HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

 شب سردی بود مثل همه‌ی شب‌های زمستانی اين شهر ... پسرها با چشم‌های خواب‌آلوده ايستاده بودند پشت در و به ناله‌های زن که لابه‌لای صدای مردانه‌ای تاب می‌خورد گوش می‌کردند و انگار از چيزی ترسيده باشند به سايه‌ای که روی ديوار پنجه می‌کشيد چشم درانده بودند.مرد کاغذ خيس شده را توی مشتش می‌فشرد و نمی‌دانست برود يا نه ... زن هم‌چنان می‌ناليد و گه‌گاه با فشاری مبهم فرياد می‌کشيد.مرد می‌گفت سايه‌ی آدم را با تير می‌زنند،خجالت نمی‌کشيد که بگويد می‌ترسد،آن روزهای سردی که سايه‌ها را هم با تير می‌زدند،آن يک تکه کاغذ نجات‌ش نمی‌داد. توی آن خانه‌های تنگِ هم، کوچه‌های باريک ... خيابان‌های خلوت ... من توی ترس و دلهره‌ی برادرهايم و فريادهای مادرم ميان دست‌های زنِ همسايه لغزيدم ...

***

«بزرگ شدن»؛ احساس مردّدِ روزهای بودن‌م، به قامت برادری که خيلی ‌می‌دانست، چه گنگ و بی‌هويت شده است اين روزها برای‌م که همين‌طور فقط بزرگ شدن، برای‌م شد قد کشيدن و وزن گرفتن و دگرگونی هيکل ... و هر چه منتظر ماندم انگار که نمی‌خواهند يادم بدهند،بايد از اين دنيای ديگرگونی که برای خودم ساخته‌ام بيرون بيايم و بفهمم که نمی‌شود دنيای آدم‌ها را به‌هم آميخت، که بفهمم اگر می‌خواهم دوستم داشته باشند؛نبايد بگويم که دوست‌شان دارم ... که بفهمم زياد دانستن، مثل زياد کردن وزن‌ت به دردی نمی‌خورد، نه حتی مثل قد کشيدن ... بزرگ شدن و پشتِ سر گذاشتن روزهايی که نمی‌گويم حسرت، که دريغی مات هم در برنداشتند تا برای لحظه‌ای آرزو کنم برگردم به حتی يکی از آن‌روزها که گذشتند؛گذشته‌اند ... و چيزی که نمی‌خواهم گذشته است ... حتی برای لحظه‌ای، اما شايد اين بهتر باشد که بخواهم لحظاتی چند، دوباره برايم تکرار شوند*، تا دوباره مزه‌اشان برود لای دندان‌هايم، روی زبانم ... توی مشتم بگيرم‌شان ... قاب‌شان بگيرم و بزنم به ديوار اتاق‌م، مثل تصوير رنگ و روغن تن‌ها مردی که هيچ‌کس نمی‌پرسد روی ديوار اتاق‌ت اين‌همه سال چه می‌کند؟ ... مثل آخرين روزی که با هادی بودم ... يک روز قبل از رفتن‌ش ... يک ساعت قبل از خداحافظی‌اش ...

چيزی هست در اين زايش که نمی‌خواهم باورش کنم يا حتی بر سرش بحث کنم. يا هم چيزی که انگار بخواهم، می‌شد برگشت به اولين ناله‌ی زنی که تابِ اين دردپيچه را نداشت. ترس بشوم، بخزم زير ِپوست پسری که توی تاريکی جهيده بود آن‌ طرف‌ِکوچه و لرزشی بشوم توی دست‌های زنی که من لغزيدم توی دست‌هايش ... نمی‌لغزيدم توی دست هايش ... مثل متنفر شدن از پدر و مادری که عقدت بستند، مثل خدايی که نمی‌خواهی بدون او لحظه‌ای در پذيرش اين ترديد، مردّد شوی که چقدر بی‌رحم است ... مثل شادمانی کودکانه‌ام در فوت کردن بيست‌وهفت شمع رنگارنگ ... و همهمه‌ی بچه‌هايی که از آدمْ‌بزرگی که گذران پُرشتاب و پُر رنج‌ش را اين‌طور محزون، اين‌طور دلگير، پُر شور جشن می‌گيرد، در عجبند ... چقدر دلم می‌خواهد همراه‌شان بپرم روی ميز و برقصم ... سر ِخامه‌های کيک داد و بيداد کنم ... موقع بازکردن هديه‌ها حواسم باشد که مال من بهتر است يا مال آن‌يکی ... و بزرگ شوم.

بزرگ شدن؛ مثل تنگ‌ْشدن ِلباسی که خيلی دوست‌ش داشتی، مثل تکان‌های دلنشين عقربکی که سنگين شده‌ای، مثل رسيدن نوک انگشتان‌ت به آخرين حلقه‌ی هفت‌رنگ گرته‌های چهل‌چراغ ... بزرگ شدن با يک عالم دانسته‌هايی که انگار کسی همه‌اش را فشرده باشد توی يک مشت چربی زرد و خاکستری که بوی عفن‌ش، حال‌ت را بد می‌کند ... يافتن تمام آنچه که با ذهنی کودکانه در نظمی خلل‌ناپذير آفريده بودی، در قالب کلماتی گزنده و نفرت‌زا که پاره‌پاره‌ات می‌کنند ...  مثل نگاه کردن به پشتِ سر و نديدن ابتدا و اميد داشتن به انتهايی که چونان سرابی ناپايدار،چشمانت را به سخره گرفته است ... مثل بی‌سرانجامی اين بودن ... بودنی که نمی‌خواهد بماند و پای رفتن‌ش جايی پيش‌تر خسته مانده است، گم مانده است ... مثل ناخن کشيدن‌های مستأصل‌م به صورت زمين ... مثل رد پاهای برهنه‌ام روی ماسه‌های خيس ... مثل روسری آبی خسته‌ای که سپردم‌ش به آب ... مثل دامنی که چابک‌تر از من می‌رقصد ... مثل منی که چندسالی‌ست نچرخيده است ... نرقصيده است ... مثل منی که امسال هم بزرگ‌تر شد تا بداند همه‌ی بزرگ شدن به دانستن نبود، که کاش می‌توانستم ندانم ... همه‌ی بزرگ شدن به غم‌باد گرفتن نيست، همه‌ی بزرگ شدن به پوشيدن‌ کفش‌های بزرگ‌تر نيست ... يا هم وارد شدن به ميان پسرهايی که جمع می‌شدند گرد ِهم با سرهايی توی کتاب. همه‌ی بزرگ شدن به نفرت نبود. همه‌ی بزرگ شدن تنها درد بود ... درد نداشتن‌ها و درد کنارگذاشته شدن‌ها ... درد ِدرک اين رنج عظيم که هر چه هم فرياد بزنی کسی نخواهد شنيد، که اين دنيا،کله‌ی گرد بی‌گوشی است ... درد ِلمس ِديوارهای تنگِ تنهايی ِجنون‌آوری که ميان اسم‌ها و فعل‌ها و قيدها رهايت می‌کند، درد ِاحساس ِگزندی که بادکنک سفيد گفتگوهای خيالی‌ات را می‌ترکاند ... مثل باور اين‌که چرا طرد می‌شوی ... چرا هستی ... بزرگ شدن يعنی دردِ يافتن ِدرد ... مثل درد ِپاهايم،وقتی می‌خواهم راهم ببرند و نمی‌توانند ...

 

و بزرگ می‌شوم! ... تولدم مبارک!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* يا مثل روزی که باهم فالوده خورديم ... توی شاه‌عبدالعظيم ...

** نه پدر!! مطمئن باش آن تکه‌ای که روی‌ش نوشته ”سوسن“ ؛ مثل هميشه سهم توست ...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor