HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

 نزديکيهای ظهر بود که صدايت آمد که چطورم؟ از خستگی هايم گفتم و از دلتنگی هايم و از اينکه از خانه گريزانم ... از اينکه ميخواهم بروم سينما حالا هر فيلمی شد و گفتی«بيد مجنون!»
 
نمی دانستم اصلا" بيد مجنون آمده يا نه؟ همين طور رفتم که خانه نباشم و بود! توی تاريکی شريک تاريکی کسی بودن و بی آنکه بتوانی روشنايی دوباره اش را تحمل آوردن و آن بازی عجيب دلنشين پرستويی که مورچه ای بشارتش بود به بخشايش!

اولين سرايش روحی دروغگو به او عليم بالذات الصدور :« من قدر اين روشنايی را خواهم دانست ... و در خدمت تو خواهم بود!»دروغ همواره ما به خودمان ، و بعد از اين روشنی بود که تاريکی شروع می شود ...

بيد مجنون البته تمثيل عجيبی است از انسان! و تاريکی؛ فربهی دروغ ! و روشنی مورچه ای دانه بر دهان گرفته ... انسانی که خود را به دوش می برد ... رنجش را!

و من خودم را می ديدم ... و آن همه تمديد قرار .. اقرار به ناتوانی فرسوده اين تن و تنی که به گناه آلوده ام و التماسی که هنوز هست ... و چشمانی که " از تماشا پرشان کرده" ام ... و هنوز تهی ام از تاريکی ... روشنی پرترديد من و خدايی که ميان آتش می سوزانم و باد می پراکندم و آب خيسم می کند و خاک می زايد و من هنوز انسانم!

گردوی تربيت که گنبد شکمم را آکنده است و بيدی که به آب دست يازيده هنوز با باد نرد عشقبازی می بازد و خدا هنوز در آتش تطهير می شود ... آتش که نور و حرارت و پاکی است تاريکی را دوباره جان می بخشد و خدا در تاريکيست ... و من در روشنی ملال آور اين تبعيد ... به صدايی دل می بازم و نسيانم آغاز می شود!

پنج عصيان انسان در تصوير بود و من متحرک اين غرور! پنج رود پرهراس عالم که مشت شده اند برای فشردن من که هنوز در تاريک روشن انسانم!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رمضان نزديک است و من توبه می خواهم از تو نه! از عشق تو نه! ... از عشق!!!
 

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor