HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

«خنده‌اش شدت گرفت. مردمك چشم‌هايش درشت شده بودند. چشم‌هايش روشن‌تر از هميشه شده بود و خنده آن‌ها را ريز كرده بود. به يك‌باره، چشم‌هايش خشك و راكد، دو خندق آتش شدند. مثل اين بود كه كسي دارد مرگ را روي صورتش نقاشي مي‌كند. قرمز شد. زرد و سفيد. چشم‌هايش ديگر ريز نبودند. مثل دو دست قوي بودند كه مي‌خواستند سينه‌ي من را جر-وا-جر كنند. خيلي اتفاقي آن‌ حرف مزخرف را به زبان آوردم. زنده‌كردن بد‌ترين خاطره‌ي زندگي‌مان در اولين روز آشتي‌كناني كه با وساطت احمد برگزار شده بود، احمقانه‌ترين كاري بود كه ممكن بود در اين لحظه انجام شود. هرچند ناخواسته، اما سبويي بود كه شكست و آبي بود كه ريخت. نه مژگان آن مژگان صبور قبل بود و نه آن‌قدر برايش خاطره‌ي خوب به يادگار گذاشته بودم كه بخواهد لحظه‌هاي ناخواسته‌ي اين‌چنيني را ناديده بگيرد تا بلكه به اين جهت، تشكري كرده باشد.

نه. اين خوب نشد.

گفتم چرا تنهايي مي‌خندي. بيا با هم بخنديم. ابرو‌هايش را بالا انداخت. سرش را به راست گرداند. چانه‌اش را كمي بالا داد. طوري كه بتواند با گوشه‌ي چشمش به راحتي من را كامل ببيند. خنده‌اش را خورد و با اداي خاصي كه به كلامش داد گفت: «نه عزيزم شما با قسمت‌هاي لختي پختي‌ش غريبه‌اي». «عزيزم»ش را طوري كشيد كه من هم با همان اطوار گفتم:« اااِ. حالا ما غريبه شديم». دست‌هايش را گرفت دور بازو‌هايش و سرما‌ي نيمه‌شب پارك را با سايش گاه به گاه آن‌ها تحمل مي‌كرد. صورتش در تاريك روشن نور و سايه‌ زيبا‌ و مبهم شده بود. مي‌توانستم زشتي دماغ عقابي‌ش را نديده بگيرم و چشم‌هايش را كه گاهي در سايه‌ي ناشي از گودي كاسه‌يشان بلعيده مي‌شدند و جز دو نقطه‌ي كوچك نوراني كه از نور زرد لامپي در ان‌طرف‌تر كور‌سويي از رنگ مي‌گرفتند را به هر رنگي تصور كنم و صورتش را زيباتر از آن‌چه كه نبود در خاطرم بسازم. اما مهرباني‌‌ش.

اَه. اين هم نشد.

اين‌طور كه بخواهم مجبور بشوم در باره‌ي موضوعي كه هيچ سابقه‌ي ذهني در مورد آن ندارم بنويسم، كار خوبي از آب در نمي‌آيد. حداقل بايد بتوانم فضاي دلخواهم را خوب بسازم. اما اين‌جا حتي نمي‌دانم آدم‌هاي نوشته‌ام چه شكلي دارند. مرد قد بلند و شكم‌گنده يا يك سيبيلوي لاغر كه گودي گونه‌اش توي ذوق مي‌زند. در مورد مكان رويداد نوشته هم هنوز نمي‌دانم. يك كافي‌شاپ با رنگ‌‌هاي گرم كه سرماي برگ‌ريزان آخر پاييز را دل‌چسب مي‌كند يا رستوران شاطر‌عباس كه مكان دل‌خواه من است و يا هر جاي ديگر. حتي نمي‌دانم كه بايد مرد قد‌بلند شكم‌گنده و يا سيبيلوي لاغر اندام مژگان را به ناهار دعوت كند و يا شام. مكان رستوران يا كافي‌شاپ بايد شلوغ باشد و كم سرصدا و يا خلوت و دنج با يك موسيقي ملايم مكزيكي. ولي هر چه هست مي‌دانم كه الان بايد بروم رستوران شاطر‌عباس تا به قرار امشبم برسم. كمي دير رسيدم. سمانه روي صندلي كنار پنجره يك ميز چهار نفره را گرفته بود. وارد رستوران كه شدم نگاهم به سرعت او را بين ادم‌هاي داخل رستوران پيدا كرد. فكرم مشغول تمريني بود كه بايد انجام مي‌دادم. نشستم روي صندلي مقابل سمانه. انقدر حوصله‌اش سر رفته بود كه بي هيچ حس و حركتي همان‌طور كه دست‌هايش را زده‌بود زير چانه‌ش، چشم‌هايش را از خيابان به سمت من گرداند. مكث كوتاهي كرد و جواب سلام من را داد. «چقدر دير آمدي. برعكس تو من بيست دقيقه زود‌تر رسيدم». هيچ دليلي براي تاخيرم نياوردم. « حالت خوبه؟ كلاس امروزت چطوري بود»؟ « همچين بد نبود». « راستي شنيدي مي‌گن كد‌خدا آدم خيلي خوبي بوده».  مي‌دانست منطورم از كد‌خدا كدام‌يك از رجال سياسي كشور است. «منظور»؟ « ميگن مُرده». مي‌دانست كه تا همين ديشب كه توي خبر‌ها چهره‌اش را ديده بود هيچ خبري از مرگش نبود. امروز صبح هم روزنامه‌ها مطلب داغي مبني بر اين حكايت ننوشته بودند. هيچ واكنشي هم بين مردم اطرافش نمي‌ديد. آخر خبر به اين مهمي به سرعت پخش مي‌شد و كمتر از چند ساعت همه‌ي مردم باخبر مي‌شدند. دست‌هايش را روي ميز عصاي تنش كرد و گفت « چطور مگه. مگه مُرده؟ كِي مرده؟» « سه سال پيش». «باز يك بازي ديگه راه انداختي؟ پس اين مردك كيه كه هر روز اين همه گند مي‌زنه و فردا زنده‌تر و شاداب‌تر از امروز دوباره جلوي انظار قامت ناقص‌شو نمايان مي‌كنه»؟ ليوان آب را برداشت و سر كشيد. گفتم «اين الياسه كه خودشو به شمايل كدخدا در آورده» مثل توپ تركيد. از خنده. طوري كه اگر جلوي دهانش را نمي‌گرفت و با صداي خنده‌اش از رستوران مي‌انداختندمان بيرون. دستش را كه جلوي دهانش گرفت، صداي خنده‌دارتر ديگري ايجاد شد. آب توي دهانش روي من پاشيد و حسابي سر و صورت من را شست. همين‌طوري نگاهش مي‌كردم و لبخند مي‌زدم. گفتم «چرا تنهايي مي‌خندي. بيا با هم بخنديم». از خنده قرمز شده بود. چشم‌هايش خيس شدند. وقتي متوجه‌ افتضاحي كه روي من به بار آورده بود شد، قرمزتر شد. سرش را پايين انداخت و سريع خنده‌اش را بلعيد. با صداي آهسته و حاكي از خجالت عذر‌خواهي كرد. با دست‌مال چشم‌هايش را پاك كرد. دست‌مال ديگري را برداشت. خيسي صورت من را گرفت. حواسم متوجه‌ي زن و مرد ميز پشت سر سمانه بود. صورت زن را مي‌ديدم و شانه‌ها‌ي مرد را. مرد سرش را بين دشت‌هايش گرفته بود و در خودش فرو رفته بود و زن با چشم‌هايش نفرين را براي مرد آرزو مي‌كرد.»

 

                                                                                                            معمولی‌ی معمولی

                                                         ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

دست‌هایش را گذاشته بود روی هم، طوری که نشود دید، فهمید که روی پوست ظریف آن دست‌های کشیده، زخمی عمیق چگونه ردّی از نفرت ساخته بود ... جای پای من توی زندگی‌ی ناخرسندش، حضور من روبه‌روی چشم‌های غم گرفته‌اش، و لب‌هایی که هنوز برای خوش‌آمد من کش می‌آمدند، صورتی که در تاریک و روشن لامپ‌های چشمک‌زن نئونی پنهان کرده بود، شال حریر یاسمنی‌اش،‌با همه‌ی ناهمگونی‌اش با آن مانتوی کنفی‌ی آبی‌ رنگ، دست‌هایی که مدام در هم گره می‌زد، انگشتانی که در هم گره نخورده از هم وا می‌رفتند، و لب‌هایش ... لب‌هایش ... 

دقایقی که در سکوت گذراندیم، در خنکای دل‌چسب عصرگاهی پاییزی، برگهای سبز و زرد درختان پشت سرش، تلؤلؤ دل‌آنگیز خورشید،‌در بستر خونین‌ش، که از بالای سمت چپ صورت‌ش آرام می‌خزید پایین، گرد صورت‌ش هاله‌ای درخشان از رنگ‌هایی گرم، صورتی پوشیده در سرمای نفرتی جانکاه، ... فرصتی برای گرامی داشتن ... برای سپاس‌گزاری ... مایع لزج توی لیوان‌های پایه بلند لب طلایی، دست‌هایی در تلاطم و چشم‌هایی غرق حسرت، دست‌م را دراز می‌کنم سمت صورت‌ش، می‌گذرام روی شانه‌اش که خورشید را به پشت سینه‌اش هدایت کرده بود، این‌طور در برابر تاریکی نور گرفتن، این فاصله‌ی کوتاه را این‌طور به هم رساندن، ساعتی را که در تردید شکسته بودم ... نرمی‌ی یاسمنی‌ی شالی که افتاده بود روی شانه‌های خسته‌اش، طرّه‌ی هوس‌ناک موهای تابداری که از میان هم‌افتاده‌گی‌های شال، چرخیده بود روی سینه‌اش، دست‌م را می‌لغزانم روی حریر نرم تنی که تکانی نمی‌خورد و چشم‌هایی که انداخته بود پایین، بی هیچ احساسی از بودن و نفس کشیدن کنار مردی تا به این پایه خودخواه، کف دستم که می‌رسد به خیسی‌ی گونه‌ای که گود افتاده است، انگشتانم را می‌لغزانم پای چشم‌هایش که هنوز پایین‌اند، می‌سُرند تا نزدیک چانه‌ای این‌طور بی‌قرار، می‌گوید «سردم است ... برویم!» آن‌قدر سریع بلند می‌شود و تند می‌رود سمت در که صدایش نکنم! نشود بگویم بایستد و بگذارد دستانم همین‌طور بلغزند و سُرند پایین، پایین تا چشمان‌ش را بکشم بیرون، بالاتر! ایستادن‌ش پشت در، با آن همه قدرت عجیب در برخاستن و رفتن، و نه به انتظار مردی که دوست‌ش داشت، پشت کرده به تمام آدم‌هایی که صدای پاشنه‌های بلند کفش‌هایش سرهاشان را جنبانده بود، خیره مانده بود به نور رقصان گزمه‌ها توی شب سرد و تیره‌ی پاییزی ... 

 

بالاپوش کوتاه نارنجی رنگی را می‌اندازد روی شانه‌هایش، کنارم، کناری که نمی‌دانم حس‌ش می‌کرد یا نه، شانه به شانه‌ی منی که ترسیده بودم از خشم زمان‌هایی که سردش می‌شد، قدم‌هایم را کوتاه و خسته و کشدار، کنار پاهای خسته‌اش یک آهنگ کرده بودم. دست‌هایم را گذاشته بودم توی جیب پالتو‌یم، با دست‌های او در هم گره خورده روی بازوهایش، دست‌هایی پنهان در چرم چرک دست‌کشی که سردش می‌کرد ... صورتی که گردانده بود سمت تصاویر مبتذل پشت ویترین‌ها، زنجیرهای آویخته به چشم‌هایمان که تنگ‌تر و تنگ‌تر از من دورش می‌کردند، بوی تنی که تا دیروز، دل‌م را تا تپشی هراسان می‌کشید، حالا از گوری متحرک برمی‌خاست. بی هیچ کلامی، سایه به سایه‌ی آدم‌های عجولی که گاه با ضربه‌ای، از سر راه‌شان کنارمان می‌زدند و آن‌وقت می‌توانستم چشم‌هایش را ببینم، طول خیابانی را پیمودیم.«چقدر سرد است امشب ... نه مثل روزهای دور پاییز، حس شاعری را دارم که قافیه‌اش را باخته است، شاعری قمارباز ... شاعری دل‌گیر ...» می گویم:« تند برویم گرم‌مان می‌شود!» سرش را می‌اندازد پایین و چشم می‌دوزد به مربع‌های زیر پایمان، شانه‌هایش را بالا می‌اندازد«تند یا کند چه فرقی دارد؟ وقتی نقطه‌ای گرم توی زندگی‌ات نیست؟ که تند رفتن زود برساندت آنجا؟ ... هنوز هم احمقانه عجله می‌کنی در پاسخ دادن!» همراه آخرین کلمات‌ش نگاه تندی می‌کند، احمقانه لب‌هایم کش می‌آیند، لب‌هایش کش می‌آیند و سرش را می‌اندازد عقب، گردنش که خم می‌شود و آن شال سبک نرم‌ش از پیشانی‌اش می‌سُرد عقب، رنگ سرخ موهایش در تشعشع هیجان‌انگیز نورها که رنگ می‌گیرد و رنگ می‌بازد، صدای خنده‌اش می‌پیچد توی گوش‌هایم ... سرش را که می‌آورد پایین و هنوز می‌خندد، یکی از دست‌هایش را می‌گذارد روی شانه‌ی من و با دستی چانه‌ام را می‌گیرد و هنوز می‌خندد. دور و برم را نگاهی می‌کنم که چیزی نمی‌بینم، این‌طور که مثل روزهای سردش شدن‌هایش می‌خندد، ترس برم می‌دارد، ناخن‌هایش را فرو می‌برد توی پوست صورت‌م، چشم‌هایش را دوخته است توی چشم‌هایم، نگاه تند آن چشم‌های نیمه باز از شدت خنده‌ای که هیستریک بلندتر و بلندتر می‌شد، می‌کشدم سمت خودش، سرم را عقب می‌کشم و لب‌هایم هنوز کش‌دار ماسیده‌اند روی صورت‌م. «می‌ترسم دختر! نخند!!» شانه‌هایش را می‌آورد بالا«نخندم؟! نخندم؟! توی گوساله مگه کی هستی که بگی بخندم یا نخندم؟!» مثل روزهای سردش شدن‌هایش، میان خنده حرف زدن‌هایش، با آن موهای سرخ و ناخن‌های بلند، می‌لرزم و لرزشم‌ را حس می‌کند، حفره‌ی رنگین دهان‌ش جمع می‌شود و خطی منبسط روی انتهای بسته‌ی صورت‌ش کش می‌آید. سرش را می‌آورد سمت سینه‌ام، نزدیک سینه‌ام که هنوز می‌لرزد از چشم‌های قرمزش، وقتی بی‌خواب می‌شد شب‌ها، رنجی سنگین روی شانه‌هایش، شانه‌هایش را پایین می‌آورد و مستأصل سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام، در انتهای بسته‌ی کوچه‌ای سرد از پاییز، میان رنگین کمان نئونی‌ی مغازه‌های خلوت، سرش را گذاشته بود روی سینه‌ام، حتی می‌ترسیدم دست‌هایم را تکانی بدهم. 

لب‌هایش را از لب‌هایم که جدا کرده بود، با دستی که روی سینه‌اش بود، و دستی روی شانه‌ام، آن‌طور که مرا کشانده بود سمت خودش که هنوز می‌ترسیدم بغل‌ش کنم، نگاهم کرده بود. دست روی سینه‌اش را آورده بالا، و گذاشته بود روی صورت‌م، گذاشته بود و چسبانده بود به صورت‌م که از سرما بی‌حس شده بود که خیس شده بودم، تاریک که می‌شد گاهی شب، از رقص نور، دست‌ش را که از صورت‌م جدا کرده بودم، موهای سرخ‌ش توی کف دست‌ش و روی نارنجی‌ی بالاپوش‌ش، روی آبی‌ی کدر کنفی‌ی مانتو‌اش پخش بود ... لرزیده بود و افتاده بود زیر پاهایم ... هنوز هم، با صدایی که در شبکه‌ی نورها پنهان می‌شد، از میان لب‌هایی که بی‌هیچ جنبشی مانده بودند در انتهایی‌ترین نقطه‌ی یک خنده، بی‌صدا می‌خندید ... «نخند دختر! این‌طوری نخند!» ... می‌ترسم! 
 

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* سرد بود امروز، و خيس ... دلم برای تو از هميشه تنگ‌تر ... 

** «من طوبيت، هر روز زندگی‌ام راه راستی پيمودم و کار نيک کردم ... زمانی‌که به سنين مردی رسيدم، زنی از خويشانم را به همسری گزیدم که حنّا نام داشت؛ او برايم پسری به دنيا آورد که نام‌ش را طوبيا نهادم.  ... »

 کتاب طوبيا از کتب قانونی ثانی/ص۶۹/کتاب‌هايی از عهد عتيق/ ترجمه‌ی پيروز سيار

...

1. همان اوایل که شروع کردم به نوشتن «از نوعی دیگر»ها، به دوست ارجمندم، آقای محمد مهدی نادری، وبلاگ آسمون و ریسمون، گفتم که هیچ کس نمی‌تواند مثل هیچ‌کس دیگری بنویسد. نه حتی من مثل بهنام عباسی‌فر، و نه حتی ایشان مثل من و نه من، با همه‌ی دلبسته‌گی‌ام به نوشتار ساده و بی‌پیرایه و دل‌انگیز ایشان، ـ می‌توانم مثل داستان «عشق دانگی»‌اشان بنویسم ـ . خودم را بکشم هم نمی‌توانم! هر کسی که دستی به قلم دارد و چنته‌ای از کلمات در اختیار، خوب می‌فهمد که نوشتار مانند اثر انگشت منحصر به همان فردی است که ابداع‌ش می‌کند. از نوع کلماتی که استفاده می‌شود، حتی از فاصله‌های بین کلمات و نقطه سر خط گذاشتن‌ها، از خطاب‌ها، از سه نقطه‌ها و ویرگول‌ها و حوزه‌ی علاقه‌مندی‌ها می‌شود بوی نویسنده را شنید و مچ‌ش را گرفت. وقتی من می‌نویسم خانم زهرای عزیز نه شما می‌توانید مثل سوسن جعفری بنویسید و نه سوسن جعفری مثل ویلیام فاکنر، منظورم تحقیر کسی نیست. من در حد خودم و خانم زهرا در حد خودشان میدان پیشرفت دارند. خودشان را بکشند هم نمی‌توانند «مردی که صورت نداشت» یا «هرجایی»های من را «تقلید» کنند. حتی آن سه خط نوشته‌ی ابتدای «چای داغ با شکلات» مرا هم نمی‌توانند بنویسند، اما می‌توانند دنیای خود را خلق کنند، کلمات خودشان را کشف کنند و سعی کنند به نهایت زهرا دست پیدا کنند. کما اینکه آقای آسمون و ریسمون با نوشتن «عشق دانگی» به ابتدای این انتها رسیدند و دست مرا گذاشتند توی حنا! من با همه‌ی شیفته‌گی‌ام به فاکنر، هرگز حتی «یک شاخه گل برای امیلی»ی او را هم نمی‌توانم بنویسم. حتی اولین پاراگراف‌ش را هم نمی‌توانم. حتی آن اسم را هم نمی‌توانم انتخاب کنم! شگفت‌انگیز است دنیای نویسنده‌گی!

 

آن روزی که من به آسمون و ریسمون گفتم نمی‌تواند و نباید مرا تقلید کند، ایشان ناراحت نشدند. یک سعی کردند، یک گام بلند برداشتند، ثمره‌اش را دیدند و اعتراف کردند که نه! نمی‌شود و بعد برگشتند به خودشان. و چون برگشتند توانستند خودشان باشند. هیچ دو نفری نیستند که مثل هم بنویسند، چون هیچ دو نفری در دنیا نیستند که برداشت مشترکی از «اوهوم»های سوسن جعفری داشته باشند و از دیدن‌ش خشمگین نشوند! یکی تصور می‌کند مسخره‌اش کرده‌ام و یکی فکر می‌کند مثل بچه فین‌فینی آمده‌ام اوهومی کرده‌ام! می‌بینید که لازم نبود آقا یا خانم سمیع برای من علامات تعجبانه مرقوم فرمایند! و جالب است این نکته که من ابداً پیش نیامده که بنشینم و برای خواندن کامنتینگ وبلاگ کسی وقت بگذارم! ولی هستند کسانی‌که علاوه بر داشتن وقت برای خواندن نوشتارهای طویل من، وقت خواندن و حلاجی کردن بحث و جرهای توی کامنتینگ وبلاگ مرا هم دارند!

 

و اما جنسیت نویسنده!!! که آقا یا خانم سمیع مطرح کرده‌اند، شاید واقعیت داشته باشد و من خودم متوجه نشده باشم! و اینکه وابسته‌گی به حزب و گروه و مکتب و دل هم حتی می‌تواند ذهنیت مرا دست‌خوش خودش قرار بدهد! شاید پست قبلی نیازمند یک پیش‌گفتار هم بود، مقدمه‌ای که نه من و نه مورچه‌نوشت به فکرش نبودیم. و آن اینکه ایده‌ی یک موضوع مشترک برای دو داستان از دو نویسنده، چیز بکر و دلچسبی باشد. این نه به چالش کشیدن کسی بود و نه زورآزمایی، برای سبک سنگین کردن ذهنیت دو موجودی بود که نقطه‌ی اشتراکی شاید با هم داشته باشند. مسلماً مورچه نوشت خودش معترف است که مدتی کوتاهی است مترصد داستان نویسی شده است، و من مغرورتر از آن‌م که نگویم با قلم و کاغذ و کتاب بزرگ شده‌ام، اگر امید با اعداد و ریاضیات قد کشیده باشد، من هم با کلمه و جوهر نفس کشیده‌ام. خب! برای همین هم هست که با چشم‌پوشی از موضوع زمان کمی که در اختیار امید بود، من به مطلب‌ش لینک بدهم، نه برای اینکه بگویم او عالی‌تر از زهرا می‌نویسد، بلکه برای اینکه شما هم ورژن متفاوتی از داستان عشق را بخوانید. کما اینکه، ساده‌گی‌ی نوشته‌ی امید، مثل همه‌ی نوشتارهای ساده‌ای که در وبلاگ برخی دوستان (مثل کلاغ سبز) خوانده‌ام، شیفته‌ام کرده است. من هرگز در برابر زیبایی نوشته‌ای نمی‌توانم مقاومت کنم. آدم رکی هستم و اگر مجذوب‌م کرده باشد، حتی اگر دشمن خونی‌ی من باشد هم مراتب خوش‌آمده‌گی‌ام را بیان می‌کنم. حالا می‌خواهد مؤنث باشد یا مذکر!

 

امیدوارم این توضیح برای آقا یا خانم سمیع و زهرای عزیز، و همه‌ی دیگر دوستان خوبی که طویل نویسی‌های مرا تاب می‌آورند، قانع کننده باشد.

 

2. بیست و دوم مهر تولد سیب و تسبیح من بود! خیلی‌ها شاید نمی‌دانند که این بچه، خواهرزاده‌ی عزیز من است ... حساس کوچولوی من!

 

3. و ... برخی زن‌ها، مرا یاد «نفر نفر نفر» در «سینوحه» می‌اندارند، یا هم به یاد «نیلوفر» در «خاک خوب» ... زن‌ها عموماً مثل هم هستند، چه زمانی‌که دچار سوءتفاهم می‌شوند، چه وقتی عاشق می‌شوند، چه زمانی‌که تحقیر می‌شوند، و چه زمانی‌که برای پیش‌بُرد حیله‌ای تمام قوای خودشان را جمع می‌کنند. تمام زن‌ها مثل هم هستند، حتی وقتی ... برابر کسی قرار می‌گیرند که احساس می‌کنند محدوده‌ی عاشقانه‌ی آنها را تهدید می‌کند. در ابتدا شدیداً احساس ضعف می‌کنند، عقب نشینی می‌کنند، گریه می‌کنند، ... آه عمیق می‌کشند و کم‌کم خواب‌شان می‌گیرد و بعد که بیدار شدند، دست‌هایشان را مشت می‌کنند و برای جنگ آماده می‌شوند. زن‌ها بوی همه‌ نوع خطری را حس می‌کنند. زن‌ها موجوداتی عجیب هستند، خصوصاً اگر متولد بهمن ماه پنجاه و هفت باشند. مثل سوسن!

 

۴. دکتر افشین ایران‌پور عزیزم، یک سری عکس زیبا از کافی‌شاپی در تهران فرستاده‌اند که دوست دارم وقتی آمدم تهران مرا ببری آنجا!

 

Recently I was invited by my young friends to a beautiful new cafe near the Hessabi crossing.  It is opposite the late Dr Hessabi's house in the north of Elahieh below the Tajrish end of Maghsoudbek Street.  It was such a delight to go to this lovely garden and sit in the lovely cafe and enjoy the peace, tranquility and beauty which is very rare in the crazy busy Tehran that I love.

خدا را چه ديدی! شايد از اين‌ها هم گرفتی خوردم! حالا اگر وسط وسط پاييز گير آمد!

۵. شايد خيلی‌ها بدانند و گروهی ندانند که مدتی پيش در مورد ديانت بهايی می‌نوشتم تحت عنوان «نقد دين» علت اين‌که من آيه‌ای از سوره‌ی عنکبوت را که در ابتدای «کتابهايی از عهد عتيق» آمده را در ابتدای پست قبلی آورده‌ام به رخ کشيدن ايمان‌م نبود! برای اين بود که بگويم می‌خواهم ابتدا مطالعه کنم و بعد دوباره خواهم نوشت! خيلی بد است پيش‌داوری!! همين!

 

...

« وَ لا تُجادلُوا اهل الکتابِ الّا بالّتی هِیَ اَحسنُ الاَ الّذینَ ظَلمُوا مِنهُم و قولُوا آمنّا بالّذی اُنزلَ اِلَینَا و اُنزلَ اِلَیکُم و الهُنا و الهُکُم واحدٌ و نحنُ لهُ مُسلمون.

 

با اهل کتاب (یهودیان و مسیحیان) جز به نیکوترین شیوه مجادله نکنید، مگر با آنان که ستم پیشه کردند و بگویید: به آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر شما نازل شده است ایمان آورده‌ایم و خدای ما و خدای شما یکی است و ما بر او گردن نهاده‌ایم. »

 

سوره عنکبوت / آیه‌ی 46

* دارم «کتاب‌هایی از عهد عتیق» را می‌خوانم ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نمی‌شود قصه‌ام را با «یکی بود، یکی نبود» شروع نکنم؟ می‌شود! می‌شود نگویم غیر از خدا هیچ‌کس نبود و بعد بگویم توی سینه‌ی پهن و آبی با خال خالی‌های سفید پفکی‌، گردی‌ی داغ طلایی رنگی بود ... خورشیدی بود، خورشید خانومی بود ... تنها بود و توی تمام آسمان به آن وسعت، از این سر به آن سر خزیدن‌ش با ارابه‌ای سوزان، برای پیدا کردن صورتی ... تنی، صدایی ...

 

این صورت، مدت‌ها بود که دنبال آتش بود و سوختن، آن‌طور که سر می‌چرخاند از سحرگاه تا سحر‌گاه، سرکش و مضطرب از نبودن، از نماندن، از سُریدن‌های بی‌هنگام توپ گرد طلایی توی آسمان، مدت‌ها بود که از شکفتن‌ش گذشته بود، از لابه‌لای لفاف سبز ضخیم پُرزدار خزیده بود بیرون و گلبرگ‌های زرد زرد رنگ‌ش را پهن کرده بود دورتادور صورت گرد، صورت‌ش که چرخ می‌خورد ظهرها، که مدتی خسته که می‌شد خورشید، تاب می‌آورد که بایستد، آن بالا، بالای سر مزرعه، گل‌ زرد از چرخ می‌افتاد و بی‌تاب، سر بلند می‌کرد، صورت‌ گرد، خیره می‌شد به سوختنی که پایانی نداشت ...

 

تا که می‌رفت پشت ابر، کمر صبر که خم می‌شد و ابرهای تیره آسمان را که می‌پوشاندند، خنکی‌ی معطر باران که تالاپی می‌افتاد روی برگ‌های باریک و پهن‌، صورت‌ها که خیس و سنگین می‌شد و سر خم می‌کردند گل‌ها روی شانه‌هایشان. سرش را از لابه‌لای صورت‌های خیس می‌تاباند به صورت پشت ابرها، ابرها که سیاه بودند و خشمگین ... و درخشش‌ی که داد می‌کشید و تن خشک خیس خورده‌ی درختان سپیدار که از هم می‌شکافت و بوی سوختن می‌پیچید توی شرشره‌های باران و شعله که می‌کشید و چلق و چلق سوختن، نفوذ آتش به آوندها، بخار شدن تن‌‌آب مقوی‌ی درختچه‌های بادام، پهلو به پهلو سوختن، می‌دید و می‌ترسید آن طور که آتش از آسمان فرو می‌ریزد، تن‌ش که شروع می‌کند به سوختن، آن صورت توی آسمان نباشد ... نباشد که چرخ بخورد و دنبال‌ش بدود ... «یکی بود، یکی نبود» آن روزها شب نبود ... تمام روز، روز بود ... و خورشید ... خسته نمی‌شد! از این سر روز تا آن سر روز، سوار ارابه‌ای که می‌سوخت، دنبال صورتی ... تنی، صدایی ... که «بود»، که «نبود» ...

 

خورشید آن بالاها، دنبال صورتی که «بود» که «نبود»، صورتی این پایین دنبال خورشیدی که «بود» که «نبود» ... «تا این‌که یک روز» خسته که بود نزدیک ظهر، خورشید ایستاده بود در بالاترین نقطه‌ی قوس آسمان، از ارابه‌اش که آمده بود روی پفکی‌های سفید نشسته بود و دمر خوابیده بود و زل زده بود به آن پایین‌ها، به گردی‌ها و بلندی‌ها و زلالی‌ها و کدورت‌ها و دل‌ش خواسته بود نگاه کند میان سبزی‌ها و سرخی‌ها، به رفت‌ها و آمدها و دیده بود، صورتی، چشم‌هایی را که نمی‌ترسیدند این‌طوری زل که زده‌اند به او، بسوزند، آن گیسو طلایی‌های پوشیده در سبزی‌های روان، چرخ‌زنان که می‌گشت و می‌خزید روی شانه‌های چمنزار، سینه‌ی بوته‌ها که مبادا خورشید برود و نشود ببینندش، صورت کوچکی که مات‌ش برده بود و چشم دوخته بود به آن آتش سیار توی آسمان، توی آن همه آبی و سفیدی، تکه‌ای از خدا، چرخ‌زنان، نمی‌ترسید ... خورشید زل زد به گل زرد و یادش رفت سوار ارابه‌اش بشود و باز از این سر روز تا آن سر روز بتازد دنبال صورتی که «بود» که «نبود» ... یادش رفت و روز همان‌جا ایستاد! روز مات‌ش برد ... روز ماند! خورشید دست‌هایش را دراز کرد، انگشت سبابه‌اش را لغزاند روی صورت گرد، هر جای صورت که انگشت می‌کشید، می‌سوخت، گردی‌ی صورت پر شد از دانه‌های سیاه، سیاه رنگ ... «با هر بوسه، دنیا پر از گل‌های آفتاب گردان می‌شد، پر از پرستش، پر از وفا ... پر از امید

 

خورشید آرزو کرد، آرزو کرد بشود که برود آن پایین که صورت بود و صورت آرزو کرد که برود آن بالا که خورشید بود. خورشید صورت‌ش را پوشانده بود پشت تکه‌ای ابر و آمد پایین، گل گیسو طلا، که دید خورشید نیست، چقدر ترسیده بود، چقدر هول برش داشته بود و خواسته بود، آرزو کرده بود برود آن بالا که خورشید «نبود، که «بود» ... خورشید آمده بود تا نزدیک صورت و صورت رفته بود بالا ... خورشید ترسید! «این‌ور رو نیگا کرد، نبود، اون‌ور رو نیگا کرد، نبود! پشت درخت‌ها، ساختمون‌ها ... نه‌خیر! هیچ خبری نیست که نیست!» گل گیسو طلا رفت و رفت، هر چه بالاتر رفت خسته‌تر که شد، روی نزدیک‌ترین ابر که افتاد، خواب‌ش برد ...

 

خورشید بغض‌ش گرفت ... خورشید دل‌ش سوخت ... خورشید خسته شد، سوار ارابه‌اش شد آمد بالا، بالای بالا، خواست بالاتر برود که گیسو طلایی را غرق خواب روی پفکی‌ی سفید گرم و نرمی دید ... بغض‌ش ترکید، دل‌ش یک‌جورهایی شد، لپ‌هایش گل انداخت، .. داغ شد ... دست‌هایش را دراز کرد، تکه ابر از روی صورت‌ش افتاد، یادش رفته بود، یادش نبود که گل را گرفت توی دست‌ش، هنوز به لب‌هایش نرسیده بود، ... هنوز نبوسیده بودش که آتشی به جان‌ش افتاد ... «سوخت». توی دست‌هایش بود که سوخت، خاکستر شد ... خورشید خانوم دلش سوخت ... بغض‌ش شکست ... خاکسترها را جمع کرد توی سینه‌اش، رفت آن دورها ... دور تر ... پشت آبی‌ترین کوه، بلندترین کوه، دورترین کوه را که دید، آنقدر پایین رفت، آنقدر پایین‌تر رفت که تمام دنیا تاریک شد ... خورشید «سال‌ها و سال‌ها همان جا ماند و گریه کرد ... آنقدر آنجا ماند و گریه کرد» که از اشک‌هایش، خاکستر توی مشت‌ش گِل شد ... خورشید گِل را توی دست‌هایش گرد کرد، چرخاند و چرخاند و گرد کرد ... با نوک انگشت‌ش روی گردی‌ی خاکستری رنگ، چشم چشم گذاشت، دماغ کشید، دهان کشید، خنده کشید، بغض کشید ... گریه کشید ... عاشق صورت شد و بوسیدش، ... گردی نسوخت ... آنقدر ذوق زده شد که انداخت‌ش بالا، بالاتر ... خیلی خیلی بالاتر ... آنقدر محکم انداخت‌ش بالا که صورت گِلی خاکستری‌ی روشن چسبید به سقف آسمان و از آن بالا زل زد به خورشید ...

 

                 

ماه نوی من!

 

خورشید از پشت کوه، آبی‌ترین کوه، بلندترین کوه، دورترین کوه که آمد بالا، همه جا تاریک بود، بالا که آمد، زردی‌اش که به تاریکی تابید، سیاهی ترسید، سیاهی چرخید ... روشنی که چرخید سیاهی هم چرخید، هر چه خورشید جلوتر آمد، سیاهی دورتر رفت، و صورتی که چسبیده بود به سقف تاریکی آسمان هم دورتر رفت ... خورشید هر چه تندتر دوید، سیاهی هم تندتر دور شد ... صورت هم تندتر دور شد. «از اون موقع، خورشید خانوم از پشت بلندترین کوه، آبی‌ترین کوه، دورترین کوه با عجله می‌آد بالا که ماه‌ش رو ببوسه، و شب‌ها ]خسته[ با غصه، دل‌ش ار تنگی سرخ می‌شه ...»

 

«هیچ‌کس نمی‌دونه اون دوتا کی می‌شه که برسند به هم، ...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* ماه گرد سفید من!

 

** دوستی‌ها گاهی، این‌روزها آن‌قدر ساده‌اند و بی‌ریشه‌ ... و آدم‌هایی که به‌ا‌شان دل می‌بندیم آنقدر حقیرند که به ساده‌گی، با کوچک‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین بهانه‌ای از هم می‌گسلند و تو نمی‌فهمی که چرا؟ گاهی از خودم می‌پرسم می‌شود دل نسپرد و نگسست و نشکست؟ ... ها هداک‌م؟

 

*** همکارم می‌گوید نمی‌دانم چی دارد این «میوه‌ی ممنوعه» که مردها از زن‌ها مشتاق‌ترند به دیدن‌ش! راست می‌گوید؟

 

**** وای از این صدا که سال‌هاست با گوش‌های من است ...

 

...

*  « اگر ما بتوانيم به طور اصولی جابه‌جايی انرژی را مشاهده کنيم، می‌فهميم که هنگام رقابت، مباحثه و آزار ديگران چه چيزی را دريافت می‌کنيم. وقتی بر ديگران غلبه می‌کنيم، انرژی آنان را به سوی خود می‌کشانيم، از انرژی ديگران بهره‌مند می‌شويم و اين انرژی محرک ماست ...»

 

پيشگويی آسمانی/ جيمز ردفيلد.  


                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

سرت را بگذار روی پاهایم، اگر سردت بود، شال‌م را می‌اندازم روی سینه‌ات، آرام موهایت را با انگشتان‌م شانه می‌زنم، هوا اینجا سرد شده است ... زمین نم دارد و آسمان خیس است ... می‌خواهد ببارد انگار ... سرت را همین‌طور بگذار روی پاهایم، دل‌م می‌خواهد برایت قصه بگویم، می‌گویند قصه دوست داری ... نمی‌دانستم، نگفته بودی ... حالا می‌خواهم برایت قصه بگویم ... قصه‌ای که هرگز برای کسی نگفته‌ام ... قصه‌ای که توی دل‌م مانده است و حتی ننوشته‌ام ... چشم‌هایت را ببند، ...

 

« یکی بود، یکی نبود ... غیر از خدا هیچ‌کس نبود ...» داشتم می‌نوشتم، می‌خواستم بنویسم که ترسیده بودم، اگر بنویسم فراموش‌م شود که چقدر زندگی‌ام شبیه شده است به قصه‌هایم، بهگراندما رویاهایم ... که خود آفریده‌گاری بودم که دست به چنین خلقتی زده بودم که حیرت کنم از این دستان، از این ذهن پریشان ... از این عظمت مفلوکی که مانده است میان بودن و نبودن ... نوشتن و فراموش کردن تمام لحظه‌هایی که خود کودک‌م را سر بریدم تا در بزرگواری‌ی این سرهای افتاده، پردردترین زندگی را آغاز کنم ... از ترس هم‌بازی‌هایی که هرگز نبودند، و عروسک‌های پارچه‌ای ... کاغذهای رنگی، چشم‌های کاغذی ... پولک‌ها ... نخ‌های رنگی، سوزن‌ها ... بزرگ بشوم، عاشق بشوم و بمیرم.

 

دروغ بگویم و از فاش این دروغ نترسم! آنقدر به این فریب بزرگ دل ببندم که خود فریبی شوم. و تو در چارچوب مضحکی از تن‌آلوده‌گی‌هایی متعفن، دل سپردن دخترکی را نظاره کنی که آبستن می‌شود ... من معشوقه‌ی این مردها بودم! نگاه که می‌کنم، این همه مرد، توی زندگی‌ی سگی‌ی من دست و پا زدن‌هاشان و تقدسی که همزادم بود ... ترس از شکمی که برآمدن‌ش، طنابی بود به گردن آرزوهایم ... ساده‌گی‌ی این آرزوها، کودکی شدن در بزرگ‌سالی، و بزرگی بودن در کودکی، آمالی که هرگز تن برنیاوردند ... خواستن‌هایی که بر زبان رانده نشدند، ستیز جاودانه با خدایی که می‌شنید و گوش نداشت، می‌گفت و دهان نداشت، در آغوش می‌گرفت و دست نداشت ... و در خواب‌هایم جاری بود، عبادت چنین خدایی ... ستیز با چنین خدایی ...

 

«گراندما هنوز نخوابيده بود که بيدارش کنم، نه اينکه پير باشه نه! فقط اسم‌ش گراندما بود و همين بود که تمام مسافرهايی که گذرشان به اين جاده و اين خانه می‌افتاد و بانوی مرا می‌ديدند که با لباس ابريشمی‌ی سفيد و موهای خرمايی‌اش از پله‌ها می‌خزد پايين برمی‌گشتند به طرف من و می‌پرسيدند:«گراند ما؟»...


می‌نشست توی مهتابی و لم می‌داد به کوسنی‌ها و چشم می‌دوخت به دهان‌هايی که برای خالی شدن باز و بسته می‌شدند يک‌ريز!!! ... هيچ‌وقت آشفته نمی‌شد و خستگی‌اش را آشکار نمی‌کرد. گراندما حتی خميازه نمی‌کشيد!


گراندما نخوابيده بود و هنوز داشت می‌نوشت که خبردادم مهمانی دارد ... مرد که موهايش را هميشه به خاطر دارم از بس که آشفته است نشسته بود پايين پله‌ها و تکيه داده بود به نرده‌های چوبی و انگار نفس نمی‌کشيد از بس زل زده بود به دمپايی‌های گراند ما ... گراندما نشسته بود پايين قامتی که حتی نگاه‌ش نمی‌کرد و فقط لب‌هايش تکان می‌خورد!»

 

مرا از میان کلمات بیرون بکش، بگذار نفس بکشم! بگذار تا برای یک لحظه، احساس کنم آزادم از انحصار این همه کلمه، این ثروت عظیمی که روحم را به گند کشیده است. من از تعفن این انباشته‌گی، این آلوده‌گی متحرک می‌ترسم ... از خزش و خیزش مداوم دریایی از خون و عشق ... عشق و مرگ ... مرا از این تن‌آسوده‌گی بیرون بکش ...


«گراندما انگشتان‌ش را فرو کرده بود به بازوی مرد که مثل چوب آويخته بود به نرده‌ها! ... و با چشم‌هايش می‌شنيد که لب‌های مرد چه می‌گفتند که هر چه برای دادن ليوان آب خم شدم نمی‌شنيدم! ... سرش را خم کرده بود تا دهانی که مدام و یک‌ریز می‌جنبید، گردنی که تا سینه‌اش خم بود و آن‌قدر نزدیک بود که بترسم از لب‌هایی گراندما ... از حال که رفته بود، دست انداختیم زیر بازوهایش و بردیم‌ش تا اتاق گراندما، انداختیم‌ش روی تخت. بوی عفونت می‌‌داد، بوی ادرار، بوی مانده‌گی. گراندما خواسته بود لباس‌هایش را از تن‌ش دربیاورم ... خودش رفته بود توی مهتابی کنار داوودی‌ها ... نشسته بود و زل زده بود به کوهی که همیشه روبه‌رویش بود.

 

همیشه می‌دانستم که چقدر عاشق بچه‌ای بود که نشده بود دنیا بیاوردش ... خودش آنقدر با مشت کوبیده بود روی شکم‌ش که مرده بود، بچه‌ی مرده را پای درخت انار چال کرده بود، هر پاییز انارها را که می‌چید، دامن‌ش از اشک‌هایش سرخ می‌شد، بچه‌ای را که دوست داشت کشته بود.»

 

دست دست دست، این التماس‌های مغرورانه، که گاه پیش‌ت می‌کشد، گاه می‌راندت ... گاه از عشق سرشارت می‌کند گاه از درد می‌آکندت ... گوش کن! صدایم را از زیر این آوار می‌شنوی؟ که چگونه می‌خواند آخرین سرود را؟ آخرین رودی را که بر زمین جاری خواهد شد؟ این جریان مهلکی که از هر فرازی فرود خواهد آمد، من عظمت لرزشی خواهم بود در روزی که اخرین رود بر زمین جاری خواهد شد ... در ذوب و انجمادی مکرر، کوه‌هایی که بر سینه‌ام خواهند فرو ریخت ... و سیاهی‌ی مطلقی که چشم‌هایم را خواهد پوشید ... مرا از میان کلمات‌م بیرون بکش!

 

«گراندما، آب خواسته بود، گرم ... تن‌ش را که می‌شست، مرد چشم‌هایش را که باز کرده بود، گراندما دست گذاشته بود روی زانوهایش. گراندما، چشم‌هایش را دور کرده بود و انداخته بود توی صورت مهتاب. گراندما را ندیده بودم که هرگز گریه کند. وقتی تمام مردهایی که شب پیش‌ش مانده بودند، صبح با چشم‌های سرخ بیرون می‌رفتند، می‌خندید و می‌رفت توی مهتابی و نازک‌ترین ساقه‌ی پیش آمده‌ی انار را توی مشت‌ش گرفته بود: «بزرگ‌ترین دوست داشتن، بخشیدن است دخترجان! بخشیدن ...» اگر من نخواهم ببخشم چه؟ ... گریه کرده بود که من داخل شدم. مرد دست‌هایش را گذاشته بود روی صورت‌ش، تمام صورت‌ش و گراندما، خزیده بود روی زمین ... با شانه‌هایی که می‌لرزید، ترسیده بودم!»

 

صدای نفس‌هایت که منظم می‌شود و چشم‌هایت تا سینه‌ام فرو می‌روند، خواب که سرگردان‌ت می‌کند، می‌توانم سرت را آرام بلند کنم. آنقدر در سنگینی‌ی خواب فرو رفته‌ای که نمی‌فهمی مدت‌هاست رفته‌ام، از پهلویی که به پهلویی می‌غلطی، نباشم هم نمی‌فهمی ... کنار پنجره، ماه لاغرتر از همیشه است. سرد شده است هوا و تن‌م میان سپیدی‌ی مات پیراهن‌م می‌سوزد. دست می‌گذارم روی پیشانی‌ی شب، سرد است. شیشه‌ها تیره شده‌اند و صورت‌م گرد افتاده است توی قاب بزرگ آسمان. ماه از همیشه لاغرتر است ... تو هنوز خوابی ... دست‌م را می‌گذارم روی شکم‌م ...

 

«بچه‌اش که مرد، تمام هفته‌ی بعدش را توی همان گوشه‌ی حیاط، زیر پنجره‌ی بزرگ مهتابی بست نشسته بود، موهایش را رنگ می‌کرد ... از همان شبی که بچه‌اش مرد، دیده بودم که رنگ می‌کند،‌نه اینکه پیر باشد، اسم ش گراندما بود ... با موهای یک‌دست سفید، پیراهن آبی بلندی می‌پوشید و می‌نشست توی مهتابی و زل می‌زد به ردیف کوتاه داوودی‌ها و پس زمینه‌ی سبز درخشان برگهای انار، هر تابستان، که تیر می‌کشید پشت‌ش، یاد بچه‌اش که می‌افتاد، موهایش را رنگ می‌کرد ... سفید می‌پوشید و می‌نوشت ... مردها می‌آمدند و می‌خندید ... »

 

قلب‌م تیر می‌کشد ... روی سجاده می‌نشینم و بی وضو نماز می‌خوانم. چیزی از مچ‌م می‌غلطد روی پایم، درست همان‌ جایی که انگشت کوچک وصل می‌شود به یک برآمده‌گی و می‌رسد به مچ، بعد تا بالا امتداد پیدا می‌کند، گرم و لزج، تو هنوز خوابی، تا صبح خیلی مانده است. دست‌م را می‌گذارم روی شکم‌م ... چشم‌هایم سیاهی می‌رود. روی سجاده‌ام می‌افتم. روی پهلوی چپ‌م، جوری که بشود ببینم که چطور از پهلویی به پهلویی می‌غلطی و حواست نیست که سرت روی پاهایم نیست، سرم گیج می‌رود، ... چیزی سرخ و لزج از زیر انگشتانم می‌خزد تا زیر ساعدم، سجاده‌ام خیس می‌شود. سرم گیچ می‌رود، چشم‌هایم را می‌بندم. سرم روی پاهای توست. انگشتانت را فرو می‌کنی لابه‌لای موهایم، صدایت با صدای قلب‌م، توی گوش‌هایم طبله می‌شود ... چیزی گرم و لزج مرا خیس می‌کند ... چیزی سرم را گیج می‌آورد. چیزی مرا از خود خالی می‌کند ...

 

« ...

 


                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

* بالا رفتیم ماست بود ... پایین رفتیم دوغ بود ... قصه‌ی ما دروغ بود ...

 

** همیشه که نباید از بالای پلی افتاد! گاهی می‌شود نشست و افتاد ... همین‌طور نشست و زل زد به ثانیه‌هایی که از زیر پوستت، یک آن بی هیچ مکثی می‌زند بیرون، ... روح‌ت از دهان‌ت می‌زند بیرون ... درد دارد به گمان‌م ... درد دارد ...

 

*** وقتی يک آدم بی‌سواد بی‌ريشه‌ای که حتی عرضه‌ی داشتن اسمی را هم ندارد می‌آيد و برايم غلط املايی می‌گيرد و می‌نويسد به جای فراست( زيرکی) بنويسم صرافت(حرفه!) آن‌وقت واقعاً خنده‌ام می‌گيرد!!!

 

...

مست‌ت می‌کنم ... مست شو از دست‌های من، از چشم‌های من ... زمانی‌که از روییدن لب‌هایت، خاک گونه‌هایم تر می‌شود ... مست!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مرد بزرگی هستی، آنقدر بزرگ که نشود تصورش کرد ... زمانی‌که آسمان اینقدر نزدیک شده است به زمین، و قامت تو، شکم آسمان را می‌درد، مرد بزرگی چون تو،‌در ذهن نمی‌گنجد ...

 

می‌اندیشم که چه سان بیانگارم‌ت که نه کفر گفته باشم و نه شرکی مرتکب شوم؟ نه تو را آنقدر کوچک کنم که در ذهنم بگنجی و نه آنقدر به انبساط فکر مشغول شوم که تو گم شوی ... این‌سان است که این همه سال نشده است که بفهمم‌ت ... و نه اینکه انکارت کرده باشم، جایی در ناخودآگاهم پنهان‌ت کرده‌ام ... این همه سال گذشته است و من، نتوانسته‌ام تو را بشناسم ... نخواسته‌ام تا بشناسم‌ت ... تو را آنقدر پایین بیاورم ...

 

میان تمام قصه‌هایی که نشانی از توست، به نام تو که می‌رسم گوش‌هایم را می‌گیرم، در تمامی حوادثی که تویی من غایب‌م ... از تو می‌ترسم زیرا ایمان مرا به خطر می‌اندازی ... و توحید مرا مخدوش می‌کنی و نمی‌گذاری خدا همان نور علی نوری باشد که مرا از خویش لبریز می‌کند. کما اینکه تو در این نور شناوری، نمی‌توانم حجمی را در این روانی‌ی مطلق متصور شوم ... خلوصی که به آن نیازمندم را حضور تو، مکدر می‌کند ... تو ایمان مرا مکدر می‌کنی!!

 

تو، تو ... اینطور میان حفره‌های مرطوب زمین، و نخلستان‌های آبستن، سرهای فرو افتاده در خاک، و ضربه‌هایی که با عبادت خلق برابر است، ... تو و زاغه‌هایی که قرص نان‌ت نورشان است، تو و بیوه‌هایی که نفرین‌ت می‌کنند و تو آتش تنورشان را بر صورت‌ت می‌افشانی ... تو و آن همه صبوری ... تو و استخوانی بر گلویت ... تو و ... تو! می‌اندیشم به تویی که هرگز تکرار نخواهی شد ...

 

و آن همه عشق که محمد نثارت می‌کند، تو و خدایی که فخر آسمانیان را می‌فروشد ... اینطور در علیناخودآگاه من اسیر، چگونه است که این همه سال حتی سر برنیاورده‌ای؟! چرا نخواسته‌ای بیرون‌ت بیاورم؟ و بگذارم مرا تسخیر کنی؟ و بگذاری تا از نو خلق‌ت کنم؟ و از نو بزرگ شدن‌ت را، و برافراشتن‌ت را نظاره کنم؟ چگونه تاب می‌آوری تا انکارت کنم؟ ... تا نخواهم در نمازهایم شریک شوی؟ تا در تشهدم حضور داشته باشی؟ ... چقدر صبوری آنجا که فراموش‌ت کرده‌ام؟ ... و این‌گونه امروز ... این دم صبح ... به پاهایت افتاده باشم؟! ... که بگویم این همه سال تکرارت کرده‌ام ... با آنچه بوده‌ای زنده‌گی کرده‌ام، تویی بودم در این دنیای ناگزیری‌های ارتکاب ... تو را تقلید کرده‌ام که از تقلید بیزارم، تو را تکرار کرده‌ام در سطر سطر زنده‌گی‌ام، تا تو شوم، تا تو در زنده‌گی‌ام باشی نه در افکارم، تا تو را زنده‌گی کنم نه بنده‌گی ... حالا، امروز که اینقدر شبیه شده‌ام به تو، می‌گذارم تا تسخیرم کنی ... حالا که نمی‌ترسم از کفر و شرک، می‌گذارم تا بر زبان‌م جاری شوی ... می‌گذارم در جریان ایمان‌م، سیر کنی ... حالا که بنیان ایمان‌م چنین مستحکم شده است، می‌گذارم تا جای‌جای روح‌م را از خود لبریز کنی، سرشار شوم از تویی که سرشاری از یقین ... تو، امروز دیگر توحید مرا مکدر نمی‌کنی ... زیرا که تو، سیمای مطهری هستی، که نه خدایت می‌خوانم و نه انسان‌ت ... تو همانی هستی که هستی، تو، «امام» منی!

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* می‌گوید:

 « ... گاهی دور تر بودن

یعنی

دوستت دارم ... »

 

** دست به دست! : « ... هر بار هم كه مي رفت خانم اربابي عقده دلش باز می‌شد و از اينكه کامران شوهرش، انقدر بي‌دست و پا است و حتي عرضه كوبيدن يك ميخ به ديوار را ندارد، احساس شرم مي‌كرد و دعا مي‌كرد كه روزي اربابي هم مثل رحمتي آدم با دست و پايي شود؛ كه بشود گفت يك مرد است! خانم اربابي حتي يك روز در حالي كه داشت ليوان شربت را به دست رحمتي مي‌داد گفت؛ "چي بگم آقا محسن! مي‌گن از هر دست بدي از همون دست مي‌گيري! نمي‌دونم به درگاه خدا چه گناهي كردم كه گير اين مرد افتادم!" ... »

***  اسم من فرانک است. می خواهی اسم تو چی باشد؟

...

يک توضيح کاملاً بی‌ربط!

معمول بر اين است در آيين نگارش از گيومه، برای بيان و نقل قول مستقيم از کسي، استفاده می‌کنند. يعنی وقتی جمله‌ای را انداختی داخل گيومه، يعنی اين حرف من نيست. اين نوشته‌ی من نيست.

 

                                                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

موهایش را زرد کرده بود، خیلی زرد. آنطور که مرد تاب داده بود دور مشت‌ش، دست‌هایش را گذاشته بود نزدیک گوش‌ش و فشارشان می‌داد به ریشه‌های موهایش، مرد موهایش را می‌پیچاند بیشتر و بیشتر و می‌کشید بالا، از درد مچاله می‌شد و می‌ترسید اگر قد راست نکند موهایش یک‌جا کنده شود، تا می‌آمد قدش را راست کند دست‌ سنگین مرد تمام صورت‌ش را می‌پوشاند، تلو تلو می‌خورد و آن‌طرف اتاق می‌خورد به لبه‌ی تیز برآمده‌گی‌ی دیوار آشپزخانه و جمع می‌شد توی خودش و با آن دو تا دستی که بیشتر نداشت، نمی‌دانست موهایش را بگیرد یا سرش را و یا صورت‌ش را؟ که مرد خودش را می‌رساند و خرناس هم که می‌کشید می‌ترسید حتی تکان بخورد که مبادا همان‌جا بگیردش زیر لگد و بزند توی شکم‌ش، نمی‌دانست خودش را چندلا بکند و تا بخورد که نشود توی دست‌های بزرگ مرد این‌طور تاب بخورد. از دست‌های مرد که آنقدر بزرگ بود و آنطور موهایش را گرفته بود و بلندش کرده بود و کشانده بودش توی اتاق خواب، زن دایی‌اش داد کشیده بود که ول‌ش کند و نکرده بود. دل‌ش خواسته بود یک لحظه می‌شد از لابه‌لای پوست جر خورده بپرد بیرون و فرار کند توی باغچه، مادر دست زن دایی را گرفته بود و دایی در اتاق را قفل کرده بود.

 

چشم‌های پف کرده‌اش هنوز زیبا بود، داشت دست‌ش را توی هوا تاب می‌داد و تل موهای دختر را که ریخته بود روی کف اتاق جمع می‌کرد. وقتی گفته بود با مرد خوابیده است و دیگر خیلی دیر شده است، چیزی روی گونه‌ی چپ‌ش داغ شده بود. مرد را که زن داشت هم کتک زده بودند، آورده بودندش توی خانه‌ی بزرگ و آنقدر زده بودند تا صیغه‌اش کند. جا به جای پوست سرش زق زق می‌کرد، فکر می‌کرد تمام سرش مثل بادکنکی است که بچه‌گی‌ها پرش می‌کرد از آب، سرش همان‌طور، عین همان بادکنک تاب می‌خورد روی گردن‌ش، کنار مرد نشسته بود و گفته بود «بله!» ... مرد را خیلی زده بودند، گفته بود من باهاش نخوابیدم و زده بودند توی دهان‌ش، دختر گفته بود با او خوابیده و حالا دیگر زن‌ش شده بود.

 

توی اتاقی که درش قفل بود، آنقدر کتک خورده بود که نفس‌ش بالا نمی‌آمد. آرزو کرده بود توی همان قابلمه‌ی کوچکی که زن‌دایی جهیزیه‌اش بود برای دو نفر غذا بپزد، ذوق کرده بود سر سفره بنشیند و مرد که رسید برایش چایی دم کند، بگوید خسته نباشی و مرد ببوسدش و بغل‌ش کند و بنشینند با هم توی حیاط، چایی بخورند. تمام تن‌ش درد می‌کرد و نمی‌دانست با آن دست های کوچک، کجای تن‌ش را بگیرد. لابه‌لای دیوارها، روی زمین که می‌افتاد و دل‌ش می‌خواست بگذارد همان طور روی زمین بماند و بلندش نکند، با آن انگشت‌های کلفت، جابه‌جا سیلی که می‌خورد و گریه‌اش گرفته بود کم‌کم.

 

عصر که رسیده بود خانه، شروع کرده بود به جمع کردن لباس‌هایش که مادر پرسیده بود «کجا می‌خوای بری؟!» نترسیده بود که بگوید «من شوهر کرده‌ام مامان!» زل زده بود توی دهان بهت‌ کرده‌ی مادر و گفته بود «زن صادق شده‌ام!» مادر زده بود توی سرش و افتاده بود پایین پله‌ها که خواهرهایش دویده بودند توی حیاط دنبال دخترک. مادر هنوز داشت می‌زد روی ران‌های لاغرش وقتی دایی ناصر از ماشین پریده بود جلدی توی کوچه و طاق در را از هم جر داده بود و هوار شده بود توی حیاط. بسته بودندش به صندلی و انداخته بودندش توی انباری. نترسیده بود که بگوید «من با صادق خوابیده‌ام! من که دیگر بچه نیستم دایی! من الان شوهر دارم!» دایی با صندلی بلندش کرده بود انداخته بودش توی حیاط.

 

دکتر گفته بود هنوز باکره است. این را که شنیده بودند، مرد را دوباره کشیده بودند توی خانه‌ی بزرگ و دوباره زده بودندش، مرد گریه کرده بود و به فراست افتاده بود، از دردی که توی شکم‌ش بود، گفته بودند طلاق‌ش بده و طلاق‌ش داده بود.

 

 

کبودی‌های تن‌ش که خوب شده بود کم‌کم موهایش هم رنگ گرفته بودند و دیگر توی سرش آب تاب نمی‌خورد. چادر سفید با گل‌های صورتی‌اش را سرش کرده بود که قرمزی بلوز آستین کوتاه‌ش توی چشم می‌زد، با دمپایی‌های پاشنه بلندی که دایی گرفته بود برایش. سینی‌ی چایی را گرفته بود جلوی پسر، که کت و شلوار بژ پوشیده بود و یقه‌اش آن‌طور آهار خورده بود که انگار گردن‌ش را خر خر خراش می‌داد. دل‌ش سوخته بود. زل زده بود توی صورت مرد و خیال کرده بود با هم نشسته‌اند توی حیاط، کنار دیوار و تکیه داده‌اند به هم و دارند چایی می‌خورند. آن‌وقت بوی یک جور سوخته‌گی می‌آمد و دوتایی می‌دویدند توی آشپزخانه و قابلمه‌ی کوچولو روی اجاق دود می‌کرد. شام‌شان که می‌سوخت، مرد با آن دست‌های بزرگ‌ش بغل‌ش می‌کرد و می‌رفتند ائل‌گلی و پای پله‌ها کباب می‌خوردند. این‌بار کسی نزده بود توی گوش‌ش که بگوید «بله!»

 

                                                   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* یاد دست‌های برادرم می‌افتم ... که چقدر بزرگ است ... و چقدر سنگین!

                

             

...

بنشین اینجا. درخت هست و آب و آفتاب و آیینه. اینه را تا نیمه می برم توی آب. خورشید را می اندازم روی درخت. از سفید شروع می شود، قرمز می شود و زرد و سبز و آبی و بنفش. می افتد روی درخت. روی قهوه ای سوخته ی درخت. خورشید گرد می افتد روی استوانه ی ساقه ی درخت. حرکت ملایم آب خورشید را روی درخت می لرزاند. رنگ ها میرقصند روی ساقه ی کلفت درخت. تکیه میدهی به درخت. خورشید میافتد روی گونه ات. نقش آب افتاده روی چشم هایت. نم مانده در سایه ی مژگانت سیاه چشمانت را می درخشاند. اینه را ول میکنم. می رود ته آب. سرم را می برم توی اب. به سرعت رنگ های روی گونه ات پرواز می کنند. ساق پایت را میگذاری توی آب. نفس نمیکشم. توی زلال اب چشم هایم را باز میکنم. قل قل قل صدای آب  می پیچد توی گوشت وقتی که نفسم را خارج میکنم از سوراخ های بینی ام. شن کف برمی خیزد و می نشیند. چشم که میگردانم اینه را می بینم. با سنگی که روی ان کج افتاده است تو را محو نشان می دهد. ساقه ی نازک دستت را حس میکنم که خم شده ای به سمت من. یقه ی پیراهنم را با دست میگیری و سرم را از اب بیرون می اوری. میگویی بشینم کنارت. تکیه به درخت. به آب نگاه کنیم. اینه را می بینم که خورشید را می تاباند بالای پیراهن صورتی کاموای تو.

معمولی

 

...

«... ممكن است فقط اندكي دستش را در دستم بفشارم و يا به او اجازه‌ دهم پيشاني‌ام را ببوسد. بقيه‌اش مال قصه‌هاست ...»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دست‌م را رها می‌کنم، توی تاریکی همیشه ترسیده‌ام، توی تاریکی نمی‌توانم ببینم کدام طرف نگاه می‌کنی ... دست‌هایت را نمی‌بینم که از کجای تن‌م سقوط خواهند کرد ... دست‌م را می‌گذارم روی دهان‌م، پشت دست‌م را به دندان می‌گیرم، چیزی توی تمام تن‌م می سوزد، چیزی در من شعله می‌زند ... صدای گیتار شب را پر کرده است ...

 

کنارم که این‌طور می‌نشینی، قلب‌م توی چشم‌هایم قالب تهی می‌کند. دست که می‌گذاری زیر سرت و سرت خم می‌شود روی صورت‌م، نگاه‌هایم را نمی‌شود پنهان کنم، نه. نمی‌شود ... غم را توی دهان‌م مزه‌مزه می‌کنم، طعم لب‌های تو را دارند وقتی دروغ می‌گویی ... وقتی ... وقتی ...

 

کنار پنجره‌ی بلندت ایستاده‌ام، دست‌م را رها می‌کنم، دامن توری‌ی بلند ساتن را مشت می‌کنم، دانه‌های برجسته‌ی گل‌بته‌های آویزان، خورد می‌شوند توی دستم ... شانه‌ام سنگین می‌شود، می‌نشینم پای حُسن یوسفی که گلدان‌ش شکسته است، زیر پاهایم خاک گوله‌گوله شده است، بوی مرده‌گی پر شده است توی دماغ‌م ... دست‌م را می‌گذارم روی چشم‌هایم ...

 

پرده‌ها را خوب بود اگر ضخیم می‌دوختم. پرده‌ها باید کلفت باشند، نور نشود عبور کند از توی دهان‌م، وقتی مچاله می‌شوم از ترس توی آغوشت‌، بغل‌ت که جمع می‌شوم از ترس سایه‌های بلند .. سایه‌ی ساقه‌های رقصان تاک، خوشه‌های مستأصل انگورهای نارس، آیینه‌های سبز توی هوا، تاب می‌خورند ... حال‌م از این همه سبزی به هم می‌خورد ... حال‌م از بهار و تابستان ... حال‌م از تکرار روییدن‌ها مکرر به هم می‌خورد. پای‌م را بلند می‌کنم با دست‌م و می‌گذارم روی زانوی پای دیگرم، دستم را جا می‌گذارم بین تلاقی دو زانوی بسته، سرم را رها می‌کنم میان لب‌هایت، پشت گردن‌م از نفس‌هایت داغ می‌شود. آرام که صدایم می‌کنی را ... نقطه سر خط! پرده‌ها را ضخیم باید دوخت، به مادر می‌گویم از پرده‌های توری بدم می‌آید وقتی نمی‌خواهم شکل ماه می‌افتد توی چشم‌هایم، نصف شب، وقتی می‌ترسم ماه برم دارد ببردم تا خودش، ماه تی‌تی ... دم گربه تاب می‌خورد توی گردی‌ی ماه، ماه دیشب کامل بود. داشت کامل می‌شد ... گرد بود ... دیشب من توی بغل‌ت گریه می‌کردم!

 

عروسک‌م را داداشی انداخته بود توی حوض، موهایش سفید بود، کلافه‌ای از نخ‌های کوک سفید ... یکی یکی دوخته بودم روی سرش، پوست تن‌ش هم سیاه بود با خال‌های سفید ... عروسک‌م خیس شد و سنگین شد و رفت زیر آب، زیر ماهی‌های گل‌سرخی ... سیاهی‌های مواج توی آب، زیر انبوهی از جلبک‌های شناور و سبز ... سبز شفاف! عجیب شفاف توی حوض که افتاد. داداشی موهایش را باز کرده بود و روبان قرمزشان را انداخته بود توی آب ... ماهی گرفته بود به دهان‌ش، عروسک‌م سنگین شد و خیس شد و رفت پیش ماهی‌ها، آب‌کش را برداشته بودم و از ترس دامن‌م را مچاله کرده بودم توی بغل‌م، ظهر بود و آفتاب داغ بود و ماهی‌ها آمده بودند نزدیک به صورت‌م، با چشم‌های قلمبیده، دم‌های سفید ... سیاه. عروسک‌م موهایش سفید بود، نخ کوک‌های سفید. توی آب که فرو می‌کردم دست‌م را، آب تاب می‌خورد لای موهایش، شکل موهای‌م ریخته بود تاریکی شده بود صورت حوض. تاریک که بود می‌دیدم، خال خال‌های سفید تن‌ش را، ... دست‌م را می‌ترسیدم ببرم توی آب. سرد بود آن زیرها، و لزج می‌مالیدند ماهی‌ها به بازویم، کف لزج بود از جلبک‌های سبز شفاف ... دست‌م را گذاشته بودم روی دهان‌م، بالا آورده بودم توی حوض.

 

پرده را می‌کشم روی صورت‌م، ضخیم است. لباس‌هایم را درآورده‌ام. سرد است و تن‌م مور مور می‌شود. تکیه که می‌دهم به دیوار روبروی پنجره، پاهایم را جمع می‌کنم زیر شکم‌م، مچاله می‌شوم توی بغل دیوار، پرده‌ها را کشیده‌ام. بوی رنگ پیچیده است توی اتاق‌م، سیاهی‌ی دیوار مالیده است به تن‌م. دست‌هایم را می مالم به صورت‌م، پشت سیاهی‌ی شیشه‌ها، پشت سیاهی‌ی دیوارها ... پشت سیاهی ماه ... چشم‌هایم را می‌بندم. صدای پا می‌آید و گرد می‌چرخد دور تن‌م. نفس‌م را حبس کرده‌ام توی مشت‌م، توی کف دست‌م داغ می‌شود.

 

 

جلوی چشم‌های تو تاریک می‌شوم.

 

 

                                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* به من نگو نبينم! می‌بينم و کاش نمی‌ديدم ... که چطور می‌افتم از بلندی‌ی دست‌های تو ... به من نگو می‌شود افتاد و نشکست، می‌شود دل بست و نگسست ... می‌شود چشم‌ها را بست و بو کرد ... من بوی عشق را می‌فهمم ... بوی درد را هم ... بوی رفتن‌ها و آمدن‌ها را ... به من نگو وقتی خسته‌ام که دوست‌م داری ... گفته بودم که: «می‌گذارم دوستم بداری ... و لحظه‌ای که از من غافل شدی را برای برافروختن آتشی دوباره در تو از تو خواهم دزدید ... تمام لحظه‌هایی که از من غافل شوی ... در تو خواهم جوشید ...» ...

...

یادش بخیر روزهای خوش مدرسه، آن پشت نیمکت‌های رنگ باخته نشستن‌ها و به تخته‌ی سبز چشم دوختن‌ها و دور از چشم‌های حسود معلم‌، جک گفتن‌ها و خندیدن‌ها، روی تکه کاغذها پیغام نوشتن‌ها و دست به دست کردن‌ها،‌موقع امتحان تقلب کردن‌ها و توی حیاط قدم زدن‌ها ...

 

یادش بخیر آن جلو و عقب رفتن معلم‌ها، قیافه‌هاشان وقتی دنبال حواس جمع می‌گشتند، چشم‌های کنجکاو آنها را که تا اعماق ترس‌هایمان فرو می‌رفتند ... ورقه‌های سفید امتحان، صدای کشیده شدن قلم‌های پر تردید، سایه‌ی نگاه‌های بی‌سواد بچه‌ها ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این‌قدر این روزها خنک شده است اینجا، زیر پوستم جمع می‌شوم و صورت‌م می‌سوزد از این سوز دلکش ... زرد و نارنجی‌های چهل‌برگی‌های مچاله روی زمین، زیر پاهای خسته‌ام، پایم را که می‌گذارم روی حنجره‌ی تاریک‌شان، گاهی سبز، گاهی خیس و عجول ... منبسط از این دلسپرده‌گی‌ی درختان به دست باد ... باد در چشم‌های من!

 

دست‌‌هایم را که سرد می‌شوند اینطور سرخ می‌شوند را می‌گیرم پای داغی‌ی چشمانت، هاه می‌کنی توی مشت‌م، باز می‌کنم، گل، پوچ! می‌گویی بلد نیستی ملوسکم! گل را می‌گیری توی یکی از مشت‌هایت، دست‌هایت را می‌بری پشت سرت، دست‌هایت را آن پشت یک‌جورهایی می‌مالی به هم، داری هم که هنوز لبخند می‌زنی، ردیف سفید و شیرین دندان‌هایت ... می‌آوری جلوی صورت‌م، پایین‌تر از چشم‌هایم، لب ورمی‌چینم و زل می‌زنم به مشت‌های بسته‌ات، از یکی یاد گرفته بودم می‌گرفت مشت‌ها را توی دست‌ش، سبک و سنگین می‌کرد، سبک و سنگین می‌کنم، گرمی ... داغ! سرت را خم می‌کنی روی شانه‌ات، انگشت شست‌م را آرام می‌لغزانم میان یکی از مشت‌هایت، تندی می‌کشی عقب« هی هی!!» ...

 

 

مورچه‌ها ردیف شده‌اند روی دیوار؛ یک هشت، ده متری توی دو و سه ردیف منظم از مورچه‌های زشت ... تند و گاهی بغل هم، در مسیری که مدام روی صافی‌ی سفید دیوار، پیچ و خم داده‌اند، پیش می‌روند، از صبح تا شب، از شب تا صبح! نزدیک‌های ظهر که هوا گرم می‌شود و خورشید تیز، تند و تند می‌لغزند روی شکم‌هاشان، نزدیکی‌های صبح، توی سردی منبسط روزهای آخر تابستانی‌ی اینجا، کند کند کند می‌توپند توی شکم هم ... دنبال گرمی‌اند، دنبال خانه، نفهمیدم از کجا می‌آیند و کجا تمام می‌شوند، یک جایی بین بوته‌ها، بین شاخه‌ها ... بین دست‌های من، انگشت‌های سفید ... مشت،  سرد!

 

یکی از مشت‌هایت را می‌گیرم، نگاه‌ت می‌کنم که هنوز لبخند می‌زنی و یکی از ابروهایت را بالا کشیده‌ای، می‌گویم: «این!» بازش می کنی، تند ... خالی است!

 

دستم خالی است ... از دست‌های خالی‌ام خجالت کشیده‌ام، گذاشتم‌شان روی زانوهایم، دستی گل، دستی پوچ! خم می‌شوم روی سینه‌ات، سرت را می‌آوری تا نزدیک صورت‌م، نفس‌ت را محکم هاه می‌کنی توی چشم‌هایم، خیس می‌شوند، سرم را می‌گذارم روی سینه‌ات، نزدیک گردن‌ت ... پیشانی‌ام را می‌چسبانم زیر چانه‌ات ... مشتت را می‌گذاری روی کتف‌م، گل هنوز توی مشتت است ... با دست خالی‌ات، بازویم را می‌گیری:« یاد گرفتی؟!» ...

 

مشت‌م را باز می‌کنم، تکه کاغذ آبی رنگ گوله شده را از میان کف دستم برمی‌داری، می‌گذاری بین لب‌هایت، اینطوری لبخند زدن‌ت بامزه‌تر می‌شود، می‌روم عقب، عقب‌تر ... دست‌هایت را می‌گیرم و نگاه‌ت می‌کنم، درخت انجیر پشت شانه‌هایت سرخ می‌شود، حقّه‌های گرد و زرد انجیر تاپ تاپ می‌افتند توی مشت‌م، مشت‌هایم را می‌برم پشت سرم، دست‌هایم را یک‌جورهایی به هم می‌مالم، می‌آورم‌شان جلو، می‌گیری‌شان، نزدیک صورتت، لب‌هایت را می‌چسبانی به دست‌هایم، بو می‌کشی ... بوی انجیر ... بوی گل، بوی پوچ ... بوی دارا ... بوی دارا ...

 

می‌گویی:« این!» تند مشت‌م را باز می‌کنم، ... هر دوشان را، ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هشت ساله می‌شوم توی بغل‌ت ...

 

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor