«خندهاش شدت گرفت. مردمك چشمهايش درشت شده بودند. چشمهايش روشنتر از هميشه شده بود و خنده آنها را ريز كرده بود. به يكباره، چشمهايش خشك و راكد، دو خندق آتش شدند. مثل اين بود كه كسي دارد مرگ را روي صورتش نقاشي ميكند. قرمز شد. زرد و سفيد. چشمهايش ديگر ريز نبودند. مثل دو دست قوي بودند كه ميخواستند سينهي من را جر-وا-جر كنند. خيلي اتفاقي آن حرف مزخرف را به زبان آوردم. زندهكردن بدترين خاطرهي زندگيمان در اولين روز آشتيكناني كه با وساطت احمد برگزار شده بود، احمقانهترين كاري بود كه ممكن بود در اين لحظه انجام شود. هرچند ناخواسته، اما سبويي بود كه شكست و آبي بود كه ريخت. نه مژگان آن مژگان صبور قبل بود و نه آنقدر برايش خاطرهي خوب به يادگار گذاشته بودم كه بخواهد لحظههاي ناخواستهي اينچنيني را ناديده بگيرد تا بلكه به اين جهت، تشكري كرده باشد.
نه. اين خوب نشد.
گفتم چرا تنهايي ميخندي. بيا با هم بخنديم. ابروهايش را بالا انداخت. سرش را به راست گرداند. چانهاش را كمي بالا داد. طوري كه بتواند با گوشهي چشمش به راحتي من را كامل ببيند. خندهاش را خورد و با اداي خاصي كه به كلامش داد گفت: «نه عزيزم شما با قسمتهاي لختي پختيش غريبهاي». «عزيزم»ش را طوري كشيد كه من هم با همان اطوار گفتم:« اااِ. حالا ما غريبه شديم». دستهايش را گرفت دور بازوهايش و سرماي نيمهشب پارك را با سايش گاه به گاه آنها تحمل ميكرد. صورتش در تاريك روشن نور و سايه زيبا و مبهم شده بود. ميتوانستم زشتي دماغ عقابيش را نديده بگيرم و چشمهايش را كه گاهي در سايهي ناشي از گودي كاسهيشان بلعيده ميشدند و جز دو نقطهي كوچك نوراني كه از نور زرد لامپي در انطرفتر كورسويي از رنگ ميگرفتند را به هر رنگي تصور كنم و صورتش را زيباتر از آنچه كه نبود در خاطرم بسازم. اما مهربانيش.
اَه. اين هم نشد.
اينطور كه بخواهم مجبور بشوم در بارهي موضوعي كه هيچ سابقهي ذهني در مورد آن ندارم بنويسم، كار خوبي از آب در نميآيد. حداقل بايد بتوانم فضاي دلخواهم را خوب بسازم. اما اينجا حتي نميدانم آدمهاي نوشتهام چه شكلي دارند. مرد قد بلند و شكمگنده يا يك سيبيلوي لاغر كه گودي گونهاش توي ذوق ميزند. در مورد مكان رويداد نوشته هم هنوز نميدانم. يك كافيشاپ با رنگهاي گرم كه سرماي برگريزان آخر پاييز را دلچسب ميكند يا رستوران شاطرعباس كه مكان دلخواه من است و يا هر جاي ديگر. حتي نميدانم كه بايد مرد قدبلند شكمگنده و يا سيبيلوي لاغر اندام مژگان را به ناهار دعوت كند و يا شام. مكان رستوران يا كافيشاپ بايد شلوغ باشد و كم سرصدا و يا خلوت و دنج با يك موسيقي ملايم مكزيكي. ولي هر چه هست ميدانم كه الان بايد بروم رستوران شاطرعباس تا به قرار امشبم برسم. كمي دير رسيدم. سمانه روي صندلي كنار پنجره يك ميز چهار نفره را گرفته بود. وارد رستوران كه شدم نگاهم به سرعت او را بين ادمهاي داخل رستوران پيدا كرد. فكرم مشغول تمريني بود كه بايد انجام ميدادم. نشستم روي صندلي مقابل سمانه. انقدر حوصلهاش سر رفته بود كه بي هيچ حس و حركتي همانطور كه دستهايش را زدهبود زير چانهش، چشمهايش را از خيابان به سمت من گرداند. مكث كوتاهي كرد و جواب سلام من را داد. «چقدر دير آمدي. برعكس تو من بيست دقيقه زودتر رسيدم». هيچ دليلي براي تاخيرم نياوردم. « حالت خوبه؟ كلاس امروزت چطوري بود»؟ « همچين بد نبود». « راستي شنيدي ميگن كدخدا آدم خيلي خوبي بوده». ميدانست منطورم از كدخدا كداميك از رجال سياسي كشور است. «منظور»؟ « ميگن مُرده». ميدانست كه تا همين ديشب كه توي خبرها چهرهاش را ديده بود هيچ خبري از مرگش نبود. امروز صبح هم روزنامهها مطلب داغي مبني بر اين حكايت ننوشته بودند. هيچ واكنشي هم بين مردم اطرافش نميديد. آخر خبر به اين مهمي به سرعت پخش ميشد و كمتر از چند ساعت همهي مردم باخبر ميشدند. دستهايش را روي ميز عصاي تنش كرد و گفت « چطور مگه. مگه مُرده؟ كِي مرده؟» « سه سال پيش». «باز يك بازي ديگه راه انداختي؟ پس اين مردك كيه كه هر روز اين همه گند ميزنه و فردا زندهتر و شادابتر از امروز دوباره جلوي انظار قامت ناقصشو نمايان ميكنه»؟ ليوان آب را برداشت و سر كشيد. گفتم «اين الياسه كه خودشو به شمايل كدخدا در آورده» مثل توپ تركيد. از خنده. طوري كه اگر جلوي دهانش را نميگرفت و با صداي خندهاش از رستوران ميانداختندمان بيرون. دستش را كه جلوي دهانش گرفت، صداي خندهدارتر ديگري ايجاد شد. آب توي دهانش روي من پاشيد و حسابي سر و صورت من را شست. همينطوري نگاهش ميكردم و لبخند ميزدم. گفتم «چرا تنهايي ميخندي. بيا با هم بخنديم». از خنده قرمز شده بود. چشمهايش خيس شدند. وقتي متوجه افتضاحي كه روي من به بار آورده بود شد، قرمزتر شد. سرش را پايين انداخت و سريع خندهاش را بلعيد. با صداي آهسته و حاكي از خجالت عذرخواهي كرد. با دستمال چشمهايش را پاك كرد. دستمال ديگري را برداشت. خيسي صورت من را گرفت. حواسم متوجهي زن و مرد ميز پشت سر سمانه بود. صورت زن را ميديدم و شانههاي مرد را. مرد سرش را بين دشتهايش گرفته بود و در خودش فرو رفته بود و زن با چشمهايش نفرين را براي مرد آرزو ميكرد.»
دستهایش را گذاشته بود روی هم، طوری که نشود دید، فهمید که روی پوست ظریف آن دستهای کشیده، زخمی عمیق چگونه ردّی از نفرت ساخته بود ... جای پای من توی زندگیی ناخرسندش، حضور من روبهروی چشمهای غم گرفتهاش، و لبهایی که هنوز برای خوشآمد من کش میآمدند، صورتی که در تاریک و روشن لامپهای چشمکزن نئونی پنهان کرده بود، شال حریر یاسمنیاش،با همهی ناهمگونیاش با آن مانتوی کنفیی آبی رنگ، دستهایی که مدام در هم گره میزد، انگشتانی که در هم گره نخورده از هم وا میرفتند، و لبهایش ... لبهایش ...
دقایقی که در سکوت گذراندیم، در خنکای دلچسب عصرگاهی پاییزی، برگهای سبز و زرد درختان پشت سرش، تلؤلؤ دلآنگیز خورشید،در بستر خونینش، که از بالای سمت چپ صورتش آرام میخزید پایین، گرد صورتش هالهای درخشان از رنگهایی گرم، صورتی پوشیده در سرمای نفرتی جانکاه، ... فرصتی برای گرامی داشتن ... برای سپاسگزاری ... مایع لزج توی لیوانهای پایه بلند لب طلایی، دستهایی در تلاطم و چشمهایی غرق حسرت، دستم را دراز میکنم سمت صورتش، میگذرام روی شانهاش که خورشید را به پشت سینهاش هدایت کرده بود، اینطور در برابر تاریکی نور گرفتن، این فاصلهی کوتاه را اینطور به هم رساندن، ساعتی را که در تردید شکسته بودم ... نرمیی یاسمنیی شالی که افتاده بود روی شانههای خستهاش، طرّهی هوسناک موهای تابداری که از میان همافتادهگیهای شال، چرخیده بود روی سینهاش، دستم را میلغزانم روی حریر نرم تنی که تکانی نمیخورد و چشمهایی که انداخته بود پایین، بی هیچ احساسی از بودن و نفس کشیدن کنار مردی تا به این پایه خودخواه، کف دستم که میرسد به خیسیی گونهای که گود افتاده است، انگشتانم را میلغزانم پای چشمهایش که هنوز پاییناند، میسُرند تا نزدیک چانهای اینطور بیقرار، میگوید «سردم است ... برویم!» آنقدر سریع بلند میشود و تند میرود سمت در که صدایش نکنم! نشود بگویم بایستد و بگذارد دستانم همینطور بلغزند و سُرند پایین، پایین تا چشمانش را بکشم بیرون، بالاتر! ایستادنش پشت در، با آن همه قدرت عجیب در برخاستن و رفتن، و نه به انتظار مردی که دوستش داشت، پشت کرده به تمام آدمهایی که صدای پاشنههای بلند کفشهایش سرهاشان را جنبانده بود، خیره مانده بود به نور رقصان گزمهها توی شب سرد و تیرهی پاییزی ...

بالاپوش کوتاه نارنجی رنگی را میاندازد روی شانههایش، کنارم، کناری که نمیدانم حسش میکرد یا نه، شانه به شانهی منی که ترسیده بودم از خشم زمانهایی که سردش میشد، قدمهایم را کوتاه و خسته و کشدار، کنار پاهای خستهاش یک آهنگ کرده بودم. دستهایم را گذاشته بودم توی جیب پالتویم، با دستهای او در هم گره خورده روی بازوهایش، دستهایی پنهان در چرم چرک دستکشی که سردش میکرد ... صورتی که گردانده بود سمت تصاویر مبتذل پشت ویترینها، زنجیرهای آویخته به چشمهایمان که تنگتر و تنگتر از من دورش میکردند، بوی تنی که تا دیروز، دلم را تا تپشی هراسان میکشید، حالا از گوری متحرک برمیخاست. بی هیچ کلامی، سایه به سایهی آدمهای عجولی که گاه با ضربهای، از سر راهشان کنارمان میزدند و آنوقت میتوانستم چشمهایش را ببینم، طول خیابانی را پیمودیم.«چقدر سرد است امشب ... نه مثل روزهای دور پاییز، حس شاعری را دارم که قافیهاش را باخته است، شاعری قمارباز ... شاعری دلگیر ...» می گویم:« تند برویم گرممان میشود!» سرش را میاندازد پایین و چشم میدوزد به مربعهای زیر پایمان، شانههایش را بالا میاندازد«تند یا کند چه فرقی دارد؟ وقتی نقطهای گرم توی زندگیات نیست؟ که تند رفتن زود برساندت آنجا؟ ... هنوز هم احمقانه عجله میکنی در پاسخ دادن!» همراه آخرین کلماتش نگاه تندی میکند، احمقانه لبهایم کش میآیند، لبهایش کش میآیند و سرش را میاندازد عقب، گردنش که خم میشود و آن شال سبک نرمش از پیشانیاش میسُرد عقب، رنگ سرخ موهایش در تشعشع هیجانانگیز نورها که رنگ میگیرد و رنگ میبازد، صدای خندهاش میپیچد توی گوشهایم ... سرش را که میآورد پایین و هنوز میخندد، یکی از دستهایش را میگذارد روی شانهی من و با دستی چانهام را میگیرد و هنوز میخندد. دور و برم را نگاهی میکنم که چیزی نمیبینم، اینطور که مثل روزهای سردش شدنهایش میخندد، ترس برم میدارد، ناخنهایش را فرو میبرد توی پوست صورتم، چشمهایش را دوخته است توی چشمهایم، نگاه تند آن چشمهای نیمه باز از شدت خندهای که هیستریک بلندتر و بلندتر میشد، میکشدم سمت خودش، سرم را عقب میکشم و لبهایم هنوز کشدار ماسیدهاند روی صورتم. «میترسم دختر! نخند!!» شانههایش را میآورد بالا«نخندم؟! نخندم؟! توی گوساله مگه کی هستی که بگی بخندم یا نخندم؟!» مثل روزهای سردش شدنهایش، میان خنده حرف زدنهایش، با آن موهای سرخ و ناخنهای بلند، میلرزم و لرزشم را حس میکند، حفرهی رنگین دهانش جمع میشود و خطی منبسط روی انتهای بستهی صورتش کش میآید. سرش را میآورد سمت سینهام، نزدیک سینهام که هنوز میلرزد از چشمهای قرمزش، وقتی بیخواب میشد شبها، رنجی سنگین روی شانههایش، شانههایش را پایین میآورد و مستأصل سرش را میگذارد روی سینهام، در انتهای بستهی کوچهای سرد از پاییز، میان رنگین کمان نئونیی مغازههای خلوت، سرش را گذاشته بود روی سینهام، حتی میترسیدم دستهایم را تکانی بدهم.
لبهایش را از لبهایم که جدا کرده بود، با دستی که روی سینهاش بود، و دستی روی شانهام، آنطور که مرا کشانده بود سمت خودش که هنوز میترسیدم بغلش کنم، نگاهم کرده بود. دست روی سینهاش را آورده بالا، و گذاشته بود روی صورتم، گذاشته بود و چسبانده بود به صورتم که از سرما بیحس شده بود که خیس شده بودم، تاریک که میشد گاهی شب، از رقص نور، دستش را که از صورتم جدا کرده بودم، موهای سرخش توی کف دستش و روی نارنجیی بالاپوشش، روی آبیی کدر کنفیی مانتواش پخش بود ... لرزیده بود و افتاده بود زیر پاهایم ... هنوز هم، با صدایی که در شبکهی نورها پنهان میشد، از میان لبهایی که بیهیچ جنبشی مانده بودند در انتهاییترین نقطهی یک خنده، بیصدا میخندید ... «نخند دختر! اینطوری نخند!» ... میترسم!
* سرد بود امروز، و خيس ... دلم برای تو از هميشه تنگتر ...
** «من طوبيت، هر روز زندگیام راه راستی پيمودم و کار نيک کردم ... زمانیکه به سنين مردی رسيدم، زنی از خويشانم را به همسری گزیدم که حنّا نام داشت؛ او برايم پسری به دنيا آورد که نامش را طوبيا نهادم. ... »
کتاب طوبيا از کتب قانونی ثانی/ص۶۹/کتابهايی از عهد عتيق/ ترجمهی پيروز سيار












رویاهایم ... که خود آفریدهگاری بودم که دست به چنین خلقتی زده بودم که حیرت کنم از این دستان، از این ذهن پریشان ... از این عظمت مفلوکی که مانده است میان بودن و نبودن ... نوشتن و فراموش کردن تمام لحظههایی که خود کودکم را سر بریدم تا در بزرگواریی این سرهای افتاده، پردردترین زندگی را آغاز کنم ... از ترس همبازیهایی که هرگز نبودند، و عروسکهای پارچهای ... کاغذهای رنگی، چشمهای کاغذی ... پولکها ... نخهای رنگی، سوزنها ... بزرگ بشوم، عاشق بشوم و بمیرم.
ناخودآگاه من اسیر، چگونه است که این همه سال حتی سر برنیاوردهای؟! چرا نخواستهای بیرونت بیاورم؟ و بگذارم مرا تسخیر کنی؟ و بگذاری تا از نو خلقت کنم؟ و از نو بزرگ شدنت را، و برافراشتنت را نظاره کنم؟ چگونه تاب میآوری تا انکارت کنم؟ ... تا نخواهم در نمازهایم شریک شوی؟ تا در تشهدم حضور داشته باشی؟ ... چقدر صبوری آنجا که فراموشت کردهام؟ ... و اینگونه امروز ... این دم صبح ... به پاهایت افتاده باشم؟! ... که بگویم این همه سال تکرارت کردهام ... با آنچه بودهای زندهگی کردهام، تویی بودم در این دنیای ناگزیریهای ارتکاب ... تو را تقلید کردهام که از تقلید بیزارم، تو را تکرار کردهام در سطر سطر زندهگیام، تا تو شوم، تا تو در زندهگیام باشی نه در افکارم، تا تو را زندهگی کنم نه بندهگی ... حالا، امروز که اینقدر شبیه شدهام به تو، میگذارم تا تسخیرم کنی ... حالا که نمیترسم از کفر و شرک، میگذارم تا بر زبانم جاری شوی ... میگذارم در جریان ایمانم، سیر کنی ... حالا که بنیان ایمانم چنین مستحکم شده است، میگذارم تا جایجای روحم را از خود لبریز کنی، سرشار شوم از تویی که سرشاری از یقین ... تو، امروز دیگر توحید مرا مکدر نمیکنی ... زیرا که تو، سیمای مطهری هستی، که نه خدایت میخوانم و نه انسانت ... تو همانی هستی که هستی، تو، «امام» منی!



