HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

* من از عشق ترسوترم!

 

                                                      ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دست‌هایم را در دو سوی آسمان آویخته‌ام ... زمین زیر پاهایم از چشم‌های تو حریص‌تر است ... یک گام به عقب، یک تلو به جلو ... چشم‌هایم را بسته‌ام روی خواب ... یک دست آویزان، یک دست ...

 

می‌گوید:«گوش می‌دهم، بگو!»، می‌گویم:«قایم که می‌شدم، دلم می‌گرفت و می‌خزیدم بیرون، چین‌های دامن‌م را پهن می‌کردم روی زمین، دورتادور تن‌م ... تنها عروسکی که داشتم را می‌گرفتم روی سینه‌ام، درست مثل مادرها، انگشتم را می‌گذاشتم زیر لب پایینی‌اش، آفتاب پشت گردن‌م را می‌سوزاند. می‌گوید صدای پاهایش را همیشه که می‌شنیدم، می‌ترسیدم بخندد به عروسک‌م، می‌ترسیدم بگیرد و لباسهای قشنگی را که برایش دوخته بودم را پاره‌پاره کند ... می‌دویدم زیر پله‌ها و سرم را همراه عروسکم می‌گرفتم توی تاریک‌ترین قسمت و چشم‌هایم را می‌بستم، توی فیلم دیده بودم که چشم‌ها توی تاریکی برق می‌زنند، ممکن بود پیدایمان کند ... »، دست‌هایم را فشار می‌دهم به پشت گردنم .

 

از همان چیز سفید خمیری مالیده است به صورت‌ش، تیغ را با خشونت عجیبی می‌کشد روی پوست کف کرده‌اش ... پایین که می‌کشد دل‌م می‌ریزد. می‌گوید:«لباس‌هایم را اطو کرده‌ای؟ همان پیراهن آبی راه‌راه‌م را؟ » ... دست‌م را می‌گذارم پشت صندلی و بلند می‌شوم، توی آیینه صورت‌ش کش می‌آید و روی لب‌هایم می‌ماسد. از لابلای لباس‌ها آستین چروک پیراهن را می‌کشم بیرون، نشسته بودم‌ش، یادم رفته بود. می‌گویم:«آره، اطو کرده‌ام،‌گذاشتم‌ش روی تخت » ... روی تخت دراز می‌کشم و دکمه‌های پیراهنم را باز می‌کنم، پرده توی تاقی‌ی در تاب می‌خورد، ریش‌ریش‌های حاشیه‌ی چین‌دارش روی بازویم لیز لیز می‌خورند ... چشم‌هایم را می‌بندم.

 

صدایم این‌طور خفه که می‌شود تمام تلفن‌های عالم زنگ می‌خورند. می‌گوید بیداری؟ می‌گویم خواب و بیدارم! می‌گوید این‌را که نشسته‌ای عروسکم؟ می‌گویم: نه! نشسته‌ام ... بگذار عصر می‌شورمش ... کنارم دراز می‌کشد: خوبی؟ ... چیزی شده؟ می‌چرخم به سمت‌ش، آرام چشم‌هایم را روی هم فشار می‌دهم، خوابم نمی‌آید، خنکی هوا که می‌تند به پشت برهنه‌ام، دست‌ش را می‌آورد زیر بازویم، بیداری؟ می‌گویم بگذارش توی سبد ... توی کمد که آویزانش می‌کنی نمی‌بینم ... سنگین می‌شود.

 

امشب هم که دیر بکند، سه ماه است که دیر می‌رسد خانه، پشت پنجره شمع گذاشته‌ام، شاید ببیند که بیدارم، چشم دوخته‌ام به شره‌های چلچراغ که مثل پستان‌های آویزان زنی شیرده، از همه سو آویزانند، دستم را می‌گذارم روی چشم‌هایم. انگشتهایم را از هم باز می‌کنم، نور توی مژه‌هایم می‌شکند، کمی بیشتر می‌بندمشان، تیغ تیغ می‌شود. نفس عمیقی می‌کشم، کاش می‌شد کسی برایم چایی دم می‌کرد ... صدای چرخ‌های دوچرخه‌ی بچه‌ی همسایه روی شن‌های باغچه غرچ غرچ می‌شکند، بلند می‌شوم و گوش می‌دهم، صدا توی قلبم صد تکه می‌شود. شمع روبروی من خاموش می‌شود، یک شمع خاموش،‌ یک شمع روشن ... پرده از تاب می‌افتد.

 

پشت گردن‌م درد می‌کرد وقتی بیدارم کرد، سرم را انداخته بودم روی لبه‌ی تخت و دست‌هایم همان‌طور آویزان بود از آسمان، یک دست خورشید، یک دست ماه، بیدی در چپ،‌ شمشادی در راست ... «عروسکم اینجا چرا خوابیدی؟ ناخوشی؟» دست می‌اندازم دور گردنش، بوی توتون و سیب می‌دهد، می‌گویم گردن‌ت زخم شده است؟ دست می‌گذارم روی گونه‌ی چپ‌ش، صورتش را برمی‌گرداند، «گرفت به شاخه‌ی انار، ندیدم خون بیاد ... بلند شو سر جات بخواب!»، بلند می‌شوم و می‌روم کنار پنجره، دستم را می‌گذارم روی فتیله‌ی شمع روبرویی شمعی که خاموش بود، چیزی میان دستم فرو می‌رود و مثل تیغ می‌سوزاند، دست می‌اندازد دور بازویم:«بیا بخوابیم!»

 

لیوان را برمی‌گردانم روی میز، سمت بالای راست بشقاب، قاشق و چنگال‌ها، چند تکه سیب، ... بوی پوره بلند می‌شود، از میان دسته گلی توی آب، یک ساقه نرگس، سفید، زرد می‌گذارم روی لبه‌ی بشقاب، غذا را می‌گذارم روی میز، آب ... دوغ ... نعناع! یک شمع روشن، یک شمع خاموش ... چراغ را خاموش می‌کنم، جیرجیرکی در میان موهایم آویزان مانده است و مدام می‌خواند، آنقدر نزدیک است به گوشهایم که می‌گویم سرم درد می‌کند، دروغ می‌گویم. جیرجیرک توی موهای شب بود ... آبستن بودم. از میان در نگاهی می‌کنم، اتاق تاریک با یک شمع نیم‌سوز وسط میز، دست‌ش را می‌گذارد میان سینه‌ام، قبل از اینکه احساس کنم برایت خطرناک‌م، یک‌هو می‌روم ... چشم‌هایم را بسته بودم و نفس نکشیده بودم، «قول می‌دهم عاقل باشم.»، یک‌هو می‌روم قبل از اینکه وابسته‌ام بشوی ... گره روسری‌ام را بسته بودم و لبم لرزیده بود. چانه‌ام را که بالا گرفته بود، نگاه‌ش نکرده بودم، چشمم خیس بود. روی پشت بام، شهر در زمهریری از زمرد آرمیده بود، از بس شب بود در این شهر و از بس مسجد بود با لامپهای سبز چمنی ... سرد بود و پشتم می‌لرزید. خم شده بودم و پایین پاهایم زمین گود افتاده بود، کفش‌هایم سفید بود، مثل چشم‌هایم، چشم‌ها توی تاریکی برق می‌زنند، عروسک‌م را چسبانده بودم به نوک سینه‌ام، مثل مادرها و داشت شیر می‌خورد، ملچ ملچ شیر می‌خورد. دستم را گذاشته بودم روی شکم‌م، تکان می‌خورد، مثل یک کلافه‌ی متراکم از عطسه‌ای بود که نخواهی پرت کنی توی صورت کسی. کلید را انداخته بود توی قفل در، یک پیچ که گردانده بود، توی تاریکی صدایم کرده بود، «عروسکم؟! کجایی؟! »

 

 

تا به حال اینقدر نزدیک نبودم به پشت گردن‌م، سُر که می‌خوردم توی دست‌های دیوار، تن‌م که سابیده می‌شد به نرده‌های پلکان، چقدر سریع اتفاق افتاده بود؟ پشت گردن‌م می‌سوخت، وقتی افتادم، یادم رفته بود بگویم چراغ را روشن نکنی تا پیدایم نکردی ... «تا ده بشمار ... بعد چشم‌هایت را باز کن ... تا ده ... ده تا ...»، خوابم می‌آمد ... گفته بودم نگذار خوابم ببرد ... «قبل از آنکه بروی، چراغ‌ها را روشن بگذار‍!»

ـــــــــــــــــــــــــــ

* تو که خوابي، تو که بيدار ... لحظه‌های شب رو با ستاره قسمت می‌کنی ... همه قصه‌هام تو هستي، لحظه‌ لحظه‌هام تو هستی ... نترس! ... نترس عروسک ... م!

** تا شب، من چشم می‌گذارم ... چقدر قلب‌م اين روزها تند می‌زند، چقدر روزها اين قلبم، تند می‌زند ... چقدر تند اين روزها قلب‌م ...

 

1. تازه از ام.آر.آی آمده بودم بیرون و داشتم لباس‌هایم را می‌پوشیدم که دوستم فرزانه از بیمارستان باهام تماس گرفت! اولین چیزی که پرسید این بود:« مهمونی هستی؟!»

 

2. دختر خوب مامان‌ش دارد می‌خواندت! فکر کن در چنین وضعیتی بنشینی و میشل خوانی راه بیندازی چه حالی می‌دهد؟!

 

« دلم می‌خواست می‌توانستم کاری کنم که حضور من، در گفتار امروزم، و گفتارهایی که، شاید سالیان سال، باید در این‌جا ایراد کنم، ان‌چنان ناپیدا بنماید که به چشم نخورد. به جای آن‌که من رشته‌ی سخن را به دست بگیرم، دلم می‌خواست سخن مرا در برمی‌گرفت و به ‌آن سوی هرگونه سرآغاز ممکن می‌برد. دلم می‌خواست درمی‌یافتم که، در لحظه‌ی سخن گفتن، صدایی بی‌نام، مدت‌ها پیش از من، بلند شده است، و مرا کاری نیست جز آن‌که با آن صدا هم آواز شوم، دنباله‌ی عبارت را بگیرم، و بی ‌ان‌که کسی متوجه‌اش شود، چنان در تار و پود آن بخزم که گویی خود آن صدا، با یک لحظه بازایستادن، مرا به جای خود فراخوانده است. اگر چنین می‌شد، دیگر سرآغازی نمی‌توانست در کار باشد؛ و من، به جای آن‌که کسی باشک که گفتار از آن اوست، بیشتر؟، آن نقطه‌ی انقطاع کوچکی می‌شدم که در روال ایراد گفتار پیش آمده است، نقطه‌ی ناپدید شدن احتمالی‌ی‌ گفتار

 

میشل فوکو – نظم گفتار

 

3. دل‌م رد بوسه‌هایت را می‌خواهد روی دهان‌م ... وقتی خواب هستم هنوز و آهسته می‌خزی و تنها می‌مانم و ترس گرد می‌شود توی سینه‌ام ... که اگر این رفتن تو،‌رفتنی باشد که برنگرداندت سوی من ... اگر نشود ساعت که تند تند روی هم هوار شد، صدای زنگ ممتد تلفن بیدارم کند و بپرم روی‌ش و صدایت بجوشد توی گوشم:«بیدار شدی عزیزم؟»، صدایت روحی شود در وجودم، بلند شوم بنشینم مثل یک بچه‌ی خوب و بگویم خیلی وقت است بیدارم، صبحانه‌ا‌م را هم خوردم و ساعت ده می‌روم که جواب ام.آر.آی را بگیرم!!! ... اوممم؟ ... صدایت گم شود توی صدایم:«اوممم ...» به همین راحتی ... از خواب‌های پر دلهره بیدار می‌شوم ... زنده می‌شوم ... خوب من!

  

4. برای بنت‌الهدی : «نقد یک دین، به مبارزه خواندن هیچ‌کس نیست. صرفاً تلاش من است برای اثبات آنچه تا کنون آموخته‌ام ... مجالی برای درافتادن با تمام آنچه ایمان مرا به سوی تکاملی منسجم پیش می‌برد. در این راه خسته‌ شدن کمی غیرمنصفانه است زیرا که، راهی که راست است و صحیح هرگز موجب خسته‌گی نمی‌شود، آنچه موجب خسته‌گی رهگذر می‌شود، تکرار و تکرار راهی است که در خمی به بیراهه پیچیده است و عدم شناخت صحیح علایم و نشانه‌هایی است که او را به نوری عظیم می‌کشاند. وقتی در روی زمین دنبال خداوندی می‌گردی که سیاهی کعبه‌ات را سفید گرداند، تو را به سوی لات و عزی رهنمون می‌شوم ... راهی که دل‌آزرده‌گی هم ندارد ... خداوندانی شایسته‌ی آن‌گونه پرستشی که مطلوب است ... زیرا خداوند من هنوز نمرده است!»

 

 ۵. جواب ام.آر.آی بوهای خوبی می‌دهد ... دلم واپس می‌زند برای ديدن رد لبخندی رضايت‌آميز روی لب‌های دکترم ... امشب!

درد را که می‌پیچد میان تنم، دست بگذار روی پرتپش‌ترین گوشه‌ی سینه‌ام، اینطور که می‌ترسم از نبودن‌ت میانه‌ی این شب بلند، و از درد که از پهلویی به پهلویی برمی‌گردم، نگذار چشم‌هایم صورتت را نبینند توی تاریکی شب، میان هاله‌ای از اندوه ... لب‌هایت که به لب‌هایم می‌آویزند ... من ... از درد می‌سوزم ...

 

می‌گویی: « تو اتفاق دوست داشتني زندگي مني. اتفاقي كه بي هيچ حسابي و كتابي، بي هيچ چشم داشتي، فقط به مهرورزي مي‌انديشد ... »

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تلخيصي از اصول و تعاليم حضرت بهاءالله بنيان‌گذار آئين بهائى

« رسالت حضرت بهاءاللّه اعلان اين مطلب است که زمان شيرخوارگی و صباوت بشری سپری گشته و التهابات و هيجاناتی که حال مشهود است مربوط به مرحله بلوغ اوست که بتدريج و همراه با درد و ملال او را آماده وصول به مرحله رشد و کمال می سازد و طلوع عصری را بشارت می دهد که سرآمد اعصار است عصری که در آن تيغ و شمشير به گاو آهن و خيش تبديل شود و ملکوت آسمانی طبق وعده صريح حضرت مسيح بيآيد و صلح جهانی قطعيّاً تا ابدالآباد در کره زمين استقرار يابد . و نيز حضرت بهاءاللّه ظهور خويش را خاتمه ظهورات الهيّه نمی داند بلکه پيش بينی می فرمايد که در آينده طيّ مراحل تکامل مستمرّ و نامحدود بشری ، حقائق بيشتری از آنچه حضرتش امروز بامر خداوند متعال در اين دوره خطير بعالم انسانی ابلاغ فرموده از طرف پروردگار ظاهر خواهد شد .»

خب! ما که هر چه تفکر نمودیم چیزی دستگیرمان نشد! آنچه که هست این است که با توجه به مراحل هدایتی که من در قسمت پیشین اشاره کرده‌ام، دوره‌ی شیرخواره‌گی اگر سپری گشته است و دیگر نیازی به مک زدن پستان خداوند نیست، چرا باید حتی در مرحله هیجانات بالغ شدن این موجود غریب؛ هنوز چاک سینه‌ی خدا دگمه نشده باشد؟! پایان نیافتن این رسالات عدیده و بزرگواری‌ی رشک‌انگیز حضرت بهاءالله شگفت‌انگیز است! دینی به این پایه سرشار از عزت نفس مرا مدهوش می‌کند!

تا آنجا که من از کشفیات‌م دریافته‌ام، هیچ عصر طلایی وجود نداشته است! عصر طلایی عصری است که عدالتی جاری و مستمر در رگ‌های حیات شری جاری بوده است. خونی به ناحق ریخته نشده است، حقی پامال نشده است، صلح و دوستی و مودت میان مردم امری بدیهی و غیرقابل تفکیک بوده است و ... با این حال، با بررسی خیلی نه حتی دقیق، از هبوط آدم (که تمامی ادیان الهی معترف به آنا هستند) تا همین چند دقیقه‌ی پیش، ساعتی که نه، دقیقه‌ای در تاریخ نبوده است که خیانتی صورت نگیرد، خونی ریخته نشود، حقی پامال نشده باشد ... این رویه، حتی با ظهور منجی آخرالزمان نیز ادامه خواهد داشت، زیرا، شیطان از منتظران است و تا دمیده شدن صور و برپایی روز جزا، شیطان مهلت آزمودن و گمراه کردن ابناء بشر را دارد، پس ... بهتر است سر خودمان را شیره نمالیم! حقیقت این است که هرگز، آنی در این جهان نبوده و نخواهد بود که انسان گمان برد که روزگار تلخ‌کامی پایان یافته است ...

 

« آئين بهائی به يگانگی خدا و يگانگی انبياء معترف است و به وحدت و جامعيّت نوع بشر معتقد و باين ندا منادی است که اتّحاد عالم انسانی واجب بل اجتناب ناپذير است و بتدريج تحقّق می يابد . آئين بهائی مدّعی است که جز روح خلّاق الهی که در کلام فرستاده يزدانی در اين عصر جهان افروز سريان دارد هيچ امر ديگری اتّحاد نوع انسان را تضمين نتواند و تحقّق بخشد .»

 

در واقع در این مورد از تناسخ روح بهره جسته است! می‌شود در خلال توضیحاتی که در ادامه مطلب آمده است، دریافت که از آدم تا همین جناب بهاءالله، یک روح در تن چندین ده هزار نفر فرستاده‌ی خدا ساکن بوده است! مشکلی که من با این مبحث تناسخ روح دارم، این است که چطور ممکن است روحی مدام قالب عوض کند، دوباره زاده شود، رنج ببرد، و دوباره بمیرد و برای زایشی دوباره در قالبی نو، جنسیتی نو و حتی ملیتی نو آماده شود! در اینجا، سوال من این است که زمانی که چندین نبی با هم بر صحنه‌ی هستی واقع بودند، این روح چگونه از جسمی در اورشلیم تا جسمی در طور سینا و جسمی دیگر در جایی میان سوزناکی سرزمین عربستان در سیران بوده است؟! و اگر پاسخ اشاره باشد به قدرت خداوند، آیا همین قدرت خداوند نمی‌توانسته است چندین صد هزار بار، انسان‌هایی بیافریند که قابلیت بر دوش بردن رسالت عظیم‌ش را داشته باشند؟!

 

شگفت‌انگیز این است که خداوند می‌فرماید، بر زمین فرود آیید که گروهی از شما دشمن گروهی دیگر خواهد بود ... اگر خداوند صدیق است، پس هرگز نوع بشر به اتحاد و یکرنگی دست نخواهد یافت. این هرگز بودن، هرگزی خالد است ... و تبدیلی در آن وارد نخواهد بود چه تدریجی و چه ناگهانی!

 

« آئين بهائی پيروان خويش را به تحرّی و جستجوی حقيقت مکلّف می دارد . هر نوع تعصّبات و خرافات را مذموم و مردود می شمارد . مقصد از دين را ترويج محبّت و وداد می داند . دين و علم را اصولاً موافق و مطابق يکديگر می بيند . دين را سبب اعظم جهت صلح عالم و ترقّی منظّم جامعه  بنی آدم می شمارد .»

 

این آیین نیز چون تمامی مکاتب و ادیان، انسان را به آزاده‌گی توصیه می‌کند، از خرافات و تعصبات مذمت می‌کند و دوستی را لازمه‌ی گرویدن به خود می‌داند. و متأسفانه به قول ناپلیون، آدمی همواره در جستجوی چیزی است که فاقد آن است، به عملی توصیه می‌کند که خود عامل به آن نیست. یعنی در کمال تأسف، انسان هرگز به تعلیمات مکتبی که به آن تعهد اخلاقی و اجتماعی دارد عامل نیست. تعهدات بنی‌اسرائیل در قبال حق تعالی، و زیر پا گذاشتن آنها، تعلمیات دین مسیح و محمد(ص) نیز که به طرز عجیب و ماهرانه‌ای تحریف شده‌اند. مانند حکمت مشروعیت چند همسری بودن مرد مسلمان، و یا محبت ورزیدن مسیحیان به موجودات عالم، که به مشروعیت برده‌داری در قرون اخیر انجامید.

 

آنچه که هست، انسان هرگز تنها از طریق دین به کمال نمی‌رسد. به همین دلیلی که خداوند در سخنانش، یا ایها‌الذین آمنوا را در صورتی موجودی کامل می‌داند که تفکّر و تذکّر و تدبّر و تعلّم و تمامی صفات اولوالالباب را مشمول باشند. بدین صورت اینها لازم و ملزوم هم هستند و به تنهایی کافی نیستند.

 

پس به رخ کشیدن این توصیه به عنوان نمونه‌ای شگفت از تعالیم ارباب بهاییت، ریگی می‌شود به کفش‌شان!

 

«آئين بهائی واضحاً به تساوی مجال و مزايا و  حقوق زن و مرد معتقد است . بر تعليم اجباری تاکيد می نهد ، افراط و تفريط در فقر و ثروت را از ميان بر می دارد ، کشيش و طبقه روحانی حرفه ای ندارد ، بردگی را ممنوع و رياضت و دريوزگی و رهبانيّت را مردود می شمرد ، تعدّد زوجات را جايز نمی شمارد ، طلاق را مذموم می داند ، لزوم اطاعت تامّ را از حکومت متبوع به تأکيد تأييد می کند ، شغل و کار را که با روح خدمت همراه باشد عين عبادت می شمرد ، انتخاب يا اختراع يک زبان عمومی بين المللی را سفارش می کند و کيفيّات کلّی مؤسّساتی را که بايد ضامن تحقّق و استمرار صلح عمومی باشند معيّن می سازد . »

 

در این بند، اشاراتی شده است به این نکات:

 

تساوی مجال ومزایا و حقوق زن و مرد

 

زن و مرد، هرگز برابر نیستند حتی در خلقت! مثل این است که بگوییم کمال بی عدالتی است که ماکیان نمی‌پرد ولی گنجشک می‌پرد! پس برای برقراری عدالت میان پرنده‌گان باید اقدامات جدی به عمل آورد! آنچه من به آن ایمان قلبی دارم، این است که این عدم تساوی در مجالات و مزایا و حقوق امری اجتناب ناپذیر است. شعاری که مکاتب درپیتی توی دهان‌ها انداختند که زندگی اقشار آسیب‌پذیر فاقد تفکر را برآشوبند. دنیای پیرامون ما،‌دنیایی مملو از عدم تساوی است! دنیایی پر از تساوی و تقارن دنیای زیبایی نخواهد بود. هیچ دو انسانی خلقتی یگانه ندارند، هر انسانی به مدد تلاشی که چه صواب و چه ناصواب انجام می‌دهد، مستوجب بهره‌مندی است. خداوند در هیچ آیه‌ای از قرآن به تساوی مجال و مزایا و حقوق اشاره نکرده است، چنان‌چه تقسیم بندی وظایف حتی فرشتگان نیز موید این مطلب است. بنابراین با هو کردن این جور خزعبلات، تبلیغ دین و آیین نکنید!

 

تعلیم و تربیت اجباری

 

این البته خیلی دهان پُر کن‌تر از مورد اولی نیست. تعلیم و تربیت اجباری سیاستی است که حکومت‌ها برای راضی نگه‌داشتن توده، اجرا می‌کنند. یعنی به واقع، طبلی است تو خالی، چنان‌چه اگر به راستی تعلیم و تربیتی به جد و صادقانه انجام می‌گرفت در نهایت باید جامعهای هم‌گن می‌داشتیم. جامعه‌ای که در آن من مجبور نبودم اینها را بنویسم!

 

فقدان نظام طبقاتی در جامعه

 

از شعارهای با حال مارکس است که من خیلی دوست‌ش دارم!!! چیزی که حتی خود مارکسیست‌ها هم مثل چی تویش گیر کرده‌اند!!!

 

فقدان مرد دین در جامعه

 

مثل مدرسه‌ای بدون معلم، مثل خانه‌ای بدون ستون، یا هم سقف یا هر چیزی مثل آن، یا هم خانواده‌ای بدون پدر و مدادی بدون مغز، یا هم کاغذ سفید A4 بی‌خطی برای مشق نوشتن یک بچه‌ی اول ابتدایی!!! ... و خلاصه جهانی بدون فرستاده، و رسالت‌هایی بی‌پایان ... هه!

 

برده‌گی ممنوع!

 

نظام طبقاتی که نباشد، تعلیم و تربیت اجباری که باشد و حقوق زن و مرد که برابر باشد می‌شود دنیایی بدون برده‌داری را تصور نمود ...

 

ریاضت و دریوزه‌گی و رهبانیت ممنوع!

 

ریاضت: رام ساختن کره اسب و راه رفتن آموختن به او، بکار انداختن عضلات بدن برای تقویت جسم، ورزش، تحمل رنج برای تهذیب نفس و کسب اخلاق خوب. گوشه‌نشینی برای تفکر و عبادت.

 

دریوزه‌گی: مخلص کلام «گدا».

رهبانیّت: طریقه رهبان، طریقه راهب، گوشه‌نشینی و ترک دنیا و چشم‌پوشی از لذت‌های آن.

 

البته من با محروم کردن خود از لذت‌های آفرینش مخالف‌م، و یقین دارم به گفته خدا که نباید «حلالی» را بر خود «حرام» کنیم. ولیکن، گاهی برای درمان مرض قند باید لذت شیرینی‌ها را بر خود حرام کنیم. گاهی با تمام تمایلی که به خوردن غذاهای چرب داریم برای کنترل وزن‌مان یا برای کنترل فشارخون‌مان و امراض قلبی‌ی خطرناکی که لذیذترین نعمت الهی یعنی زندگی را از ما می‌گیرند، از چنین لذائذی چشم بپوشیم و غذاهای آب پز حال به هم زن  بخوریم!!!

 

 

تعدد زوجات ممنوع!

 

در صدر اسلام، بنا به کاهش یافتن تعداد مردان به زنان، به خاطر بروز جنگ‌هایی میان کفار و مسلمانان، تعدد زوجات و بدین ترتیب تحت سرپرستی قرار گرفتن زنان بیوه و کودکان‌شان، امر شد. تردد بیوه‌زنانی که منبع درآمدی نداشتند خیلی زود می‌توانست به بروز و اشاعه‌ی فحشا و منکر در حکومت اسلامی بیانجامد. همانی که در ایران خودمان پس از جنگ تجمیلی رخ داد. همانی که در تمام دنیا بر اثر جنگ‌های جهانی رخ داد و هنوز هم رخ می‌دهد. بنابراین، تعدد زوجات به هیچ وجه امری مخوف و منکر نیست، بلکه مهمی شایان توجه و قابل تقدیر نیز هست.

 

 

اطاعت تام از حکومت متبوع!!!

 

حکومت متبوع، حکومتی است که ما تابع آن هستیم. حکومتی که ممکن است در خارج از مملکتی که در آن زندگی می‌کنیم باشد. یعنی من از حکومت جرج بوش خوشم بیاید و خودم را تابع آن بدانم ولی ساکن ایران باشم. اگر ملزم به اطاعت تام از این حکومت باشم، چه بسا مجبور باشم حتی با تمام احساسات ایران دوستانه‌ام ـ که شیوخ بهاییت سفارش به آن نموده‌اند! ـ مطابق اوامر آنها با مملکت خودم وارد جنگ شوم!

 

بنابراین اگر بهاییان متهم هستند که به حکومت اسرائیل کمک مالی می‌کنند، می‌تواند بر اساس این بند باشد که حکومت متبوع ایشان است! و نه به دلیل واهی نگهداری از عتبات عالیات بهاییان که در آنجا واقع است! اینطوری است که تفاوت میان کمک‌های مالی شیعیان به اماکن متبرکه و ترمیم آنها با پرداخت وجه به دولت اسرائیل ظاهر می‌شود.

 

 

عین عبادت بودن کار همراه با خدمت

 

این خدمت می‌تواند شمال تمام خدمات باشد؟! مثلاً خودفروشی یک زن به مردان یک پادگان نظامی آمریکایی یک نوع خدمت نوع دوستانه است پس عین عبادت است!!!

 

انتخاب یک زبان مشترک جهانی!!

 

خب! داشتن زبان مشترک خیلی رومانتیک است! ولی وقتی خوب فکرش را بکنید می‌بینید که اگر قرار باشد از میان این همه زبان، زبانی به عنوان زبان مشترک انتخاب شود ممکن است سومین جنگ خانمان برانداز جهانی نه بر سر نفت و آب که بر سر یک زبان مشترک جهانی باشد!!!

 

کما اینکه، وجود این همه زبان از نشانه‌های قدرت و حکمت خداوند است. و تلاش برای نادید گرفتن این توانایی، نوعی کفر است. همان‌گونه که خداوند هرگز به همزبانی توصیه نکرده است، به قول مولوی همدلی از همزبانی بهتر است!!!

 

تعیین موسساتی برای برقراری حکومت صلح در جهان!

 

هوم! موسساتی مثل سازمان ملل خودمان دیگر نه؟! ... جالب است! می‌شود رویش فکر کرد و بررسی کرد و جلسات مسلسلی برگزار کرد و مدتی سرگرم شد و ... حق وتو هم داد!

 

 

ادامه دارد ...

 

 

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* گواهی می‌شود خانم سوسن جعفری به علت تشدید علایم ام.اس به مرخصی استعلاجی از تاریخ 23/6/86 لغایت 7/7/86 به مدت پانزده روز نیازمند است.

** به خدا چه گفتی فاطمه؟ ... وقتی سرش را تا لب‌های زیبای تو پایین آورده بود؟

* دلبرک‌م! دست‌هایت را که بر تن‌م می‌رقصانی و در هرم دل‌انگیز لبان‌ت می‌شورانی‌ام، چه رعشه‌ای است در من که از ترس چنین عشقی می‌لرزم ... بگذارم تا در من درافتی و برخیزم از این افتادن؟! و چه دل‌انگیز است در دام لبان‌ت درافتادن ... این لب‌ها که طعمه‌ای شده‌اند در شکارگاه صورت‌ت ... مرا ... تب داشته باش از من هر شب ... هر شبی که ديگر نخواهم ترسيد از شبح‌های پراکنده‌ی خواب‌هايم ... عزيزک‌م ... حالا، و هرگز از من اينقدر دور نباش ... حتی هيچ کيلومتری ... هيچ کيلومتری ...

 

** در نقد یک دین، هیچ‌گونه منبعی غیر از قرآن را مورد استفاده قرار نداده‌ام. و اگر اشاره‌ای به شماره‌ی آیات نکرده‌ام برای این است که اگر تمام قرآن را نخوانید و در آن تدبر نکنید به هیچ روشنگری‌ای نخواهید رسید. باشد که فراموش نکنید چه گنجینه‌ای در چند قدمی‌ی شماست و فراموش‌ش کرده‌اید ... و در روز واپسین از فرموش کنندگان بازخواست خواهد شد ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حیفا

 

در مقالات جناب «حب» می‌خوانیم: «ندای امر بهائی که ندای روشنفکری بود به دلائلی که خواهیم دید با منافع کسانی که مردم را اسیر زنجیر جهل و خرافات می‌خواستند سازگاری نداشت لذا به کشتار مؤمنین آن پرداختند و برای توجیه مظالم خود آنان را در هر دوره‌ای به اتّهامی خاص متهم کردند.»

 

در این‌که گاهی نداهای روشنفکری را در برهه‌هایی از زمانی که به آن تعلق داشتند تکذیب و انکار و تنبیه کرده‌اند تردیدی نیست،‌ ولی اینکه مسلکی را در تمام برهه‌های زمانی اینطور تکفیر کرده باشند، کمی بو دار است ... اینطور که از نوشته‌های جناب حب برمی‌آید، هرگز این آیین با اینکه «دومین دین جهانی مستقل» عالم است، روی خوشی را ندیده است ... و بسی دل‌م سوخت!

 

***

 

«از اتهامات دیگر عدم علاقه بهائیان به ایران است در حالیکه ده‌ها جا در آثار بهائی از ایران تجلیل شده و مکرر بهائیان به خدمت به ایران تشویق شده‌اند. حضرت عبدالبها می‌فرمایند:

         "اگر نفسی موفق به آن گردد که خدمت نمایان به عالم انسانی علی الخصوص به ایران نماید سرور سروران است و عزیز ترین بزرگان. این است گنج روان واین است ثروت بی پایان."

ودر مناجاتی آمده است." پروردگارا... این کشور را بهشت برین ساز"

وباز می فرمایند:

"مستقبل ایران در نهایت شکوه و عظمت و بزرگواری است زیرا موطن جمال مبارک است جمیع اقا لیم عالم توجه ونظر احترام به ایران خواهند نمود و یقین بدانید چنان تر قی نماید که انظار جمیع اعاظم و دانایان عالم حیران ماند."»

 

این‌ها را که می‌خوانم یاد اوستا و تعلیمات زردشت می‌افتم و خنده‌ام می‌گیرد! چیزی که در زمان خواندن این قسمت از بیانات حضرت عبدالبهاء در من بیدار شد، ارادتی خاضعانه به حکیم شیرین سخن سعدی رضی‌الله عنه بود که عجب سخنوری بود! و چقدر حیف که ادعای نبوت نفرمود!!! حیف!

تنها مورد شگفت‌انگیز قابل تأملی که باید با آب طلا روی ورق زرین نوشت این بود که حتی در دوران پهلوی هم بهائیان مورد ظلم و بی‌مهری واقع شده‌اند! از این جهت که من فکر می‌کردم فقط در دوران حکومت اسلامی است که این همه ظلم بی‌داد می‌کند، پس نگو در زمان آن‌ها هم از این دست از دست در رفتن‌ها وجود داشته است!

 

***

 

از تمام این مناظرات و تکاپوهای کودکانه‌ی این مبشر و منذر دین بهائین که بگذریم، خواندن شمه‌ای از تعلیمات وزین و گرانمایه‌ی بهاییان خالی از لطف نیست!

 

« - بهائیان به همه ادیان احترام گذاشته و آن ها را آموزگاران یک مکتب می داند که متناسب با پیشرفت بشر و به اقتضای نیاز انسان در هر برهه ای از زمان به اراده الهی ظهور می نمایند. »

 

خب! باز هم گلی به جمال بهاییان که تمامی ادیان را می‌پذیرند و شک و شبهه‌ای را وارد بر هیچ آیینی نمی‌دانند! ولیکن همین دوست عزیز با صداقتی کشنده اذعان می‌دارند که اشاره به «خاتمیت» حضرت محمد(ص) و نیز اشاره‌ی صریح قرآن به «بشارت ظهور نبی اعظم در کتاب‌های تورات و انجیل» یاوه‌ای بیش نیست!!!**

 

کما اینکه خداوند بارها به بنی‌اسرائیل تحریف کلمه‌ی «حطّه» به «حنطه» و نزول عذابی الهی بر آنان را یادآوری می‌نماید.

 

« - بهائیان معتقد هستند که اگر خداوند در هر دوره ای پیامبرانی را با تعالیم متناسب با آن دوره برای هدایت بشر می فرستد همان طوری که تا کنون فرستاده است دلیلی ندارد که این لطف و فیض الهی به پیامبر بخصوصی ختم گردد و اگر در هر ظهوری در گذشته اکثریّت پیروان دین قبلی نه تنها به پیامبر جدید ایمان نیاوردند بلکه به آزار و اذیت پیروانش پرداختند دلیلش را باید در غفلت آنان و یا تبلیغات و  تلقینات رهبران مذهبی شان که ظهور جدید را موجب کاهش نفوذ و مغایر منافعشان در جامعه می پنداشتند جستجو کرد شرائطی که برای آئین بهائی نیز پیش آمد اگر نه اعتقادات و تعالیم بهائی که شمه ای از آن را در زیر ملاحظه خواهید نمود اگر هم مورد قبول قرار نگیرد مطالبی نیست که این همه ظلم وکشتار و کینه توزی را ایجاب نماید... »

 

البته من هم همین را به خدا می‌گویم! ولی خب خدا هم برای خودش دلایلی دارد! یک مثال واضح و مبرهن این است که هر موجودی در صحنه‌ی خلقت، دارای مراحلی از رشد است، زمانی را صرف رشد جنینی می‌کند، در این زمان تنها مورد قابل تأمل تأمین نیازهای اولیه برای تکامل سلولی است ... وقتی دوره‌ی جنینی به اتمام رسید و زندگی نوباوه‌گی ـ در جانوران، زیرا از ورود به مرحله‌ی نوباوه‌گی زندگی نباتی اتمام می‌پذیرد و زندگی جانوری آغاز می‌شود ـ فرا رسید هدایت این رشد بر عهده‌ی والدین می‌باشد. این هدایت شامل تأمین مکانی مناسب و تغذیه‌ای مکفی و حفاظت از جان اوست. زمانی‌که زندگی جوانی و میان‌سالی آغاز می‌شود می‌توان میان زندگی جانوری و انسانی تمییز قایل شد. زیرا، در جانور نیروی غریزه و تقلید بر نیروی تعقل و انتخاب غالب است. و تنها امتیاز انسان بر حیوان همین جنبه‌ی تعقل است و امکان انتخاب! هدایت غریزی جانوران که مثال روشن و شگفت‌انگیز آن «زنبور عسل» در قرآن نقل شده است، هدایتی دایمی و بلاانقطاع است و تنها پس از مرگ جانور است که پایان می‌پذیرد.

 

اما هدایت انسان گونه‌ای رشد یافته و عمیق‌تری است. هدایت این موجود شگفت‌انگیز هم به طریق غریزی و حیوانی یعنی دایمی و بلاانقطاع است و هم منطقی و تعقلی و اکتسابی و غیر دایمی! نوع اول مانند احساس گرسنه‌گی و به دنبال یافتن غذا و تلاش برای به چنگ آوردن آن است که تا آخرین لحظات زندگی‌اش ادامه دارد و در صورت قطع شدن آن، انسان به زندگی نباتی‌اش سقوط می‌کند که اگر رسید می‌خورد و اگر نرسید می‌میرد!

 

هدایت منطقی، تعقلی و اکتسابی و غیر دایمی انسان از نوع هدایتی است که از طریق فرستادگان خداوند انجام پذیرفته است. از زمان هبوط انسان بر زمین این هدایت آغاز شده است و در برهه‌هایی از زمان قطع شده است و پس از زمانی دوباره تکرار شده است. این نوع از هدایت، انسان را به یاد دوره‌های آموزشی متداول می‌اندازد که دارای مراحل و فراز و فرود و رکود و پیشرفت است. هیچ ذهنی در عالم، تعلیم مداوم و لاانقطاع را نمی‌تواند تحمل کند. خصوصاً اگر برای ما بازده روانی هم مدنظر باشد. چرا که معمولاً نابغه‌ها دچار معلولیت‌های روانی متعددی هستند و کارهای محیّرالعقولی از ایشان سر می‌زند و حتی گاهی صفاتی حیوانی و ضد انسانی در آنها ظاهر می‌شوند. زیرا این آموزش و هدایت باید حساب شده، تدریجی و متناسب باشد. بنابریان، حکمت خداوند بر این تعلق گرفته است که انسان را در طول دوران متمادی آفرینش‌ش، به طور تدریجی، حساب شده و متناسب هدایت کند. گاهی صلاح را در این دیده است که هدایت‌ش را قطع کند و گاهی چندین هادی را با هم فرستاده است(معاصر بودن چندین پیامبر صاحب شریعت و یا مبشر مانند هم‌عصر بودن حضرت ابراهیم(ع) با حضرت لوط(ع) یا هم شعیب و موسی یا ذکریا و عیسی و یحیی!).

 

بنی‌اسرائیل

 

پس اگر چنین خداوندی، صلاح را بر این دیده باشد که برای این نوع هدایت خود، ختمی قایل شود و از فرستادن انبیاء دست بکشد، می‌تواند! و آنقدر انسان را به خود واگذارد که «نیچه» بگوید «خداوند مرده است»! این همان خداوندی است که بر هر چیزی تواناست و آنچه می‌داند را ما نمی‌دانیم. و اگر این همان پروردگاری است که شما هم می‌پذیریدش، و حکیم‌ش می‌دانید، یقین بدانید که در تقدیر او تبدیلی وارد نیست! و اگر شما را از اقدام به تحریف الفاظ کلام‌ش(در اینجا قرآن) برحذر می‌دارد، و به عذابی سخت بیم‌تان می‌دهد، یقین داشته باشید که اوست خداوندی که می‌تواند قومی را (بنی‌اسرائیل) قرن‌ها سخیف و سرگردان بگرداند و بترسید اگر که قرن‌هاست سرگردانید و این از نشانه‌های اوست اگر که از اندیشمندان خداترس باشید!

 

ادامه دارد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* در دوران پهلوی نیز بهائیان از بیشتر حقوق اجتماعی محروم بودند حق انتشارات نداشتند،به ازدواجشان رسمیت نمی دادند،( در حالیکه در تمام کشور های آزاد دنیا مراسم ازدواج بهائی رسمیت دارد.) حق داشتن مرکز عبادت نداشتند، حق پاسخگوئی به مطالبی که بر علیه آنان نوشته میشد نداشتند واگرنیز پاسخی به نوشته ای میدادند هیچ نشریه ای آنرامنتشر نمی کردیااجازه نداشت که منتشرنماید.متاسفانه هیچکس به این مظالم آشکار توجه نداشت ولی اغلب بهائی بودن طبیب شاه را وسیله تبلیغات بر علیه بهائیان قرار می دادند وهنوز هم می دهند یعنی به جای آنکه به حقوق یک جامعه توجه کنند به شرائط و شغل یک فرد می پرداختند در حالیکه شرائط یک فرد هیچگاه نشان دهنده وضع حقوق یک جا معه نیست.به عنوان مثال شاه های قاجار نیز طبیب یهودی داشتند ولی در همان زمان کلیمی ها در خیلی از شهر ها به دستورعلمای مذهبی مجبور بودند روز های بارانی نوار زردی به نام یهودانه بر بازوی خود ببندند تا مسلمانان از تماس با آنان نجس نگردند! ... (دهم تیر 1386)

 

** بند ششم در سیزدهم تیر 1386و «خاتیمت و دیدگاه بهاییان» در هشتم اردیبهشت 1386

 

به خورشید بگو اینطور نتابد توی چشم‌هایم، این شب‌هایی که خالی‌ام از تو ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دست برده‌ام در تعادل روحی که انجام من بود و سرانجام‌م ... دل را به تکدّر دردی آکنده‌ام که جزر و مدّی دارد در هیجان‌های پراکنده‌ی پیرامون استوایی‌ترین لب‌های عالم ... ــ از پهلویی که به پهلویی می‌گردم و درد در من چرخی می‌زند ــ از شور مهری که می‌جوشد از نماندنی چنین مجذوب ماندن، تنها، غریبانه صدایی می‌شوم در حنجره‌ی بادبادک‌های مهاجر ... صدایی مواج در کانال‌های دوّار گوش‌های ناپیدای جهانی که تهی مانده است از من!

 

خدایی‌ام که دست کشیده است از خداوندی‌اش را در پناه چشم‌های تلخ‌ت، سایه‌ای از شرم هم محفوظ نمی‌دارد نازنین ... بگذار گردشی داشته باشم در آبی‌ی مکرّر روح‌ت ... میان رنگ‌های آبستن درد، من و سُستی‌ی قلمی که درمانده است ... سنگینی‌ی راهی که هنوز مانده است تا پایان من، این همه را در پیچه‌های درد در پاهایم ضرب کن، تقسیم بر ذرّه‌ذرّه‌های بی تو ماندن‌م، منهای لحظه‌های نیازم، جمع کن با بوسه‌های مرطوب ماه از گونه‌ی شب ... دهن کجی‌ام را ببین در گوشه‌گوشه‌ی کاغذهای پراکنده در سطح آب این حوض غریب ... نگاه‌م کن! و جنون را در من تماشا کن!

 

http://www.kheirkhah.ir/

 

خواب‌های پرشان‌م را در حیاط خلوت دست‌هایت بتکان! این‌طور دور مانده از من، خالی از من ... پر از تردیدهای عاشقانه از نگرانی‌های فیلسوفانه‌ی عقلی در بلوغ احساساتی مردانه، این‌گونه می‌بینم‌ت این دم از شب که از من گذشته‌ای و مثل همواره بیب بیب، توی گوش‌هایم شده‌ای ... آقای من!

 

مثل تمام مردهایی که بودند و دیگر نیستند؛ تو نیز به ناگهان از عشق تهی می‌شوی، ــ و کسی گفته بود تهی هرگز چون پوچ خالی نیست ــ ... انگار کن! مرا در پوچی‌ترین لحظه‌های بی‌تابی‌های شبانه‌ام، زمانی که می‌گذری ... زمانی ‌که از عشق خالی می‌شوم را انگار کن ... زمانی که عشق از من جا می‌ماند و زمانی که باورم می شود سال‌هاست در شخصیتی که آفریده‌ام ادغام شده‌ام، رنگ گرفته‌ام و بوی زنی را می‌دهم که شانه‌هایش را به تمام مردانی قرض می‌داد که می‌دانست خواهند رفت ...

 

انگشت‌هایم را در رنگ‌های سرد فرو برده‌ام، زمانی گذشته است و گرم شده‌ام به این طور خط‌خطی کردن این بوم مانده در کنج مفلوک اتاق‌م، این‌طور آبی‌های مواج را در گِل ِ مرطوب سبزه‌زاری* متبرک جاری کرده‌ام ... این‌طور در رخوت تن‌ت آسوده‌ام مسپار آقای من! این‌طور دلبری نکن با شرمگینی‌ی چشمهایم، خیس که می‌شوند از ندیدن تو در قاب خسته‌ی این خانه‌ی پیر ... خیس‌شان که می‌کنی با نرسیدن‌های سر موقع‌ت ... و رفتن‌های سر موقع‌ت ... و دل‌پیچه‌های تهوع‌آورم نیمه‌های نبض‌دار شب‌های آبستنی‌ام ... و بگذاری‌های استفراغ کنم‌های توی دهان‌ت!!! «می‌گذاری توی دهان‌ت استفراغ کنم؟!» را چند بار پرسیده بودم؟ یادم نمانده ... سال‌ها بود نخواسته بودم ... نشده بود توی دهان کسی بالا بیاورم ... بخواه!

 

ساعت یازده شب است، چند ساعتی تا امروز شدن فردایمان ... و «صدای تو بغض شد توی گلوی من»، و اگر نبخش‌م؟! اگر بگذارم «مرده شور» ببردت بهشت؟ چه؟! ... دل‌م را توی سفیدترین وابستگی‌ی عالم، نذر کن! نذر کن آفتاب که برآمد و من نبودم، ... سر کدام خورشید را خواهی برید؟! کدام خورشید را، ... نذر کن همین فردا، اگر طوری طلوع کردم که پشت گردن‌ت سوخت، ننویسی برای سوسن‌م، نگویی ببخش! نخواهی ببخشم ... نخواهی طلوع کنم، از خدا بخواه طلوع نکنم ... نذر کن!

 

باورم می‌شود سال‌هاست در شخصیتی که آفریده‌ام ادغام شده‌ام، رنگ گرفته‌ام و بوی زنی** را می‌دهم که شانه‌هایش را به تمام مردانی قرض می‌داد که می‌دانست خواهند رفت ...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* چشم‌هایت، رطوبت گِلی‌ی سبزه‌زاران من است! غیر معمولی‌ترین چشم‌های عالم!

** گراندما !

*** سهروردي در رساله في حقيقةالعشق مي‌نويسد: عشق را دو برادر است يكي شادي و يك حزن، حزن به پيش عاشق رود و شادي نزد معشوق ...

 

* شده‌ام مثل آقای شاعرانه‌ها، اول به نام تو آغاز می‌کنم ... چقدر دل‌م این دم تو را می‌خواهد و عبور ساده‌ات را در تاریکی مرطوب شب که تا من امتدادت می‌دهد ...

 

** ممنونم‌ پسرک ... غرق روشنی‌ام کردی ...

 

*** سفر بخير فاطمه‌ام ...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

«سالياني است كه تعدادي از رسانه هاي ايران مسائلي كاملا خلاف حقيقت موجود در جامعه بهايي  چاپ ومنتشر مي كنند ازطرفي زماني كه در كتاب تاريخ مدرسه خود مطالبي كاملا خلاف واقعيت امر بهائي مطالعه كردم تصميم گرفتم وقتي كه بزرگتر شدم به هر صورتي كه شده با هموطنانم ارتباط برقرار كرده وحقيقت امر بهائي رابه اطلاع عزيزانم برسانم وحال  اين وبلاگ را من به نيت رفع سوتفاهمات موجود ايجاد كردم تا گامي باشد هر چند كوچك در راه نزد يكي بيشتر با هم وطنان وهم زبانان عزيزم. لذا از دوستاني كه قصد مطالعه اين وبلاگ را دارند در خواست مي كنم بدون تعصب وبدون پيش داوري به مطالعه موارد ذيل بپردازند باشد تا با كمك هم اين ديوار فاصله وسو ظن را از بين برده ودركنار هم در راه ايجاد كشوري سربلند ومتحد گام برداريم .»

این نوشته را که می‌خوانی، شاید مثل من مور مورت بشود که سر از کار این بنده‌ی خدا درآوری که چطور است؟ من از این بهائیت چیزی نشنیده بودم!!! شاید باورتان نشود ولی حتی کسی به من نگفته بود که بهائی‌ها «نجس» هستند! خُب! پیش می‌آید ولی قابل چشم‌پوشی نیست، می‌دانم.

همان شبی که برای کار دیگری آمده‌ بودم اینجا و خیلی اتفاقی با این وبلاگ آشنا شدم، تا نیمه‌های شب بی آنکه خسته‌گی احساس کنم سخت و سمج خواندم‌ش ... خواندن یک هم‌چون چیزی، آن هم وقتی چیزی در موردش نمی‌دانی و حتی یادت نیست آیا در کتاب‌های تاریخ مدرسه چیزی در موردش خوانده بودی یا نه؟ رنج‌آور است. خصوص اینکه موجودی باشی که ابداً از تاریخ دل خوشی ندارد! ــ البته من جزو معدود آدم‌هایی هستم که خاطرات‌م را با ذکر دقیق «تاریخ» طبقه‌بندی می‌کنم! یعنی برای اینکه چگونه‌گی ورود یک قلم خودنویس را به جرگه‌ی لوازم‌التحریرات‌م توصیف کنم ممکن است بگویم اواخرمرداد هفتاد و سه بود که ... ــ القصه، من شروع کردم به خواندن این متون جلیله و شناختی هر چند مختصر من باب حضرات باب و بهاءالله و عبدالبهاء کسب نمودم.

این موجود مرموز که خود را «حب» معرفی می‌کند، آدم بی‌سوادی نیست! حداقل، خوب بلد است بنویسد. نوشته‌هایش هر کجا که رونوشت است، ذکر منبع و مأخذ دارند. آدمی نیست که دم به تله بدهد ... خصوصاً که در همان ابتدا با یک سری اصل(؟) سعی در بستن دهان خواننده‌هایش دارد که احتمالاً ساز مخالفت سر خواهند داد! «جهت صرفه جوئي در وقت شما و نوشتن پاسخهاي تكراري قبل از گذاشتن كامنت ونظر در وب اول مطمئن شويد كه پاسخ سوال شما درپستهاي وبلاگ نباشد چونكه در صورت تكرار اتهام يا سوال ازطرف شما براي جلوگيري از تكرار مطالب از ثبت نظر شما معذورم.» به این ترتیب، مثل من مجبور می‌شوید تا آخرین سطر مقالات حجیم‌ش را بخوانید تا بتوانید کامنتی بنویسید که با اینکه مشمول اصل فوق‌الذکر نمی‌شود ولی نویسنده‌ی وبلاگ، از درج آن در کامنتینگ‌ش خودداری می‌کند و پاسخی به آن نمی‌دهد*   این مقالات، چکیده‌های جالب و عجیب ناقص از تعریف «دین» بهائی هستند که نویسنه‌ی وبلاگ نمی‌تواند پاسخی دقیق و دندان شکن به مخاطبین‌‌ش بدهد ولیکن با ادای براهینی تکراری و گذر سطحی از دیدگاه‌های خواننده‌گان‌ش سعی دارد مانند مردی که هیچ استدلال روشنی ندارد ولیکن برای خاموش کردن هرگونه شعله‌ی مخالفتی، صدای خطابه‌اش را بلند‌تر و بلندتر می‌برد، گلوی خود و گوش شنونده‌هایش را می‌آزارد و ره به جایی نمی‌برد.

اصل سوم:«دوستاني كه بر اثر تبليغات غلط ومسموم فكر مي كنند ديانت بهائي توسط  بيگانگان  انگليسي و امريكائي و ... ايجاد شده مطالبي در وب است كه پاسخ اين شبهات است لطفا در ابتدا مطالعه بفرمائيد.»

من هم کاملاً موافقم! نه اینکه این دین ممکن است به راستی دست‌آورد انگلیس و آمریکا نباشد! نه، من مخالف این سیاست هستم که برای فرار از بحث و جر، ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنیم و هر اتفاق ساده‌ای را به این موجودات عجیب و غریب نسبت می‌دهیم.

اصل چهارم:« در تمام دنيا ديانت بهائي به عنوان ديانتي كاملا مستقل وجهاني شناخته شده است نه  به عنوان فرقه بهائي .»

من تمام دنیا را ندیده‌ام و از نظرات تمام مردم دنیا بی‌خبرم! ولی از آنجایی که خودم را جزیی از تمام دنیا می‌دانم در عجب‌م که چطور است که من در مورد این دین چیزی نشنیده بودم حالا اینکه دین است یا فرقه کاری ندارم. اینکه اصلاً در دنیا، دین کاملاً مستقل و جهانی وجود دارد یا نه؟ مطمئن نیستم. برای مثال، همین دین اسلام خودمان، دین مستقلی نیست! زیرا، این دین ریشه در تمامی ادیان گذشته دارد و از روح تمامی ملت‌ها سرچشمه گرفته است وشاید برای همین است که این چنین مردم جهان در حال گرویدن به آموزه‌های آن بوده و هستند. اگر دینی خود را مستقل معرفی کند دیگر جهانی نیست! و اگر جهانی باشد پس مستقل نیست!

اصل پنجم:«به نظر شما چرا علماي اسلام نمي توانند تمام انديشه هاي عالم را مجاب كرده و انان را به سمت اسلام ناب هدايت كنند؟ آري به نظر من بسياري از حقايق وجود خارجي دارند ولي انچه موجب عدم درك حقيقت ميشود تعصب و پيش داوري  بعضي از نفوس است.»

خُب! سوال جالبی است. خداوند بارها حضرت محمد(ص) را مخاطب قرار داده و او را دلداری داده و می‌فرمایند که محزون نباشد که چرا هر چه بیشتر تبلیغ می‌کند گرونده‌گان به حقیقت اندکند، زیرا خداوند گوش و چشم و دل آنها را به روی حقیقت بسته است. این به این معنی نیست که این بشرها، آدمهای اندیشمندی بودند و خدا خواسته است گمراه بمانند، زیرا بارها در انتهای اشاراتش به نشانه‌های حکمت و قدرت‌ش، اولوالالباب را مخاطب خود قرار داده است. ولیکن، لا اکراه فی‌الدین، قد تبین ‌الرشد من الغی ...

در هیچ برهه‌ای از تاریخ تمدن انسانی، هیچ عالمی از هیچ فرقه و آیینی نتوانسته است ادعا کند که قادر بوده است تمام مردم دوران خود را مجاب کند! و در ثانی، تعریف ما از «اسلام ناب» چیست؟! تعریف من از اسلام ناب، تعریف ساده‌ای است! همان تعریفی است که در قرآن امده است، ایمان آوردن به خدای یکتا و معاد ... هر کسی تحت لوای هر دینی و آیینی که به این دو اصل ایمان و اعتقاد داشته باشد، مسلمان است و پیرو اسلام ناب است. ولی هر شیعه‌ای که امامان‌ش را شریک در قدرت خدا می‌داند و در دل، در زبان و در عمل بر این اصل فاسد مصرّ است، مسلمان نیست! این را من نمی‌گویم، این‌را خدا می‌گوید ... 

      

اصل شش‌م می‌گوید:«دوستاني كه فكر مي كنيد در  تمام اديان قبل از اسلام به ظهور حضرت محمد بشارت داده شده لطفا با يك مسيحي يا يهودي مطلع تماس بگيريد و اين موضوع را از انان نيز سوال كنيد تا متوجه بشويد ايشان هرگز اين موضوع را قبول ندارند.(همانگونه كه شما بشارات قران را نسبت به ظهور جديد قبول نداريد)»

اینکه هیچ عالم مسیحی یا یهودی، نبوت حضرت محمد(ص) را نپذیرفته است، چیز تازه‌ای نیست و اصلاً مهم نیست! این‌که تمامی انبیای الهی هرگز مورد پذیرش گروهی خاص از «ملا» قرار نگرفته‌اند و حتی این گروه به شدیدترین روش‌ها با آنها مقابله کرده‌اند چیزی است که در قرآن بارها به آن اشاره شده است. همین حضرت مسیح(ع) خود با آن همه برهان روشن هرگز مورد پذیرش علمای یهود واقع نشد، تا آن حدی که مادرش را زناکار نامیدند! و سپس از در دوستی برآمده و انجیل و مسیحیت را تحریف کردند(داستان جالبی از این دست در مثنوی مولوی هست). این تکذیب‌ها تنها شامل انبیا نبوده است و حتی مردان بزرگ و اندیشمندان آزاده‌ی تاریخ هم بوده‌اند که در هر گوشه‌ی این دنیای پهناور که پا به عرصه‌ی وجود نهاده‌اند، مورد تکذیب گروه اکثریتی که دارای منافع مشترک هستند واقع شده‌اند.

اما، در خصوص ادعای شما مبنی بر عدم پذیرش نشانه‌های ظهور جدید در قرآن از طرف ما که به گمان‌م منظورتان، مسلمانان چه سنی و چه شیعه باشد، از پای‌بست ویران است! ابتدا اینکه، اصلاً در قران به ظهور جدید اشاره نشده است! آن‌چه در قرآن به آن تأکید شده است، وراثت مستضعفین است و تنها همین! و اما، مسلمانان به ظهور منجی معتقدند. اعتقاد به منجی آخرالزمان، در تمامی ادیان و آیین‌ها وجود دارد. هر چند خود من به شخصه با این مبحث هنوز مشکل دارم، ولی اگر ملاک بر تکذیب ظهور نبی باشد بله! ولی اگر ظهور منجی باشد نه! مسلمانان نیز به ظهور منجی ایمان دارند ولی ظهور پیامبری دیگر را که دینی بالاتر و کامل‌تر از اسلام آورده باشد یا بیاورد را هیچ دین و آیینی نمی‌پذیرد! زیرا، هر دین و مسلکی خود را کامل می‌داند، در نتیجه به تکامل مذهب و دین اعتقاد ندارد و چون شما، به استقلال آیین خود اطمینان قلبی دارد. تمامی ادیان به روایتی، این منجی آخرالزمان را متعلق به خود می‌دانند و با تمام قدرت به ستیز با ادعاهای سایر آدیان می‌پردازند. و شاید تنها، دین اسلام باشد که منجی آخرالزمان را شخصیتی فراگیر و به قول ما فراملیتی می‌داند، که تمامی محرومین دنیا را از یوغ استکبار و طاغوت و هر قماشی از این دست خلاصی خواهد بخشید.

 

ادامه دارد ...

                                            ـــــــــــــــــــــــــــــ                                       

* سلام. تا جایی که وقت و حوصله‌ام قد می‌داد نوشته‌هاتان را خواندم. دلایلی که آورده‌اید بسیار ضعیف هستند دوست عزیز. من به عنوان یک مسلمان شیعه، بسیاری از اعتقادات شما را عامل هستم! ولی بهایی نیستم! و آنچه آموخته‌ام نه از چندین صد جلد کتب شما! که از یکی کتاب آسمانی بی مانند دین اسلام بوده است. دیگر اینکه برای اظهار نظر در مورد نظرات شما باید هم اینجا را خوب و با حوصله مطالعه کنم و هم کمی تدبر و تفکر را چاشنی جستجویی بی طرفانه بکنم! اما، همین هم باعث این نمی‌شود که نگویم به شما که هر کسی در هر عصری می‌تواند ادعای نبوت و امامت و خاتمیت بکند! من هممی‌توانم دست در جیبم کنم و ید بیضا بشوم، من هم به بسم‌اللهی می‌توانم روی آب راه بروم! این از معجزه! ... (سنگ بزرگ علامت نزدن است نه؟) به هر ترتیب هیچ پیامبری نگفته بروید مشورت کنید و بر معجزه‌ای توافق کنید تا من همان را انجام بدهم! البته شاید این زاییده‌ی شعور متعالی جنابان بوده باشد الله اعلم! خب! مد روز بودن همین است دیگر! این یعنی توافق و معجزه‌ای دموکراتیک آوردن! ... برای این لحظات بی‌خوابی شبانه، نیشی به گوشه‌ی لبم آوردن این حجم عظیم نوشته‌جات شما، غنیمتی بود ... تا برسم به تدبر و تفکر و همین دست اوصاف!/ کامنت من که توسط نويسنده ی وبلاگ فوق رد شد./

...

* های! که چشمان‌ت ميان خواب من شکست!

 

                                                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

داستان «زندانی» کلاغ سبز، شروع کودکانه‌ای دارد. وقتی « ... یکی بود یکی نبود. غیر از خدا کلی آدم و حیوون و حشره و ... هم بود. توی این جهان و یکی از کشور هاش، یه شهری بود که توی یکی از خونه های این شهر چند نفر زندگی می کردند ... » را می‌خوانی یاد قصه‌هایی می‌افتی که یا خودت می‌ساختی‌شان و یا برایت می‌ساختند! اینگونه است که احساس می‌کنی قصه‌ای کودکانه در برابرت است نه یک داستان کوتاه. در ادامه نیز تا انتهای داستان اتفاق خاصی نمی‌افتد و احساس نمی‌کنی که داستان بار خاصی داشته باشد. تعلیق مناسبی در بدنه‌ی داستان وجود ندارد. حتی خواندن این جمله « تا اینکه آدما دست به یک کار جنایت کارانه زدند. برای پنجره ها توری نصب کردند... » کششی ایجاد نمی‌کند.

 

داستان زندانی، داستان عده‌ای مگس است که در اتاقی در یک شهر مثل همه‌ی شهرهای دیگر همه‌ی کشورهای این دنیای بزرگ گیر افتاده‌اند. داستان با گفتگوی مگس‌ها پیرامون مشکلی که برای آنها پس از نصب توری بر پنجره‌های این اتاق پیش آمده است ادامه می‌یابد ... اینجاست که یاد «ماهی سیاه کوچولو» می‌افتید ... همین‌طور که پیش می‌روید قهرمان ـ نمای این داستان شکل قهرمان صمد بهرنگی را به خود می‌گیرد. تلاش مگس قهرمان برای رها شدن از آن محیط بسته که هیچ سرانجام روشنی در پی ندارد، بن‌مایه‌ی این داستان جالب است. با این تفاوت که در این داستان، قهرمان سعی در اثبات خود دارد نه سعی در شناخت دنیای پیرامون خود برای رسیدن به شناختی از خود. در این داستان، ما با قهرمانی مواجهیم که گاهی وقت‌ها مغرور می‌شود :« قهرمان خیلی ناراحت شد. نمی دونست چرا مردمش به آزادی علاقه ای نداشتند. اون قصدش فقط آزادی همنوعانش بود و بس. (البته بعضی وقتا به خودش مغرور می شد) با خودش می گفت:" من می تونم. من می تونم. من باید بتونم. من باید ناجی همنوع هام باشم. من قهرمانم. من از این مانع عبور می کنم و باعث آزادی همه دوستانم می شم. باید بهشون ثابت کنم که می شود پس می توانم. من قهرمان جامعه ام می شم و همه آزادی رو به دست میارن..." ».

                                            

مگس داستان ما، برای نجات هم‌نوعان ترسوی خود به سمت «سوراخی» می‌رود که حتی برای عبور خود او بسیار تنگ است، کما اینکه یک بال و پای خود را از دست می‌دهد، لیکن هنوز آرزومند است که بازماندگان آنسوی سوراخ حرکتی بکنند ولی، این قهرمان مغرور، با باقیمانده‌های بدن خود راه فرار آنهای دیگر را بسته است. در نهایت، قهرمان داستان خوراک مورچه‌ها می‌شود ...

 

یک سری تشابهات خاص در این دو داستان وجود دارند که ناخواسته در داستان دوم راه به خلاف برده است و با اینکه در انتهای هر دو داستان قهرمان داستان می‌میرد، ولیکن در زندانی، قهرمان راه را برای عبور دیگران می‌بندد ولی ماهی سیاه بهرنگ می‌گوید:« مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم ـ مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ... »  قصه‌های بهرنگ/ ماهی سیاه کوچولو/ نشر نامک/ ص 27

 

در هر دو داستان عده‌ای معدود از نوع خاصی از موجودات در محیط بسته‌ای که راه خطرناکی به محیط باز بیرونی دارد وجود دارند. اما در داستان زندانی، محیط بینهایت خارجی ناشناخته نیست، دنیایی است که از آن به این اتاق آمده‌اند، حال آنکه در ماهی سیاه کوچولو همه‌ی ماهیان در همان برکه زاده شده و می‌میرند! در ماهی سیاه کوچولو ترس از خطرات دنیای ناشناخته موجب اکراه ماهیان در ترک برکه است اما در زندانی، یک مشت مگس تنبل داریم که از ناچاری مرگ در اتاق آگاهند ولی از رفتن به سوی آزادی اکراه دارند.در هر دو داستان استدلال قهرمان داستان مورد شماتت دیگران قرار می‌گیرد و هر دو قهرمان به تنهایی راهی می‌شوند، در داستان اخیر، راه دور و پر خطر نیست و شاید چنین نمایش داده نمی‌شود اما در اثر بی‌احتیاطی مگس، تلاش او منجر به مرگ‌ش می‌شود.

 

داستان ماهی سیاه کوچولو داستانی است که در عین بدبینی، خوش‌بین است. خطرات وجود دارند و حتی شدیداً غیرقابل کنترل و خشن هستند. حتی حضور موجودات احمق و سطحی‌نگر و ترسو، مانع از حرکت او نمی‌شوند. او یک تنه پیش می‌رود؛ فردگرایی ماهی سیاه غیرقابل اغماض است. اما زمانی‌که او خود را در بی‌کرانگی دریا رها می‌یابد، برای نجات جان یک ماهی ریز دیگر، سرانجامی عجیب پیدا می‌کند ـ می‌میرد ـ این تکامل روانی ماهی سیاه کوچولو چیزی نیست که به ساده‌گی با مرگ او یا هر اتفاق دیگری که برای‌ش می‌افتد، تمام شود یا به فراموشی سپرده شود. لیکن مگس داستان «زندانی»: «قهرمان دیگه جونی در بدنش نمونده بود. اما میدید که مورچه ها دارن تیکه تیکه از بدنش می کنند و با خودشون می برند. اون دیگه حتی سعی نمی کرد که از این کار جلوگیری کنه و به کسانی فکر میکرد که می تونستند آزاد بشن اما نخواستند...

آبی آسمون کم کم روشن تر شد. دیگه اثری از قهرمان نمونده بود. مگس های داخل همه ماتم زده بودند. یه عده نا امید سر جاشون نشسته بودند و بعضی ها خودشون رو به در و دیوار می کوبیدند... »!

نویسنده‌ی داستان «زندانی» درگیری ذهنی بدبینانه‌ای را در داستان پیش می‌گیرد. قهرمانی که سعی در نجات جان هم‌نوعان خود دارد، به طرز رقتانگیزی قربانی می‌شود. زندگی یا مرگ او هیچ تأثیری در زندگی دیگران ندارد. در این تلاش منجر به شکست، کسی به آرمان خاصی ایمان ندارد، مسلکی تبلیغ نمی‌شود، داستان طنز گزنده و بهت‌آوری دارد. تصور جمعیتی از مگس‌های موذی که در اتاقی گیر افتاده‌اند، به تصویر کشیدن گردهمایی شبانه‌ی آنها، و قهرمانی که در سوراخی که برای نجات دیگران تدبیر کرده است چنین مذبوحانه گیر می‌افتد و سپس توسط جمعیتی از مورچه‌گان تکه‌تکه می‌شود، شهامت می‌خواهد. همین شهامت است که قابل تقدیر است. هر چند داستان به ظاهر روایتی کودن دارد، اما سرانجام تلخ داستان تعقلی عمیق و مبرهن را در خود پنهان دارد ... این‌گونه پایان یافتن انقلاب‌های امروزین، باید هم چنین ایده‌هایی را به ذهن جوان این نویسنده‌ی خوش آتیه بیاورد: «چند روز گذشته بود و دیگه مگسی داخل خونه پر نمی زد... »

 

 در انتها اين پرسش پيش می‌آيد که آيا عقل جمعی پيروز است يا عزم فردي؟!

 

                                        ـــــــــــــــــــــــــــــ

* اين مرد که ساکت در سايه‌ی من روان است ...

** ديروز که رفته بودم برايت قصه‌های بهرنگ را بگيرم، چشم‌م افتاد به «آواز کشتگان» رضا براهنی! شايد آن سالی که يواشکی زير ميز تحرير برادرم کلمات‌ش را نجويده قورت می‌دادم که مبادا از راه برسد، نمی‌دانستم بعد از اين همه سال حالا از ديدن‌ش به وجد آمده باشم. نمی‌دانم چقدر سانسورش کرده‌اند ... اما عجيب ولع دارم برای خواندن دوباره‌اش!

*** شايد «جمکران» تنها مسجدی نباشد در دنيا که برايم همان جايگاهی را که مدعی‌اش است نداشته باشد ...

عيدتان مبارک!

...

* فریبا که پرسید، بگو سوسن خانه‌ی خدا را که دیدی چه حالی شدی؟ ... تا گفتم گریه کرد، تا گفتم وقتی دیدم‌ش، قلب‌م توی دهان‌م می‌تپید ...

** قرار بر این بود ببخشم ... نشد اما که همان سه نفری را ببخشم که تا به امروز نشده است که ببخشم ... حتی با این‌که یکی‌شان را یک‌بار در خواب دیدم که بخشیده بودمش، از خواب که برخاستم ... نبخشیده بودمش ...

 

                                                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                              

 

چقدر دلم نوشتن می‌خواهد، حالا که نشسته‌ام و خسته‌گی‌ی روزهای رفته از تن‌م گذشته است، بوی تو هنوز درآنقدر پشت این در نگاهم داشت تا از پای درآمدم! مشام تشنه‌گی‌ام مانده‌ است ... و تمام بودن‌م در حسرت ریزش مداوم اشک‌هایی که تطهیرم کردند!

 

تو ایستاده در انتهای خواهش این چشمهای پرهوس، من وامانده در چرخش این دوران سنگین زمین زیر پایم، تو ... تویی که در چنین دلتنگی مذابی آغوشی به وسعت بودنت گشوده‌ای و من در چنین حقارتی در غروری آخته می‌سوزم ... نگاه‌م کن! تو ای آسمان چشم‌های زمین، زیباترین ... تو، لحظه‌ای را در من طلوع کن که بشود نشده‌های خلقتی چنین عصیان‌گر را برآشفت ... خدایا ... مرا بنگر، اینطور که آن چشم‌های نازنین را از من برگرفته‌ای، مگر نمی‌بینی که چه‌سان می‌سوزم از این ترس؟! این‌طور که دست کشیده‌ای از من، نمی‌بینی مگر که چگونه از دست شده‌ام؟! ... آه از منی که سوختم ...

 

هفت روز در عطش‌ت سوختم تا در آغوشت بسوزم ... هفت روزم چنان دورم داشتی که توان‌م از تاب بشد، این همه را که پذیرفتی و مرا از درت راندی تا فریاد شوم و درد شوم و تحقیر شوم ... آن‌قدر کشاندی‌ام تا از پای افتادم ... با دل به سویت شتافتم ... چشم گرداندم و دیوارهایی بود از من میان ما، دیوارهایی کدر و مرطوب و متعفن ... و تو در پاکیزه‌گی التماسی متبرک، من به دامان شب شدم ... شب بود که در آستان‌ت به خاک افتادم . التماست کردم ... به تمام تنهایی تن‌م میان آن‌همه تن ایستاده در پیرامونت که در حول تو به هزار احوال در می‌گشتند، من تنها مانده در فریاد حنجره‌ای مضطرب، پنجه بر صورت می‌کشیدم ... چقدر طول‌م دادی ... چقدر طول کشیدم؟ ... رنج بردم در این سعی و ... آب ... را ... به عشق جستم!

 

دیر مانده‌گی‌ام را میان بهت و ترس و اضطراب سر آوردم ... اشک می‌جوشید و می‌ترسیدم از تمسخر چشم‌های مردمی که نمی‌دانستند مرا با تو چه معامله‌ای بوده است ... نه پای آمدن‌م بود و نه قامت ایستادنم که نشستم ... و چشم‌های تمسخر آنهایی که نمی‌دانستند این جوانک با این تن سالم، چطور است که این‌طور نشسته است تا ... تا تو ثابت کنی که نه به پای تن آمده‌ام ... نشد تا بدوم در پیرامونت ... پروانه شوم در چراغ دیده‌ات ... خدا؟ ... مگر ندیدی که خشم بودم و التماس و حسرت؟ ... ندیدی که می‌سوختم؟! ... ندیدی که سوختم ... سوختم!

 

نه من دویدم که تو چرخیدی و من میان دست‌های تو ... چنان اشک ریختم تا تمام تن‌م را بشویدم، چنان آتش شدم که سوختنم را ببینی ... چنان افتادم که برخیزاندی‌ام ... در هوسناکی دیدار تو، قاصدکی شدم میان الیاف سرگردان بال‌های خنک فرشتگانت ... در تلاطم چه‌چهه‌ی گنجشگکان آن تحریم سجده‌گاه، من پر شدم در پرواز روح‌م ... روح شدم در پرواز کبوتران حریمت، من پرواز شدم در آسمان شوط هفتم‌ت ... هفت آسمان حضورت را هفت فرسنگ را هفت بار در نوردیدم و هفت بار نوبه کردم و هفت بار سوختم و از نو بر شدم و از نو سوختم، هفت بار فریاد شدم و هفت بار سنگ شدم و هفت بار صاعقه شدم و هفت ... هفت شدم در آسمان نگاه‌ت ... هفت شدم ... مثل یک هفت، یک کبوتر ... یک پرواز ... یک جفت بال ... یک عالمه هفت ... یک عالمه پرواز هفت در آسمان‌ت ... پروردگارم ... پروردگارم!

 

نه به پای دویدم که پای نداشتن‌م را خواسته بودی و نه بالی بود پریدن‌م را ... چه رنجور افتادم بر آن آستان پُر قدرت‌ت خدای ... و رنج بردم در آستان حضورت ... خدایا، من دانسته راه به خطا سپردم و تو، در صفا، مروه‌ام دادی ... من نگاه‌ت را دیده بودم و پشت کرده بودم و تو، چشم‌هایم را دیدی و پشت نکردی ... آه مهربان من ... خدای من ... خدای من ... تو شنیدی‌ام و ایستادی ... تو ... زمانی که گفتم:« خدایا، سیب می‌خواهم! سیب مرا بده!» هنوز لبخند داشتی بر لب‌ت ... و اگر می‌‌دانستم که هر آینه چه بی‌تابی برای من، در دم جان می‌سپردم ... ندانستم! اکنون، مرا از غربت تلخ این زمین ... برگیر!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1. دوستان خوبی که آنجا هم فراموش‌م نکرده بودند، امید و فاطمه‌ی نازنینم ... ممنونم!

2. چیز جالبی که آنجا برایم پیش آمده بود این بود که هر کسی را که دعا می‌کردم یا به نیابت‌ش نماز می‌خواندم، وقتی به هتل برمی‌گشتم می‌دیدم برایم اس‌ام‌اس فرستاده است! مثل فاطمه، مثل بانوی سبزینه‌ها ... بنت‌الهدی ... آقای زمزمه‌های بارانی ( این به این معنی نیست که بقیه را دعا نکرده‌ام! به خدا گفتم این سبد را از من بگیر! پر است از درود همه‌ی دوستانم ... همه‌ی کسانی که خواستند یا یادشان رفت بخواهند یا گفتند و من فراموشم شد ... بگیر این سبد را ... دستم افتاد!).

3. متاسفانه نشد که با پای خودم اعمال احرام را به جا بیاورم ... با تمام حسرت و آرزو و تلاشی که داشتم، نشد ... خیلی برایم سخت گذشت، جواب دادن به پیرمردها و پیرزن‌هایی که متعجب از من بودند که چرا مثل آنها ...  ولی خدا در این سفر چیزی به من داد که هرگز، هرگز با پای تن اگر می‌رفتم نمی‌داد ... برات‌م داد!

4. دو مورد سحرانگیز این سفرم، یکی صدای وحشتناک دلکش و مسحور کننده‌ی پیش نماز مسجدالنبی بود که عطش نمازهای جماعت‌ش هنوز می‌کُشدم و دیگری چه‌چهه‌ی گنجشک‌های مسجدالحرام بود در حوالی هر وعده اذان ...

  

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor