نوشتن نه آزمودن اين قلم، که برآشفتن اينهمه تنْآسودگی کلماتی است که در رحم جوهرش فزونی میگيرند، به حرکت واداشتن انگشتانی است که ماههاست برآنم و ناتوانم ... انديشيدن به چون تويی که در انديشه نمیگنجی،بهانهی نفرتانگيزی شد تا ننويسم از چون تويی ... چون تويی، نخواستم با نوشتن محدودت کنم به همين معدود کلماتی که بلد شدهام اين همه سال، که بودنم به رفتنت خون گرفت و "من" با تو بود که هستم شکل پذيرفت ...
مکر مسلّمی که برآنم داشت ننويسم از تو و حماسهات ... اگر که تنها نوشتن تکليفی بود بر گردنم از مهر تو، اگر که اين آموختن از نفرت سُريدن تا مهر، و کشف لفظ قديم، و دريافتن سرّ عظيمی بود که در يک نيمروز جهانی را برآشفت ... در پهنهی سوزان دشتی ميان دو رود؛ بايد که خون زمين را سيراب میکرد ... و من هم اگر بودم به چنين سيرابی حريص میشدم که خاک بود ... و اگر خورشيد از چنين تظلّمی به دو نيمه شد عجب نمیکنم ... و خدا میدانست آنچه آنهمه نمیدانستند که گفت سجده کنيد ...
تا کی به چنين انتظار دلگدازی، آن همه در آسمان چشم دوختگان، خميازه میکشيدند که زاده شدی فرزند نبی!؟ ... و هلهلهاشان از تولد تو تا انتهای چشمانتظاری ابليس بود يا مَلَک، نمیدانم ... خدا گفت سجده کنيد و در سجده ماندند تا ظهرگاهی که آرزو میکردند هرگز نمیرسيد که رسيد تا خدا هاروت و ماروتشان را وارونه از آسمانِ چاهشان بياويزد که آويخت و خونش زمين را تا آفرينش ِ"من" سيراب ساخت.
در دلِ خدا شادمانی بود يا در نگاهش که گمان برم چه محبوب بی رحمی است اين؟! خدا میداند که از ارتداد تا يقين تنها يک ظهر فاصله بود. و رمز عظيم آميختن خاک متعفن و آب؛ سجدهی آسمان نبود بر زمين، و نه حتی روحش ... که حسين بود ...
جز اين چه میتوانم بنويسم نبیزاده که کاش میشد بدانم از پی ِ تو میآمدم يا در مقابلت که چنين خود را درمانده میيابم از درک حماسهات؟! و قلم چه میداند اگر نجوشد، اين خروش که در من است ديوانهام میسازد حالا که بايد از نو بنويسم که در انديشهام، تا آنجا که میتوانم ردّ حضورت را بجويم و در اين جستجو؛ بوی تنت مستم کند.
تو،ايستادهای در برابر همهی دنيا، به چشمهای خدا میمانی، من زير پايت به بزرگواری اين زادهی آدم، که چه جسارت کبرايی است اين ايستادگی ... در تن تو، گويی ابراهيم است که به برآمدن تن مردگان چشم دوخته است يا هاجری که اسماعيل به خنجر حبّالله میسپارد؟؟ تو ايوبی که بر هلاک فرزندان چشم صبر بستهای يا مريمی که عروج کلمةالله تحمل میآوری؟؟ ... وای بر من،يا تو نوحی که اين هفتاد و دو قديس بر کشتیات سوارهاند و چشم مهربانیات منتظر رحمتی که خشم میشود؟! ... نگاهم کن مرد!!! تو موسی هستی به رفعت ساحران چشم دوخته که حرّی شوند يا عيسی که چشم کور دلان بينا سازی؟! ... نمیدانم! ای نبی زاده!! ... خدا میداند که از ارتداد تا يقينت تنها يک ظهر فاصله بود ... و من در تو يعقوبی ديدم که يوسفش را گرگی دريد ... لوطی که بر مردمش نفرين نمیکرد ...
چگونه بنويسم از چون تويی؟! ... ننويسم از تو چون تويی ... بأبی أنت و أمی ...









