گفتم. غرب فقط درباره‌ی «آزادی» قيل‌وقال می‌کند. اما «آزادی‌خواهی‌ی غربی» هيچ پيوندی با «عدالت» ندارد. اکنون، ديگر، بايد طرح اصلی‌ی فيلی که «آزادی‌ی غربی»‌ست پديدار شده باشد. آزادی را تنها برای خود خواستن. «آزادی‌ی غربی»، در سراسر تاريخ، همان «آزادی‌ی آتنی» بوده است که هميشه تنها برای گروه «برگزيدگان» می‌توانسته است تحقق يابد، آن هم به قيمت وجود «بردگان»، از يک‌سو، و «بربرها» از سوی ديگر. ... »

دکتر نراقی/آزادی،حق،و عدالت/ص۱۵۴

« ... من از تو تعجب می‌کنم. چرا مدام خود را به کوچه‌ی علی‌چپ می‌زنی؟ چرا می‌خواهی، با «اما» و «اگر» گفتن و حرف زدن از «حکومت‌ها»، از حقيقت روبگردانی؟ مگر من نگفتم که، در مورد حمايت از اسرائيل، غرب «چپ» و «راست» ندارد؟ چرا اين همه اصرار داری که «مردم» غرب را از «حکومت»‌های غربی تفکيک کنی؟ «حکومت»‌های غربی، بالاخره، در «مردم» غرب ريشه دارند. و مگر من نگفتم که، به چشم خود در يونسکو ديدم که، تمام روشنفکران موبور و چشم آبی‌ی غربی، چه آنان که شب‌ها «کاپيتال» در بغل می‌خوابند و چه آنان که «انجيل» را هميشه به سينه می‌فشارند، طرف‌دار اسرائيل بودند؟ اين نکته ربطی به «حکومت‌»های غربی ندارد. روشنفکران، به هر حال، از «مردم»‌اند. و مگر، باز، من نگفتم که سارتر، که در غرب به عنوان يکی از نمايندگان روشنفکران «ضد حکومت» شناخته شده است، و در خيلی موارد در صدد بوده است که از «آزادی‌ها» دفاع کند، درمورد اسرائيل، مثل ساير روشنفکران اروپايی، کر و کور است و از حکومتی دفاع می‌کند که اساس آن بر ظلم و ستم نسبت به مردم فلسطين استوار است؟ مگر سارتر و همفکرانش نمی‌دانند که اسرائيل به‌طور کلی نژادپرست است؟ مگرنمی‌دانی که در اسرائيل بايد «يهودی» به دنيا آمد تا بتوان تبعه‌ی اين کشور شد؟ و مگر نمی‌دانی که، در اسرائيل نه تنها «يهودی» از «غير يهودی»، بل که، حتی «يهودی غربی» نيز از «يهودی شرقی» تفکيک می‌شود؛ ... در کشوری همچون فرانسه، «افکار عمومی‌ی مردم» است که، به رهبری‌ی فرانسوا ميتران‌ها و ژان‌پل سارترها، از اسرائيل دفاع می‌کند و حاضر نيست کوچکترين امتيازی به مردم فلسطين بدهد. اين همان آزادی‌ی آتنی است: «متروپول» آزادی‌ی «پری‌فری» را نابود می‌کند.
البته، برای اين‌که سوء‌تفاهمی پيش نيايد، لازم می‌دانم در همين‌جا اضافه کنم که يهوديان در شرق، به خصوص در فلسطين و در کشورهای عربی، قرن‌ها با مسلمانان در صلح و صفا زندگی کرده‌اند و هيچ‌وقت در شرق احساس غير يهودی، به نوعی که در اروپا ديده شده، به‌وجود نيامده است. غرب بود که با يهوديان جنايتکارانه رفتار کرد. و اکنون نيز، همين وجدان بيمار و معذب غربی است که ضديهود بودن گذشته‌ی خود را، به صورتی بيمارگونه‌تر، تبديل کرده است به يک يهودنوازی‌ی ضد عرب! طبيعت بيمار تمدن غربی، هميشه، در طول تاريخ، يا افراط کرده است يا تفريط. و همه‌ی اينها از اين‌جاست که غرب به «حق» و «عدالت» توجهی ندارد. اگر غرب اسرائيل را به حال خود وامی‌گذاشت، مشکل فلسطين، قطعاً، حل می‌شد؛ و، مثلاً، کنفدراسيونی از اسرائيل و اعراب به‌وجود می‌آمد. علت اين‌که اسرائيل حاضر نيست به هيچ قيمتی با اعراب کنار بيايد، در حقيقت، همين حمايت بيمارگونه‌ايست که غرب از اين کشور می‌کند. ... »

دکتر نراقی/آزادی،حق،و عدالت/ص۱۶۷-۱۷۰

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* موضوع اين‌است که مارتی هميشه می‌گفت نبايد هيچ‌وقت در مورد بديهيات بحث کنم، نبايد با مردم در مورد باورهای دينی، فرهنگی، سياسی و ... اشان بحث کنم. چون، اين‌کار فايده‌ای ندارد، جزاينکه خسته‌ام کند، و بعد خودم را هم، گرفتار دودلی و ترديد در باورهايم کند. اينکه، من تکه‌هايی از اين کتاب را گذاشتم اينجا، برای اين بود که ديدم چقدر حيف است که چنين کتاب‌هايی، اگر، حالا آن‌قدر کم شده‌اند که نشود به راحتی پيدا کرد و خواند، ـ که البته، اين، ربطی به آزادی انديشه و هزار کوفت و زهرمار ديگری که شده آدامس خروس‌نشان و هر کسی دندان درآورده می‌تواند نشخوارش کند، ندارد. چرا که من هم از همين جامعه هستم و در همين ايران توی قفس زندگی می‌کنم ـ معرفی نشوند.

هميشه، کسانی‌که درست ياد نگرفته‌اند، آفتی بودند برای علم و در نهايت، عالَم. و، حالا، اين‌هايی که هيچ درک درستی از «آزادی» ندارند و نه حتی از «تمدن»، شده‌اند «منّورالفکر»هايی که از روشنفکری تنها، «قهوه‌ی تلخ» خوردن توی کافی شاپ‌های تنگ و تاريک با موسيقی دبش‌شان را بلدند و هيچ، نه ريشه گرفته‌اند توی خاک وطن‌شان و نه توانسته‌اند توی هوای آن‌ور آبی‌ها تنفسی کنند و قامتی راست. دلم می‌سوزد برای همه‌ی کسانی‌که هنوز گمان می‌کنند مرغ بی‌پر و بال همسايه، غاز است و تخم طلا می‌گذارد!!! ... مثل همه‌ی آن‌هايی که اديان پرطمطراق همسايه‌ها، برای‌شان گردن‌بند شده است و دستبند، و عجبا، چه تمثيلی شد از قلّاده و بند؛ و فراموش کرده‌اند همه‌ی «آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می‌کرد ... » را ...

استادی می‌گفت من خوب فهميده‌ام، خوب فهميدن همه‌ی حقيقت نيست، بايد بتوانم يک عالمه اسم و ايسم رديف کنم پای حرف‌هايم تا بتوانم بفهمانم!، اما من اين يکی را ياد نگرفتم! شايد چون در به خاطر سپردن اسم‌ها و رسم‌ها لنگ بودم و هستم، اما خب؛ خوب که فهميده‌ام؟! همين کافی است!!

دوست عزيزی که همواره نسبت به من ارادت دارد و به فرهنگ من نه، و، مدام، دغدغه‌ی فکری‌شان در آرامش‌گاه و بهشت برين ِ آن‌ور دنيا، شده است قفسی که ما ايرانی‌ها، محکوم شده‌ايم به تحمل‌ش، و گندابی به نام شايد ـ اگر من درست فهميده باشم ـ فرهنگ ايرانی ـ اسلامی، که وادارمان کرده است زير چادرهای مشکی، سعادت در باد پراکندن گيسوان معطرمان را، از دست بدهيم؛ فيض‌مان بخشيده‌اند مثل همواره‌اشان و ابراز کرده‌اند که:« ... »

من آدم مرتجعی نيستم، و، کسی در تمام زندگی‌ام مرا مجبور به پذيرش چيزی نکرده‌است، نه والدينم و نه مدرسه و دانشگاه و نه حتی محيط کارم، من را کسی مجبور نکرد که نماز بخوانم يا قرآن حتی، کسی هم مجبورم نکرد چادر سرم کنم، خودم، به دانشگاه که رفتم، از هفته‌ی دوم شروع ترم اول،‌ از مادرم خواستم برايم چادر بدوزد، در محيط کارم هم، کسی مرا به خاطر چادر به سر کردنم استخدام نکرد، چون بودند خيلی از دوستانم که چادر به سر نمی‌کردند و خيلی هم اهل آزادانديشی اروپايی بودند، ولی حالا کنار من دارند کار می‌کنند. راستش را بخواهيد دوست من، من از وقتی شنيدم که از توی قفس برگذار شدن عيد سعيد باستانی! ما ايرانی‌ها ابراز نگرانی و ناراحتی کرده‌ايد،خيلی دور و برم را گشتم و حتی برای اطمينان بيشتر، يک چند جای ديگر هم سفر کردم، و نتوانستم ميله‌هايش را ببينم! اما، همين چند روز پيش توی اخبار بيست‌وسی ديدم و شنيدم که در انگلستان، برای جلوگيری از آزار و اذيت بانوان آزاده، تاکسی صورتی رنگی مخصوص حفظ آزادگی‌اشان، از اين پس در خيابان‌ها تردد خواهد کرد. با اين حاشيه که، رانندگان اين تاکسی‌ها هم زنان آزاده‌ای هستند که فنون رزمی برای حفاظت از خود و مسافرين‌شان در مهد آزادی و تمدن، آموخته‌اند. امروز که سوار تاکسی‌های زرد با راننده‌های بدهيکل و زمخت خودمان شدم و بغل دستی‌ام هم مرد بيچاره‌ای بود مثل خودم توی اين قفس، ياد آن تاکسی‌ها افتادم و رنگ صورتی‌شان با راننده‌های موبور و خوش هيکل ...

من، شايد،اين شانس را داشتم که قبل از خواندن قرآن، تورات و انجيل و اوستا و هر چه دلتان بخواهد را بخوانم، هرچند دير شد برای خواندن قرآن، اما اگر همه‌ی دنيا جمع شوند هم، غرب برای من از هميشه‌ی گذشته‌ی خودش، وحشی‌تر و گمراه‌تر شده است، و من هيچ ارزش و آرمانی آن‌جا نمی‌يابم که بتواند مرا سعادتمندتر کند ... همين!

** راستی جلال! چانه‌ات که زياد درد نگرفت، هان؟!

*** 

اسفند رنگ موهای تو را داشت،
بهانه می‌کردم و تو:
بيا لحظه‌ها را بخنديم؟!
وحشيانه‌ی حضورت
با دستمالی از رقص‌های باد،
و عطر تند بهارنارنج،
آمدنت را بی‌بندوبار دل‌م کرد؛
تا هاشور بخورم
از کنج چشمان‌ت!
و اين شعر کافر نبود،
پریِ روزهای‌م از رفتن‌هايت پايين بريزد،
بدرنگ‌تر از لبان‌ت
غرق شيرين‌ترين بوسه‌های هميشگی‌ات بودم؛
و سهم تو با يک بغل از ميخک‌های سفيد ...
هنوز توی گوشم مانده‌ای و
از نقاشی‌ات دل نمی‌کَنَم،
از بس اين طرح،
مال خودم نيست؛
« من از نگاه شب‌آلوده‌ی تو
گذشتم و اين بهانه به‌جاست ... »
بچرخ دور سرم،
ـ به نيت زمين ـ
که خشک‌ترين قافيه‌های خنده‌ام را
دل‌پيچه می‌گيرد،
و تو،
سايه‌ات را می‌دزدی ...

بهرام کمالی/فروردين۸۵

 

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor