زخم نم گرفته بود از ليسه های دختری ام که سالهای سال است هنوز مانده ام اينجا،يادت هست گفته بودی دوستت دارم؟
چقدر می شود که شب شده است؟صورت گرد شده اش لابلای موهای سياهش چقدر معصومانه و به گوش خوابيده است...کودکش را از سينه برهنه اش آويزان رها کرده است ميان لحافهای صورتی گلدار...هنوز هم خوابم نمی آيد!پشت می کنم به پنجره دهان گشادی که حجمی از برگهای گرد و غبار گرفته را چپانده توی چشمهايم که از بی خوابی و ترسی غريب گرد شده اند...نفسهای کودک پشت سرم و مک مک های خواب آلوده اش...دلت می خواست کودکی باشی آويزان از سينه ام؟خواسته بودی بگويی...زبانت نچرخيد و چسبانديش به مادر...و من نخواستم مادرت باشم يادت هست؟
مدتی هست که شبها خوابم نمی آيد...از وقتی که هادی رفت شايد،اوايل ساعت پنج صبح که می شد سراسيمه با درد سينه وحشتناکی بی خوابی می زد به سرم...بعد که پدر رفت بدتر شد.حالا هم که از سر شب مثل خوابگردها می روم توی راهرو...آشپزخونه...گاهی هم می نشينم پشت کامپيوتر گاهی هم می نشينم جلوی آيينه هر چی رژ و ريمل دارم با کرم پودر و سفيد کننده و ادکلن می مالم به تن و صورتم...بعد حوله را برمی دارم می خزم توی حمام...مادر به صدای شر شره آب می آيد پشت در حمام آنقدر می ماند تا بيايم بيرون می ترسد جنی بشوم!
يه جايی از رنگ ديوار شکم داده و انگشتان باريک کودک آويزان به سينه مادری که پشت سرم مدام مک می زند کنده است اشان...بچگی عادتم شده بود با لک های روی ديوارها ايماژيشين می کردم دنيايی داشت که يک بارم از تصوير خودساخته ام ترسيده بودم دو سه روزی افتادم و تب کردم!اما اين يکی آنقدر درب و داغان است که چشمام خسته می شوند...صدای ناله اش که بلند می شود صورت گرد، از سفيدی حيرت انگيز چشمهای درشتش می درخشد...می بيند بيدارم و می نشيند و کودک را می فشارد به سينه اش و می پرسد: نمی تونی بخوابی؟
تکه تکه های کرم را می مالم روی صورتم و صورت گردش با آن چشمهای نگران و دوست داشتنی اش که يادم رفته چند سالی است دوستم دارند روبرويم ايستاده و هم می خواهد و هم نه که بپرسد می دانی داری چه کار می کنی؟؟؟نمی پرسد و من آنقدر عجله دارم که نپرسيده اش را پاسخ نمی دهم...چادر به دست می آيد دنبالم که مراقب خودت باش و من دارم شايد می دوم از پله ها و می خندم که:چشم مامانی!!!
می خواهم بغلت کنم!دستهايت را چسبانده ای روی سينه ات گره کرده به هم و تکيه داده ای به ديوار سفيد،چشمهايت قبل از خودت می دوند جلوی من و من نگاههايت را می بوسم!نمی گويم دير کردنم برای چه بود و تو می گويی:بالاخره آمدی...بويت را می مکم...بوی دلپذير تنت را هلپی بالا می کشم...من اما فقط بوی خاک باران خورده می دهم...می روی و من هم می آيم...می خواستم بغلت کنم اما دستهايم تکان نمی خورند...حتی نگاه هم نمی کنيم به هم...گاهی هم که متمايل می شوی به سويم تندی عقب می کشی انگار که ممکن است خيست کنم...خدای من چقدر دلم می خواست بغلت کنم!!
***
لبهايم می سوزند و هر چی می ليسمشان باز هم انگار خراشيده ايشان با لبهايت...چشمهايم را می بندم و صورتت خم می شود روی صورتم،می گويم:چقدر از من بدت می آيد؟؟؟هنوز هم آنقدر پيش تر از من می روی که پاهايم نمی کشندم...دلم می خواهد دست بياندازم به گردنت...تو چشمهای مسيح را صاحبی و من می ترسم!...تا به حال فکر کرده ای با خدا سکس کنی؟؟؟...خدا؟؟؟...می پرسی ببوسمت؟؟؟...می گويم:...و نامت را ميان لبهايت رها می کنم!خدا دست می گذارد روی سينه ام و قلبم از سينه ات آبستن می شود،همين!

دوست داشتن خدا چه لذتی دارد جز ارضای حماقتی دلنشين از تصاحب عظمتی که در سينه ات نمی گنجد تا بغلش کنی و لبهايش را با لبهايت ببوسی؟؟؟می گويی و من گوش می دهم به اتهاماتی که از عشق مبّرايم می کنند!می توانم بی حضورت دوست بدارم نمی تواند عاجزم کند از پرستش خدايی که اينقدر نازنين است...با خدا نمی شود سکس کرد و من نمی خواهم با دوست داشتنت سکس کنم پس خدايی...خدا را دوست داشتن بی حضور؟؟؟...آخر وقتی هستی چطور بگويم می توانم؟؟؟..می گويی:پس ادعای عشق نکن!...دستت را برمی داری و من می افتم...دستت را پيش از آنکه بر داری اش می گيرم و نگاهت می کنم که برگشته ای...صورتت توی دستم می نشيند و نگاهم در نگاهت...چقدر دوستت دارم تو دلنشين است و من نمی دانم که ناخواسته آزرده امت...يا خواسته؟؟؟و می بوسمت!!!
می گويم با خدا گناه کردن بهتر از با شيطان تقوی بستن است...آنقدر مقدسی که هوسی ام نمی کند حتی اين همه بوی مريم...فقط می بوسمت و فقط می دانم که بايد ببوسمت...تو با ستاره ها چه گفتی؟؟؟...خدا!...گوش کن خدا...
چرا باور نمی کنی من عاشقم؟؟؟
لبهايم می سوزند و خوابم نمی آيد می روم کنار پنجره و داد می زنم:با لبهايم چه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟









