HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

مردان یهودا، چون سپاهی را که به سوی‌شان می‌آمد بدیدند، یهودا را گفتند:«چگونه با شماری چنین اندک، با سپاهی چنان انبوه پیکار توانیم کرد؟ ما بی‌رمقیم و امروز چیزی نخورده‌ایم.» یهودا پاسخ گفت:«ای بسا جمع پُرشمار که به دست جمعی کم‌شمار درافتد و برای آسمان* یکسان است که نجات را با جمعی پُرشمار فرو فرستد یا با جمعی کم‌شمار، چرا که پیروزی در جنگ بسته به فراوانی‌ی سپاه نیست و قدرت از آسمان درمی‌رسد. اینان آکنده از بی‌شرمی و گناه، به مقابله‌ی ما آمده‌اند تا ما را با همسران و فرزندانمان به هلاکت رسانند و پوست از ما برکنند. لیک ما از برای زندگی و سنت‌های خویش نبرد می‌کنیم، و آنان را برابر ما خُرد خواهد کرد. هیچ بیمی از ایشان به راه دل راه مدهید.» چون از سخن گفتن بازایستاد، به ناگاه بر آنان یورش برد. سارون و سپاه‌ش در هم شکستند ...

 

 

آیات 18- 24 بند سوم کتاب اول مکّابیان/ صص 203 – 204 / کتابهای قانونی ثانی/ کتابهایی از عهد عتیق/ ترجمه پیروز پارسا

 

* «برای آسمان»: «برای خدای آسمان‌ها» اصولاً از ذکر کلمه‌ی «خدا» به خاطر احترام به نام او پرهیز شده است.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

خیلی دل‌ش اسمارتیس می‌خواست، از همان گلوله گلوله‌هاش که توی دست دخترک توی مینی‌بوس دیده بود، شکل دو تا دایره بود، که چسبیده باشند به هم، ردیف رنگی رنگی‌ی اسمارتیس‌ها، به‌ش می‌گفتند هشت، هشت انگلیسی، این‌را بلد بود، ... خدا خدا کرده بود، آخر هفته که برادرش خواست ببردش بیرون، اگر گفت پول دارد چیزی برای‌ش بخرد، بگوید که چقدر دل‌ش اسمارتیس می‌خواهد.

 

مادر گوشه‌ی مانتویش را ریز با چرخ خیاطی دوخته بود تا مشخص نباشد که پاره شده است، خیلی حوصله خرج داده بود ولی مشخص بود، آن روز یادش رفته بود طوری بنشیند که کسی نبیند، پایش را انداخته بود روی پای دیگرش، دست‌ش را هم گذاشته بود لای دو پایش، بخیه‌ها را مشت نکرده بود و داشت به حرف‌های دوست‌ش گوش می‌داد. دختر، گفته بود که چقدر دوست دارد همیشه لباس‌های گران‌قیمت بپوشد، مانتوهای مشکی‌ی گاباردین، مقنعه‌ی کریپ، کفش‌های نایک و نایس ...، چشم‌هایش را ندیده بود که چطور پایش را انداخته بود پایین و جفت‌شان کرده بود و مانتویش را پهن کرده بود روی زانوهایش، با لبخند قشنگی داشت تأییدش می‌کرد، دختر یک‌ریز حرف می‌زد و وانمود می‌کرد حواس‌ش به کفش‌های لاستیکی‌ی او نیست، انگشت‌ش را کشیده بود روی بخیه‌های بدریخت و گوشه‌ی لب‌ش بالا آمده بود و پوگی کرده بود و با دست‌ش گوشه‌ی مانتو را بالا آورده بود و گفته بود «چقدر بد دوختن‌ش!»

 

از روسری خوش‌ش نمی‌آمد، شبیه روسری‌ی دوست‌ش نبود، گل‌هایش شبیه بود ولی مثل مال دوست‌ش نرم و برّاق نبود، نخی‌ی کهنه‌ی بدرنگی بود، طوسی بود با رگه‌های قرمز ـ قهوه‌ای، موهایش را با یک حرکت گذاشته بود زیر روسری و دگمه‌ها را موقع پوشیدن کفش‌هایش سر انداخته بود. کفش‌هایش را دوست داشت، اولین بار بود که نخواسته بود بابا برایش بگیرد، بابا که کاغذ را می‌گذاشت زیر پایش و با خودکار قرمز دور پایش را خط می‌کشید و می‌برد بازار تا برایش از آن کفش‌های ورنی‌ی سیاه قدیمی بگیرد، همیشه هم بزرگ‌تر از اندازه‌ی پایش بودند. گریه کرده بود و داداشی برده بودت‌ش سر چهارراه که یک کفاشی بود، کفش‌های رنگی رنگی که ورنی نبودند، لازم هم نبود اندازه‌ی اندازه نباشد، اولین باری بود که کفش اندازه‌ی پایش می‌خرید، مغازه‌ی بزرگی بود با یک دنیا کفش، کفش‌های قرمز پاشنه بلند، صورتی ورزشی، سفید عروسکی ... کفش نخودی گرفته بود که بندهای مشکی داشت، زیره‌ی کفش سه رنگی بود، مثل مال دوست‌ش که یک خط نارنجی از وسط زیره‌ی مشکی داشت. شاید که مارکش مثل مال او نبود، سیاه که نبود کافی بود. حالا، هر بار که با دستمال خیس پاک‌ش می‌کرد مثل روز اول نو و نوار می‌شد، همراه برادرش که توی کوچه راه می‌رفت، سوار تاکسی که می‌شد انگار دنیا را به‌ش داده باشند، نیش‌ش باز می‌شد، نگاهی به کوچه می‌انداخت و دماغ‌ش را بالا می‌گرفت. آخر هفته‌ها، سوار تاکسی می‌شد و همراه برادرش می‌رفتند فالوده بستنی می‌خوردند، یا هم می‌رفتند پارک، تخمه می‌خوردند، سوار قایق موتوری می‌شدند ... گاهی که داداشی پول زیاد نداشت، دور استخر قدم می‌زدند و پشمک می‌خوردند. خدا خدا می‌کرد داداشی پول داشته باشد برایش اسمارتیس بگیرد، وقتی رسیده بودند به اتاقک وسط پارک، قدم‌هایش را کند کرده بود و سراپا گوش شده بود که مبادا توی آن شلوغی نشنود برادرش تعارف می‌کند چیزی بردارد، از اتاقک که کمی رد شده بودند برگشته بود و به چشم‌های برادرش نگاه کرده بود و به دهان‌ش، برادرش برگشته بود و لبخند زده بود:«چی دوست داری؟»

 

 

بسته‌ی آدامس بادکنی‌ی رنگی را گرفته بود توی مشت‌ش، توپی بودند و رنگی، توی بساط مرد، اسمارتیس هشت انگلیسی نبود، مهم نبود، ... اینها هم خوب بودند، رنگی که بودند ... یکی‌اش را گذاشته بود توی دهان خودش و یکی را هم داده بود به داداشی ... هشت تای دیگر برایش مانده بود. داداشی وقتی آدامس‌ها را برداشته بود لبخند زده بود، لبخند تلخ خجولانه‌ی داداشی را خوب می‌شناخت، هیچ‌وقت نمی‌گفت برندار! وقتی برداشته بود گفته بود:«یک چیز بهتر بردار!» همین را برداشته بود. کنار استخر که قدم می‌زدند، دختربچه‌ها با موهای بافته‌ی براق‌شان، که روبان‌های قرمز و آبی بسته بودند، دور و برش بالا پایین می‌پریدند، کفش‌های قرمز پولک‌دار پوشیده بودند با جوراب‌های سفید ساق کوتاه، زانوهای تمیزی داشتند. بسته‌ی آدامس را بالا گرفته بود جلوی سینه‌اش، از این‌که بچه‌های دیگر دست‌ش را نگاه نمی‌کردند دلخور بود.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* آقای معلم خوب کم جمعیت‌ترین مدرسه‌ی ایران ... غبطه می‌خورم به شما!

** من مثل آن پسرک توی کارتون موقع بچه‌گی‌هایم، که راهبه گفته بود باید خوشبختی را با دست‌های کوچک خودش پیدا کند، خوشبختی را با دست‌های خودم به دست آوردم ... سه روز و سه شب برای درک لذت خوشبختی کافی است؟

*** خدایا! لذت بخشنده‌گی را از من دریغ مدار، زمانی‌که کسی از سرما می‌لرزد و من هزارمین لباس گرم زمستانی را تنها برای اینکه رنگ جدیدی را امتحان کرده باشم می‌خرم ... چقدر این روزها حس می‌کنم از این لذت محروم‌م ...

 


 

...

دلم که می‌گیرد، سر می‌گذارم در پی‌ی شب، تنم به عادت دیرین متروک می‌ماند و روح‌م به مسلخ دیرین مذبوح ... این حماسه‌ی دیرین بود من است ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ...

 

هنوز هم دختری، از پلیس وحشت دارد.

 

مرد، قطعه سیبی را که زن پوست کنده است می‌گذارد توی دهان‌ش، زن با وجود دخترک توی بغل‌ش، به سختی میوه را میان دست‌هایش تاب می‌داد تا به دقتی هوشمندانه، پوست بگیردش. پوست حلقه‌حلقه تاب می‌خورد جلوی چشم دخترک و ناگهان، درنگی قطع‌ش می‌کرد. دخترک برمی‌داشت‌شان و می‌پیچید دور انگشتانش. دختر بزرگتری، در صندلی‌ی عقب ماشین، عروسک خواب رفته‌ای را توی بغل فشرده بود و چشم درانده بود به نور موّاج چراغ‌های عجول. پدر سریع‌تر از پیش می‌رفت و دختر دریده‌تر نگاه می‌کرد.

 

سیب را تازه قورت داده بود که بی‌ام‌وی پیچید جلویش و یک‌ضرب دور شد، رنگ آبی‌ی درخشان ماشین زیر نور چراغ‌های بزرگ‌راه، تلؤلؤ بی‌نظیری داشت، چشم‌های مرد خیره مانده بود روی آبی‌ی دلربایی که داشت گم می‌شد و شروع کرده بود به تعریف کردن از بی‌ام‌وی و هر چه ماشین آلمانی است، دختر بزرگ‌تر نیم‌خیز شده بود و رنگی گم در سیاهی را دید می‌زد، با دهانی باز مانده از تعاریف پدر، با هر تکان ماشین بالا و پایین می‌شد. عروسک سرش را گذاشته بود روی پشتی‌ی صندلی پدر و عمیق خواب رفته بود، همان موقع بود که پدر پا گذاشته بود روی گاز و همراه فحش‌هایی آبدار، جلوی ماشین عقبی ویراژ گرفته بود. آن وقت شب، دلش خواسته بود نگذارد ماشینی که مرتب بوق می‌زد از او جلو بزند. به دو راهی که رسیده بودند، تند پیچیده بود و نگذاشته بود عقبی به راه‌ش برود. حالا ماشین عقبی بنا را گذاشته بود به تعقیب و گریز و ول‌کن قضیه نبود. دختر بزرگتر، چانه‌اش را چسبانده بود به پشتی‌ی صندلی‌اش و ترسان و متحیر چشم دوخته بود به چراغ‌های نزدیک شونده و دور شونده‌ی ماشین عقبی، و زیر لب شعر می‌خواند. زن مدام اصرار می‌کرد تمام‌ش کند، دخترک توی بغل مادر خواب رفته بود و پوست سیب‌ها ریخته بود زیر پاهایش، مرد گفت:«من تمام کرده‌ام، او ول کن نیست!» زن دل‌ش لرزیده بود و دخترک را توی بغل‌ش جابه‌جا کرده بود.

 

ماشین را آرام کرده بود و کنار خیابان نگه داشته بود. ماشین عقبی جلوتر، با وحشتی که روی آسفالت کش آمده بود، ترمز کرده بود. مرد دست‌ش را برده بود و از توی داشبورد ماشین، دو میله‌ی چوبی‌ی سیاه رنگی را که با زنجیری به هم متصل بودند را کشیده بود بیرون، از ماشین پیاده شده بود و جلوی چشم‌های خیس دختر بزرگ‌تر رفته بود سمت ماشین جلویی. سه مرد از ماشین پیاده شده بودند و با سرعتی عجیب که صورت خشم‌آلوده‌شان را توی نور تکان‌تکان می‌داد پریده بودند و مرد را تا بجنبد زده بودند زمین. مرد فرصت نکرد نانچیکو را تاب بدهد، از دست‌ش کشیدند بیرون و انداخته بودند کناری و با مشت و لگد افتاده بودند به جان‌ش. دختر جیغ کشیده بود و زن بچه را انداخته بود روی صندلی‌ی پدر و از ماشین زده بود بیرون. دختر از هول مادر بیدار شده بود و جیغ می‌کشید، دختر بزرگتر، عروسک را کشان کشان آورده بود جلوی سینه‌ی ماشین و از ترس مویه می‌کرد، مرد توی دست و پا از این پهلو به آن پهلو می‌غلتید و فریاد می‌کشید، چندتایی عبوری همان دور و بر نگه داشتند و مردهایی به سمت‌شان دویدند. زن‌ها دور زن را گرفتند و دختر پیچید به پاهای مادر. مردها، مرد را از میان مردها کشیده بودند بیرون و داشتند مردهای خشمگین را ارام می‌کردند. یکی از مردهای ضارب، نانچیکو را برداشت و گذاشت توی کمر شلوارش. کاپشن‌ش را که بالا برد، شی‌یی گونیا شکل و سیاه خورد به چشم مردها، یکی از مردها از جیب شلوارش کیفی را کشید بیرون و گرفت سمت دسته‌ی جدید‌الورود مردها، ... پلیس بودند!

 

مردی را به جرم اخلال در تعقیب و گریز پلیس برای دستگیری‌ی یک باند تبهکار و حمل سلاح سرد دستگیر کردند ...

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

* میم مثل مادر ... برای شهین عزیزم و مادری که جلوی چشم‌هایش جان داد ... مادری که دیگر نیست. چقدر عجیب است! از وقتی داستان «دو باغلی گوشت» را شروع کرده‌ام، مدام اتفاق‌ها تکرار شده‌اند. از پی بردنم به راز بزرگ خلقت مردانه، متحير شده‌ام، زنی از خیانت شوهرش برایم گفته است ... و مادر دوستی، که به خاطر زاییدن دو شکم پسر بعد از هفت شکم دختر، بیماری‌ی قلبی و کلیوی پیدا کرده بود و درگذشت ... همین!

** ديشب، شبکه‌ی تهران يک فيلم باليوودی پخش می‌کرد به نام «سايه»، کپی‌ی بهت‌آوری بود از فيلم هاليوودی‌ی معرکه‌ی «سنجاقک»!!! حالم بد شد!

*** برايم اين اس‌ام‌اس آمده که:

« تو را بس منتظر ماندم

اوتاندی لحظه‌لر مندن( لحظه‌ها شرمگين من شدند)

بدان من دوست‌ت دارم

اينان بو ياشلی گوزلردن( از اين چشمان خيس باور کن)

سفر از تو، گذر از تو

فقط يول گوزله‌ماخ مندن( فقط منتظر راه‌ت شدن از من)

فقط با يک نگاه تو

اوچاردی غصه‌لر مندن!( غصه‌ها از من پر می‌گرفتند)»

شاعرش را نفهميدم از کيست ... ولی زيباست!

...

... آرثر که دست‌ش را روی قلب‌ش نهاده بود، با حرارت گفت:« ترجیح می‌دهی عشق‌بازی شاعرانه و آسمانی، در مهتاب و گل سرخ باشد، یا تند و تیز همچون دشنه‌ای؟»

جاستین خندید.«جدی می‌گویی، آرثر! امیدوار بودم تیز و طولانی باشد، ولی خواهش می‌کنم حرف مهتاب و گل سرخ را به میان نیاور. من اهل عشقبازی‌ی احساسی نیستم.»

آرثر کمی غمگین او را نگریست و سرش را تکان داد.«آه، جاستین همه کس اهل عشقبازی احساساتی است، حتی تو تارک دنیای خونسرد. صبر کن ببین. روزی در انتظارش می‌سوزی.»

جاستین برخاست.«پوف! بیا برویم آرثر تا من عقیده‌ام را تغییر نداده‌ام قضیه را فیصله بدهیم!»

«همین حالا؟ امشب؟»

«چرا که نه؟ اگر تو پول نداری من به اندازه‌ی کافی پول دارم که اتاقی در هتل کرایه کنیم ...»

هتل متروپول چندان دور نیست. جاستین، لبخندزنان بازو در بازوی آرثر در خیابان‌های خواب‌آلوده قدم می‌زدند. برای آنهایی که شام بیرون می‌روند خیلی دیر بود و برای کسانی‌که به تئاتر می‌روند خیلی زود. بنابراین رفت و آمدی در خیابان نبود. جز گروهی از ملوان‌های آمریکایی که از ناوگانی جدا شده بودند، هیچ‌کس توجهی به آنها نکرد که این باب طبع آرثر بود. بعد آرثر به داروخانه‌ای رفت و چندی بعد شادمان بیرون آمد. جاستین بیرون در منتظر بود.

 

... روزی گرم و آفتابی بود. دین کلاه حصیری مدرسه‌اش را از سر برداشت و روی علف‌ها دراز کشید. جاستین قوز کرده کنارش نشسته بود و بازوان‌ش را روی زانویش قرار داده بود تا مبادا هیچ کجای پوست‌ش در معرض آفتاب قرار گیرد. دین کاهلانه یکی از چشم‌های آبی‌اش را رو به جاستین گشود.«جاس، تو دیشب چه‌کار کردی؟»

« من دیگر خانم شده‌ام. دست کم از دیشب به بعد ...»

دین چشم‌هایش را گشود.«تو دیوانه‌ای.»

...

 

 

پرنده‌ی خارزار/ کالین مک‌کالو/ صص 594-597

 

حاضرم قسم بخورم که «جاستین» دختری متولد بهمن بوده است ... درست مثل «اسکارلت»، مثل همه‌ی زن‌هایی مثل این‌ها ... توی تمام رمان‌های بزرگ.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سعی کرده بودم ظاهرم را حفظ کنم، گفته بودم نه دخترعمو! او از این شوخی‌ها زیاد می‌کند، خودت که می‌شناسی‌اش. رفته بود! باور کرده بود یا نه؟ نفهمیدم. من اما باورم شده بود. بچه را گذاشته بودم پیش زن ممی و زده بودم توی کوچه‌ها، از هر کسی که می‌پرسیدم، سرش را تکان می‌داد که «الان یک‌سالی هست با هم ازدواج کرده‌اند تو الان آمده‌ای می‌پرسی؟» گریه کرده بودم و گوشه‌ی چادرم خیس شده بود و شوره بسته بود و کمرم خم شده بود و نشسته بودم خم کوچه، در چوبی‌ی آبی رنگ انتهای کوچه، مرد من با دو تا خربزه زیر بغل‌هایش با آن قد بلند و پاهایی که به شتاب به قدمی از هم دور می‌شدند، از در کوتاهی که به تلنگری کوبیده شده، باز شده بود داخل رفته بود. لابد موقع داخل شدن، سرش را هم خم کرده بود و بوی تن عرق کرده‌ی زن نشسته بود توی دماغ‌ش. زن کوتوله‌ی چاقی بود که موهای سیاه براقی داشت و با آن چشم‌های زاغ‌ش که زُل می‌زد به آدم، تن آدم می‌لرزید. توی حمام دیده بودم‌ش. تن سفید چاق‌ش را می‌سپرد به دست دلّاک و سرش را تکیه می‌داد به ستون و توی بخارهای بلند شده از خزینه گم می‌شد.

 

مادر می‌گفت سر و صدا نکنم، به روی شوهرم نیاورم که دیده‌ام‌ که رفته است توی آن خانه‌ی خراب شده، داشتم کهنه‌های بچه را آب می‌کشیدم و دخترم با زن ممی توی حوض شالاپ‌شالاپ آب بازی می‌کردند، مادر نشسته بود توی قاب پهن پنجره، داد زده بودم که« تو بدبختم کردی مادر! پدر گفته بود مرا نمی‌دهد به این بابا، تو گفتی دلت می‌خواهد توی ده آنها «أیاق أولوشی[1]» داشته باشی، پدر که مُرد دادی دست‌ش مرا ببرد توی خانه‌ی خراب شده‌ای که شدم کلفت مادر و خواهر و زن‌برادرش! ... خفه نمی‌شوم مادر! خفه نمی‌شوم می‌روم توی محل هوار می‌زنم، آبرویش را می‌برم! ...» که خزیده بود توی حیاط. مادر به شتاب آمده بود توی حیاط، پرسید:«چی شده هچّی؟ چرا داد می‌زنی؟» رنگ‌م پریده بود را حتماً دیده بود که دستم لرزید و صدایم در نیامد که هیچ! ... هیچ.

 

شب‌ها زود می‌آمد خانه و بعد از شام هم خانه می‌ماند. شب‌ها از خواب که می‌پریدم کنارم بود و گاهی زمزمه‌ای هم چاشنی‌ی نوازش‌هایش می‌شد که «از این خانه برویم یک جای دیگر، هر کاری بگویی می‌کنم زن! فقط اگر اسحاق و اردشیر بفهمند، پدرم را درمی‌آورند، پاپوش برایم می‌دوزند زن! بچه‌هایت یتیم می‌شوند. می‌مانی روی دست مادر بیچاره‌ات! باشه؟ باشه؟» اسحاق و اردشیر پسرخاله‌های زن بودند توی ژاندرمری، گردن کلفت بودند و غیرتی، زن که شوهرش مرده بود خواسته بودندش، رضا نداده بود و شده بود زن شوهر من! می‌ترسید برایش توی ژاندارمری پاپوش درست کنند و سر به نیست‌ش کنند. زن گفته بود و این باورش شده بود و می‌ترسید برود بیرون. گفته بودم و بغض‌م نگرفته بود که«کور خوانده‌ای! از خانه‌ی ممی جُم نمی‌خورم! می‌خواهی ببری مرا و بیچاره‌ام کنی؟ اینجا شرم ممی را داشتی این دسته گل‌ت بود، از اینجا برویم که چه کنی؟!» چشم توی چشم ممی هم جرأت نداشت بدوزد. بچه را که می‌سپردم به دخترک، می‌زدم به کوچه‌ها و از این بپرس، از آن بپرس که تکلیفم چیست؟ مادر دست به دامن‌م می‌شد و بچه‌ها زار می‌زدند، آنقدر زده بودم به سر زانوهایم کبود شده بودند. شیرم خشک شده بود و گاهی زنی پیدا می‌شد مِکی به سینه‌اش می‌زد و من نیم‌مرده افتاده بودم کنج خانه و مدام توی گوشم زمزمه بود. زمزمه داد می‌شد، داد و بی‌داد می‌کردم و چشمم گرم می‌شد از زور گریه و سرم را می‌گذاشتم روی زانوی مادر ... خوابم می‌برد.

 

دخترک اُخت شده بود با ممی، برایش چای دم می‌کرد نزدیک آمدن‌ش که می‌شد. بچه را می‌انداخت روی پاهایش و تاب‌ش می‌داد و لالایی می‌خواند، دخترم را می‌نشاند کنارش و نخودچی می‌خوردند. سرم تاب می‌خورد و ناله ناله توی گلویم باد می‌کرد. زن چاق سفید توی بخارهای داغ گم می‌شد و موهایش را می‌بافت و برق می‌زد و خنده‌اش می‌پیچید توی سرم. شب می‌شد و ماه، ماتم می‌برد و خواب گم‌م می‌کرد. شب‌ها زود می‌آمد خانه و شام می‌خوردیم و دخترها، شاهی‌هایشان را زیر بالش‌هایشان قایم می‌کردند. شاگردانه‌هایشان را می‌کردند زیر بالش‌هاشان که اگر ببیند، خودشان را بزنند به خواب. نتواند بلندشان کند که از دست‌شان بگیرد. می‌رفتند «چَـرَکّـه[2]» بخرند و یواشکی بروند مکتب، یک هفته‌ای می‌رفتند و آخر هفته نمی‌دانم از کجا خبری می‌شد و با ترکه می‌افتاد به جان‌شان که از زیر منقل کرسی‌ی خاموش بکشدشان بیرون و بیاندازد توی چاه، شب، شام نخورده سرهای کوچک‌شان را می‌گذاشتند روی زمین و خواب گولّه‌گولّه از گوشه‌ی چشم‌هایشان می‌سُرید پایین.

 

دختر کوچک‌م، دست انداخته بود و مدام شانه‌ام را تکان می‌داد و صدایش گُروم گُروم فرو می‌رفت توی گوش‌م، چشم‌هایم را به زور باز کرده بودم و زن ممی، بغض کرده توی قاب در تاب خورده بود، من و چشم‌هایم گیج رفته بودیم و مادر سر رسیده بود. بلندم کرده بود و تکان‌م داده بود و داد می‌زد بلند شوم! بلند شوم! «بلند شو!» گذاشته بودندش توی ننو و تاب می‌خورد. صبح آن روز و همه‌ی صبح‌های بعد را دیگر گریه نکرده بود. رنگ‌ش کبود شده بود و مچاله شده بود و درد کشیده بود تا مرده بود. کوچک‌تر شده بود و توی ننو، اندازه‌ی کف دستم شده بود. سینه‌ام تیر کشیده بود و روی نوک پستان‌م، خیس شده بود. دست‌م را گذاشته بودم روی سرم. کسی تاب‌م داده بود و تاب خورده بودم و خواب‌م برده بود. مادر شیون می‌کرد و دخترها هق‌هق سر داده بودند و پسرم دیگر هرگز نبود.

 

 

       زن

 

 زن را طلاق داده بود ...

 

 

 

   

این را همین‌جا تمام می‌کنم ...



[1] . جایی برای رفتن، جایی که بهانه باشد برای سفر به شهری دورتر، روستایی دورتر ...

[2] . کتابچه‌هایی حاوی سوره‌های کوچک قرآن و روشهای ابتدایی آموزش حروف و اصوات. کتابچه‌ای برای آموزش خواندن بیشتر تا نوشتن.

 

                                                   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* این روزها، صدایی که شبیه هیچ صدایی که تا به حال شنیده‌ام نیست توی گوشم زمزمه می‌شود ... صدایی که شبیه صدای هیچ کس نیست ... «برگرد سوسن! برگرد ...»

 

** های بهنام عباسی‌فر! آيا اين همان آهنگ مسحور کننده‌ی «مرگ به ساعت خداوند» نيست؟

 

 

خیلی سال پیش، مشغول پرسه زدن بودم در این بی‌کرانه‌گی که رسیدم به یک وبلاگ رها شده، یادم نیست اسم‌ش چه بود، پس نپرس دختری که اینجا را می‌خوانی! لابه‌لای نوشته‌هایش، این صدا بود که دانلودش کردم ... اما آن موقع گوش ندادم به‌ش ... تا سه سال گذشت ... خیلی اتفاقی لابه‌لای دیگر آهنگ‌ها که صدا در گوشم پیچید ... مست‌م که کرد ... دیوانه‌اش که شدم خیلی دیر شده بود ... خیلی دیر تا بفهمم مال کیست ... برای کیست ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 زن

 

موهایش از سرخی‌ی حنای سبز سرمست بود و آن‌طور که نشسته بود، با پاهای صاف دراز کرده و پشتی که کمی به جلو خم بود، یاد مادرم افتادم که از بس ما بچه‌ها را روی پاهای نازنین‌ش به دست خواب سپرده بود، چقدر راحت پاهایش راست راست دراز می‌شدند ... دانه‌های تسبیح لای انگشتان پیرش تند تند در تکاپوی صلواتی می‌گریختند. چانه‌ی پیش‌آمده‌ی زیبایی داشت، کوچک و پیش‌آمده، مثل تمام پیرزن‌هایی که دندان مصنوعی دارند بانمک بود و مهربان. جوانی‌‌اش به یقین دختر زیبایی بود!

 

****

 

دخترهایم خوابیده بودند و شام خورده بودیم که پا شد برود، سینی‌ی چای را گرفتم جلویش که کجا مرد؟ بچه‌ها خوابند و من تنهایی توی این خانه‌ی خلوت ترس برم می‌دارد! درآمد که از صبح تا شب توی مغازه پدرم درمی‌آد! مردم شاه‌گلی و گلستان‌باغی[1] را زیر و رو می‌کنند، انتظار داری بمانم خانه که چه؟! از دم در برگشته بود و داد زده بود:«خاک بر سرت کنند با این بچه آوردن‌ت! فردا پس فردا یه دختر دیگه می‌زایی و رو سیاه‌م می‌کنی! سلیطه‌ی (...)» و رفته بود ... نشسته بودم و از ترس مچاله شده بودم و کتک‌م نزده بود و رفته بود. گریه‌ام گرفت و با صدای بلند دختر کوچک‌م را بغل گرفته بودم و زار می‌زدم، «ممی[2]» از پشت پنجره صدایم کرده بود که:«چرا گریه می‌کنی خواهر؟ کاش منیم بیر قیزیم اولیدی، بیر گؤزی کور اولیدی[3] ... اما می‌دانستم فردا که مُردم، مال‌م می‌رسه به اون! اون می‌خوره ... گریه چرا می‌کنی خواهر؟ مرا ببین! سه‌تا زن به سفیدی‌ی برف رو طلاق دادم که بچه‌دار نمی‌شدم! برادرهام منتظرند ممی بمیره، مال و منال‌م رو صاحب بشند! کاش بیر کور قیزیم اولیدی، مالیم او یی‌یه‌ی‌دی[4] باجی آغلاما باجی[5] » ... دست‌هایم را بلند کرده بودم و گفته بودم:«آلله بیر اوغول وه‌ر، سورا آل! گورسون کی سنین ألین‌ده‌دی یا منیم، آی آلله![6] » و خواب‌م برده بود ...

 

دو دختر بزرگ‌م می‌رفتند قالی‌بافی، دختر کوچک‌م دو سال‌ش بود، چهارمین زن «ممی»ی خدا بیامرز دخترک ایلیاتی یتیمی بود که خان ایل داده بود به پیرمرد، از پیرمرد می‌ترسید، با آذر توی حیاط بزرگ خانه‌ی ممی، خاله بازی می‌کردند، ... از پیرمرد می‌ترسید و توی چادر مچاله می‌شد تا ممی که رفت می‌آمد خانه‌ی ما، آذر که بیدار می‌شد بغل‌ش می‌کرد می‌رفتند زیر درخت توت، خاله‌بازی. ممی سپرده بود یادش بدهم از او نترسد، می‌سپردم به‌ش که برای ممی چایی دم کن، بگو برایت سبزی بگیرد، گوشت بگیرد، برایش غذا بپز، ... با همان لهجه‌ی غلیظ می‌گفت:«گورخورام أِی هجّی خانیم![7]»

 

 توی بیمارستان خیریّه[8] بستری‌ام کردند و برگشتند، آن موقع «باش آچیخ‌لیق[9]» بود، نرس آمد بالای سرم، معاینه‌ام که کرد، به نرس کم‌ سن و سالی گفت کنارم بنشیند و مراقب باشد خواب‌ش نبرد، نصف شب بود که آمدند سراغ‌م، همان‌طور آرام با من صحبت می‌کردند که چند تا بچه دارم؟ گفتم سه تا دختر دارم، پرسید پسر نداشتم؟ گفتم نه! گفت اصلاً؟ گفتم نه! بچه دنیا آمده بود، گفت حالا هر وقت پرسیدند بگو دارم! یک پسر خوشگل تپل مپل! پنج روز ماندم آنجا، یک‌بار هم نیامد دیدن‌م! شماتت می‌کردند که چرا دروغ گفتی! تو اگر بعد سه تا دختر پسر دار شدی چرا مردت نیامده دیدن‌ت؟! گریه کرده بودم! مادرم خدابیامرز آمد با زن‌دایی رباب، زن‌دایی رباب‌م خیلی مادری کرد در حق‌م ... تا آمدم خانه، باز هم نیامد، وقتی هم که آمد، توی بغل‌ش هم نگرفت‌ ...

 

«سنی وه‌ره‌نه قوربان أولوم

گوئول گوره‌نه قوربان أولوم

من ده‌دیم‌به فریه وه‌ریب

خوروز وه‌ره‌نه قوربان أولوم»[10]

 

ده روزه بود و «آد گوی‌ما»‌اش بود و فاطما خانیم، قابله‌ی من، هر چه چانه زد، حاضر نشد یک تک تومانی[11] بکذارد توی قنداق بچه، فاطما خانیم گله گذاری کرد که تو چطور مردی هستی؟ خیلی‌ها هستند حسرت این بچه‌ها رو دارند! بعد چند تا دختر صاحب یک پسر شدی، هر کسی بود تمام قد مرا طلا می‌گرفت مرد! تو یک تک تومانی را دریغ می‌کنی؟ از شرم آب شده بودم، مادرم توی حیاط «چپی‌سینین اوجوندان[12]» یک پنج ریالی گذاشته بود توی کف دست فاطما خانیم و کلی التماس‌ش کرده بود حلال‌ش کند. هر روز می‌رفت برای نان پختن توی خانه‌های مردم، پنج نفر بودند این شاطرباشی بود، عصر با دستمالی پر از گردو و خرما و جیزبیز [13]می‌آمد پیش من، می‌گذاشت زیر بالش‌م که ضعیفی دخترم،‌بخور تا شیرت بیاد، بچه‌ت از دست نره، شماتت می‌کنند دخترم. شبها از ترس «جوجی[14]» خواب‌م نمی‌برد، نمی‌آمد خانه، اگر هم می‌آمد، شام را خورده نخورده پا می‌شد می‌رفت، تنها با دخترهای خسته‌ی خواب رفته، بچه را می‌گرفتم توی بغل‌م و تا صبح پشت‌م خشک می‌شد. تا اینکه پری، دختر عمویم آمد خانه‌ی ما، بعد از کلی خوش و بش و خیرقدم، گفت خجّی از عموغلی[15] شنیدم زن گرفته! پشت‌م تیر کشید گفتم: «نه دختر عمو! از این شوخی‌ها زیاد می‌کنه ... شوخی کرده!» گفت: «نه بابا! خودم دیدم دو «باغلی[16]» گوشت گرفته، گفتم عموغلی این وقت تابستان، دو باغلی گوشت را برای چه گرفتی خراب بشود؟ گفت یکی‌اش را برای آن یکی خانه‌ام[17] گرفته‌ام!» چشم‌م داغ شد و دستم لرزید و بچه سینه‌ام را محکم مِک زد!

 

 

 

 

 

شاید ادامه داشته باشد ...



[1] - یکی از دو پارک بزرگ و قدیمی‌ی تبریز در محل قدیمی‌ترین راه‌ آهن ایران که توسط روسیه احداث شده بود. امروزه باغ فجر خوانده می‌شود.

[2] - محمدعلی در گویش آذری

[3] - کاش یک دختر داشتم، که یک چشم‌ش کور بود. ضرب‌المثلی ترکی

[4] ـ کاش یک دختر کور داشتم، اموالم را او می‌خورد. اشاره به نداشتن وارث دارد.

[5] - خواهر گریه نکن خواهر

[6] ـ خدایا یک پسر بده، بعد بگیر! تا ببیند دست توست یا دست من، ای خدا!

[7] ـ می‌ترسم خدیجه خانم.

[8] - قدیمی‌ترین بیمارستان تبریز که در حال حاضر متروک است، در ابتدای تقاطع خیابان تربیت قدیم و شریعتی‌ی شمالی واقع است.

[9] - اصطلاحی برای بیان اینکه زمانی بود که روسری سر نمی‌کردند، زمان کشف حجاب.

[10] - قربان کسی بشوم که تو را داده/ تو را داده دلشادم کرده/ گمان کردم مرغ داده/ قربان کسی بروم که خروس داده.

[11] - با توجه به اینکه در زمان رضا شاه یک تومانی برای خودش رقمی بوده است.

[12] - از گرهی که به سر روسری‌اش زده بوده است.

[13] - خوراکی فقیرانه که از تفت دادن پیه‌ی گوسفند یا گاو تهیه می‌کنند و بعد از گرفتن چربی‌ی آن می‌خورند.

[14] - نوعی آفت و انگل کمی بزرگ‌تر از شپش و کوچک‌تر از کفشدوزک، به رنگ قرمز و با بدنی مسطح.

[15] - در گویش ترکی به شوهر خواهر اطلاق می‌شود.

[16] - بسته، در زمانی که راوی روایت می‌کند، خریدها را مردان میان دستمال یزدی می‌بستند.

[17] - در جوامع ترک، معادل کلمه‌ی فارسی «خانه» که در متن آمده به معنی زندگی جدید و زن جدید به کار می‌رود.

...

« ... وای بر آن ملت‌ها

که برابر نسل من قد علم کنند!

خداوند قادر

آنان را به روز داوری کیفر خواهد داد.

آتش و کِرم بر تن‌شان خواهد نهاد،

و آنان تا ابد از درد خواهند گریست. »

 

آیه‌ی 17 از سرود شکرگزاری یهودیت/ کتاب یهودیت/ ص 145/ کتاب‌های قانونی ثانی/ کتاب‌هایی از عهد عتیق/ ترجمه پیروز سیار

 

« ... همسرش؛ زَرَش و دوستان‌ وی بدو گفتند:« تو برابر مُردخای کاستی گرفتی. اگر او از نسل یهودیان است، نخواهی توانست بر او چیره‌گی یابی. بلکه بر خلاف، پیوسته برابرش پَست خواهی شد. »

 

آیه‌ی سیزده از بند چهارم کتاب اِسْتَر/ ص 167/ همان.

 

 

«... از آن زمان که درگهواره

و در آغوش خانواده بودم،

آموختم که تو بودی ای خداوند

که اسرائیل را از میان همه‌ی اقوام

و پدرانمان را از میان تمامی نیاکان‌شان برگزید،

تا برای همیشه میراث تو باشند؛

و با آنان همان‌گونه که گفتی رفتار کردی.

 

و سپس بر تو گناه کردیم،

و تو ما را به دست دشمنان‌مان سپردی،

چرا که خدایانشان را تکریم کردیم.

تو دادگری ای خداوند!

...»

 

از سرود توبه‌ی اِسْتَر در کتاب استر/ ص 161-162/همان.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

صورت‌ش گل انداخته بود و سرش را انداخته بود پایین، با خودش گفته بود این‌ها چطور می‌توانند اینطور راحت از چنین مسائلی صحبت بکنند و خجالت نکشند؟! زنی که موهایش را رنگ کرده بود و ابروهای باریک زیبایی داشت، که با حرارت عجیبی چشم‌های سیاه درشت‌ش را توی کاسه حرکت می‌داد و از صورتی به صورتی می‌جهید همان‌طور که می‌خندید گفت:« مرتیکه پول‌ها را می‌گرفت و می‌انداخت لای پاهایش! یک عالمه پول خورد جمع شده بود لای پاهایش، خیلی ترسیده بودم وقتی که مسافرهای صندلی عقبی پیاده شدند و من ماندم با راننده که دست‌‌ش مانده بود لای پاهایش! گفتم نگه‌دارد که پیاده شوم، یک‌جوری خم شد سمت من که ترس برم داشت، در را باز کردم و هنوز خوب نگه نداشته بود که پریدم پایین ... » زنی که تن تو پُر و دل‌انگیزی داشت گفت:« بچه که بودم و سوار اتوبوس می‌شدیم تا برویم مدرسه، صبح‌ها آنقدر شلوغ می‌شد که جا برای سوزن انداختن نبود. کوچولو بودیم و از لابه‌لای پاهای آدم بزرگ‌ها می‌خزیدیم و می‌رفتیم داخل، هر چقدر هم شلوغ بود برای ماها جا بود! اون موقع‌ها هنوز اتوبوس‌ها رو سوا نکرده بودند و زن‌ها و مردها قاطی‌ی هم سوار می‌شدند ... خیلی بچه بودم و داشتم همین‌طور می‌خزیدم و می‌رفتم عقب اتوبوس که دوستم بازویم را گرفت و با سر اشاره‌ای کرد و آهسته گفت نگاه کن! دیدم یک دختر خوشگل که ماتیک صورتی برّاقی هم مالیده بود، واستاده بود و با یک دست میله‌ی افقی‌ی صندلی را گرفته بود و مرد جوانی پشت سرش از میله‌ی بالایی گرفته بود و با دست دیگرش دست دیگر دختر را داشت می‌برد لای پاهایش، خودش را چسبانده بود به پشت دختره، دختره انگار نه انگار! ...»

 

باز هم یک دور دیگر چایی ریخته بودند و بشقاب شیرینی یزدی را گردانده بودند و با لب‌های خندان و صورت‌های گل انداخته، قهقهه‌ی خنده‌شان قاطی‌ی قل قل سماوری شده بود که گوشه‌ی اتاق داشت می‌جوشید. یکی‌شان داشت از پسری تعریف می‌کرد که کله‌ی ظهر، وانت‌بارش را نگه‌داشته بود و شلوارش را کشیده بود پایین و در را باز کرده بود و لنگ‌هایش را انداخته بود بیرون و منتظرش مانده بود، خیابان حسابی خلوت بوده و خیلی ترسیده بود، اما اگر نشان می‌داد که ترسیده است، بدتر می‌شد. وقتی رسیده بود به وانت‌بار، دیده بود که پسرک آلت‌ش را گرفته است توی دست‌ش و نیش‌ش تا بناگوشش باز مانده است، خودش را جمع و جور کرده بود و گفته بود«همین؟!» پسرک از جا جنبیده بوده و گفته بوده «کمته مگه؟!» صورت‌ش را برگردانده بود و شانه‌هایش را انداخته بود بالا و گفته بود«حالا فکر کردم چقدّی هست! اسکل!!» پسرک چند تا فحش آب‌دار حواله‌اش کرده بود و شلوارش را کشیده بود بالا و تپیده بود توی ماشین. می‌گفت هنوز که یادش می‌افتم قلب‌م را توی گلویم احساس می‌کنم! خدا می‌داند آن روز چطور خودم را رساندم خانه! می‌ترسیدم دنبال‌م بیاید ... ولی بیچاره طوری خورده بود توی ذوقّ‌ش که فکر نکنم تا چند روز بعدش حتی توی توالت هم شلوارش را کشیده باشد پایین!

 

دوازده سیزده ساله بودم و نزدیکی‌های ساعت دو بعد از ظهر بود و داشتیم با فرناز، از مدرسه برمی‌گشتیم ... خرداد بود و آخرین امتحان و هوس کرده بودیم پیاده برگردیم خانه، از کوچه‌ پس کوچه‌های قدیمی شلنگ تخته انداز با صدای بلندی می‌خندیدم و گاهی به دو و گاهی به نرمی راه می‌رفتیم. گاهی زنی چادری و گاهی پسرکی که سعی می‌کرد با فلاخن‌ش گنجشکی را بیاندازد پایین، توی کوچه‌ها بودند. حوالی خانه‌امان کوچه‌های تنگ و پر پیچی هستند، خانه‌های کاه‌گلی و قدیمی، که نزدیکی‌های ظهر که باشد پرنده هم توی‌شان پر نمی‌زند. همین‌طور می‌رفتیم که دوچرخه سواری از ما گذشت و در انتهای کوچه پیچید و گم شد. فرناز مقنعه‌ی مرا کشید و فرار کرد و من دنبال‌ او دویدم، یک متری با خم کوچه فاصله داشتیم که فرناز چسبید به دیوار، بعد یک‌هو خم شد و از زیر بازوی مرد فرار کرد، مرد که به سختی ولی با مهارت خودش را روی دوچرخه نگه داشته بود، یک پایش را تکیه داد به دیوار و دست‌ش آزاد شد، با آن سرعتی که می‌دویدم، نتوانستم به موقع مسیرم را عوض کنم یا مثل فرناز خم شوم و فرار کنم، مرا گرفت و پشتم را چسباند به دیوار، بور بود و صورت زشتی داشت، ... فرناز خیلی دور شده بود ...

 

توی آینه خودم را نگاه می‌کنم، زن‌ها دارند می‌خندند ... ته گلویم می‌سوزد و طعم بدی پیچیده است توی دهان‌م ... شیر آب را می‌بندم و موهایم را مرتب می‌کنم.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* خانم خداشناس، معلم تاریخ‌مان تکیه کلام‌ش بود« جواب ابلهان خاموشی‌ست ...»

** کاش ثانیه‌ها گرد شوند، جمع شوند ... و بعد به یکباره فرو بریزند، نه این‌طور آرام و خرامان که استفراغم بگیرد! وقتی که نمی‌دانم وقتی که نیستی ... یعنی کجایی؟! ... از بس که آب خنک می‌پاشم به صورت‌م که خواب از سرم بپرد ... خیس از عرق و اب و ترس می‌خزم توی بسترم ... هنوز دلواپسم!

*** دسدمونا می‌شوم! دستمالم را دیاگو دزدیده است ... از خشم اتللو چسبیده‌ام به بسترم ... بسترم خون‌آلوده شده است ... مثل اولین شب!

وای از این همه زن توی این همه داستان! این همه قصه ... قصه ... قصه!

 

...

« ... فَمن ِ اعْتدیَ علیکُم فَاعْتَدُواْ علیهِ بمثل ِ مَااعْتدیَ علیکُمْ و اتّقوُاّ اللهَ وَ اعْلموُا أنَّ اللهَ مَعَ الْمُُتَّقینَ» (194)

 

« ... پس هر کس که ستم بر شما کرد، به همان‌گونه که بر شما ستم می‌کند، بر او ستم روا دارید و از خدا پروا کنید و بدانید که او با پرهیزگاران است»

 

ـ سوره بقره ـ

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خیال نکنی دل‌م برایت تنگ شده بود که آمده‌ام نشسته‌ام بالای سر خاکسترهایت که چال کرده‌ام پای هیچ درختی، هیچ ‌بوته‌ای ... که مبادا گلی از این بوته‌ها را که چیدم، تیغ‌ش که توی دستم رفت، دل‌ت خنک شود که نیشترم زده‌ای! یا هم میوه‌ای از این درخت که خوردم، تو در من مثل آن دورها حلول کرده باشی ... پای هیچ موجودی که نباشی،‌خاکسترهایت حتی جذب هیچ خاکی نشده‌اند ...

 

دیگر حتی هیچ ریزش ممتد بارانی مرا نمی‌کشاند تا آغوش تو، حتی هیچ میخکی به هیجان‌م نمی‌آورد که یاد دست چپ‌ت بیافتم و دلم بخواهد بودی و پر ـ پرش می‌کردی زیر پاهایمان ... این‌طوری نگاه‌م نکن که یعنی نمی‌دانی! یا هم فکر کنم هنوز همان کوچولوی احمق تو هستم! خیال نکنی آمده‌ام بیدارت کنم که بنشینم از تلخی‌ها برایت بگویم و تو سرم را بگیری روی شانه‌ات و انگشتانت بخزند لابه‌لای موهایم! دست‌هایم بخزند روی سینه‌ات و بنشینند روی قلب‌ت، خیال نکنی آمده‌ام بیدارت کنم که با من باشی وقتی درد می‌کشم، وقتی خسته‌ام زیر بازوهایم را بگیری که نیافتم، اسم‌ت اسم خدا را در سختی‌هایم جلو بزند! نه!! خیال نکنی توی این مدتی که سوزاندمت، ذره‌ای دلتنگ‌ت شده باشم! امشب هم که آمدم پای هیچ درخت و بوته‌ای که چال‌ت کرده‌ام صدایت بزنم که بیدار شوی و بگویم که چقدر توی این پانزده سالی که سوکوارم داشتی، چه لذت‌ها که از من دریغ کردی، چه نیکی‌ها که محروم‌م کردی ... چه محبت‌هایی که ندیدم و چه نیرنگ‌ها که نفهمیدم! می‌خواهم بدانی بزرگ شده‌ام و دیگر احمق نیستم! توی این مدت کوتاهی که نبودی تا مدام توی گوشم زمزمه کنی، من به ناگاه بزرگ شدم، به ناگاه دیدم، شنیدم و حس کردم!

 

می‌خواهم ببنی که توی بغل کس دیگری هستم، که دوستم دارد، که دل‌ش نمی‌خواهد از تلخی‌هایم برایش بگویم، دوست دارد بخندم، دوست دارد وقتی می‌گوید خداحافظ، که من بغض کرده و دلگیر نیستم. دلم می‌خواهد بلند شوی بنشینی و تماشا کنی که چقدر زیباست این دوست داشتن! ببینی که سوسن‌ت چقدر بزرگ شده است که این‌طور سرت داد می‌کشد که چشم‌هایت را باز کنی و نگاه‌ش کنی که چطور هبّه‌ی خدا را گرفته است توی دست‌هایش! تماشا کنی که چطور نشسته‌ایم روی پاهای خدا و خدا با لبخندی بزرگ تماشایمان می‌کند. خیلی دلم می‌خواهد دهان باز کنی برای سرزنش‌م، که بگویی من خیانت کرده‌ام! بگویی: «سوسا، خدای خورشید که عاشق نمی‌شود ... می‌سوزد!» که من با صدای بلند بخندم، که بگویم: «خدای خورشیدت مُرد مارتی ... خدای خورشیدت مُرد!»

 

از وقتی دوباره مُردی، وقتی از تو خالی شدم، به همان راحتی‌یی که از تو لبریز شده بودم، و خاطره‌ی تمام تلخ‌کامی‌ها که از زندگی‌ام پاک شد، وقتی خیال‌م از نیرنگ‌ها آسوده شد، وقتی پیش خدا رفتم تا بسوزدم، تا تطهیرم کند، توی چشم‌های خدا که رقصیدم، در هم‌همه‌ی بال فرشتگان‌ش که سرگردان شدم، از این آستان به آن آستان که دویدم، و خدا که متحیّرم کرد در وادی‌ی یگانه‌گی‌ی خودش، «تو» نبودی ببینی حتی لحظه‌ای به یادت نبودم، نه تو و نه حتی «هادی» و نه حتی تمام مردانی که می‌گفتند دوستم دارند! من بودم و خدا بود و سینه‌ی آشفته‌ی سرزمینی که برای من درد بود و اندوه، آنجایی که نبودی و «کسی» هر روز با من بود و هر شب کنارم، تمام‌م که از تمام کینه‌ها و نفرت‌ها و آزرم‌ها خالی شد، دستی مرا از تمام خوشبختی‌یی که تمام عمرم از آن محروم بودم سرشار کرد ...

 

آمده‌ام جایی که خاکسترت را چال کرده‌ام، ایستاده‌ام و نه زانو زده‌ام، که از همان پایین ببینی که چقدر بزرگ شده‌ام، ببینی که دل‌م برایت تنگ نشده است، بلند شوی و برابرم بایستی و من نخزم توی بغل‌ت، آغوشی که مرا از تمام موهبت‌ها، از تمام لذت‌ها محروم کرد. دوست داشتنی که حیلتی بود تا زنده بودن‌م تصویر آشکاری از مُردنی همواره باشد. و تمام سرگردانی‌ی این روح درمانده، برای «چرا»یی عظیم از ابتدای خلقت تا انتهای بود، فیلسوفی شود که در حقیقت آب تردید دارد. برخیز و بایست! زیرا می‌خواهم برای سومین بار بمیرانمت! برخیز مرد رویاهای من! برخیز محبوب من! برخیز پروردگار پانزده سال تهی و پر افسوس من! برخیز و مردانه بمیر! برخیز و ایستاده در برابرم اعتراف کن که چقدر بودن‌ت در زندگی‌ی من هیولایی بود که همواره در ترسی معذب و جنون‌آور نگاه‌م بدارد! ... می‌خواهم برای سومین بار بمیرانمت!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

** این مرا عاشق‌ترم کرد خوب من ... عاشق‌تر!

«من باد می‌شوم، تن‌ت در آغوش‌م گرم. شب می‌شوم بالای سرت سرد. زمین می‌شوم زیر پاهایت آرام تا پهن شوم زیر بدن‌ت که شب زیر باد می‌آرامد.

 

سرما از پاهایت بالا نخزید وقتی که خنکای دل‌چسب امشب با وزش ملایم باد از زیر لباس‌ت خودش را بالای کشاند؟ ذره‌ذره  شدم در باد!»

 

*** برای گوربان، اين را بخوان!

 

 

 

 

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor