HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

بر فراز قلعه‌ی  الموت

۱) عکس از سوشيانس

۲) ياد يلدابازی‌ی پارسال بخير ...

۳) موسيقی‌ی اسلامی ... حمزه رابرت‌سون .

۴) فراموش کردن کار ساده‌ای نيست، خصوصاً وقتی تلاش می‌کنی تا فراموش کنی سخت‌تر هم می‌شود. برای فراموش کردن کسی که روزی دوست‌ش داشتي، بايد متنفر شوي، ... خودخواهی است اگر برای بهبودم، بخواهم فراموش‌ت کنم؟

با خودم فکر می‌کنم،‌ دوست داشتن همين‌قدر سخت است يا من سخت‌ گرفته‌ام؟ با خودم فکر می‌کنم چطور می‌شود در يک زمان، چندين نفر را دوست داشت؟ چطوری يادت می‌ماند که به هر کدام اين‌ها چه گفته‌اي؟ آن‌وقت مجبور خواهی شد چقدر دروغ بگويي؟ و اين همه دروغ را چطور در خاطرت حفظ می‌کني؟ مسخره به نظر می‌رسد ولی من به همه‌ی اينها فکر می‌کنم، گيج می‌شوم و آن‌وقت متنفر می‌شوم ...

نامه‌ات را چندين‌بار می‌خوانم ... چيزی که دنبال‌ش بودم را نمی‌يابم ... به قول صبا نخجوانی من زياده خواهم! هوم؟!

من زياده خواه نيستم ... در تو، حرف‌هايت و تمام آنچه از من پنهان می‌کني، دنبال نشانه‌هايی هستم برای اثبات اين‌که دوستم داری. وقتی نمی‌يابم، مستأصل می‌شوم. وقتی نيست گيج می‌شوم. وقتی دست‌م را رها می‌کني،‌ گم می‌شوم. آن وقت آرزو می‌کنم کاش هرگز دوست‌م نمی‌داشتی ...

۵) صورت دکتر جديدم بامزه است. وقتی می‌شنود ام‌اس دارم بامزه‌تر می‌شود. وقتی با انگشتان‌ش روی لبه‌ی ميزش ضرب می‌گيرد و لحظاتی به فکر فرو می‌رود تا با ساده‌ترين، قاطع‌ترين و مهربانانه‌ترين جمله‌ی ممکن بگويد که همه‌اش ناشی از عصبی شدن‌ها و غصه‌خوردن هاست ... اضطراب‌م برای بيماری‌ام مرا به اين روز انداخته است بی‌اختيار خنده‌ام می‌گيرد ... هيچ چيزی را در دنيا به اندازه‌ی ام.اس نپذيرفته‌ام ... حالا بگو من نمی‌دانم بيماری‌ات چه ممکن است سر قلب‌ت بياورد! چيزی نيست! نگران نباشيد را جدّی نخواهم گرفت!

۶) مردی که مرا به خاطر بيماری‌ام ديگر دوست نداشت و با دختری ازدواج کرد که ام‌اس نداشت، حالا هر روز،‌ هر شب و هر لحظه نگران تکرار حادثه‌ای است که از بيماری‌ی افسرده‌گی‌ی همسرش نشأت گرفته بود! خوشحال نيستم که اين‌طور آشفته‌ای ... خواستم بگويم يادت باشد خدايی بالای سرمان است ... حالا مدام تا آخر عمرت مراقب باش که به سر همسرت نزند خودش را حلق‌آويز کند!

برايتان دعا خواهم کرد ...

 

 

...

به خیال‌م؛

همه عشق بودی و لبخند

و من از تنهایی‌ی یک دل گفتم و

رفتم.

 

به خیال‌م؛

همه دریا شدی و ساحل سرخ‌ش،

دل تنگ‌م.

 

غافل اما،

که چون قاصدکی نرم

از این قافیه کوچیدی و

رفتی ...

 

02/01/79 سوسن

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آهسته می‌پرسم، نمی‌شنود. دوباره کمی بلندتر می‌پرسم: «تپش قلب شبانه نشانه‌ی چیست دکتر؟» می‌گوید چطور؟ می‌گویم: «آنقدر تند قلب‌م می‌زند که صدایش را به وضوح می‌شنوم. حس می‌کنم نه! می‌شنوم! حتی گاهی آنقدر تند می‌زند که احساس می‌کنم دارد تمام تن‌م را تکان می‌دهد.» می‌گوید: «چیزی نیست خانوم جعفری، آدم‌های لاغر این‌طوری می‌شوند. خود من هم موقع خواب حس می‌کنم زیر سرم، قلبم دارد می‌زند.» می‌گویم: «شما حس می‌کنید دکتر جان! من می‌شنوم‌ش!»، می‌گوید: «عرق هم می‌کنی؟» می‌گویم نه، می‌گوید: «دست‌هایت چی؟ می‌لرزند؟»، می‌گویم هیپرتیروئیدی؟ نه دکتر جان! این‌‌ها نیست ... «حس می‌کنم بطن چپ‌م یک‌هو از خون خالی می‌شود و بعد یک‌هو پر می‌شود، صدای تالاپی ریختن خون را به وضوح می‌شنوم»، دستم را می‌گذارم روی‌ش ... نمی‌فهمد چقدر ترسیده‌ام. می‌گوید یک آزمایش تیروئید بدهید چیزی نیست ...

 

می‌گویم آزاده قلبم بدجور می‌زند. می‌گوید عمل که تمام شد می‌رویم توی ریکاوری ازت ECG می‌گیرم. می‌گویم یک ماهی هست و شاید بیشتر که نفس‌م بالا نمی‌آید، حس می‌کنم قلب‌م بزرگ شده است و نمی‌گذارد ریه‌هایم پُر شوند، به شدت می‌زند و اذیت‌م می‌کند. خانم برزین‌پور می‌گوید کورتون استفاده کردی؟ می‌گویم نه ... می‌گوید چیزی نیست! از اثرات عموغلی‌یه*! می‌خندم که نه، جدی اذیت‌م می‌کند ... آزاده می‌گوید من هم گاهی پی‌وی‌سی می‌زند قلب‌م، می‌خندم که چطوری فهمیدی پی‌وی‌سیه؟ شاید پی‌اِی‌سی می‌زنی؟ شدی بدراکرمی واسه من؟ می‌گوید نه جونم! توی آی‌سی‌یو که بودم یک شب که مریض نداشتیم زنوزی لید وصل کرد و یک ساعت خوابیدم، هر از گاهی یکی می‌زد، تازه دکتر آدرنگ می‌گفت بدترین شکل پی‌وی‌سی، R on S هست که ممکن باعث مرگ ناگهانی هم بشود، می‌گویم خب! خیال کردم یانگوم شدی با نبض می‌فهمی پی‌وی‌سی زدی! بدراکرمی یادته؟ نبض فرشته رو گرفت گفت پی‌وی‌سی می‌زنی، فرشته کم مانده بود قالب تهی کند ... و می‌خندیم.

 

دراز می‌کشم روی تخت ریکاوری، دفیبریلاتور را می‌کشند و می‌آورند بالای سرم، خانم برزین‌پور می‌گوید بکش بالا لباس‌ت را، می‌گویم یعنی چی؟ آزاده می‌گوید: «شما برید از شما خجالت می‌کشه، من وصل می‌کنم.» خانم برزین‌پور پاراوان را ‌می‌آورد کنار تخت و می‌رود و آزاده شروع می‌کند، با پنبه الکل می‌کشد روی سینه‌ام، لید یک، دو ... شش ... کمک‌ش می‌کنم، لیدهای سرشانه‌هایم را خودم وصل می‌کنم، می‌خندد که عجب مریض باحالی هستی سوسن! می‌ایستد جلوی دفیبریلاتور و شروع می‌کند به پرینت گرفتن، گاهی نود و سه تا می‌زند گاهی هفتاد و هشت‌تا، گاهی هم صد و ده‌تا ... می‌گویم پی‌وی‌سی می‌زنه؟ می‌گوید نه! هنوز که چیزی نیست ... دست‌هایم را می‌گذارم روی شکم‌م‌، خانم برزین‌پور می‌پرسد چه خبر؟ آزاده می‌گوید هیچی هنوز ...

 

 

آزاده رفته است توی فکر، نمی‌توانم سرم را بلند کنم و نگاه‌ش کنم که چه شکلی می‌زند، پرینت را رول می‌کند و می‌گوید بروم نشان دکترها بدهم، می‌گویم بلند بشوم من هم بیایم؟ می‌گوید نه! شاید لازم شد دوباره بگیریم، بمون! و می‌رود. دلواپس‌م، خیلی طول می‌کشد که بیاید. دکتر دهقانی و دکتر رنجبر توی اتاق عمل بودند. کنگری صدا کنان می‌آید سمت تخت‌م، «جعفری اینجاست؟» دراز کش توی آن وضعیت که مرا می‌بیند چشم‌هایش گرد می‌شود «چی شده؟» می‌گویم هیچی، می‌گوید «حاجی‌ات زنگ زده بود، گفتم من این‌ورم توی نازایی، سوسن اون‌وره، اگر رفتم به‌ش می‌گم که زنگ زدید، بیا به‌ش زنگ بزن!» موبایل‌ش را می‌گذارد بالای سرم، می‌گویم چرا به تو زنگ زده؟ می‌گوید نمی‌دانم، موبایل را می‌دهم دست‌ش، نمی‌توانستم زنگ بزنم ... نه با گوشی‌ی کنگری، می‌رود. از لابه‌لای پرده‌ی پاراوان، آمد و رفت بچه‌ها را نگاه می‌کنم، خانم باقری می‌آید و از بالای سرم صدایم می‌زند و می‌خندد و می‌رود، دوست‌ش دارم! چقدر دیر کرده است آزاده ... زل می‌زنم به بالای سرم و مثل وقت‌هایی که مضطرب‌م، ناخن‌م را می‌مالم به دندان نیشم، ... صدایش آرام‌م می‌کند. آزاده می‌آید. وقتی این‌طور ساکت چشم‌هایش را می‌دزدد یعنی اتفاقی افتاده است، می‌گویم چی شد؟ می‌گوید لیدهای سینه‌ای را دوباره می‌گیرم! می‌گویم چیزی شده؟ می‌گوید تی‌اینورت داری، می‌گویم یعنی چی؟ با پوزخند می‌گوید نمی‌دانی یعنی چی؟ خانم برزین‌پور می‌پرسد هایپوکسی کشیدی؟ می‌گویم نه! آزاده بلند می‌شود که برود، می‌گویم آزاده بپرس ممکن هست که از ام‌اس‌م باشد؟ می‌گوید خفه شو! می‌گویم جدی می‌گویم آزاده! شاید از ام‌.اس‌م باشد! ممکن هست عضلات بین‌دنده‌ای‌ام ... رفته است ... ممکن است دیگر وقت‌ش رسیده باشد آزاده ... وقت‌ش رسیده است ...

 

باز هم آمدن‌ش طول کشیده است. دکتر دهقانی و رنجبر چیزی از ام.اس من نمی‌دانند، دکتر آبروش می‌داند و دکتر ایران‌پور. دست‌م را می‌گذارم روی کاشی‌های سفید و خنک دیوار، رنگ سرمه‌ای و نارنجی‌ی بالای دیوار برّاق را دوست دارم. اما دست‌م نمی‌رسد، نه وقتی دراز کشیده‌ام. آزاده می‌آید و مونیتور را خاموش می‌کند، «تی‌ی اینورت داری، توی وی‌ها خوب مشخص است. تاکی‌کاردی هم داری، دکتر دهقانی گفت منشاء عصبی دارد ...» می‌گویم یعنی ممکن است ام.اس؟ خانم برزین‌پور می‌گوید همه‌اش از عموغلیه! آزاده اخم کرده است و خیلی جدی می‌گوید من می‌دونم تقصیر کیه! شماره‌اش را بده می‌خواهم باهاش حرف بزنم! آنقدر جدی است که می‌ترسم از ذهن‌م بخواند شماره‌ات را، می‌گویم نه بابا! می‌گوید: «خفه شو! از بس که ناراحت‌ت می‌کند، فکر کردی ندیدم‌ت!» لیدها را که می‌کنم می‌گوید: «دردناک می‌شه! نکن!» درد دارد اما می‌کنم، چرا زنگ زده بودی به گوشی‌ی کنگری؟ بلند می‌شوم و کمک می‌کنم سیم‌ها را جمع کند. نوارها را می‌دهد دستم « دکتر آبروش پرسید مال کدوم مریضه؟ گفتم مال جعفریه، گفت جعفریه خودمون؟ کی حلواشو می‌خوریم؟»، خوب است با دکتر خودم هم مشورت بکنم. می‌روم توی راهرو، دکتر دهقانی می‌آید سمت من، می‌گوید: «نگران نباشید خانوم جعفری، یک دکتری بروید خوب است»، می‌گویم: «امروز فردا می‌روم پیش دکترم، اینها را هم می‌برم»، می‌گوید دکترت کی هست؟ می‌گویم دکتر آیرملو، می‌گوید: «دکتر خوبیه، ولی ممکن هست سر در نیاورد، من یک دکتر قلب معرفی می‌کنم برو پیش اون»، یک معرفی می‌نویسد، دکتر آبروش می‌آید سمت من: «چطوری خانوم جعفری؟ چی شده؟» می‌گویم یک ماهی بود که اینطوری بودم ولی گفتم شاید از خسته‌گی باشد، صورت‌ش غمگین که می‌شود را دوست دارم. می‌گوید: «همین بیمارستان خودمون بستری شو، اومدیم ملاقات میوه‌های توی کابینت‌ت رو بخوریم!» دکتر دهقانی به وضوح نگران‌تر است، می‌گوید چیزی نیست نگران نباشید، این یعنی نگران باش! نگران باش سوسن ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* عموغلی یعنی تو!

 

پی‌نوشت ندارد ...

 

نگرانی

داغ‌دا دومان چن گوءزل

شِه‌لی گول چمن گوءزل ...

قلبیم‌دَه مِی‌نازیم وار آی گولوم

هام‌می‌سان‌دان سن گوءزل

آی منیم آرْزو قیزیم ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

می‌ایستم مقابل ردیف نامرتب کتاب‌ها و مجله‌ها، دل‌م نمی‌آید هیچ‌کدامشان را بردارم، دستی می‌کشم روی رف مقابل‌م و گرد غلیظی را می‌روبم. آدمک‌های پلاستیکی، پرنده‌های کاغذی که ژاپنی‌ها یادگاری داده بودند، سیب سنگی، قالب گچی‌ی دندان‌هایم را جا می‌گذرام. درهای شیشه‌ای کتابخانه را می‌بندم و آویز کاموایی را که پانزده سال قبل با باقیمانده‌ی بافتنی‌ی طرح کاد درست کرده بودم را می‌گیرم توی دستم. چشم‌های درشتی دارد، با لبخندی که فقط من می‌بینمش، توی دستم نرم می‌شود. می‌نشینم و کشوها را می‌کشم بیرون، یکی یکی، کشوی نامه‌ها، کشوی سی‌دی‌ها، کشوی کاغذهای نقاشی، کشوی مدارک‌م ... هیچ‌کدامشان را نمی‌خواهم. می‌روم سر چمدان کوچک‌م و زیپ‌ش را می‌بندم.

 

ساعت مچی را که صفحه‌ی آبی‌ی تیره‌اش مرا یاد چشم‌هایت می‌اندازد را می‌گذارم توی جعبه‌اش، با روبان سفید می‌بندمش و می‌گذارمش توی کیف. نگاهی به دیوارهای سفید اتاق‌م می‌اندازم، به نقاشی‌های بچه‌ها، تابلوهای خودم، ردیف قاب‌های عکس؛ ‌صورت خندان شادی، قیافه‌ی حق به جانب هدا، مریم برزگر، بچه‌های اتاق عمل ... کیف را برمی‌دارم و می‌روم بیرون. توی دفتر پستی با خودم فکر می‌کنم این همه یادگاری از خودم جا می‌گذارم که چه؟ جعبه را می‌گذارم توی کیف و پاکت را پس می‌دهم، مدتی توی خیابان‌های یخ‌زده‌ی این شهر عبوس قدم می‌زنم. دیر که می‌شود سوار تاکسی می‌شوم و برمی‌گردم خانه.

 

کسی هنوز خانه نیست، چمدان را بلند می‌کنم، سنگین است. می‌گذارمش و بازش می‌کنم، چند تکّه لباس و مشتی خرت و پرت، مدارک‌م را برمی‌دارم با خودنویس‌م و می‌گذارمشان توی کیف‌م و گوشی‌ام را می‌گذارم روی میز. چرخی توی اتاق کوچک‌م می‌زنم و می‌آیم بیرون. توی حیاط قدم می‌زنم، روی دیوارهای سفید چرک، روی کاشی‌های افسرده، لابه‌لای درخت‌چه‌های رز ... درخت انار، درخت آلبالوی پیر ... از در که بیرون می‌روم گریه‌ام گرفته است.

 

سر راه‌م است، می‌گویم آقا نگهدارید لطفاً، نمی‌شنود. مثل همیشه وقتی ناراحت‌م صدایم می‌گیرد، مرد بغل‌دستی‌ام می‌گوید آقای راننده خانوم می‌خواهند پیاده شوند، مقداری دور شده‌ایم، مرددم که پیاده شوم یا نه؟ پیاده می‌شوم. تا پارک چند دقیقه‌ای مانده را قدم‌زنان، با اکراه طی می‌کنم. درخت‌های لخت، کسی توی پارک نیست، ولی با این همه خوب می‌دانم که اگر بود هم کسی روی نیمکت ما نمی‌نشست. پیرمرد یادت هست؟ خیلی وقت است که جایش دو مرد جوان می‌نشینند روی همان نیمکت و چایی می‌خورند. مرد سنگی هم‌چنان روی سکویش ایستاده است و چشم دوخته است به آن روبه‌روی روبه‌رو، زیر پایش، بعد از سراشیبی‌ی چمن بدرنگی، استخر خالی، پر از برگ‌های پلاسیده، با ته‌مانه‌ای از برف چند روز پیش که آب شده است. می‌نشینم روی نیمکت. دستکش‌های قهوه‌ای،‌کفش‌های سیاه، شلوار آبی، پالتوی سبز، روسری‌ی نخودی ... شال گردن‌م را تا زیر چشم‌هایم بالا می‌کشم، اینطوری بخار روی شیشه‌ی عینک‌م آب نمی‌شود. پشت سرم همان سوپرمارکتی و همان مسجد، به جز ساختمانی که هر روز بلندتر می‌شود، چیز تازه‌ای نیست. منتظرت می‌مانم.

 

 خیلی وقت است نیامده‌ام اینجا، خیلی وقت است ندیده‌امت. نمی‌دانم اگر برسی خواهم شناخت‌ت یا نه؟ گنجشک‌ها و کلاغ‌ها بالای شاخه‌های عور چرخ می‌زنند و جیغ می‌کشند. جای غازها خالی است. نوک انگشت‌هایم زق‌زق می‌کنند، می‌گذارمشان زیر بغل‌هایم. شلوارم یک تکه یخ شده است و چسبیده است به پاهایم. هنوز نرسیده‌ای، اولین بار است که من قبل از تو رسیده‌ام ... من اینقدر دیر نمی‌کردم، می‌کردم؟ نمی‌کردم! تو عادت‌ت بود زود برسی، منتظرم بمانی و وقتی رسیدم، سرت را بلند کنی و با لبخندی چشم‌هایم را بغل کنی، بلند شوی و تا من ننشسته‌ام، بگویی سوسن کوچولوی سرمایی‌ی من چطوره؟ بگویم یخ زدم! بگویی خانوم یخی!

 

نرسیده‌ای و منتظرم. تن خانوم یخی چسبیده است به تن نیمکتی که حالا که تو نیستی چقدر سرد است. نرسیده‌ای و کسی توی پارک نیست، مردهای جوان می‌آیند و پای‌کشان از کنارم، از مقابل‌م می‌روند و می‌آیند و به دخترکی که زل زده است به آسمان زیر چشمی نگاهی می‌اندازند و سال‌ها طول خواهد کشید تا به این حضور عادت کنند. هنوز منتظرم و تو نیستی که هاه کنی توی دست‌هایم، نیستی تا بروی لبوی شیرین داغ بگیری هول‌هولکی بخوریم تا کمی گرم‌مان بشود.

 

ساعت پنج شده است و هنوز منتظرم. خورشید آن دورترها دارد می‌رود که گرم شود و من هنوز منتظرم. پاهایم را از فرط سرما، به نوبت می‌اندازم روی آن یکی پایم، امروز برخلاف همیشه بی‌تاب‌تر از آنم که گنجشک‌ها بنشینند و مورچه‌هایی را که مشوش از پاهایم بالا می‌خزند را نوک‌چین کنند. جیغ و دادشان بلند است، زیر پاهایم آنقدر سرد هست که مورچه‌ای نباشد. شکم گرسنه‌ی پرهیاهوی‌شان مرا هم یاد گرسنه‌گی‌ام می‌اندازد. بوی دارچین گرم می‌پیچد توی دماغ‌م، نگاه می‌کنم و مرد نیست تا چای داغ با طعم دارچین بفروشد، قندی توی دهان من، قندی میان لب‌های تو، همان‌طور داغ داغ سر بکشیم و آب دماغ‌مان مجالی ندهد. بخندیم ... تو توی سرما هم یادت نمی‌رفت میخک بگیری برای من. قرمز تند، سفید ... زرد شیری، صورتی ... قرمزش را دوست داشتم. تُرد و تند. می‌گفتی: «میخک یعنی عشق!»، می‌گفتم: «عشق یعنی چه؟»، می‌گفتی: «یعنی تو!»، می‌گفتم: «تو یعنی چی؟» ... می‌گفتی: « من یعنی مرگ ...».

 

 

برمی‌گردم خانه ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* چقدر این روزها سبک شده است بار سفرم. چقدر منتظرم برای رفتن، جدا شدن ... گذشتن، گذر کردن.

 

** مدت‌ها پیش بود که نوشته بودم: «می‌گویی که دوستم داری، اما وقتی دستم را برای چیدن گلی رها می‌کنی، می‌فهمم که دروغ می‌گویی ...» چقدر در گذشته تکرار می‌شویم؟

 

*** نوشته است: « ... باران شدت گرفت. گله‌ی اسب‌هایی بودند که سُم بر خاک می‌کوبیدند. روي آسفالت كف خيابان و سقف ماشين‌ها ضرب مي‌گرفت. دود و غبار شهر را مي‌شست و در فرودهايي كه روي آسفالت خيابان مي‌شكست، خاكي بلند نمي‌شد. آهسته كه مي‌شد، خون سواركار به جوش مي‌آمد. برق چشمش اسب‌ها را می‌تازاند و شلاقش بر زمین خيس و لخت صدا مي‌كرد. اسب‌ها سرعت می‌گرفتند  ... »

 

...

حال‌ش خوب است ... فاطمه‌ام را امروز دیدم، دیروز که به هوش آمده بود سراغ مرا گرفته بود، ولی نشد که بروم دیدن‌ش ... امروز می‌گفت که خیلی دل‌ش برایم تنگ شده بود ... چقدر خوشحالم خدایا ... خوشحالم خدایا ... خوشحالم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

میز کوچکی بود کنار پنجره، درست کنار در ورودی. رستوران کوچکی بود، بی‌نهایت کوچک با نور کم و آهنگی که به زحمت شنیده می‌شد عصبی‌ام می‌کرد. نشسته بودم روی یکی از سه صندلی که روبه‌روی دیوارم قرار می‌داد. زن روی صندلی پشت به پنجره و پسرک روی صندلی روبه‌روی زن نشسته بودند. زن میانسالی بود که به شدت سعی داشت خودش را به وضع موجود بی‌تفاوت نشان بدهد. چشم‌های عسلی‌ی درشتی داشت. عباس صورت باریک و درازی داشت که یقه‌ی برگردان تی‌شرتی که به تن کرده بود، گردن‌ش را کشیده بود و لاغرتر نشان‌ش می‌داد. تی‌شرتی با راه‌های قرمز و قهوه‌ای پوشیده بود و شلوار لی‌‌ی آبی رنگ. جعبه‌ی کوچک سفید رنگ سیگار را گذاشته بود کنار دیوار و منو را گرفته بود توی دست‌ش:« دو تا هات‌داگ سفارش می‌دهیم ... چطور است مریم؟ دو تا هات‌داگ سفارش می‌دهم یکی‌اش را شما دو تا بخورین، یکی‌اش را هم من.»

 

جعبه‌ی شیرینی که برایش برده بودم را توی رستوران بین مشتری‌ها چرخانده بود، چندتایی مانده بود توی جعبه و برگشته بود نشسته بود. نگاهش کرده بودم که نگاهش را از من می‌دزدید. در جعبه را گذاشت و به مریم گفت برای تو! مریم گفت این شیرینی‌ها گران هستند نه؟ گفته بودم آره ... گران هستند. تعدادی از مشتری‌ها را می‌شناختند، در موردشان بحث می‌کردند که سر در نمی‌آوردم. مثل آدمی که زبان آنها سرشان نمی‌شود، حرکات مداوم لب‌ها و چشم‌ها و دست‌هایشان را تماشا می‌کردم و گاهی که نگاه‌هایمان با هم گره می‌خورد لبخند خشکی تحویل‌شان می‌دادم. از شیری که صبح قبل از خارج شدن از خانه نوشیده بودم، احساس تهوع به‌م دست داده بود. زن بلند شده بود و نشسته بود پهلوی دخترهایی که پشت میز کناری نشسته بودند، پرسیده بودند شما چه سفارش داده‌اید و او هم بلند شده بود رفته بود کنار آنها و داشتند صحبت می‌کردند. زن بی پروا بلند صحبت می‌کرد و می‌خندید، عباس غذایش را خورده بود و داشت سیگار می‌کشید. محکم پُک می‌زد و زل زده بود به من که با چنگال‌م تکه‌های هات‌داگ و سیب‌زمینی‌ها را جابه‌جا می‌کردم، می‌کشیدم‌شان گوشه‌ی بشقاب و می‌آوردم‌شان این سمت بشقاب، ولی انگار که بترسم، سمت دهان‌م نمی‌بردم. کمی نان گذاشته بودم توی دهان‌م و کمی نوشابه نوشیده بودم. نمی‌توانستم صحبت بکنم، بغض‌م گرفته بود. چیزی توی گلویم گیر کرده بود، داشت به سیگار پک می‌زد و دودشان را می‌داد سمت من. مریم برگشته بود و داشتند غذای باقیمانده را نصف می‌کردند. بشقاب‌ها را که جمع کردند، سفارش چایی با طعم توت‌فرنگی داد، و سیگاری به سلامتی‌ی هم روشن کردند. مریم نشسته بود جلوی پنجره و تکیه داده بود به دیوار و همان‌طور که سیگارش را لای انگشت‌هایش بازی می‌داد، به حرف‌های عباس گوش می‌داد. با اولین پک سرفه‌اش گرفته بود و اشک‌ش درآمده بود. با چشم‌های خیس قشنگ‌تر شده بود. عباس آخرین سیگار را هم آتش زده بود که چایی‌ها را آوردند. رو کرده بود سمت من که یادت هست چایی با طعم توت‌فرنگی؟ سرم را به تأیید تکان داده بودم. نمی‌شنیدم از چه صحبت می‌کنند، صورت‌م را برگردانده بودم سمت پنجره و از آن روزنه‌ی باریک و تیره هیکل‌های متمرد را تماشا می‌کردم. توی قوس‌های شیشه چاق می‌شدند و لاغر می‌شدند. چایی‌ی دوم را هم آوردند، دست‌هایم را گذاشته بودم دور فنجان و سرم را انداخته بودم پایین، فنجان پهن نارنجی رنگی بود. بخار نیم‌جانی از سطح چرب چای بلند می‌شد. سیگارهایشان تمام شده بود و داشتند از دوستی حرف می‌زدند که رخت و بخت‌ش را افکنده بود و دور دنیا می‌گشت. دوست مریم بود که با آب و تاب برگشت تا تنها برای من تعریف کند که چه موجود فوق‌العاده‌ای است. موبایل‌ش را درآورده بود و برگشته بود سمت عباس، با لحن بچه‌گانه‌ای می‌گفت که ببین موبایلم رو!

 

چایی‌هایشان را نوشیده بودند و مال مرا داشتند نصف می‌کردند، مریم بلند شد که پول غذا را بدهد، کلی تعارف و آخرش هم که برگشت گفت «بقیه‌اش را پاشو تو بده!»، عباس دسته‌ای اسکناس هزاری گذاشت روی میز که بردارد، برنداشت. مریم گفت چقدر حلقه‌ات قشنگ است، می‌دهی بیاندازم؟ دادم، انداخت توی انگشت‌ش، عباس گفت چقدر به‌ات می آید! مریم گفت عینک‌ت را می‌دهی من بزنم؟ با عصبانیتی که نتوانستم پنهان کنم، گفتم نه! عباس گفت کدام یک از شما قرآن دارید یا تسبیح؟ قرآن داشتم ... دادم کمی قرآن خواند، دست‌هایش می‌لرزید، ترسیدم که آیا حال‌ش خوب است؟ بغض‌م ترکید و گریه کردم ...

 

توی خیابان، مریم پرسید برای جوش‌های صورت‌ت کاری نمی‌کنی؟ عباس روبه‌رویش ایستاده بود و از مریم که سینه‌های بزرگ زنانه‌اش را داده بود جلو می‌پرسید شوهرت حال دارد کاری بکند؟ مریم برایم توی کاغذ کادوی زرد رنگی هديه آورده بود، جعبه‌ی شیرینی را گرفته بود توی دست‌ش، کلی راه را پیاده رفتیم، با هم گرم صحبت بودند و من گاهی جا می‌ماندم. گاهی وسوسه می‌شدم که جایی بایستم و گم‌م که کردند، برگردم خانه، کار سختی نبود، آدرس توی جیبم بود و کافی بود بدهم دست یک راننده‌ای. از پله‌های یک پل هوایی رفتیم بالا، داشتند از جلو می‌رفتند بالا و من آهسته آهسته از پشت سرشان بالا می‌رفتم، از خیابان که بالاتر رفتم، سرم گیج می‌رفت. گاهی برمی‌گشتند و منتظر می‌ماندند که برسم، دست‌هایم را جلوی سینه‌ام به هم گره زده بودم. روسری‌ی آبی رنگی را که دوست داشتم سرم بسته بودم، موهایم را بافته بودم و انداخته بودم پشتم. کمی آن بالا ایستادیم و با هم شوخی‌ای کردند و راه افتادیم. جلوی یک گل فروشی توقفی کردند و دسته‌های بزرگ مریم را به هم نشان دادند و ریز خندیدند، نگاه کردم توی چشم‌های عباس، نگاهم کرد و لبخند زد، دسته‌ی بزرگ گل‌های سوسن سفید جلوتر و پرجلوه‌تر از همه‌ی گل‌های دیگر پر شد توی چشم‌هایم. مریم با صدای بلند می‌خندید و بالا و پایین می‌پرید، سر سه راهی‌ی بزرگی، عباس گفت اگر گفتی اینجا کجاست؟ گفتم همان‌جایی که موقع برگشتن از سر کارت استراحت می‌کنی، دراز می‌کشی روی چمن‌ها ... مریم پایش را آورد بالا و ادای افتادن را درآورد، این پل برای پریدن مناسب نبود ... من از پلی پریده بودم!

 

عباس پرسید برویم امام‌زاده یا سینما؟ گفتم امام‌زاده، جلوی سینما شلوغ بود ... مریم رفت و ما تنها شدیم. امام‌زاده قاسم خلوت بود و هوا گرم بود، داشتند حصارهایش را می‌کشیدند، از در سبز رنگ‌ش گذشتیم، گفت تو کرم داری، می‌برمت ماهیگیری ...

 

رفتیم توی امام‌زاده و نماز خواندیم، یک بسته‌ی بزرگ نمک نذری گذاشتند توی دامن‌م، زن‌هایی دور هم گوشه‌ای نشسته بودند، می‌گفت سر حضرت قاسم اینجاست! خنده‌ام گرفته بود ... دخترها با لب‌های گوشت‌آلود قرمز تندشان، برایمان شکلات نذری تعارف کردند، عباس برنداشت، من برداشتم، آفتاب افتاده بود توی چشم‌م، گفت تو باید بنویسی ... تو خوب می‌نویسی، بین همه‌ی کسانی که می‌شناسم نوشته‌های تو ارزشمندند، بنویس! ... پوزخندم را ندید.

 

از کوچه‌باغ‌هایش گذشتیم، دیوارهای آجری‌ی خام، زمین شیب‌دار زیر پاهایمان، از پیچی که گذشتیم، دست‌ش را انداخت دور شانه‌هایم و برگرداند سمت خودش، دستم را گذاشتم روی سینه‌اش و سرم را آوردم پایین، گریه‌ام که گرفت، رهایم کرد. دختربچه‌ای با روسری‌ی گلدار سفید جلوتر از دو خانم چادری از خم روبه‌رو پیچیدند، گفت که زمستان‌ها، که اینجا پر می‌شود از برف، با پالتوی بلندش که دنباله‌اش روی زمین کشیده می‌شود و نعلین‌هایش می‌آید روی برف‌ها، راه می‌رود ... و که پاهایش یخ می‌زنند.

 

جلوی ظهیرالدوله نشستیم، درش بسته بود و فروغ تنها بود. گفت بابا بزرگ‌ش، قبرش آنجاست و مرد سرایدار می‌شناسدش، گفت خیلی می‌آید اینجا. دو مرد جوان داشتند می‌رفتند و دو دختر جوان از بالای دیوار کوتاه، سرک می‌کشیدند توی ظهیرالدوله، راه‌شان نداده بودند، یکی‌شان جلوی در ایستاده بود که به اشاره‌ی دست عباس آمد نزدیک‌تر، گفت به سرایدار بگو فلانی آشنای ماست، قبرش اینجاست، آمده‌ایم برای فاتحه‌ای، اجازه می‌دهد بروید تو، می‌شناسد ... دختر ناباورانه، نگاهی انداخت و ندید که پوزخندش را خورده بود.

 

داشت تاریک می‌شد که رسیدیم نزدیک آن پارکی که دوست‌ش داشت، درخت‌کاری‌های متراکمی داشت،‌مثل جنگلی که خیلی جوان بود، راه‌کوره‌هایی دست‌ساز، پیچ خورده بودند لای درخت‌ها، جلوتر از من، با قدم‌هایی بلند و عجول پیش می‌رفت و خیال کردم چقدر از من بیزار است، با صدای بلند فکر کرده بودم که شنید، گفت بیزار نیستم. گفتم خیلی تُرکی! مردهای تُرک همیشه جلوتر از زن‌هایشان راه می‌روند، حتی برنگشته بود نگاه‌م کند. عده‌ای پسر بالای تپه‌ای بازی می‌کردند، قدم‌هایش را شل کرد و مکثی کرد، گفتم برگردیم، به تندی برگشت که باشه،‌برگردیم. داشت تاریک‌تر می‌شد، روی تخته سنگ گردی نشستیم. خورشید کاملاً پایین کشیده بود و ماه داشت بالا می‌آمد، صدایی مثل اذانی از دور دست بلند شده بود، درخت بید کم پشتی خم شده بود، گفت تا به حال کسی تو را بوسیده است؟ گفتم نه! گفت می‌گذاری ببوسمت؟ چشم‌هایت را ببند و سرت را بیاور بالا ... گفتم میان گفتن و عمل کردن خیلی فاصله است، وقتی پرسید چرا نمی‌بوسم‌ش ... که گفته بودم می‌بوسم‌ش. هوا تاریک شده بود، گفت بهترین و بدترین چیز دنیا، سکس است، وقتی به شکل تجاوز باشد بدترین و اگر عاشقانه باشد بهترین چیز دنیاست و من سرم را گذاشته بودم روی شانه‌اش و گوش می‌دادم و چیزی نمی‌گفتم. چیزی روی سینه‌ام سنگین شده بود. چیزی توی ذهن‌م گرد شده بود. چیزی در زنده‌گی‌ام گم شده بود. مثل همیشه، سرد بودم و یخ ... نفرت‌انگیز شاید حتی! گفتم، از خدا خواسته بودم همه چیز را نشان‌م بدهد، همه چیز را نشان‌م داد ... همه چیز را.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* من خوب‌م، قصد خودکشی هم ندارم ... قصد بستن این خانه را هم ندارم. هنوز زنده‌ام، به بدترین شکل ممکنی زنده‌ام.

 

** تو را دوست دارم معمولی‌ترین مرد زنده‌گی‌ی من! تو را دوست دارم به بهار قسم، به خورشید و به ماه، به آیینه سوگند و به آتش ... دوست داشتنم را توی شعری‌ترین بهانه‌ها ریخته‌ام، امشب که خواستی بچشی، بگو تا معطرترین پیرهن ملیله‌دوزی‌ام را تن مهتاب کنم.

 

*** کسی این غمگین‌ترین دختر را می‌شناسد؟

 

...

یک ماه گذشت ... از لذتی که بردیم ... از خاطراتی که ساختیم ... و از پیوندی که ناگسسته می‌طلبیم‌ش ...

چقدر خوب است که تو را دارم، چه سعادتی که تو را در کنار خود دارم، زمانی‌که احساس می‌کنم تا رفتن چیزی نمانده است. زمانی‌که تو می‌گویی نگویم از رفتن، بمانم ... می‌مانم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بیا و بنشین! آخرین جرعه‌های چایی‌ام را که سر کشیدم، با آن تفاله‌های باقیمانده در تن لیوان، برایم بگو سفری در پیش دارم. بگو پرنده‌ای افتاده است توی لیوان‌ت، پیغامی خواهی داشت ... بگو سفری در پیش داری که کسی منتظر توست، بگو خیلی منتظرم است و در آغوش‌ش بیانداز مرا ... با آن چشم‌هایی که زیادی مادرانه است، نگاهم کن و بخند، همان‌قدر شیرین بخند و بگو چقدر محکم هم‌دیگر را بغل کرده‌اید ...

 

با آن هیکلی که مادرانه‌اش کرده‌ای، بیا و از لای در نگاه‌مان بکن و با لپ‌هایی گل انداخته بگو، بگو که چقدر مهربانی دوست خوب من ... بگو توی خواب دیده‌ای، دیده‌ای که چقدر رنج خواهی برد، بگو چقدر دوست داری ازدواج کنی ... بگو چقدر دوست داری کودکی را در آغوش بگیری و مادر صدایت کند، که چنگ بزند به سینه‌ات، که شیره‌ی جان‌ت را مک بزند ... که مادر شوی ...

 

با آن دست‌های مهربان‌ت، بشمار! دقایق را و حقایق را بشمار ... زندگی را بشمار، روزها را و شب‌ها و بادها را بشمار. نورها را و خاموشی‌ها را بشمار. روی تکه‌های کاغذ بنویس، یک، دو ... شش! همه‌ی هستی را بشمار، زندگی را و مردن‌های ناگزیر را ... زیر لب بشمار، روی کاغذها بنویس تا فراموش‌ت نشود ... خوب‌ترین، مهربان‌ترین ... زن‌ترین!

 

مهربان شو با آدم‌های توی تخت‌ها، روی تخت‌ها ... نوازش‌شان کن و بگو چه رسالتی ... چه سعادتی ... بگو چقدر لذت برده‌ای از لبخند یک بیمار ... بگو چقدر رنج برده‌ای از اندوه یک بیمار ... مهربان شو و بگو از خواب‌هایت ترسیده‌ای و مکافات‌ت، همین است که مهربان شوی ... مهربان شو و لبخندها را بشمار!

 

نگذار بگویم! نگذار سر بگذارم روی زانوهایت و گریه کنم که دیشب را تا سحر، در خواب دیدم که گریسته‌ای ... نگذار بگویم از درد تو آزرده‌ام، بگذار گمان کنی من نیز چون دیگرانی که می‌دانند، نمی‌دانم! من، چقدر نزدیک است لمس‌م به تو، احساس‌م به شب ... و به دختری که در آفتاب شکسته است ... و به سیمایی که در آیینه نشسته است. مهربان شو و مگذار بگویم چقدر دوست داشتم فرزندت بودم!

 

و از سال‌های سختی که پشت سر گذاشته‌ای مگویم. و از تنگ‌دستی‌ها و بی‌مهری‌ها و تلخی‌هایت مگویم. مهربان شو و برگهای سبز روی برکه را بشمار ... خورشید را بشمار، مهتاب را ... پاره‌پاره‌های سفید را بشمار ... با آن صورتی که بی‌دریغ مادرانه‌اش کرده‌ای ... و با مادری که پرستاری‌اش کرده‌ای، با آن زخم‌ها و زبان‌ها، تن را آب دیده کرده‌ای ... این تیغ ستبر روح مبهوت‌ت را ... بشمار!

 

مبهوت شو و وحشت را بشمار! زل زدن به برگه‌ی بستری را بشمار، ترس از تنهایی را بشمار ... بی‌کسی را بشمار! بیماری را بشمار ... قلب را بشمار و درد را بشمار ... آن اسم نامبارک را بشمار ... آن ترس ابدی را بشمار ... بنشین و گریه کن و توی تاریکی‌ی سنگین پاییزی‌ترین شب‌های عمرت، لحظه‌های تنگ حسرت و آرزو را بشمار! ... فردا را که دیر است و امروز را که زود، بشمار ... و به خاطر بیاور، دست‌هایت را ... زمانی را به خاطر بیاور که عاشقان‌ت رهایت کردند، مردهایی را که نفهمیدندت، و مردهایی را که نخواستندت، بشمار ... و تمام روزهایی را به خاطر بیاور که می‌گفتی، چرا؟ ... چرا تنهایی دوست مهربان من؟ این همه چرا را بشمار ...

 

کمد فاطمه است در رختکن اطاق عمل

 

صورتی بپوش و سبز چمنی به تن کن! آبی بپوش و روشن باش نورانی‌ترین مهربانی، و ترنم بهار را بشمار ... باران را بشمار و تن برهنه‌ی خاک را، ... برقص و بخند و میان بازوانی که در برت گرفته‌اند، سیمای بلند مردی را به‌خاطر بیاور که در آغوش‌ت گرفته است ... سرت را که گذاشتی روی سینه‌اش، میان قرمزترین غنچه‌ها، لذت بودنی شاعرانه را بشمار ... بخوان و بخند و بمان! ... مردانی که نبودند را به خاطر که آوردی، عروس لحظه‌های بی‌تابی، مادری نامهربان را به خاطر بیاور و عمری کار کردن را به خاطر بیاور و در تاریکی‌ی شب‌های خواب آلوده‌گی، میان کتاب‌ها چرخ خوردن را به خاطر بیاور و بمان! بلند شو و بالا برو ... پرواز را بشمار! بال را بشمار ... پروانه‌ها را، قاصدک‌ها را ...

 

خسته‌گی شو! ... با چشم‌هایی که مادرانه شده‌اند و دست‌هایی که مادرانه شده‌اند و هیکلی که مادرانه شده است، غرور و تنهایی را بشمار و روی کاغذها بنویس تا فراموش‌ت نشود، فراموش‌ت نشود من ... من هم مثل تمام کسانی که گمان می‌کنی نمی‌دانند، می‌دانم! ... بمان! بمان دوست من ...

 

آخرین جرعه‌های چایی‌ام را به نیّت تو می‌نوشم، نگاه کن و بگو چند تا مرد می‌بینی؟ چند تا عاشق؟ چند تا سفر؟ ... بخند و بگو چند تا شمع روشن کرده‌ای برای دست‌هایی مردانه؟ ... چایی‌ام را که نوشیدم و لیوان سفیدم را که دادم توی دست‌ت، با آن قلب‌های قرمز تندش، توی دست مهربان‌ت، چشم چشم باش و بگو بگو که کجای قلب تو، بوسه‌ای بکارم؟ ... چگونه تو را با درد تصور کنم؟ چگونه نتوانم تو را در آغوش بگیرم؟ چگونه نگویم چقدر خوب می‌فهمم‌ت؟ چقدر خوب می‌دانم چه کشیده‌ای دیروز و دیشب تو؟ ... چقدر ترسیده‌ای و چقدر افتاده‌ای از بالایی‌ها تا پایینی‌ها؟ ... و روی تلّی از آرزوهای نازموده، آرزوهای ناپرورده، عروس من، سیاه پوشیده‌ای؟ ... عروس من ... فاطمه‌ی من ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* کوتوله‌ها؛

وقتی  روبروی آدم می‌ایستند

از انسان

فقط

خشتک

می‌بینند ...

 

** کوچه‌لره سو سپ‌میشم ... یار گلنده تؤز أولماسین ...

 

*** دل‌م چقدر سفر می‌خواهد ... دل‌م رفتن می‌خواهد ... دور شدن، سپری شدن! دل‌م همسفر می‌خواهد.

 

...

امروز صبح، دسته‌ی کلاغ‌ها را که بر بالای شاخساران برهنه‌ی درختان دیدم، نفسی از راحتی کشیدم ... خطر گوییا رفع شده است ... حتی دیدن گربه‌ی پشمالوی سیاه ترسناک روی شاخه‌های برف گرفته‌ی تاک خانه‌امان که ترس و خشم علی کوچولو را برانگیخته بود دلم را آرام می‌کند ... می‌گویند حیوانات قبل از فرود آمدن بلایای طبیعی از آن باخبر شده از محل می‌گریزند ... شايد هم نه! خبری از گنجشک‌ها نيست هنوز ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

« الرّجال قوّامون علی‌النساء ... »

 

مردان باید بر زنان مسلّط باشند، چرا که خداوند بعضی از انسان‌ها را بر بعضی دیگر برتری بخشیده است، و نیز از آن روی که مردان از اموال خویش ]برای زنان[ خرج می‌کنند، زنان شایسته‌ی آنان هستند که مطیع و به حفظ الهی در نهان خویشتندار هستند و زنانی که از نافرمانی‌شان نگرانید باید نصیحت‌شان کنید و ]سپس[ در خوابگاه‌ها از آنان دوری کنید ]و سپس اگر لازم افتاد[ آنان را ]به آهستگی و به قصد تأدیب[ بزنید، آنگاه اگر از شما اطاعت کردند دیگر بهانه‌جویی ]و زیاده‌روی[ نکنید، خداوند بلند مرتبه‌ی بزرگوار است.

 

آیه 34 سوره نساء/ ترجمه و تفسیر بهاء‌الدین خرم‌شاهی

 

فرهنگ‌نامه عمید: قوّْام بر وزن فعّال به معنی کسی که متکفّل امری باشد، آنکه از عهده انجام دادن امری برآید. امیر، فرمانده .

 

فضّل: بر وزن فعّل به معنی برتری یافتن به سبب برخی ویژه‌گی‌هاست، مانند برتری‌ی انسان‌های خداترس بر سایرین و یا تفضلی که یک فرمانده به سبب درایت خود بر سربازان زیر دست خود دارد. این برخلاف قوانین خلقت نیست، اینکه خداوندی بخواهد گروهی از مردم را به سبب برخی ویژه‌گی‌ها بر دیگران برتری ببخشد.

 

در این آیه، اثری از تأکید در برتری(!) مردان بر زنان آن‌طور که مدّنظر فضلاء اسلامی است دیده نمی‌شود. قوّام هم‌ریشه از فعل «قائم» و «قيّم» به معنی مکفل زن و مخارج اوست نه برتر بر زن و یا مسلط بر او! اینکه مفسّری می‌آید و آیه‌ای را بر اساس مناسباتی خاص و درک و شعور خودش تفسیر می‌کند نباید ملاک یک محقق و جستجوگر حقیقت باشد. و همان‌گونه که از ادامه‌ی آیه برمی‌آید، در صورت نافرمانی‌ی زن، ابتدا امر به نصیحت و ترد و سردی‌ی رابطه با او شده است و سپس از تنبیه بدنی سخن به میان آمده است و در نهایت مردان را سفارش می‌کند اگر زنان از شما اطاعت کردند، بهانه‌جویی نکنید ...

 

در مورد علمای اسلامی، متأسفانه مانند خیلی از ملأهای(عالمان) سایر ادیان، عنادها،‌ سوءاستفاده‌ها و سوءتعبیرها و سوءتفسیرهایی صورت گرفته است. کارهایی مانند «حلیة‌المتّقین» علامه‌ی مجلسی که بسیار حقیرانه سعی در انحراف اسلام، قرآن و اهل بیت داشته است بسیار است. در این کتاب آمده است علی(ع) سفارش کرده است به زنان سوره‌ی یوسف تعلیم داده نشود(!) و نیز از قول حضرت امام رضا(ع) آورده است که با زنان سیه‌چرده ازدواج نکنید و ترجیحاً با زنان سفید پوست تزویج کنید!!!

 

(این‌گونه تحریف از حقیقت، نباید ما را به موضع‌گیری در برابر هیچ دینی برانگیزد، همان‌گونه که نباید بردران سنّی خود را کافر قلمداد کنیم و صراحتاً بیان کنیم که نماز و طاعات و عبادات آنها مقبول نیست! مگر ما خدا هستیم که در این مورد این‌طور صریح اظهار نظر می‌کنیم؟ مگر ملاک ایمان، پذیرفتن خداوند به یگانه‌گی نیست؟! و اعتقاد به نبی و معاد؟ کسی که به هر سه مورد فوق ایمان قلبی داشته باشد مؤمن است و نزد خداوندش عزیز و هیچ احدالناسی حق قضاوت در مورد سزای او ندارد.)

 

وقتی من می‌شنوم که پیش نماز مسجد جمکران در ابتدای نماز خطاب به نمازگزاران می‌گوید چون این مکان هم ارج مدینة‌النبی است، نماز در اینجا به مانند مدینه کامل باید خوانده شود و نماز نباید شکسته به جا آورده شود! من چگونه می‌توانم به وجود امام زمان معتقد باشم؟ من چگونه ایمان بیاورم به مقام حضرت رضا (ع) حال آنکه در همسایه‌گی‌ی قصرش بنده‌گانی محتاج نان شب هستند؟ چگونه ایمان بیاورم به خدای چنین مردمانی؟ به پیامبرشان و به جانشینان پس از او؟ چگونه باور کنم علی نیمه شب‌ها با کوله‌باری انباشته از نان جو به خرابه‌های اطراف کوفه می‌رفته است و میان گرسنه‌گان و یتیمان آذوقه تقسیم می‌کرده است؟ چگونه ایمان بیاورم که او، خلیفه‌ی مسلمین چاه می‌کنده است و نخل می‌کاشته است و میان مستمندان تقسیم می‌کرده است؟ ...

 

چگونه باور کنم که خانواده‌ای داخل خانه‌ای زندگی می‌کنند که در تنها اتاق کوچک خانه هم آشپزی می‌کنند و هم می‌خوابند و هم انباری‌شان است(اگر چیزی برای انبار کردن داشته باشند) ... آن وقت امام موعودش می‌آید توی خواب یک بابایی و سفارش می‌کند در فلان مکان با فلان مقیاس بت‌کده‌ای برای من بسازید و مردم را تخدیر کنید! ــ این گمان‌م همان چیزی باشد که مارکس گفته است، نه؟ ــ آن وقت چاهی آنجا بکنند که مردم روی کاغذ عریضه بنویسند که امام زمان برکاتش را شامل حال‌شان کند و امام زمان هم دور از چشمان خسیس خداوند امدادات غیبی برساند ... هان؟ تا بدان پایه که لیسانسیه‌ی مملکت اسلامی می‌آید و ادعا می‌کند این شخص آخرالزمان در جمکران ظهور خواهد کرد!!!

 

آقای رحمان‌طلب عزیز، تعریف و تمجید شما را از تخیلاتم ارج می‌نهم، ولیکن، نشخوار کردن افاضات سایرین حتماً به معنی این نیست که آدم اندیشمندی هستی. مرد عمل کسی است که حرفی از خودش داشته باشد. و این سری از حرف‌هایش مستدل باشد و آوردن یک سری اسم و ایسم برای ثابت کردن اینکه خیلی سرت می‌شود ملاک عمل نیست. پس اگر من نمی‌آیم از آقای ایکس و مارکس بنویسم دلیل این نیست که چیزی بارم نیست! و ایمان می‌آورم به اندوه محمد زمانی که خداوند دلداری‌اش داد که اندهگین نباشد ... زمانی‌که تمام سعی خود را کرده بود تا به راه راست هدایت شوند و نشدند، نه به این دلیل که محمد حقیقت نبود، برای اینکه آنها جستجوگر حقیقت نبودند. آورده‌اند که کسی که خوابیده باشد را می‌شود با تکانی بیدار کرد اما، امان از کسی که خودش را به خواب زده باشد ... امان!

 

سفارش می‌کنم، پیش از آنکه در برابر اسلام و محمد(ص) موضع‌گیری کنید، در خصوص تمامی نوشته‌های اندیشمندان حقیقی و معاند به خوبی و عمیق تفکر داشته باشید و بی‌جهت به سبب برخی تفسیرها، به جان محمد نیافتید. و این را نیز خوب به خاطر داشته باشید که سالهای سال بازگویی از محمد(ص) ممنوع بوده است. ذکر حدیث در دوره‌ی بنی‌امیه و سایرین پیگرد داشته است و چنین بوده است که تحریف و تکذیب وارد دین شده است. اما، خداوند به ما عقل داده است و قدرت استدلال. خداوند از ما خواسته است در آفرینش و در سخنان او تفکر کنیم. چنان که می‌فرماید لا اکراه فی‌الدین! پس برای دانستن حقیقت یک واقعه در سرچشمه‌ی آن وارد شوید. آن سان که زلالینه‌ی آن را بیابید و از چنین گوارایی جان تازه کنید. و در مورد اسلام، تنها منبعی که می‌تواند یاری‌گر شما باشد قرآن است و تمام. نه تنها نهج‌البلاغه که تمامی کتب نوشته شده، رگه‌های با غلظت‌های مختلفی از تحریف را در جان خود دارند.

 

خوب است در برابر دروغ بزرگ هم، بزرگوارانه پيش آمد. استناد کردن به مشتی خزعبلات بی اساس و خنده‌آور، جز توهين کردن به عقل خودتان، چيز ديگری در پی نخواهد داشت. هم‌چنان که افتادن سنگی در پهنه‌ی دريا، او را تکانی هم نمی‌دهد، حتی موجکی هم نمی‌سازد ... بيانديشيد تا آنچه می‌نويسيد، لختی بوی عقلانيّت به مشام برساند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* تو آرامم می‌کنی ... تو مرا از عشقی پاک لبریز می‌کنی ... دوستت دارم.

 

** چقدر از برگشتن تو خوشحالم بانوی من ...

 

*** وقتی کتابی مثل «کوری» اثر ژرژ ساراماگورا را خوانده باشي، نه از ترس مُردن و زير آوار ماندن،‌ بلکه از واقعه‌ای بس خوف‌ناک‌تر بر خود می‌لرزی. از تصور بازگشت خويی حيوانی به تمدن متهورانه‌ی انسان معاصر است که می‌ترسی. از به خاطر آوردن رنجی عظيم‌تر گوش می‌سپاری به فريادهای زمين. به شيون‌های آسمان.

...

* یک توضیح خیلی مکرر، سوسن جعفری توی وبلاگ‌ش از نوشته‌ی هیچ‌کس استفاده نمی‌کند مگر اینکه اسم منبع و نویسنده را هم قید کند،‌ و اگر نشانی از نویسنده نداشته باشد، مطلب را داخل گیومه می‌گذارد. وقتی هیچ‌کدام اینها نیست، پس مطلب از خودش است.

 

** کاش می‌شد توی چشم‌هایت نگاه کنم، وقتی آن‌طور غمگنانه نگاه‌م می‌کردی ... وقتی بداخلاقی‌هایم را نمی‌فهمیدی ... وقتی از فهمیدن من عاجز میشدی و من از فهمیدن تو سرسختانه سر باز می‌زدم.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

اسلام ستیزی، همواره مساوی بوده است با عرب ستیزی و خصوصاً محمد ستیزی! چیزی که همواره برای من جالب بوده است این است که چرا همه با «محمد» مشکل دارند؟ چه چیزی در این مرد بغرنج است که موجب شده است، درایت و هوشمندی‌ی او زیر سوال برود؟ و این‌طورها نوشته شوند:

 

« ... ناگفته نماند که محمد فردی خوش چهره و خوش صحبت و بسیار باهوش بود ولی بی سواد، در مسیر رفت و برگشت غار حرا با چوبانی آشنا شد. چوپان پیر که تمام عمرش را صرف یاد گرفتن سرگذشت گذشتگان کرده بود و از انجای که محمد را فردی باهوش و خوش صحبت یافته بود دانسته های خویش را با نثر مسجع ( داستانی که با آهنگ خوانده شود ) بر محمد اموخت و دلیل این کارش نیز آرزوی بود که بر پیامبر کردن خود داشت و وقتی محمد را دید فهمید که محمد از پس این کار بر میاد؛ محمد نیز در مکه بانگ برداشت که در غار حرا معجره شده و از طرف خدا قرانی نازل گردیده، نثر مسجع را بر پا برهنه گان خواند و از انجای که هر کس دل پا برهنه را بدست بیاورد هر کاری می تواند بکند خود را پیامبر خدا خواند ... »

در مورد اینکه، آیا اعراب به واقع فاقد تمدن بوده‌اند من مرددم! یا به عینه می‌توانم مدعی شوم که اعراب تمدن داشته‌اند. داشتن زبان کامل و رسم‌الخط، و حتی دستور زبان در میان قومی به معنای متمدن بودن آنهاست، آن هم زبانی با قدرت و قوت زبان عربی، کسی منکر این هست که زبان عربی از قدرتمندترین زبان‌های دنیاست؟ ولی اگر هم از تمدن، معنای لغوی‌اش را منظور کرده باشیم که به معنای شهرنشینی است که به نظر جامعه‌شناسان، نشانه‌ی تکامل یک گروه انسانی است، آیا در عربستان شهرسازی و شهرنشینی معمول نبوده است؟ یعنی شهرهای بزرگی چون مکه که محل تجمع تجار و بازرگانان، و حتی مرکز مشاعره‌ی شاعران بوده است، نشانی از تمدن یک قوم نیست؟ البته من منکر بلند مرتبه‌گی‌ی تمدن‌های هم‌عصر چون تمدن ایرانی و رومی نیستم، ولی الحاق صفت وحشی‌گری به هر قوم و ملتی خلاف است. زیرا در حال حاضر مردمانی در متمدن‌ترین نقاط عالم زنده‌گی می‌کنند که بویی از انسانیت نبرده‌اند، و  بعلاوه مردمانی شایسته‌ی تکریم در برخی نقاط بومی و عقب‌مانده زنده‌گی می‌کنند. به واقع؛ این‌که شخصی در کجا زنده‌گی می‌کند نمی‌تواند ملاک مطمئنی برای تخمین تکامل شخصیتی‌ی او باشد.

خصوص این‌که، آمد و رفت بازرگانانی از اقصا نقاط به مکه، امکان برخورد تمدن‌ها را می‌توانسته است برقرار سازد. و هم چنان‌که در ایران قدیم معمول بوده است، طبقه‌بندی‌ی اجتماعی اعمال شده از جانب حاکمان و صاحبان زر و زور و تزویر، امکان آموختن علم و خواندن و نوشتن را به همه نمی‌داده است( نمونه‌ی واضح این مطلب در شاهنامه آمده است).

در داستان‌هایی که برای رد صلاحیت محمد آمده است، ‌بسیار شده است که بر بی‌سوادی‌ی او تکیه کرده‌اند. انگار که این مرد، موجودی چشم و گوش بسته بوده‌است و به کل از اجتماع گسیخته بوده است. حال آنکه او همان کسی است که با برخی جوانان عرب انجمنی را در مکه بنا نهاده بودند که به حمایت مظلومان می‌پرداخته‌اند، و عجیب اینکه همین مرد امّی و بی‌سواد اجتماع گریز، به لقب «امین» میان اعراب شناخته شده بود. نسب پدری‌اش به ابراهیم(ع) می‌رسید و در خانه‌ی عبدالمطلب، کلید دار کعبه بزرگ شده بود. مردی که با دعایی ابابیل را به نبرد ابرهه برانگیخت. اسماعیل، فرزند ارشد خلیل الله، از همسرش هاجر بود و اسحاق و یعقوب  پدران انبیای اسرائیلی فرزندان کوچک‌تر ابراهیم از ساره، و خداوند در قرآن ابراهیم را بشارت داد که از فرزندان تو، پرهیزگاران به رهبری‌ی فکری‌ی بنده‌گانش نایل خواهند شد. در کلام خدا، به اینکه فرزندان به کدام مادر منسوب باشند نیامده است!!! و گمان می‌کنم، اگر خداوند را پذیرفته باشیم، برایش سخت نخواهد بود که آخرین فرستاده‌اش از فرزندان اسماعیل باشد. یعنی مردی از خاندانی بزرگ، که در شرافت و درایت و عزت نفس آنها شکی نیست.

زندگی محمد بعد از درگذشت عبدالمطلب دگرگون شد. مثل تمامی خاندان‌های بزرگ، فرزندان از هم گسستند و ثروت میان ایشان تقسیم شد، با تقسیم ثروت، قدرت نیز تقسیم می‌شود و ممکن هست که حتی تقلیل یابد و قدرت فرزندان عبدالمطلب چنین شد. و چون او کودکی یتیم بود، در حاشیه قرار گرفت. بزرگ شدن محمد در انزوایی که ایجاد شده بود، او را به سمت اندیشه سوق داده است. اندیشه‌ای که به بنیاد نهادن چنین انجمن‌هایی و تلقب به «امین» منجر شده است. کوچ محمد در ایامی خاص از شهر به دامنه‌ی کوه و خزیدن‌ش به حراء، هرگز نمی‌تواند منکر شخصیت والای او شود، زیرا که «بودا» نیز از خاندان خود بریده بود و به خلوت خزیده بود، «فرانسیس قدیس» نیز چنین کرده بود و بسیاری از انسان‌های بزرگ، انسان‌هایی گوشه‌گیر و خلوت‌دوست بوده‌اند تا به افکاری بلند و اندیشه‌های متعالی دست یابند. و اینکه گاهی مردّدان، اشتغال او را به چوپانی مستمسک قرار داده‌اند نیز، با توجه به اینکه عیسی نجار بوده است و موسی نیز فقیرزاده‌ای بود که در نهایت برای شُعیب چوپانی کرده است، باید به انکار تمام انبیا پرداخت؟ آیا اشتغال موسی به چوپانی‌ی گوسفندان شعیب نبی، نمی‌تواند دست ما را برای نسبت دادن اینکه موسی دزد اندیشه بوده است و کلمات طیبه‌ی شعیب را به نام خود بالا کشیده است باز بگذارد؟ چه کسی موسی را در کنار طور سینا دیده است؟! وچه کسی زردشت را در بلندای ساوالان؟!

جالب‌ترین نقطه در این مطلب، اشاره به وجود چوپانی پیر بوده است که تمام سرگذشت گذشته‌گان را می‌دانسته است(یک دلیل دیگر برای اینکه بگوییم اعراب چندان هم بی‌تمدن نبودند!، جامعه‌ای که چوپان‌ش معلم چنین دین عظیمی شود، بی‌شک مهد تمدنی خاموش بوده است!)، او از چهره‌ی زیبای محمد و «هوش سرشار» او استفاده می‌کند و به او تعلیم می‌دهد. محمد میان انواع و اقسام روش‌های بعثت‌ها دقیق می‌شود و از روش برانگیخته شدن زردشت خوش‌ش می‌آید و  تصمیم می‌گیرد جبرئیل را ببرد بالای کوه نور، توی غار تنگ حراء!!!

خوانده شدن این «نثر مسجع»، بر مشتی پا برهنه هم شایان توجه است!، زیرا هیچ پیغمبری چنین نکرده بود! تمامی انبیا رسالت خود را نخست نزد اشراف و پدران ثروت و قدرت می‌برده‌اند، حتی خود این آقای زردشت! این هوش سرشار محمد است که اقدام به نوآوری کرده است. این‌طوری دست خدا را هم می‌بندد که نتواند رفع اختلال در کار رسالت بکند!( پیشنهاد می‌کنم مقاله‌ی «آری چنین بود برادر...» از دکتر علی شریعتی را بخوانید)

این آقا، یا تاریخ نخوانده است یا اینکه ما را گذاشته است سر کار از پیامبران پیشین نقل شده بود که پیامبری از قوم بنی اسرائیل با نام احمد خواهد آمد و دین را کامل خواهد کرد. ولی محمد از قوم بنی اسرائیل نبود بلکه اهل شام بود و اسمش هم که مشخص !، محمد با تیز هوشی خود را با روابط بنی اسرائیلی کرد و با تشابه اسمی که بین احمد و محمد بود خود را پیغمبر نامید ...» زیرا، تاریخ به انواع و اقسام طرق تحریف شده است، اینکه آخرین نبی باید از بنی‌اسرائیل باشد به استناد چه است؟ اگر ملاک ما، قولی است که خداوند به ابراهیم داده است، بهتر است بدانیم «اسرائیل» لقب حضرت یعقوب است و نه ابراهیم، پس این سند باطل است، زیرا ابراهیم پدر ادیان است نه یعقوب. پس امکان اینکه از فرزندان اسماعیل کسی شایسته‌ی این مقام باشد بعید به نظر نمی‌رسد. و فرزندان اسماعیل ساکن عربستان بودند، پس باید محمد، عرب می‌بود. اینکه آیا «محمد» و «احمد» هر دو یک نفر هستند هم جا برای بحث هست. مسلم است که میان تاریخ مندرج در عهد عتیق و علوم جدید تفاوت‌های چشمگیر و غیرقابل اغماضی وجود دارد. یکی از این تفاوت‌ها اشاره‌ی عهد عتیق به سالهای خفتن اصحاب کهف و بیان قرآن در این زمینه بود که پاسخی شیوا از حضرت علی(ع) داریم. در کل داستان‌واره‌های تاریخی‌ی مندرج در عهد عتیق، اشتباهات فاحشی در مکان‌شناسی و زمان‌شناسی و تاریخ و بیان اسامی حتی دارد که برای مطالعه‌ی بیشتر می‌توانید به کتاب «کتاب‌هایی از عهد عتیق» مراجعه کنید. پس لزوماً تفاوت در میم یا الف آغازگر حمد چندان تفاوت بنیادی نخواهد داشت! خصوص اینکه، این نام یک نام عربی است، چه احمد باشد و چه محمد!!! و نه عبری.

«ابوجهل ، ابولهب و ابوصوفیان ( عمو های محمد ) که کعبه را در دست داشتند و با پولی که مردم در کعبه بر پای نماد خدا می ریختند برای خود تجارتی قوی دست و پا کرده بودند»

با استهزاء یاد کردن از کعبه، که حتی گیریم نمادی از خدا نباشد، بنایی است که ابراهیم خلیل‌الله به امر پروردگارش در صحرا بنا کرده بود، و در میان تمامی ادیان حنفی، مورد احترام است، دور از ادب است. این شوکت و احترام بی دلیل و الکی نبوده است، چنان‌که، مریم عذراء برای وضع حمل عیسی(ع) به سمت عربستان و کعبه رهسپار شده بود. اجتماع یهودیان در پیرامون کعبه در سرزمین خشک عربستان، بی‌شک بی‌بهانه نبوده است. زیرا اینان در انتظار محمد عرب بودند. محمدی که در سرزمین عربستان و در کنار کعبه به دنیا خواهد آمد. جالب است که در شورع بحث، کعبه در دست ابوطالب است و اینجا، به یکباره می‌افتد به دست این‌ها!!!

تاریخ نخواندن این دوست، از همین مشهود که محمد در چهل سالگی و درست پانزده سال پس از ازدواج‌ش با خدیجه به نبوت مبعوث شدند، حال چقدر مضحک خواهد بود اگر تصور کنیم ابوسفیان گفته باشد: « ابوصوفیان ( به زبان خودمانی ) گفت : بچه هستش زن بگیریم واسش درست میشه !!»

در ادامه، ماجرای هجرت محمد با یاری و هوشمندی‌ی ابوبکر و راهنمایی‌های فاضلانه‌ی سلمان فارسی، بسیار مهیج است. ادعای اینکه محمد، پیمانی با یهودیان بست تا به او در پیروزی در جنگ خندق کمک کنند، و اینکه بعد از پیروزی محمد بر اهالی‌ی «حنیفی‌ی» مکه، ناجوان‌مردانه به این یهودیان مهربان حمله کرده است و جان‌شان را ستانده است نیز از آن حرف‌هاست!

«حال می رسیم بر انتخاب جانشین محمد، اگر محمد انتخاب شده ای خدا بود ، پس جانشینش را نیز خدا باید انتخاب می کرد نه محمد مگر انکه محمد ادعای خداوندی می کرد ...»

استدلال مدهوش کننده‌ای است! چنانکه در بسیاری از آیات قرآن به ماهیت جانشین پیامبر اشاره شده است، بی‌شک برای جانشینی‌ی محمد، شایسته‌تر از علی چه کسی می‌توانست باشد که خود ایشان کلی تقدیر و تشکر از ایشان کرده‌اند؟! کما اینکه، جانشینان تمامی انبیاء الهی و حتی همین اربابان دین بهائیت، از خویشان و نزدیکان ایشان بوده است. پس چرا برای محمد چنین نباشد؟ چرا نباید علی که در رشادت و عدالت و علم و ذکاوت و انسانیت‌ش شکی به دل و ذهن هیچ بنی بشری خطور نمی‌کرد، می‌شد جانشین بلافصل محمد؟!

و اما، مستمسک بامزه‌ی دیگری که برای رد دین اسلام مورد سوءاستفاده‌ی اسلام ستیزان قرار می‌گیرد، مسئله‌ی «حقوق زن و مرد» است. اگر اسلام و محمد ذره‌ای برای زن ارزش قائل نبودند، پس چرا محمد خواستگاری‌ی یک زن را تاب آورد؟ اگر او مردسالار بوده است، پس غیرت‌ش کجا رفته بوده است؟ و اگر هوس‌باز بوده است، خودتان که اشاره کرده‌اید چقدر تو دل برو بوده است! چرا نرفته است شلوار جین بپوشد و یقه‌ی بلوزش را تا ناف باز بگذارد و دختربازی کند؟ اگر چشم‌ش دنبال ثروت خدیجه بوده است، آیا زن ثروتمند دیگری که جوان‌تر باشد توی شهر مکه گیرش نمی‌آمده است؟ اگر خواسته است خدیجه پیر باشد تا زود بمیرد و مال و منال‌ش برسد به این بابا، چرا توی شعب ابی‌طالب گرسنه‌گی‌اش داد تا بعد از تمام شدن ثروت‌ش دق‌مرگ بشود؟! اگر او اینطور زنان را از صحنه دور نگاه می‌داشته است، پس سمیه چگونه جزو اولین ایمان آوردنده‌گان بوده است؟ و اولین شهید زن؟ چرا محمد بانگ برنیاورده است که در را به روی زنان ببندید! این سخنان مقدس را بر زنان نباید خواند؟! و چگونه است که نسل محمد، برخلاف تاریخ بشر، از طریق یک زن ادامه یافته است؟!

در هیچ جایی از قرآن اشاره به نقص عقل زن نشده است. بلکه به تفاوت در خلقت زن و مرد اشاره شده است. چیزی که علم جدید هم تأییدش کرده است. بی‌شک کارهایی نظیر قضاوت و نبرد و حکومت شایسته‌ی زنان نیست. زیرا خُلق لطیف و مادرانه‌ی زن، هرگز سنخیتی با این مشاغل ندارد. ولی حتی در جنگ‌های محمد هم زنان حضور داشتند. در جنگ جمل، علی عایشه را به معیّت سپاهی متشکل از زنانی جنگاور به سوی مدینه رهسپار کرد که لباس مردانه بر تن کرده بودند. اما، همگان خوب می‌دانیم که زنان به سبب خلقت‌شان، بسیار آسیب‌پذیرتر از مردان هستند. بدترین ضربه‌های روحی و روانی و جسمی در تمامی‌ی جنگ‌ها از ابتدای تاریخ تا کنون به سمت زنان متمایل بوده است. سو‌ءاستفاده‌های جنسی و تجاوز به زنان کشور مغلوب جنگ کاری نیست که هیچ قومی منکر ارتکاب‌ش بوده باشد. زنان باقیمانده‌ی این نسل، چنان دچار آشفته‌گی روحی و روانی‌اند که قادر به تولید نسلی روشن ضمیر و قدرتمند نخواهند بود. ایا این نمی‌تواند کوچک‌ترین دلیل ممانعت اسلام از حضور مستقیم زنان در جنگ باشد؟ در مورد حکومت، خود قرآن از ملکه‌ی سرزمین سبا نام می‌برد که هم‌عصر سلیمان نبی بوده است، که مملکتی نیرومند داشته است. خود قرآن از همسر فرعون یاد به نیکی می‌کند و جایگاهی رفیع را در نزد خویش برای او اعلام می‌نماید. هاجر زنی است که قبرش در کنار خانه‌ی خدا محل طواف کلیّه مسلمانان جهان است. مریم زنی است که خداوند کلمه‌اش را از طریق او به عنوان بزرگترین معجزه‌ی حیات بشر فرو می‌فرستد، و برای اولین بار، مردی را اینگونه خطاب می‌کنند:« عیسی ‌بن مریم»!

ادعای اینکه محمد به خدیجه و فاطمه، پست حکومتی نداده است، با توجه به برهه‌ی زمانی‌ی ایجاد حکومت اسلامی و سازمان ساده و محدود آن، خنده‌دار نیست؟ اینکه، زن غنیمت جنگی محسوب می‌شده است چیزی نیست که اسلام به یکباره باید منحل‌ش می‌کرد! دیگر اینکه رفتار با این غنیمت‌های جنگی است که ملاک قضاوت است، آیا از ایشان سوءاستفاده جنسی می‌شده است؟ توی فاحشه‌خانه مثل گله نگه‌شان می‌داشتند؟ یا اینکه مردان مسلمان بنا به وسع خود زنانی از این غنیمت‌ها را به عقد خود در می‌آوردند؟! و مگر نه اینکه این سری رفتارها برای جلوگیری از انتشار فساد در بنیان حکومت نوپای اسلام بوده است؟ و حمایت اصولی کردن از خانواده‌های بی سرپرستی که مردان خود را در جنگ از دست داده بودند؟ و آیا این جلوگیری از سوءاستفاده کردن از زن، خود ارج نهادن به مقام زن نیست؟!

دوست من! با یک دلیل منطقی و مستند ثابت کن که محمد برده‌داری می‌کرد!

خداوند در کتاب خود می‌فرماید این تفاوت‌ها در رنگ و زبان و نژادها برای این است که بیاندیشید! دنیایی یکرنگ را تصور کن! آنگاه خواهی دانست چرا کوررنگ‌ها زجر می‌کشند!

روایت‌های مکتوب در قرآن و آنچه بر محمد نازل شده است، خود بر این نکته صحه نهاده است که تاریخ را به روایتی واقعی‌تر و تحریف نشده‌تر تکرار کرده است. من در حین مطالعه‌ی «کتاب‌هایی از عهد عتیق»* به شباهت‌های قابل توجهی میان آن و روایات قرآنی پی برده‌ام که تعدادی را در همین وبلاگ بازنویسی کرده‌ام. اگر متونی متفاوت می‌آورد باید شک می‌کردیم دوست من! و اما، زردشت! این آقا را من مطالعه کرده‌ام. حتی پیش از آنکه قرآن را بخوانم. در سطر سطر این کتاب، من جمله‌ای که محکم باشد و منطقی باشد و عاقلانه باشد یا هم شاعرانه حتی باشد برخورد نداشته‌ام. جمله‌ای که مرا به فکر فرو برد و دقیقه‌ای مجذوبم کند. من منکر زردشت نیستم، اما در همان حد «بودا» یا «کنفسیوس» و حتی پایین‌تر، زیرا این دو مجری‌ی تغییراتی ارزنده در اقوامی بوده‌اند و این آقای زردشت هیچ! و جالب اینکه، همین آقای زردشت پیروانی داشته است که سالها یهودیان و ایمان آورنده‌گان به خداوندی یگانه را می‌کشتند! یعنی دقیقاً کاری که مسلمانان مرتکب نشدند. چنان‌که علی از شنیدن خبر اینکه گوشواره‌های زنی یهودی را از گوش‌هایش برکنده‌اند در خشم شد و گریست. و چنان‌که «دکتر احسان نراقی» در جایی گفته است، قرن‌ها مسلمانان و یهودیان در همسایه‌گی‌ی یکدیگر زیستند تا اینکه غرب مسیحی پیدایش شد و یهودیان را به خون مسلمانان تشنه کرد! (مراجعه شود به آزادی،حق، و عدالت/مناظره‌ی اسماعیل خوئی با احسان نراقی/انتشارات امیرکبیر/چاپ دوم ۱۳۵۷)

جنگهای صلیبی

و اما، امام حسن عسگری که بنا به گفته این دوست پژوهنده، فرمانده لشگر بنی‌امیه بوده است!!! یعنی بنی‌امیه آنقدر خنگ بوده است که نواده‌ی محمد را می‌آورد و می‌کند فرمانده‌ لشگرش که جنگ‌های صلیبی را شروع کند!!!** خب! حالا این جناب امام حسن عسگری در چه مقطع زمانی می‌زیسته است و جنگ‌های صلیبی از کی شروع شده‌اند بماند! موضوع جالب دزدیده شدن نرجس خاتون و مهدی‌ی کوچک*** در ایران توسط ایتالیایی‌ها و نه رومی‌ها بوده است!!! اینکه روم از کی شد ایتالیا هم بماند! جوابی که فرمانده لشگر به اهالی مدینه داده است جالب است:«نرجس در سفر مُرد و مهدی هم غایب شد!!!» و جالب است که لشگر ایتالیا در جنگ‌های صلیبی حمله می‌کند به مکه! ولی نوه و دختر امپراطور را در ایران از چنگ حسن آقا در می‌آورند!

در مورد حضرت مهدی(ع) و مسئله‌ی غیبت و ظهور آن حضرت و یا به طور کلی وجود یا عدم وجود منجی آخرالزمان، چون هنوز مطالعه‌ی کافی نکرده‌ام اظهار نظری نمی‌کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

* ترجمه‌ی پیروز پارسا/ انتشارات نی

** در سال 1095 میلادی جنگ‌های صلیبی میان مسلمانان و مسیحیان آغاز شد. جنگ‌های صلیبی به جنگ‌هایی گفته می‌شود که در آن مسیحیان برای رهایی بیت المقدس از دست مسلمانان در قرون یازده و دوازده میلادی بدان دست می‌‌یازیدند. بود. جنگ‌های صلیبی هشت جنگ است که غیر از جنگ اول در باقی جنگ‌ها مسیحیان از مسلمانان شکست خوردند. (منبع)

*** مهدی (ع) در 255 یا 256 هـ.قمری متولد شده است، و جنگ‌های صلیبی در 1095 میلادی شروع شده‌اند، و با توجه به تفاوت زمانی‌ی میان سال قمری و میلادی:

255قمری ×11 = 2805

 2805 / 365 # 7.68

255قمری – 7.68 # 247شمسی

247 شمسی + 621 عدد ثابت = 868 میلادی

جالب است نه؟!

(منبع استناد به روش محاسبه سال‌های قمری به میلادی)

مولوی در مثنوی معنوی‌اش شعری دارد که اين‌طور شروع می‌شود: «آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند مر محمد را دهانش كژ بماند ... 

...

نمی‌شود برای مرد، همه چیز بود، و انتظار داشت تنها برای تو باشد، بماند ... مردها همواره در رفتنند و بازایستادن‌هاشان برای درک لذتی نو و بازیافتن نیرویی است که راه از پاهاشان گرفته است ... اگر بنا بود یک تن خواست‌های ما را ارضا کند، توحید چنان جهان‌شمول می‌شد که از ابتدای خلقت تا این لحظه که داری می‌خوانی‌ام، ذره‌ای نشانه از حضور خداگونه‌ها نمی‌بایست وجود داشته باشد. حال آنکه حتی مؤمن‌ترین بنده‌گان نیز میان خود و خدای خود واسطه‌ای قرار می‌دهند که نداشته‌های آن خدای برتر را تکمیل کند ... من هرگز آنقدر کامل نیستم که تو را از حضور زن‌های دیگر بی‌نیاز سازم ... هر چند داشته‌های من فراتر از داشته‌های آنان باشد. همین که یکی از نداشته‌های مرا دارد کافی است تا به سوی او متمایل شوی ... حتی یکی از نداشته‌های من!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خیلی دل‌تنگ شده بودی که آمدی سراغم نه؟ مثل آن وقت‌ها که من دلتنگ می‌شدم و می‌آمدم سراغ‌ت و سرم را می‌گذاشتم روی زانوهایت و دست‌هایم را گره می‌زدم به پاهایت ... انگشتان‌ت گره می‌خوردند به موهایم ... موهایم جمع می‌شدند توی مشت‌ت و پهن می‌شدند روی صورت‌م، با نوک انگشتانت می‌زدی کنار و یک‌هو که شانه‌هایم تکان می‌خوردند یا نوک انگشتانت بی‌هوا انتهای خیس طره‌ای از گیسویم را لمس می‌کردند، به تندی تکانی می‌خوردی و من به ناگهان توی آغوش‌ت بودم ... با سری افکنده به سینه‌ات و شانه‌هایی خسته از تنهایی ... و تو تکان‌م می‌دادی، آرام و صدای آشنایت می‌پیچید توی گوش‌هایم ... می‌شدم سوسن کوچولوی تو!

 

خسته هم که بودم تو بودی و لیوانی داغ از چای، که بوی دارچین می‌داد یا هم هل، با قطره‌ای لیموی تازه، ترش! لب‌هایم را ورمی‌چیدم و ته زبان‌م جمع می‌شد و توی دهانم پر می‌شد از آبی بی طعم و مزه، چشم‌هایم را نیمه باز و بسته نگاه‌ت می‌کردم که می‌خندی آرام و بی‌صدا، لپ‌م را می‌کشیدی ... می‌شدم سوسای قشنگ تو ...

 

من کوچولو بودم و قشنگ و تپل، زیبا نبودم، ... احمق هم بودم گاهی ... تو قد بلند بودی و آبی، زیبا، با چشم‌هایی بی‌نهایت آبی ... آبی مثل کاشی‌های تند کف حوض، مثل آسمان صاف و مخملی‌ی مدینه، ... خم می‌شدی و نوک انگشت سبابه‌ات را می‌گذاشتی گوشه‌ی سمت چپ لب‌م، اگر اخمو بودم هر دو انگشت سبابه‌ات را می‌گذاشتی و لب‌هایم را می‌کشیدند تا بخندم، «بخند! یه ریزه! اینقد!» می‌خندیدم، یه ریز، اینقد! ... نشد که حتی یک‌بار بگویی چقدر زشتی سوسنم.

 

نشد که بگویی چقدر تلخی سوسنم.

 

من خدای خورشید بودم ... می‌سوختم و تو در نور من شستشو می‌دادی همه‌ی میخک‌های سترون را، ذره به ذره، آب بودم و تشنه‌گی بودی و من برای تو تلخ نبودم و زشت نبودم ... تو برای من، زیبا بودی و شیرین ... بزرگ بودی و بلند، من خم که می‌شدی، خورشیدی بودم پشت کوه، کوهی در آن‌سوی خورشیدم تو بودی ... تو، سجده کردی در برابر این خدا که گم شد توی تاریکی‌ی روزهای بی تو بودن ... گم مانده‌ام هنوز ... نگاه‌م می‌کنی که وانمود می‌کنم راه را بلدم، چشم‌هایت نگرانند و دلواپسی میان لب‌هایت جمع شده است، خشک می‌شوی توی دهان‌ت و من زمین می‌خورم ... می‌افتم و پایم را می‌گیرم و پای چپ‌م چقدر سنگین است این‌روزها ... محبوب دوران پاکدامنی‌ی من ... دستم را می‌گیری تا بلند که شدم، نترسم که دوباره بیافتم؟ ... چقدر دست‌های تو بزرگ هستند و مهربان و گرم ... سفید مثل ابر، می‌نشستم روی ابر، داداشی گفته بود «سوسن این خداست!» ابر بزرگ بود و سفید و تنبل، رفته بودم بالای پشت بام و قالیچه‌ی کوچولو را پهن کرده بودم و زل زده بودم بالای سرم، گردن‌م خشک شده بود و شب مامان دست‌ش دور گردن‌م گرم بود و چرب ... خوابم نبرده بود و خدا نبود ... نگاه‌م نکرده بود ... دست‌هایت ابر هستند ... ابر ... بزرگ و سفید و مهربان ...

 

خدا تنبل نبود، بود؟

 

                  زیر باران رفته بودی

 

خجالت کشیده بودم، موهایت ریخته بودند روی پیشانی‌ات، چشم‌هایت را بسته بودی و باران یک ریز می‌بارید روی صورت‌ت که گرفته بودی بالا، سرم را بلند کرده بودم و چشم‌هایم را به زحمت باز نگه‌داشته بودم و نگاه‌ت کرده بودم، از بقالی‌ی سر کوچه پلاستیک مشکی گرفته بودی و پاره‌اش کرده بودی و کشیده بودی روی سرم، دو سرش را جمع کرده بودی زیر چانه‌ام، خم شده بودی و آب از نوک موهایت می‌ریخت و وصل می‌شد به خیسی‌ی روی پیشانی‌ات و از تیغه‌ی دماغ‌ت می‌آمد پایین، نوک دماغ‌ت جمع می‌شدند و قطره قطره می‌چکید، مژه‌های بلندت تا برجستگی‌ی گونه‌هایت پهن شده بودند، خندیده بودی، بلند:«خانوم کوچولوی من!» عینکم را گذاشته بودم توی جیب پالتویت که خم که شده بودی دست‌هایم را هم کرده بودم توی گشادی‌ی گرم‌ش ... لب‌هایم چسبیده بودند به پیشانی‌ات ... خیس شده بودند، ... خیس بودیم!

 

گفته بودی، عشق باید ادب داشته باشد، عشق بی‌ادب بد است سوسن! گفته بودم ادب بی عشق چه؟

 

گفته بودی خدا را نگاه کن سوسن! چقدر زیبا با ما حرف می‌زند، یا أیّها الذین آمنوا ... ای کسی که دوستم داری، مرا به نیکی یاد کن! تا تو را به نیکی یاد کنم « من عاشق‌ت که شدم، آیینه‌ای می‌شوم برابر تو، برای همین است که دوستت دارم ... که مرا در خودت ببینی و خودت را در من!»، که نگفته بدانم از سیر بدت می‌آید و زیتون نمی‌خوری!!! ... بفهم‌م، چرا نمی‌خوری ... منتظر نمانم بگویی می‌خواهی بروی قدم بزنی، شب شده است و من تنها دراز کشیده‌ام روی تخت و کتاب را جلوی صورت‌م، تکیه داده‌ام به شانه‌ام و توی سطرهایش مراقب تو هستم که مرددی ... تاپ‌تاپ صدای قلب‌ت را می‌شنوم، شب اول، شب دوم، ... که دل‌ت گرفته است و می‌روی قدم بزنی، بی‌خداحافظی ... بلند شده باشم و صدایت زده باشم، به هوای صدای پایی که آمده بود و خیال کرده بودم خانه‌ای، چقدر طول کشیده بود از شانه بالا انداختن من و رفتن تو، ترسیدن من؟ تلفن‌ت بوق اشغال زده بود و پتو را پیچیده بودم دور تن‌م و نشسته بودم جلوی بخاری، مچاله شدم از سرما و ترس و دلتنگی، چقدر دلم برایت تنگ شده بود ... گفته بودی آره، زنگ زده بودم به او، و او ریخته بود توی دلم، وقتی بوسیده بودی‌ام ... من قشنگ بودم و کوچولو و ترسو و تو، بلد بودی برای این دست‌های کوچک، گهواره‌ای باشی و چشم‌های خیس‌ش گرم شوند و خواب بخزد توی سیاهی‌ی گود چاه چشم‌هایش ... به همین حدّت استعاره توی دست‌های من بود.

 

دلت برایم تنگ شده بود که آمدی تا پشت تیره‌گی‌ی متحرک پنجره‌ی اتاق‌؟ ... صورت‌ت را بچسبانی به سرمای شیشه و دست‌هایت را بگذاری دو طرف صور‌ت‌ت ... آن آبی‌های لغزنده را بگیرم میان لب‌هایم، و بدانم چرا دلم برایت تنگ می‌شد ... اما چقدر صدایت دور شده است و گنگ ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 * ممنونم شادی، ... بانوی گرم بادبادک‌م ...

 

** اینجا، سرد شده است و تن‌م یخ زده است و دلم برف می‌خواهد ... دلم خاک گرم می‌خواهد ... چقدر دلم پدر می‌خواهد!

 

*** دخترها می‌رقصیدند و دامن گشادم، پروانه می‌شد زیر پاهایم، دست‌هایم را می‌کوبیدم به هم و صدا خنده می‌شد توی سینه‌ام و همان دخترک شیطانی می‌شدم که مدام می‌چرخید و می‌رقصید و دست‌هایش را می‌آویخت به گردن ماه و روی نوک پنجه‌هایش «الهه‌ی ناز» می‌شد و باله باله، مثل ماهی،‌سُر می‌خورد ... روی گل‌های قرمز و درشت قالی‌ها ... میان دست‌ها و خنده‌ها و صدای تند آوازها ...

 

 

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor