HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

این همه دوشنبه‌های تلخی که گذشتند، و هر سال، تیرماه هر سال، آخرین روزهایش که می‌رسند ... بوی تو می‌پیچد توی وجودم ... شعر شعر می‌شوم تلخی‌ی زندگی‌ات را و درد درد ضجه می‌زنم ... رفتن‌ت ... ماه من! تیری که تولدت را شادمانی نکرده در فقدان غریب‌ت ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ماه من ...

منیم آییم ... گوزل آییم!

 

 

بو گئچمیش گونلَری یادیندا ساخلا، قارداشیم ... بو آجی آغیر گونلَری، سن‌سیز، چوخ، چوخ زاماندیر کی هه‌له اورگشمه‌می‌شم، کی سن، داها گل‌میه‌جاخ‌سان ... منیم گوزل آییم ...

 

چوخ گئجه‌لر گوز تیکمی‌شم بو اوزون گویروخ‌لی أولَن اوردوزلارا ... اَل أوزاتمی‌شام بو درین قارا گوللی باغچایا ... گوز دولاندیرمی‌شام بو گوز قره‌‌لدَن قویی‌یه ... چوخ چوخ گئجه‌لر سنی تاپان‌جان دوشموشَم بو سرین درین گوز بَره‌لَندیرمیش قویه ... آخ منیم آییم ... منیم گوزل آییم ...

 

باخ منه منیم آییم! گور بو فیریشته‌دَن نه قالیب؟ نه تاپا بیل‌سن، سنین! هپ سنین ... بو یانمیش، کؤزه بویانمیش یوخ اولوپ ایتیپ باتان قانات‌لاریما باخ ... أو بویوک قیپ‌قیرمیزی قلبی سوراخ‌لا کی ... رنگی سولوب ... قانی قاچیب ... باخ منیم گئجه گوندوز آغلایان گوزلَریمی منیم عزیز آییم ... داها نه آی بیلدیم نه هافتاسی نه گونی ... یوخ منیم نازیم ... ایل‌لر بویی گئشدیم، گورمه‌دیم ... گورممه‌دیم سنی هانجی نفس، هانجی أورک من‌دن اوزاخ سالدی ... ده منیم نازیم ... بیربله أیل، سن‌سیز نه‌جور گئشدیغین سنه سویله‌ماخدان یورقون‌ اولامام ... أیل‌لر، آی سیز، آی‌لار، هافتا‌سیز، هافتالار، گون‌سوز ... گون‌لر ... گون‌سوز ... گئجه‌لر آی سیز ... سویله! باخ‌کی بو فیریشته‌دن نه قالیب؟!

 

من یاتاندا أویانان قارداشیم، من اویاناندا، یاتان آییم ... آی من‌نن گیزده‌نن گوزل مجنونوم ... سویله، سویله بو گئچ‌میش ایللر، نه‌قَدر تؤز قوندوروب سنین میهریبان أوره‌کی‌وه؟! گوی اَل دولاندیریم بو چیرمالان‌میش ته‌قالمیش دونیاوا، بو سن‌سیز باتمیش آنالارا، بو آناسیز یتیم یازیخ گووَرچین‌لره ... وه‌ر چالیم بو چالین‌میش نغمه‌لری منیم نازیم! سَس وه‌ر سَسی‌مه ... سَس سال بوغازیما، گوی بو قالان بویی گون‌سوز گون‌لرین حُرمتی‌نه نعره چکیم بو سَس‌سیز ساکین دونیانین گولاخلارینا! بلکی ... بلکی‌ده «سنین یاتمیش بختین أویانا» ... سنین یاتمیش بختین أویانا ... نعره سالیم بو آداملا دول‌موش دونیایا ... بو درد بیجه‌ردن آناسیز آتاسیز حیله‌گر قاری‌نین قانینا دولاشدیریم بو ایتل‌میش هانجری ... آخ منیم آییم ... منیم گوزل آییم ...

 

دِدین بیراخارام سنی؟ سویله‌دین سوز وه‌رم کی أوناتارام سنی؟! ایندی باخ‌کی من، سنین گون‌باجین بو أوزاک أوجا گویون هانجی بوجاغیندان باش أوزالدیب؟! ... هر بوجاغینا باش أوزالدیب، کی ... کی أولمیه ‌کی ... أولماسا کی ... أولا کی قارالمیش یوخی أیچینده کِفلَنمیش آیی توتا بیله‌م ... سنی، گینه ... بیرداها ... گوجاغیمدا ایشیخلاندیرا بیله‌م ... منیم نازلی هادی‌م ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* و دل‌م برای سیاهی‌ی سنگ پدری که مانده‌ام هست هنوز یا نه؟ تنگ شده است ... امروز ... سحرگاه، ...

 

** و مرا سفری در راه است ...

 

...

غرق در ترانه می‌شوم

از نگاه گاه‌گاه تو

کاش خانه‌ای بنا کنم

در حوالی‌ی نگاه تو ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این‌روزها، آشفته‌ام ... سخت به هم ریخته‌ام و سرنخ ماجرا از دست‌م در رفته است! تصور اینکه تمام متن پروژه‌ای را که یک ماه تمام شب‌ها و عصرها بعد از خستگی‌ی کار توی بیمارستان نشسته باشی و نوشته باشی، یک آن با قطع شدن برق آسیب دیده باشد فاجعه است! خصوصاً اگر فقط یک روز برای ارائه به استادت وقت داشته باشی ...

 

وقتی صورتی را دیدی که با قواعد آدم‌شناسانه‌ی تو مچ نمی‌شود، خیال نکن آدم خوبی نیست! خیال نکن اگر مثل آدمیزاد لباس نپوشیده است پس بویی از انسانیت نبرده است! و خیال نکن تو عقل کلی! ... حجم‌های رشد یافته و متحرک پیرامون‌ت را زمانی بهتر خواهی شناخت که بی آنکه دست‌ت را برای طلب کمک دراز کنی، زیر بازویت را برای بلند شدن‌ت بگیرند ... آن وقت می‌گویی عجب خدای عجیبی که ندارم من!

 

وقتی جنتلمن شیک‌پوش خوش بویی را دیدی یا هم لیدی‌ی خوش بر و رویی را، پیش از آنکه جلوی‌شان کم بیاوری، شک نکن که مبادا این عطر و بو برای رد گم کردن شامه‌ات باشند برای کشف خورده شیشه‌های جنس خراب‌شان! و آن همه لفظ‌قلم نشخوار کردن‌شان با رعایت کیفیت جنبیدن چانه‌شان و حوزه‌ی باز و بسته شدن لب‌هاشان، برای این نیست که اصل و نسب دارند و پدر و مادر دار هستند! حتی گاهی کسانی که «تو» خطاب‌ت می‌کنند در «شما» بودن‌ت شک نمی‌کنند!

 

و هرگز برای کسانی‌ که شایسته‌گی ندارند، لحظه‌ای درنگ نکن! اما تا زمانی که به این شایسته‌گی هنوز یقین نکرده‌ای، صورت‌ت را برنگردان! شاید زمانی که بالا و پایین پریدن‌های قلب‌شان توی دهان‌شان مجال ابراز ارادت را از ایشان گرفته است، تو تصمیم گرفته باشی که بروی! چند لحظه ایستادن و درنگ کردن برای تماشای آخرین خرده پاره‌های یقین‌ت توی مشت باد در تمام ذخیره‌ی زمانی‌ی عمرت، خللی وارد نخواهد کرد ... تنها چند لحظه در اوج تردیدت به شایسته‌گی یا عدم شایسته‌گی کسی، برای رسیدن به یقین، درنگ کن!

 

و از خاندان زر و زور و تزویر عبور کن و به صورت‌های چروکیده و آفتاب سوخته و لباس‌های ژنده و دست‌های پینه بسته اجازه بده تا در زندگی‌ات چرخی بزنند ... بگذار بوی مانده‌گی اجسام مردد و درمانده‌شان توی دماغ‌ت بپیچد ... بگذار انگشتان‌شان را توی کاسه‌ی آبگوشت ناهارت لقمه کنند ... منزجر نشو از خوردن آب توی لیوان کثیف‌شان ... تا فرانسیس قدیس شوی ... تا تمام انسان‌هایی شوی که نبودند ... شدند! تا داغ مسیح در کف دستان‌ت بنشیند ...

 

و هرگز یقین مدار که در یقین تو شکی وارد نیست!

و هرگز به‌خاطر دوست داشتن، دروغ‌های کسی را چشم مپوش! و زمانی که تو را به خودخواهی و غرور متهم کردند، یقین بدان که خودخواهی و غرورت در معرض خطر است!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* دیروز آنقدر خسته شدم از نوشتن و مدام نوشتن که صدای قدم‌زدن مادر توی حیاط پیر خانه‌مان پیچید توی گوش‌م ... آنقدر که صدای این زن‌ها و مردها بلند می‌پیچند درون من ... کیف پول‌م را نگاهی کردم و گفتم:«آنّی! ... شب بریم شاه‌گلی؟!!» ... آخ که چقدر ذوق درخشید توی چشم‌های قشنگ مادر!

 

شب‌های شاه‌گلی

 

و دل‌م برای شب‌هایی که با شادی و هداک‌م نشسته بودیم همان جا تنگ شد ... بوی هر دوی‌شان تپید توی قلب‌م!

 

** و امروز شادی‌ی دلتنگ من صدایش تپید توی روح‌م!

 

*** آخرین دوشنبه‌های همه‌ی تیرماه‌های همه‌ی سال‌ها ...

 

...

«نوجوان که بودم و به کلاس خیاطی می‌رفتم از طریق یکی از دخترها به کتابی دسترسی پیدا کردم از مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه فارسی که به‌علت فقدان جلد کتاب،‌نامی از آندر خاطرم نمانده است. یکی از داستان‌هایش در مورد دختر افلیجی بود که عادت داشت شب‌ها روی بالکن روی ویلچیرش بنشیند و به انتهای کوچه خیره شود ... به راهی که روزی عزیزی در انتهای آن از نگاه ش گم شده بود و او در انتظار بازگشت او پیر!

 

به مرور متوجه حضور مردی در آن سوی خیابان می‌شود، مردی که می‌ایستاد و ساعت‌ها او را تماشا می‌کرد و بی ‌آنکه خسته شود و یا حرکتی کند ...، و بعد آن دلبستگی‌ی خاص و گنگ ...

 

این وضعیت هر شب مدت مدیدی ادامه یافت تا اینکه یک شب، مردی که سال‌ها پیش دختر را تنها رها کرده بود به سراغ‌ش آمد. دختر شادمان و منگ از چنین سعادتی، سرشار از لذتی شهوت‌ناک و لبریز از ایمد به پای حرف‌های مرد می‌نشیند و ساعت‌های متمادی از شب را بی آنکه به مرد آن سوی خیابان بیندیشد، چشم در چشم خواب‌آلوده‌ و پرهوس مرد می‌دوزد و حتی در پاسخ خدمتکارش که از آمدن مرد آن سوی خیابان و گرفتن سراغ دختر ویلچیرنشین باخبرش می‌کند با سرمستی جواب سر بالا می‌دهد و بعد سحرگاه ناگهان مرد تازه از راه رسیده مبلغی از او طلب می‌کند و بعد با همان بی‌رحمی که سال‌ها پیش ترک ش گفته بود، ترک‌ش می‌گوید ...

 

دختر به بالکن بازمی‌گردد، ساعت‌ها به نقطه‌ای خیره می‌ماند، با چشمانی پردرد، پرحسرت و افسوس به نقطه‌ای متفاوت از پیش، به همان سوی خیابان، زیر درخت چنار، به قدمگاهی که مدتی پیش قامتی آشنا چشم‌نوازی می‌کرد ...                      

 

                 یکشنبه/هفدهم آذرماه 81»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

«... وه چه موجود عجیبی است! گویی هرگز نفهمیده گرما چیست، سرما چیست، عشق چیست، نفرت چه رنگی دارد؟ با آن موهای عقب‌زده‌ی روغن‌آلوده، ابروان باریک پیوسته‌ی کشیده، صورت لاغر و چانه‌ی پیش آمده و گردنی که به سمت جلو شیب دارد، شانه‌های لاغر پیش آمده و قامتی کشیده با پاهای لاغر بلند موجودی است که هرگز خم نشده است تا شاخه‌ی گلی را از زمین بردارد! او هرگز دماغ‌ش را از بوی تند اگزوز ماشین‌ها نگرفته، صورت‌ش از چندش تصویری مهوع چین نخورده و گردن‌ش به صدای آشنایی برنگشته است! ... گویی هرگز در دنیای ما نیست ... جدا از زمین و زمان با بال‌هایی که به چشم نمی‌آیند، قوش‌وار در لایه‌ای متراکم از سعادت سرعت می‌گیرد و پیش می‌رود ... و در می‌مانم که چطور من احساس کرده بودم او مرد عاشقی است که مرا دوست دارد؟ ... او مرا دوست ندارد! ...»

 

حالا که پنج سال گذشته از نوشتن این پاراگراف، حالا که هر آخر هفته منتظر می‌مانم تا از میان این در بخزی توی اتاق‌م، بوی خنک جنگل بپیچد توی دماغ‌م، آن‌طور مغرور و دست نایافتنی، دست بیاندازی و لحظاتی از خویش بی خویش‌م کنی ... بال‌هایت را روی کتف‌هایت حس می‌کنم وقتی بلند می‌شویم و زمین زیر پاهایمان عجولانه تکه‌تکه فرو می‌ریزد ... های آقای لحظه‌های ناباوری من ... شبانه من ماه تو را می‌بوسم و قسم به خورشید که از توست که می‌سوزم ... گوش کن! صدای پاهای تو توی خلوت تنگ کوچه که می‌پیچد هوش از سر کفترهای چاهی می‌پرد ... نگاه کن! تور خسته‌ی پنجره‌ای را که به سوی مهربانی‌های تو باز می‌شوند را دخترکی ترسو کنار زده است ... سرت را بلند کن تا آن چشم‌های روشن مهربان شوند به دست‌هایم ...

 

تو مرا دوست داری ... تو مرا بسیار دوست داری! من چگونه سر نگذارم روی زانوان خسته‌ی تو، از راه که می‌رسی؟ بگویی دیگر نگو کسی دوستم ندارد من دوستت دارم! بگو که دوستم داری که هر آخر هفته که می‌شود هول برمان می‌دارد مبادا درست وقتی میان هم سخت در هم غنوده‌ایم یکی از قلب‌ها از تپش بازماند؟ مبادا نفس را که فرو داد بیرون ندهد؟ مبادا رهایش که کردم نتواند بایستد؟ مبادا خدای حسود مهربان‌م دست بیاندازد و بلندت کند آقای معمولی‌ی معمولی‌ی من ... اگر نشود که آخر این هفته که شد نرسی به آغوش‌م؟ ... هان؟ اگر نشود دست‌م روی شماره‌ها که رقصید صدایی لطیف و گرم نپیچد توی گوش‌م؟ که خسته نباشی ... که می‌بخشی سوسن‌م ... که آه سوسن‌م نگو کسی دوست‌ت ندارد من دوست‌ت دارم! آنقدر غرق شوم در لذت این‌ همه خنکی که فراموش‌م شود بگویم:«نه! اون اس‌ام‌اس برای مزاح بود! رمزی بود میان من و شادی!»، ... عزیزک‌م ...

 

تو مرا دوست داری ...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* در انتخاب دوست نباید زیاد دقت کرد،
وگرنه باید تنها ماند.

/رانيتيدين/

 

** گاهی توی کوچه ها هیچ چیز وجود ندارد. جز سایه هایی اندوهناک که غمِ سفر کردنِ همبازیِ آدم را در دل زنده می کند. مثل رکودِ ساعت سه-چهار عصر که ضل آفتاب عصر است و حتا دوچرخه ها هم خوابیده اند.
توی کوچه ها؛ گاهی هیچ چیز وجود ندارد. درگاهی های خالی؛ تیرچراغ برق های کم نور. یک دلِ گرفته از سفر کردنِ همبازی به خانه ی مادربزرگش.

/سگ سرخ/ 

 

 

 

 

 

...

1. با تمام اکراهی که داشتم از پاک کردن کامنت‌هایی که برایم نوشته می‌شوند، ولیکن طبق سفارش دوست و برادر عزیزی، مجبورم از این به بعد در کامنتینگ‌ وبلاگ‌م، فیلترینگ اعمال کنم. باشد که رستگار شوند بانویی که قبلاً سه نقطه بودند و سپس موجودی شدند که من خوب می‌شناسم‌ش و حالا به ناگه شکوفا شده‌اند!!!

 

ابتدا می‌خواستم کل کامنتینگ را حذف کنم، اما چون پیش‌ترها این‌کار را کرده بودم و موجبات دلخوری دوستان را فراهم آورده بودم، این‌بار ناگزیرم برای آسودگی‌ی خیال سوسن بانو کامنت‌های مزخرفی را که از دهان‌هایی آلوده نشأت گرفته‌اند را پاک کنم. البته لازم به یادآوری است که این موجود فرخنده، در وبلاگ تعدادی از دوستان‌م نیز بر علیه من نشخوارهایی فرموده‌اند، اما؛ متین راست می‌گوید که من خدای خورشیدم! هر چه می‌توانی به صورت سوزان و نورانی‌ام سنگ پرتاب کن! من خدایی هستم که سنگ‌های تو به من نرسیده در حرارت‌م ذوب می‌شوند، این میان تو بینوایی که تمام همّ و غمّ‌ات شده است جستن ردپاهای من و تعقیب دلخوری‌هایم و پراکندن بوی نیرنگ زنانه‌ات! دل‌م برای حقارت تویی می‌سوزد که حتی شهامت معرفی خودت را هم نداری! آدمک بی‌هویتی هستی دخترک عقده‌های فرویدی‌، که این همه مدت انرژی و وقت خودت را صرف این کرده‌ای که چون نمرود به سوی خداوندت تیر پرتاپ کنی! ... من خدای خورشیدم!

 

 

2. به قول رفیقی، من که خر ندارم از سهمیه‌بندی یونجه خبر ندارم! ولی وقتی عکس‌های مربوط به آتش زدن پمپ بنزین‌های تهران را می‌دیدم، و جا به جا، نوشته‌هایی را می‌خواندم در خصوص تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی این تصمیم جدید دولت نهم، چیزی که از ذهن‌م می‌گذشت یادآوری خرداد ماه سال گذشته بود و اتهام برخورد غیرمدنی‌ی هم‌وطنان ترک! شاید عده‌ی کثیری فراموش کرده باشند و اصلاً در جریان ماوقع هم نباشند. اما همان روزهای دلهره و وحشت قومی که بیشترین حق را بر گرده‌ی حکومت دارد، شنیدن این دسته از سخنان، رنج‌م را می‌افزود که چقدر راحت است ایستادن در کنار گود و قضاوت کردن با چشم و گوشی بسته.

 

                  پمپ بنزینی در تهران

 

 

3. غریبه‌ی ایستاده در انتهای کوچه‌ی تمام بن‌بست‌های عالم! تمام تمام که خالی شده‌ام این روزها از خدا، لحظه لحظه که گام از گام فراترم نمی‌رود ... چه می‌دانی چه کشیده است این پا کشیدن‌هایم در طول قامت زمینی که رنج من است ... های غریبه‌ی ایستاده!

 

4. امروز عصر رفته بودم پیش دکترم. مدت زیادی بود، حتی بیشتر از یک سال شاید که ندیده بودم‌ش. شاید اگر باز هم مجبور نمی‌شدم نمی‌رفتم. هوس کردم سوار ماشین گذری بشوم که دیرم شده بود و حالا برای خواستن آژانس هم دیر شده بود. نمی‌دانم اصلاً چطور شد که خودم را انداختم روی صندلی جلویی و بوی سیگار راننده پرید توی گلویم! همان‌طور با همان لحن تو دماغی و سست معتادها، داشت با خانوم صندلی عقبی گپ می‌زد. خدا خدا می‌کردم زودتر برسم و پیاده شوم و چقدر خودم را سرزنش کردم که مثل همیشه با تاکسی تلفنی نرفتم!

 

طبق عادت‌م طبقه‌ی پنجم از آسانسور پیاده شدم. حتی از دیدن در بسته‌ی مطب دکترم هم متعجب نشدم! شاید چون همان نیم ساعت قبل باهاش صحبت کرده بودم انتظار داشتم آن‌همه بیمارهایش داخل آن اتاقک روی هم تلنبار شده باشند، حتی متوجه کاغذ روی در هم نشدم! از پسری که جلوی در مطلب پهلویی ایستاده بود می‌پرسم این یعنی چی؟! هاج و واج نگاه قادر اندر بینوایی می‌اندازد و تازه من متوجه می‌شوم که روی کاغذ نوشته است مطب دکتر آ. به طبقه‌ی سوم منتقل شده است!!! منتظر آسانسور نمی‌مانم و لنگ لنگ از پله‌ها می‌روم پایین. نرسیده‌ام هنوز به آخرین پله‌ها که صدای جیغ وحشت‌زده‌ی دختری پر می‌شود توی گوشم که نمی‌خواست برود پیش دکتر. مطب جدید دکتر اتاق منتظر بزرگتری دارد، اما همان تعداد صندلی مطب قبلی را چیده‌اند توی همان نیم‌ برابر زیاد شده‌ی حجم اتاق. یکی از دو منشی‌هایش هم عوض شده است طبق معمول. فرم‌های هلال‌احمر را می‌دهم به خانم منشی، تمام صندلی‌ها پر شده‌اند. کنار در می‌ایستم. هیکل‌های ظریفی از پشت سرم می‌آیند داخل و زنی پا به سن گذاشته برمی‌خیزد و جایش را با مهری مادرانه می‌دهد به دخترکی آشفته و اخمو. به زن‌های پشت سر من می‌گوید حالا که این با خواهرش راحت‌تر است بگذارید با همین بیاید دیگر! برمی‌گردم و نیمی از صورت زنی رنجور با لبخندی کش می‌آید. این همان دختری است که وقتی نرسیده بودم داشت فریاد می‌کشید. صورتی در هم دارد و هیکلی در شرف هجوم. مردی برمی‌خیزد و من می‌نشینم. پرونده‌ی من برخلاف تمام پرونده‌های دیگر که آبی هستند صورتی است، لابلای پرونده‌های دیگر گم نمی‌شود. می‌بینم که لااقل یک ساعتی باید باشم. از توی کیفم دفترچه‌ یادداشت را می‌کشم بیورن و نام داروهایم را رویش می‌نویسم، به خانم منشی می‌گویم اینها را هم بگویید دکتر بنویسد برایم.

 

زمان تندتر از ذهن من گذشته است. یک ساعت هم بیشتر شده است که نشسته‌ام. آدم‌ها سرگرمم کرده‌اند و منشی مهربان و خوش برخورد دکترم دارد کم کم جوش می‌آورد. تمام آنهایی که دیر آمده‌اند و تمام آنهایی که مدت‌هاست نشسته‌اند حق دارند زود بروند داخل اتاق معاینه! هوای آبی رنگ پشت پنجره‌ی روبرویی‌‌ام دارد روی کو‌ه‌ها تکه‌تکه می شود؛ آبی تیره، کمی تیره‌تر ... روشن‌تر ... بنفش‌تر ... پرونده‌ی صورتی توی دست‌م است. حالا که اینقدر نشسته‌ام بهتر است که بروم داخل تا اگر شد معاینه هم بشوم.

 

مردها که اگر کمی هوا تاریک‌تر بشود رفتن‌شان به خانه دشوارتر می‌شود شتاب‌زده می‌خزند توی اتاق دکتر، همه‌اشان بعد از من آمده‌اند ولی از من فرزترند. من آرام شده‌ام این روزها ... آرام راه می‌روم، خیلی آرام. همه می‌نشینند و من سر پا می‌ایستم کنار در و تکیه می‌دهم به دیوار، شانه‌ام می‌خورد به کلید برق و چراغ خاموش می‌شود ...

 

یکی از زن‌ها تعارف می‌کند که پرونده‌ام را بگذارم روی میز، سرم را تکان می‌دهم. حالا که اینقدر دیر شده دوست دارم با دکترم تنها باشم. زن کیف تبلیغاتی مقوایی را می‌گذارد روی میز دکتر، و روی سررسید داخل کیف تأکید می‌کند. می‌گوید مال کارخانه‌ی سوم دامادش است. دختر روی تخت می‌نشیند و آستین‌ش را می‌کشد بالا، دکتر که تازه یادش آمده من کی هستم گه‌گاهی نگاه‌م می‌کند و به زن جواب می‌دهد. زن به طرزی سبک مغزانه در طول اتاق بالا و پایین می‌شود و مدام کارخانه کارخانه می‌کند، دختر می‌گوید دایی‌ی شوهرم می‌خواهد مرا ببرد خارج برای درمان، مادر می‌گوید نه!، مادر با خنده می‌گوید دکتر این پروفسورهای خارجی که می‌آیند می‌شود شما خبرمان کنید؟ دکتر می‌گوید آن‌ها که نمی‌آیند اینجا که تشخیص بدیهی‌ی بیماری‌ی دخترتان را دوباره تشخیص بدهند، حالا اگر کیسی بود که هیچ کدام از متخصصین داخل کشور نتوانستند تشخیص بدهند و ... ممکن است بیایند یک معاینه‌ای بکنند نه مورد دختر شما را، ... می‌گوید دامادم می‌خواهد ببردش خارج برای درمان، دکتر می‌پرسد کجا مثلاً؟ می‌گویند انگلستان! می‌گویند آنجا درمان قطعی‌ کشف شده ... دکتر می‌گوید حالا کی گفته شما بروید خارج پول‌تان را خرج کنید لطف کنید پول‌تان را توی همین ایران خودمان خرج کنید لازم نیست بروید خارج!، دختر اصرار می‌کند می‌خواهند مرا ببرند خارج ... دکتر می‌گوید می‌توانی بروی آمریکا؟! می‌گوید آره ... دکتر می‌گوید دفعه‌ی بعد من معرفی‌نامه می‌دهم که بروی ... زن هنوز بالا و پایین می‌پرد ... از در مخصوص منشی خارج می‌شوند ... دکتر رو به من می‌کند و می‌گوید سه سال است مریض من است شوهرش را ندیده‌ام، مادرش هم همین پنج‌شنبه‌ی پیش توی بیمارستان داد و بیداد راه انداخته بود که من پول ندارم من رو رعایت کنین! می‌گوید پول نمی‌دهد دامادم به دخترم و دیدی که چند بار تکرار کرد این سومین کارخانه‌ی دامادم است! می‌خواهم بگویم لابد زن زیاد دارد خب! نمی‌گویم ... دکترم با من دوست دارد درد و دل کند ... همیشه دوست دارد پیش من درد و دل کند آنقدر که یادم می‌رود من برای چه رفته‌ام پیش‌ش؟! ...

 

5. چشم‌هاتان را نوازشی بدهید!

مراتع ورزقان

زنبورداری در ورزقان

۶. کافه گودو ...

...

«وقتی آدمی تنهاست و میل عشق می‌کند، بلد که نیست؛ گم می‌شود ... و زمانی‌که آرزو می‌کند و سعی می‌کند و گام برمی‌دارد و به آرزو می‌رسد ناکام می‌ماند ...»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

و تو را، زیباترین صورت عشق را به چه نامی فراخوانم تا برای لحظه‌ای مرا از آنچه هستم خالیمعمولی‌ی معمولی‌ی من کنی؟!

 

می‌گویی چشم‌هایت را ببند سوسن! می‌گویم من از پشت پلک‌های بسته هم می‌بینمت! می‌گویی حالا ببندی چه می‌شود آن چشم‌های گستاخ را؟! می‌گویم توی مشت بسته‌ات نه‌ سیبی است برای دست‌هایم؟! و من چشم‌هایم را می‌بندم! می‌گویی تقلب نکنی‌ ها! می‌گویم در انتخاب کلمه‌هایت دقت کن مرد سفید! دست‌ت را می‌گذاری روی پلک‌های بسته‌ام، «از گستاخی چشم‌های تو نگرانم!»، می‌گویم من که می‌‌دانم بزرگ است و باید ببریم کوچک‌ش کنیم! می‌خندی و آنقدر محکم میان بازوان‌ت فشارم می‌دهی که چشم‌هایم باز می‌شوند، «بعد نگویی تقلب کردم مرد!»

 

مشت‌ کرده‌ای دست‌های بزرگ‌ت را،«زرنگی؟!» می‌گویم ها! توی مشت دست چپ‌ت است! بازش می‌کنی درست جلوی چشم‌هایم و می‌گویی سوختی!«سوختم!»، دست دیگرت را می‌آوری بالا، آن‌طور که مشت‌ش کرده‌ای، مرد ساده‌دل من، می‌گویی باز کن کولوچو! اخم کرده‌ای و با تمام قدرت‌ت ناخن فرو کرده‌ای به گوشت دست‌ت، می‌گویم من که می‌دانم بزرگ است آخر! خسته‌ام می‌کنی تا بازش کنم، انگشت‌هایم از نفس افتاده‌اند و حالا می‌بینی که برای این انگشتان باریک بلند چه انگشتری بزرگی گرفته‌ای! می‌گویی بابا باربی!!!

 

منتظر ماندن برای آمدن تو، چقدر شیرین است ... چقدر دلپذیر است تصور ورود تو در میان آستانه‌های دلتنگی‌های کودکانه‌ام، حالا که برای سفیدترین مرد روی زمین، سیاه‌ترین چشم‌های دنیا را به عاریت گرفته‌ام، بوی چوب معطر کاج پیچیده توی دماغ‌م، صورت‌م را که می‌مالم به صورت‌ت، حالا که رنج بر من از ترس سبز گِلی شده‌ی چشم‌هایت، می‌ریزد توی سینه‌ام، می‌گویم آبی نپوش دیگر ... آبی به رنگ چشم‌هایت نمی‌آید! می‌گویم سفید بپوش ... سفید ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* و تو، بانوی من! دردآلوده‌ترین عشق، کاش مرا برمی‌گرفتی از خسّت پلید این دردگاه، زمینی که فرومایه و زشت است!

 

** چقدر جالب است که خیلی‌ها خود را محق می‌دانند برای سوسن تعیین تکلیف کنند که چی بنویسد و چطور بنویسد!!

*** من اولين هديه‌ی واقعی‌ی روز زن عمرم را گرفتم!

...

تقديم به شهيد حسن بلندی ... که هرگاه داستان شهادت‌ش را می‌شنوم، وسوسه می‌شوم بنويسم، بنويسم ...

اين يک چيزی است شبيه نمايش‌نامه، و نه حتی داستان. بعداًها می‌خواستم تصحيح‌ش کنم که ديدم نمی‌توانم. معتقدم کلمات خودشان بهتر از هر کسی می‌توانند جای خودشان را پيدا کنند و نبايد دست‌کاری‌شان کرد ... خلاصه، اين شايد حتی طرح يک نمايش‌نامه هم نباشد ... اين‌را به سفارش آقای داريوش ربيعی نوشتم، پارسال!

 

شايد روزی از شهيد حسن بلندی بنويسم ... شايد!

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

  

 روز ـ داخلی ـ بخش اورژانس بیمارستان

 

مرد را روی برانکاردی داخل می‌آورند. سرش و تمام صورت‌ش غرق در خون است. پای چپ‌ش را آتل بسته‌اند و پتوی نیم‌تایی را زیر پایش گذاشته‌اند. دکتر اورژانس و پرستار مردی برای معاینه جلو می‌آیند. پرستار آمبولانس اطلاع می‌دهد که مرد تصادف کرده است. مرد بیهوش است.

 

روزـ خارجی ـ داخل یک کوچه بن‌بست تنگ( مردی که صورت‌ش تا انتها دیده نخواهد شد)

 

مرد پا به سن گذاشته‌ی خسته‌ای، با لباس‌های خاکی و چروک و با ساک دستی آبی رنگی جلوی در نیمه بازی ایستاده است. دست راست‌ش را که عینک دودی لابلای انگشتان‌ش گرفته است را گذاشته است روی دیوار و به آن تکیه کرده است. صدای لق و لوق دمپایی را که می‌شنود کنار می‌کشد، زنی میان در ظاهر می‌شود، دخترک زیبایی در حالی که گوشه‌ی چادر مادرش را به دندان گرفته است از کنار مادرش سرک می‌کشد.

زن ـ بفرماین، کاری داشتین؟!

مرد- سلام خواهر ... اممم ... با فاطمه خانوم ... زن حاج مراد کار داشتم ... هستن؟!

زن ـ نه‌خیر ... چند سالی هست عمرشون رو دادن به شما ... امری داشتین؟! من دخترشون هستم ... اگر ...

مرد ـ خدا بیامرزدشون خواهر ... شما اکرم خانوم هستین؟!

زن ـ نه! من رعنا هستم ... دختر کوچیکه‌ی حاج مراد ... شما؟

مرد ـ آه بله ... رعنا خانوم ...

زن ـ ببخشین نتونستم به جا بیارم ... شما ...

مرد ـ من ... من، من دنبال خانوم بلندی می‌گردم ... خانوم سید حسین بلندی ... همون که شهید شده! ... این ...

زن ـ شما نسبتی باهاشون دارین؟!

مرد ـ نه ... اممم، من از دوستان شوهرشون بودم ... امانتی داشتم براشون ... اما انگار خونه نیستن ... گفتم، گفتم شاید شما بدونین کی برمی‌گردن ... کار مهمی دارم باهاشون ...

زن چادرش را از میان دندان‌های دخترش بیرون می‌کشد، نگاهی به صورت مرد می‌اندازد که دستپاچه این پا و آن پا می‌کند، می‌گوید: شما ما رو می‌شناسین؟!

مرد ـ من ... نه، من ... از این بچه‌ها پرسیدم گفتن با شما ... آمد و رفت دارن ...

زن با اشاره‌ی سر مرد، سرش را خم می‌کند و سر کوچه را نگاهی می‌اندازد، سه چهار تا پسر بچه دور دوچرخه‌ای جمع شده‌اند و با صدای بلندی صحبت می‌کنند و می‌خندند، زن با فشار دست‌ش دخترک را به داخل هل می‌دهد: اونها خیلی وقته رفتن از اینجا ... دیگه نیستن! ( به دقت به دست‌ مرد که عینک دودی لابلای انگشتان‌ش جابجا می‌شود نگاه می‌کند) این بچه‌ها نگفتن فاطمه خانوم ...

مرد ـ من ... من امانتی مهمی دارم براشون ... شما، شما نمی‌دونین ... نمی‌دونین کجان الان؟! کجا می‌شه پیداشون کرد؟!

زن ـ نه ... نمی‌دونم ... فقط می‌دونم از وقتی ازدواج کرد از اینجا رفتن ...

مرد ـ ازدواج کردن ... ازد .. دواج ...

زن ـ شما حالتون خوبه آقا؟!

مرد دور خودش چرخی می‌زند، می‌پیچد که برود و برمی‌گردد، توی صورت زن زل می‌زند: ازدواج کرده ... مطمئن هستین؟! که ازدواج کردن؟!

زن ـ شما خوبین؟! حالتون خوبه شما؟!

برمی‌گردد به سمت روبرو، پشت به زن، دست‌ش را تکیه می‌دهد به دیوار روبرو، سرش را تکان می‌دهد، سرش را بلند می‌کند، به تندی برمی‌گردد طرف زن ... می‌چرخد و می‌دود به سمت سر کوچه ، پشت پسر بچه‌ها گم می‌شود.

 

روز ـ داخلی ـ پشت یک خاک‌ریز

 

صدا آنقدر بلند است که گوش‌هایش را می‌گیرد و خودش را پرت می‌کند توی سنگر، گرد و غبار و دود که فرو می‌نشیند کمی عقب‌تر می‌کشد و سر بلند می‌کند، شانه‌اش به چیزی می‌خورد و برمی‌گردد ... صورتی که دیگر نیست میان خون و یک مشت گوشت و استخوان نیش باز کرده‌ای را می‌بیند و فریاد می‌زند، بلند که می‌شود صدایی بلند می‌شود و پرتاب می‌شود بیرون سنگر ... به صورت روی زمین می‌افتد. چشم‌هایش دارند می‌سوزند و چیزی توی سرش چکش می‌زند، خون گرم را لابلای انگشتان‌ش که حایل صورتش کرده است حس می‌کند، می‌خواهد بلند شود که سفتی سنگین قنداق تفنگی میان کتف‌هایش می‌نشیند ... صدای خشنی به عربی سرش داد می‌کشد که بلند شود ... تا می‌آید بلند شود دوباره می‌زند توی کمرش ... از درد به خودش می‌پیچد، یکی از دست‌هایش را می‌برد سمت کمرش که این‌بار پایش را می‌گذارد روی مچ تکه پاره‌اش، فریادش به آسمان بلند می‌شود و قاطی صدای خنده‌های عرب شمک‌ش به خاک می‌چسبد.

 

شب ـ داخلی ـ منزل مهدیس

 

مهدیس کنار مادرش ایستاده است و خیاطی کردن مادرش را نگاه می‌کند، با انگشتان بلند باریک ش، انتهای پارچه‌ی سفید را گرفته است و سریدن پر شتاب پارچه را از زیر انگشتان‌ش تماشا می‌کند و می‌خندد، مادرش دارد لباس سفید احرام مهدیس را می‌دوزد. پدر در اتاق نشیمن، در حال خواندن کتاب است و گه‌گاهی نگاهی به تلویزیون می‌اندازد. صدای خنده‌های مهدیس پدر را می‌کشد کنار آنها، مادر و دختر دارند می‌خندند، پدر را که می‌بینند، مهدیس داد می زند: بابایی نیگا کن مامان چه کرده!

پدرـ  تو مامان محشری داری مهدیس!

مهدیس ـ مامان‌م مهدیس محشری داره بابا!

مادر ـ یه بار نشد بذاری بابات ازم تعریف کنه ها!( پارچه را از زیر سوزن چرخ خیاطی بیرون می‌کشد و با دندانش نخ را می‌چیند، تکانی به لباس می‌دهد و می‌دهد دست مهدیس) بپوش ببینم چی‌کار کردم!

مهدیس به تندی لباس را می‌گیرد و می‌دود سمت اتاق ش. پدر و مادر می‌آیند داخل پذیرایی و روی کاناپه می‌نشینند. مادر نگاهی به پنجره می‌اندازد و می‌گوید چقدر خسته شدم امروز. مدت‌ها بود که خیاطی نکرده بودم ...

پدر خم می‌شود و از روی میز کنترل تلویزیون را برمی‌دارد، می‌خواهد کانال را عوض کند که مهدیس می‌آید پایین: وایییی مامان! دستت درد نکنه ... عالی شده!

مادر ـ بچرخ ببینم مادر!

مهدیس ـ چرا بچرخم؟! گل که پشت و رو نداره!

مادر بلند می شود و شانه‌های مهدیس را می‌گیرد توی دست‌هایش و می‌چرخاندش، پدر با لبخند نگاهشان می‌کند: ایشالله پیرهن عروسی‌ت بابا ... چقدر سفید به‌ت میاد ...

مادر با لذت و لبخند نگاه‌ش می‌کند ... مهدیس هم‌چنان می‌چرخد!

 

شب ـ داخلی ـ آی سی یو

 

مهدیس با لباس آبی رنگ کارش وارد بخش می شود، یک به یک با همکاران‌ش دست می‌دهد و احوال‌پرسی می‌کند، ثریا دوست مهدیس دارد با لیوان چایی وارد می‌شود، مهدیس به سوی او می‌رود و خبر تمام شدن لباس احرامش را به او می‌دهد، ثریا هم خوشحال می‌شود. همان‌طور که چایی‌اش را می‌خورد همراه مهدیس به ایستگاه پرستاری می‌رود تا پرونده‌های بیماران را به او تحویل بدهد. دکتر کشیک در ایستگاه مشغول نوشتن دستورات بیمار جدید است، ثریا به مهدیس می‌گوید: امروز شیفت خوبی داشتیم، فقط یه بیمار جدید آوردند ... هنوز بیهوشه، ... بیا تا نشون‌ت بدم!

از لابلای تخت‌ها و پرده‌ها رد می‌شوند و می‌رسند به انتهای سالن، روی تخت هشت، زیر ملافه‌ی سبز رنگ، مردی با صورتی که تا زیر دماغ‌ش باند پیچی شده است دراز کشیده است، هنوز کاملاً بیهوش است و به کمک دستگاه نفس می‌کشد. ثریا خلاصه پرونده را برای مهدیس تعریف می‌کند، مهدیس دکمه‌های مونیتور را می‌زند و فشارها و علایم قبلی بیمار را چک می‌کند و هر از گاهی نگاهی به ثریا و مرد می‌اندازد... در این حین همکار دیگری نزدیک می‌شود و به حرف‌هایشان گوش می‌دهد، مهدیس می‌گوید: این را من تحویل می‌گیرم شما برو آن یکی‌ها را تحویل بگیر؛ مریض جدید دیگری نداریم. مرد جوان شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌رود. مهدیس به ثریا چشمکی می‌زند و ریز می‌خندد. هر دو به سمت ایستگاه برمی‌گردند، پزشک کشیک دارد می‌رود و پرونده را می‌سپرد به مرد جوان، مرد جوان نگاهی به مهدیس می‌کند و پرونده را می‌گذارد روی میز و می‌رود. ثریا با آرنجش می زند به پهلوی مهدیس، مهدیس می‌گوید: دارم برای رفتن ثانیه شماری  می‌کنم.

 

نیمه‌شب ـ داخلی ـ آی سی یو

 

مهدیس از شیفت خواب‌ش برمی‌گردد، لیوان بزرگ چایی توی دست‌ش به سمت ایستگاه می‌رود. همکارش پشت مونیتورها نشسته است و دارد یادداشت می‌کند، کنار دست‌ش رادیوی ترانزیستوری سیاه رنگی دارد ترانه ی محلی پخش می‌کند. مهدیس صدای رادیو را کم می‌کند، مرد جوان سرش را بلند می‌کند. مهدیس می‌گوید: خسته نباشید، دردسری نبود؟! همکارزنی که از بالای سر بیماران برمی‌گشت جواب می‌دهد: ممنون ... نه اوضاع مرتبه ... فقط تخت هشت کمی آریتمی داشت که( روی صندلی می‌نشیند و لیوان چای مهدیس را از دست‌ش می‌گیرد) آلان بهتره (با خنده:) از کجا فهمیدی تشنه‌مه؟! مرد جوان پیچ رادیو را باز می‌کند، مهدیس می‌نشیند پشت مونیتورها و نگاه‌شان می‌کند. تخت هشت هنوز بیهوش است. بلند می‌شود و می‌رود بالای سر تخت هشت، صورت مرد زیر باندها پنهان است. مهدیس متوجه خیسی زیر باند می شود،  درست زیر گونه‌ی چپ مرد، خم می‌شود و از نزدیک‌ نگاهی می‌اندازد، قطره‌ی اشکی از لای باند تا پایین گوش سمت چپ مرد امتداد رسوب‌داری پیدا کرده است، اشک کهنه است، شاید موقع بی‌نظمی قلب‌ش درد داشته است، درد را فهمیده است، لابد دارد بیدار می‌شود ... می‌خواهد برگردد که دوباره قطره‌ی اشکی از همان مسیر قبلی می‌سرد پایین ...

 

صبح ـ داخلی ـ آی سی یو

 

مهدیس با صدای سلام بلند ثریا از خواب می پرد، سرش را بلند می‌کند و می‌بیند که کنار تخت هشت خواب‌ش برده است، یادش نبود از کی آنجا بوده و چطور همکارش بیدارش نکرده است، ثریا نگران نگاه‌ش می‌کند، مهدیس می‌پرسد: هنوز بیهوشه؟!

ثریا – آره ... چطور مگه؟!

مهدیس ـ داشت گریه می‌کرد ...

ثریا ـ تو حالت خوبه؟!

مهدیس ـ داشت گریه می‌کرد ... خودم دیدم ... نیگا کن!

به سمت چپ صورت مرد اشاره می‌کند، ثریا خم می‌شود، سمت راست تخت است، روی مرد خم می‌شود ولی چیزی نمی‌بیند، تخت را دور می‌زند و می‌آید سمت مهدیس و دوباره خم می‌شود، با انگشت‌ش می‌کشد به پوست زیر باند و همان‌طور که سرش خم است نگاهی به مهدیس می‌اندازد و به آرامی بلند می‌شود، دستش را می‌گذارد روی پیشانی مهدیس: تب داری ... مهدیس انگشت‌ش را می‌کشد روی پوست مرد، با تعجب بلند می شود و از نزدیک نگاه می‌کند، برمی‌گردد سمت ثریا و بهت زده می‌گوید: باور کن ثریا! خودم دیدم ... داشت گریه می‌کرد ... جای اشکاش معلوم بود ... خودم دیدم! ثریا، بازوی مهدیس را می‌گیرد و می‌برد سمت ایستگاه، مهدیس می‌ایستد و دست‌ش را می‌کشد بیرون، بر می‌گردد سمت مرد، دوباره به ثریا نگاه می‌کند: به خدا قسم داشت گریه می‌کرد ...

 

صبح ـ داخلی ـ رخت‌کن

 

مهدیس دارد گریه می‌کند و سرش را تکیه  داده است به در کمد، آرام زمزمه می‌کند: داشت گریه می‌کرد ... خودم دیدم داشت گریه می‌کرد ...

 

 

ظهر ـ داخلی ـ منزل مهدیس

 

مادر چند ضربه به در اتاق مهدیس می‌زند تا بیدارش کند. از وقتی به منزل برگشته است مستقیم رفته است به اتاقش و هیچ صحبتی با مادرش نکرده است. مادر صدایش می‌کند و جوابی که نمی‌دهد خودش وارد می‌شود. به آرامی در را باز می‌کند و به داخل سرک می‌کشد. مهدیس روی سجاده‌اش خوابش برده است. مادر بالای سر مهدیس می‌آید و به آرامی کنار می‌نشیند. تسبیح لابلای انگشتان مهدیس گره خورده است. مادر به آرامی شانه‌های مهدیس را تکان می‌دهد و صدایش می‌کند. مهدیس به آرامی چشم می‌گشاید، صدای مادر را که می‌شناسد همان‌طور دراز کشیده آرام زمزمه می‌کند: من دیدم که مرد داشت گریه می‌کرد!

مادر ـ چی شده دخترکم؟! ... خواب دیدی؟!

مهدیس ـ مرد داشت گریه می‌کرد مادر ... و بیهوش بود ... خودم دیدم که گریه می‌کرد ...

مادر ـ بلند شو دخترکم ... دست و صورتت را بشور، بعدش واسه مامان تعریف کن چی دیدی ... باشه عزیزم؟!

صدای تلفن بلند می‌شود، مادر دوباره تکانی به شانه‌های مهدیس می‌دهد و بلند می‌شود که برود، مهدیس دانه‌های تسبیح را میان انگشتان‌ش جابه‌جا می‌کند، صدای مادر می‌آید که دارد با تلفن صحبت می‌کند ... چشم‌هایش سنگین هستند هنوز و کمی بعد دوباره چشم‌هایش را می‌بندد و می‌خوابد.

 

شب ـ خارجی ـ پشت یک خاکریز

 

دود و گرد وخاک بلند شده توی آسمان، رنگ تند منورها را می‌بلعند، میان کیسه‌های شن سنگری که متلاشی شده است، دستی چنگ می‌زند به خاک و مشت مشت‌ش می‌کند، سری بلندتر از ارتفاع سنگر، ناله می‌کند ... دست‌های لطیفی در مقابل سنگر خاک‌ها را کنار می‌زند، صدای نفس نفس زدن‌های خشک، مثل نفس کشیدن‌های یک بیمار آسمی، تنی لطیف را بالا می‌کشد، خودش را می‌کشد بالاتر و می‌خزد داخل سنگر، صدای انفجار، سوت‌کشان در حوالی خاک‌ریز فرو می‌غلطند. از ترس دهان‌ش و گلوی‌ش خشک شده است، صاحب ناله‌ها بوی عجیبی می‌دهد، بوی عفونت را می‌شناسد و بوی خون مرده را، اما، این خاک خورده‌ترین خونی است که بویش با بوی باروت وآتش آمیخته است، توی تاریکی دست می‌کشد به تن سنگر و می‌خزد جلوتر، شچم‌هایش که به تاریکی عادت می‌کنند، توی تاریکی انتهای سنگر انعکاس نور منورها را توی سرخی لَختِ گوشتی پراکنده را می‌بیند و دهانی که آویزان است و می‌جنبد و ناله‌ی کش‌داری که از میان گلوی پاره‌پاره بیرون تراوش می‌کند، می‌توانست جریان کرخت خون را از انتهای رگ‌های بریده، ببیند که انگار با هر جنبش خون، صدایش بیرون می‌آمد ... یا با هر درآمدن صدای ناله‌ مانندی، خون بیرون می‌جهید. روی چهار دست و پا می‌خزد جلوتر، کمی آن‌ور تر تن مچاله شده‌ای را می‌بیند که به صورت افتاده است روی زمین، مرده است.صدای خرخری کش پیدا می‌کند و خون می‌میرد.

 

 

صبح ـ داخلی ـ آی سی یو

 

مهدیس بالای سر تخت هشت ایستاده است. این‌طور صدایش می‌کنند، تخت هشت ... چون هیچ‌کس نمی‌دانست اسم‌ش چیست، توی ساک آبی رنگی که همراه‌ش بود چیزی پیدا نکرده بودند ... لباس‌هایش هم جیبی نداشت ... تخت هشت هنوز بیهوش بود. مهدیس کنار تخت نشست و نگاهش کرد. سینه ی مرد با صدای فس‌فس ونتیلاتور، بالا و پایین می‌رفت. مهدیس چشم گرداند سمت مونیتورها، نمای ECG روی هم می‌خزیدند و در این خزش و فرونشستن‌های ممتد و منظم، خیره ماند. اعدادی که متناوب کم و زیاد می‌شدند، و خطوطی که در زمانی کوتاه چنان روی هم خزیدند که در هم گره خوردند، مهدیس چشم‌هایش را به شدت باز می‌کند و چند پلک محکم می‌زند. خطوط در هم آمیخته بودند و به هم می‌پیچیدند و بلند می‌شدند و از هم وا می‌شدند و دوباره فرو می‌ریختند. دست‌ مرد را چنگ زد، سرد بود، دست را با وحشت رها کرد ، جیغی کشید و به تندی از آنجا دور شد.

ـ (صدای پیج) دکتر کیانی به ICU...

پرستار: آدرنالین 1 در ده هزار!

دکتر دست از ماساژ می‌کشد، پرستار دفیبریلاتور را شارژ می‌کند: شوک آماده!

دکتر: برین کنار! 1، 2، 3! ( شوک می‌دهد)

پرستار: هیچی!

دکتر: آدرنالین!

پرستار: 10 سی‌سی آدرنالین 1 در ده هزار

دکتر: شارژش کن!

پرستار: آماده‌ست ...

دکتر: کنار! 1، 2، 3! (شوک می‌دهد)

پرستار: هیچی دکتر!

دکتر: فایده‌ای نداره ... تموم کرده ...

صورت‌ش به شدت عرق کرده بود  و نفس‌هایش به تناوب عمیق‌تر و پر سر و صداتر شده بودند، تمام تنش می‌لرزید و گه‌گاه دندان‌هایش را به هم می‌سایید، مادر شانه‌هایش را می‌گیرد و تکان‌ش می‌دهد، صدایش می‌کند، پدر با یک لیوان آب داخل می‌شود، مهدیس به فریادی برمی‌خیزد، انگار که از عمق آب بیرون زده باشد حریصانه نفس می‌کشد، مادر شانه‌های مهدیس را ماساژ می‌دهد، دستی به میان کتف‌هایش می‌زند، مهدیس هم‌چنان که می‌لرزد با گریه می‌خزد توی بغل مادرش، مادر محکم فشارش می‌دهد، مهدیس میان هق‌هق گریه‌اش تکرار می‌کند: تمام کرد ... تمام کرد مادر ...

 

شب ـ داخلی ـ آی‌سی‌یو

 

مهدیس ست پانسمان را می‌گذارد روی میز کنار تخت هشت، پرستار مردی دست‌کش استریل می‌پوشد و شروع می‌کند به باز کردن پانسمان، مهدیس زل می‌زند به پوست زیر باند که کم‌کم نمایان می‌شود و بالاتر که می‌رود، برجستگی گونه‌های مرد نمایان می‌شود، چاله‌های چشم‌هایش و برآمدگی ابروهایش ... صورت به کندی شکل می‌گیرد و نمایان می‌شود. پرستار مرد، با گاز بتادین شروع می‌کند به تمیز کردن صورت مرد از پمادها، مهدیس خم می شود و از نزدیک نگاه می‌کند، خانم سلماسی گفته بود که این مرد بوی عفونت نمی‌دهد، تعجب کردهه بودند که چرا بعد از دو هفته بی‌حرکت بودن، هیچ‌کجای تن‌ش زخم نشده است. مهدیس آهسته می‌گوید: گریه کن مرد ... پرستار مرد کارش را تمام می‌کند و روی زخم‌های صورت تخت هشت گاز خشک می‌گذارد، نمی‌خواهد دوباره باندپیچی‌اش کند، مهدیس ست را جمع می‌کند، پرستار مرد می‌گوید: هر چند ساعت این گازها را عوض کنید ... مهدیس سری تکان می‌دهد و می‌رود. می‌نشیند توی ایستگاه پشت مونیتورها و زل می زند به علایم حیاتی تخت هشت، امواج قلبی و تنفسی آنقدر منظم و متناوب پیش می‌روند که ترس برش می‌دارد، پیشانی‌اش خیس عرق می‌شود، خطوط امواج تندتر می‌خزند و روی هم تلنبار می‌شوند و جمع می‌شوند و پیچ می‌خورند ... اعداد در هم فشرده می‌شوند، صورت متلاشی خون استفراغ می‌کند، از دهانی که دیگر نیست چرکابه بیرون می‌ریزد، صورتی که متلاشی شده است می‌خندد و دندان‌های خرد شده‌ی فکینی که از هم وا رفته‌اند، نمایان می‌شوند، سرفه‌اش می‌گیرد و همراه سرفه، خون به صورت مهدیس می‌پاشد، صورت‌ش که خیس می شود، صداها نزدیک‌تر می‌شوند، چشم‌هایش را با وحشت باز می‌کند، از لزجی خونی که روی صورت‌ش پخش شده است، ثریا بالای سرش، گریان صدایش می‌کند، با پشت دست‌ش دهانش را پاک می‌کند و نگاه می‌کند، خون نیست ... آب است!

 

 

روزـ خارجی ـ حیاط منزل مهدیس

 

همراه مادر دارند سبزی پاک می‌کنند، رعنا خانوم پسرش را شیر می‌دهد و مدام تعریف می‌کند که چطور مردی که صورت عجیبی داشت، دنبال‌شان می‌گشت ... مهدیس سرش را انداخته است پایین و رشته‌ی سبزی را توی دستش تاب می‌دهد، انتهاهایش را به هم گره می‌زند، به هم می‌بافد، دختر رعنا خانوم لابه‌لای شاخه‌های درخت توت قرمزی، با دور دهانی که قرمز شده است، می‌پلکد، هر زمان که رعنا صدایش می‌کند، می‌اید بیرون و کنار تخت چوبی می‌ایستد و بعد دوباره می‌خزد لای شاخه‌های آویزان توت. مادر دیگر سبزی‌ها را پاک نمی‌کند، همان‌طور با دست‌های آویزان به رعنا نگاه می‌کند، رعنا می‌گوید: که از طرف آقا سید برایتان امانتی داشت ولی خیلی عجیب بود ... صورت عجیبی داشت ... هم ما را می‌شناخت و هم می‌گفت نمی‌شناسد. از پسرها پرسیدم گفتند چیزی از آنها نپرسیده بوده، اگر می‌پرسید حکماً پسر آقای رشیدی می‌گفت که شما رفتین ... دروغ می‌گفت ... باورت نمی‌شه اگر بگم که چه صورت زشتی داشت ... عجیب و غریب بود. مهدیس بلند می‌شود و می‌رود سر حوض، دخترک می‌آید نزدیک مهدیس و مهدیس دست‌ها و صورت‌ش را می‌شوید. هنوز توی دهانش توت دارد، می‌پرسد: چرا توی حوض شما ماهی نیست؟! رعنا خانوم بچه را می‌گذارد زمین، مادر چادرش را تا می‌کند و می‌گذارد زیر سر بچه، دخترک می‌رود و کنار مادرش مچاله می‌شود، مهدیس سینی و سبد سبزی‌ها را برمی‌دارد، رعنا خانوم می‌گوید: یعنی چه امانتی داشته؟! مادر می‌گوید: امانتی ...

مهدیس می‌رود داخل منزل. همان‌طور سینی و سبد در دست، می‌رود داخل اتاق ش و آنها را می‌گذارد روی تخت‌ش، سجاده‌اش پهن روی زمین است و لباس احرام ش از آویز، آویزان است. از روی تخت سُر می‌خورد و می‌خزد کنار سجاده‌اش ...

 

 

روز ـ داخلی ـ زیر زمین منزل مهدیس

 

از لابه‌لای کتاب‌های قدیمی‌اش، کتاب‌چه‌ی جلد قهوه‌ای رنگی بیرون می‌کشد و آستین بلند لباس ش را می‌کشد روی دستش و مشت می‌کند و با لبه‌ی آستین‌ش، جلد کتاب‌چه را پاک می‌کند. دماغ‌ش را بالا می‌کشد و برمی‌گردد و پشت می‌کند به کمد قدیمی کتاب‌ها و رو می‌کند به دریچه‌ی زیرزمین که نور کدری را می‌تاباند روی صورت‌ش، کمی جابه‌جا می‌شود و مردد می‌شود. می‌خواهد بازش کند ولی می‌ترسد، آه بلندی می‌کشد و لای کتاب را باز می‌کند، صفحاتی که از رطوبت به هم چسبیده‌اند را به دقت از هم جدا می‌کند، روی چند صفحه از کتاب، تعدادی عکس چسبانده شده‌است. جوهر پخش شده‌ی خودنویس، نوشته‌های نامفهوم زیر عکس‌ها ... صفحات را از هم جدا می‌کند و توی عکس‌ها خیره می‌شود. عکس‌ها هم از زور رطوبت به صفحات چسبیده‌اند و موقع جدا کردن قسمتی از آنها به صفحه‌ی مقابل‌ش چسبیده و کنده شده‌است. صورت‌ها، خاکستری رنگ شده‌اند و توی کدورت رنگ پیراهن‌های یکدست محو شده‌اند. سیاهی کمرنگ ریش‌ها و موهای اصلاح نشده، پوتین‌های کهنه، ... کتاب را به سینه‌اش فشار می‌دهد و سرش را بالا می‌اندازد و با صدای بلند گریه می‌کند.

 

روز ـ داخلی ـ آی‌سی‌یو

 

تخت هشت را از ونتیلاتور جدا کرده‌اند و صورت‌ عجیب و غریب‌ش، بدون باندپیچی، زیر نور ضعیفی که از پنجره‌ی انتهای سالن به درون می‌تابد روشن شده است. به ارامی با چشم‌های بسته، بی‌حرکت مانده است و زل زده است به سقف. مهدیس کنار تخت هشت نشسته است و خیره مانده است به مچ دست مرد که زخم عجیبی دارد. خم می‌شود و صورت‌ش را نزدیک تر می‌برد و به مچ دست مرد نگاه می‌کند. زخم، پوست را به طرز دلخراشی از هم وا کرده است و استخوان‌های مچ به طرز نامطبوعی بعد از یک شکستگی شدید به هم پیوسته‌اند. مچ، به واقع از شکل افتاده است. بینی مرد، هم به مانند مچ دستش از شکل افتاده است. لب بالایی بعد از جرخوردگی، و بخیه کردنی ناشیانه، تیره‌گی جای خالی دندان‌های پیش را به رخ می‌کشد. مرد صورت عجیبی دارد. مهدیس آرام زمزمه می‌کند: گریه کن ... گریه کن مرد ...

 

 

روز ـ داخلی ـ منزل مهدیس

 

پدر ومادر دارند چمدان‌های مهدیس را می‌بندند، مادر دارد گریه می‌کند، می‌گوید از زور خوشحالی است که مهدیس به آرزویش رسید. مهدیس از پله‌ها پایین می‌خزد، پایین پله‌ها می‌نشیند و به دست‌های پدر خیره می‌شود: مادر ... من نمی‌خواهم بروم! مادر متعجب نگاه‌ش می‌کند، پدر می‌نشیند و متعجب می‌پرسد: چی بابا؟! مهدیس شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: دوست ندارم بروم! مادر لباسی که توی دستش مشت کرده را می‌اندازد روی لباس‌های دیگر توی چمدان، لبخندی می‌زند و به مرد نگاهی می‌اندازد: دارد شوخی می‌کند! از قیافه‌اش پیداست! مهدیس بلند می‌شود و می‌آید نزدیک‌تر، می‌ایستد و دوباره به آرامی می‌گوید: دوست ندارم بروم مادر ... مادر بی‌جرکت به چشم‌های مرد نگاه می‌کند، مرد که دارد در یکی از چمدان را می‌بندد برمی‌گردد توی صورت مهدیس، مهدیس به همان آرامی پایین آمدن از پله‌ها، می‌رود سمت آشپزخانه و از روی میز لیوانی برمی‌دارد و از پاکت شیر، مقداری شیر توی لیوانش می‌ریزد، مادر می‌آید نزدیک‌تر و می‌پرسد: چرا مادر؟! مهدیس شیر را می‌نوشد ومی‌نشیند پشت میز و لیوان را می‌گذارد کنار، مادر نگران نگاه‌ش می‌کند، مهدیس لباس احرام تنش است و مادر فکر می‌کند چقدر مهدیس رنگ‌ش پریده است. مهدیس دوباره می‌گوید: من کار دارم مادر، نمی‌خواهم بروم! پدر آمده است کنار مادر ایستاده است، می‌گوید: مهدیس، مادرت رو ناراحت نکن ... تو که دل تو دل‌ت نبود بری اونجا ... مادر ادامه می‌دهد: چیزی شده مهدیس؟ مهدیس بلند می‌شود و از کنارشان عبور می‌کند و می‌رود سمت پله‌ها، برمی‌گردد توی صورت مادر و پدرش و می‌گوید: منتظر یک امانتی هستم ... نمی‌روم! پدر می‌آید نزدیک پله‌ها که مهدیس دارد از آنها بالا می‌رود: بابا چیزی شده؟ مهدیس برمی‌گردد و نگاه‌ش می کند: بابا؟ ... تو راستی بابای منی؟! نگاهش را می‌اندازد توی صورت مادرش: من نمی‌روم مادر! منتظر یک امانتی‌ام ... و دوباره به مرد نگاه می‌کند: ماشین رو می‌خواهم پدر! مادر می‌پرسد: کجا می‌خوای بری؟! مهدیس می‌گوید: جای دوری نمی‌روم مامان. پدر می‌گوید: فردا عصر مهمان داریم ... همه برای دیدن تو می‌آن اینجا ... امروز خونه بمون مهدیس ...، مهدیس بالای پله‌ها می‌نشیند: من نمی‌خوام برم پدر! دوست داشتم برم حالا نمی‌خوام! چرا متوجه نمی‌شین چی می‌گم؟ مامان! من دوست ندارم برم ... الان هم کار دارم باید بروم. سویچ ماشین رو می‌خوام پدر.

 

شب ـ داخلی ـ آی سی‌یو

 

مهدیس به آرامی زمزمه کرد: گریه کن مرد!، پرستار مرد ست پانسمان را جمع کرده بود و رفته بود، مهدیس گازهای خشک را از روی صورت مرد برداشته بود، سینه‌ی مرد بالا آمده بود و چشم‌هایش را باز کرده بودند، چشم‌ها از حدقه زده بودند بیرون و زل زده بودند به سقف اتاق، دهانش را به هم فشرده بود و دهانش پر شده بود و نتوانسته بود خودش را نگه دارد، دهانش را که باز کرده بود، خون و دندان، از دهانش زده بود بیرون، صورت از هم وا رفته بود و لخته‌های خون روی دست و صورت مهدیس خزیده بودند. گونه‌های استخوانی از زیر لایه‌ی نازکی از پوست در هم تافته، زده بودند بیرون، دندان‌های سیاه و نامنظمی، پشت دهانی که  دیگر نبود، خندیده بودند. همان‌طور با دهان نیمه باز سرفه کرده بود، سینه‌اش بالا می‌آمد و منفجر می‌شد و از میان خون و گوشت، مهدیس، زمزمه می‌کرد: گریه کن مرد! دود و خاک و غبار بالا رفته بود و دود پیچ می‌خورد و صدای سوت کشیدن منورها و سرخی انفجار، صدای بم بیب‌بیب مونیتور، خطوط امواج که گره خورده بودند، اعداد توی سرش بالا و پایین می‌شدند. حس کرده بود توی زمین زیر پایش فرو می‌رود، داد زده بود: پدر! و از خواب پریده بود.

 

شب ـ خارجی ـ خیابان

 

خطوط سفید میان خیابان جلوی چشم‌هایش کش می‌آمدند و می‌خزیدند زیر پایش و نور چراغ‌های ماشین روی آسفالت خیابان می‌سرید. حس کرده بود چیزی پشت گردنش را میان مشت‌ش گرفته است و رنگش پریده بود، همه شیشه‌ی ماشین را زده بود پایین و هنوز گرم‌ش بود. پیچیده بود به خیابان دیگری و به سرعت زده بود به دیوار کوتاهی که در انتهای خیابان جلوی ساختمان تازه ساختی بالا آمده بود. دماغ ماشین خورد شده بود و پاهایش میان تکه‌های آهن گیر کرده بود. احساس کرده بود مچ هر دو پایش خیس و داغ  شده‌اند و احساس سوزش کرده بود که تا کمرش بالا آمده بود، پیشانی‌اش محکم خورده بود به شیشه‌ی جلویی ماشین و خون خزیده بود توی چشم‌ش، خون تا زیر دماغش و بالای دهانش خزیده بود و زبانش را کشیده بود روی لب بالایی‌اش و خون را مکیده بود.مرد تخت شماره هشت، سینه‌اش بالا آمده بود و خون استفراغ کرده بود، خطوط امواج قلبی‌اش به هم فشرده شده بودند و کش آمده بودند و بعد، اعداد چشمک زده بودند و صدا بم شده بود و بیب‌بیب توی سرش چکش زده بود و چشم‌هایش سیاهی رفته بود و دهانش پر شده بود از خون و نفس‌ش گیر افتاده بود، پاهایش دیگر نمی‌سوختند، خطوط آنقدر کش آمده بودند که اعداد کمتر و صدا بم‌تر شده بود و منورها سوس کشان، توی آسمان سرخ شده بودند، آلارم زده بود، خط صاف شده بود و خون از حفره‌ی دهانش ریخته بود روی سینه‌اش.

 

شب ـ داخلی ـ آی‌سی‌یو

 

پشت شیشه‌ها، زن بغض‌های نشکسته‌اش را فرو می‌خورد و دندان‌هایش را به هم می‌فشرد. دست‌ش را می‌لرزید گذاشته بود به تن سرد شیشه‌ای که آن‌سویش، دخترک‌ش را در میان گرفته بودند از زمانی که قلب‌ش خسته مانده بود. مرد با زانوهای خمیده به دیوار روبرو تکیه  داده بود و از ترسی غریب همچنان که شانه‌ایش می‌لرزیدند، سرش را میان دست‌هایش گرفته بود. هر بار که کسی بیرون می‌آمد و یا می‌خواست داخل شود، هر دو ناشکیب به سویش می‌دویدند که نمی‌ماند و صدایشان که در نمی‌آمد جوابی هم نبود.

دختر روی تخت بی‌حرکت، عین مرده‌ها دراز کشیده بود. میان آن‌همه سفیدی تن‌ش را به خاطر می‌آورد که توی سفیدی‌های لباس احرام ش، هول برش می‌داشت که مبادا نشود که برود. مدام توی آشپزخانه، دنبال مادر راه می‌افتاد تا توی ناهار خوری که: یعنی می شود بروم آنجا؟! مامان! فکر می‌کنی ممکن هست که بروم و دست بکشم به سنگ‌های خانه‌اش؟! حالا این‌طور بی‌حرکت، بی سر و صدا، چقدر عین مرده‌ها شده بود.

ـ (صدای پيج) دکتر کيانی به ICU ...

پرستار: آدرنالین 1 در ده هزار!

دکتر دست از ماساژ می‌کشد، پرستار دفیبریلاتور را شارژ می‌کند: شوک آماده!

دکتر: برین کنار! 1، 2، 3! ( شوک می‌دهد)

پرستار: هیچی!

دکتر: آدرنالین!

پرستار: 10 سی‌سی آدرنالین 1 در ده هزار

دکتر: شارژش کن!

پرستار: آماده‌ست ...

دکتر: کنار! 1، 2، 3! (شوک می‌دهد)

پرستار: هیچی دکتر!

دکتر: فایده‌ای نداره ... تموم کرده ...

صورت‌ش خیس عرق بود و خون از دهان‌ش زده بود بیرون، مرد خون استفراغ کرده بود و خدیده بود.

 

                                           _______________

* از لطف تمام دوستان خوبم، شديداً سپاسگذارم ... ممنونم!

** اين‌را بخوانيد ... زيباست ... ياد الوداع خودم افتادم!

*** و تقديم به فاطمه‌ی نازنين‌م و تمام فرزندان شهدا ...

...

معمولی‌ترین دوست داشتن تو را، در نامعمولی‌ترین روزهای زندگی‌ام خوش آمد می‌گویم، مردی که وقتی نگاه‌ت می‌کنم با لبخندی سرت را پایین می‌اندازی! حالا که حواس‌ت به من نیست، بگذار بگویم چقدر از معمولی بودن تو، لذت می‌برم ... چقدر خوب است آغاز یک زندگی ساده با یک روح یک‌رنگی که نمی‌خواهد با جملات زیبا، قول‌م بزند، مردی که شعرهای عاشقانه از بر نیست، مردی که اسم گل‌ها را نمی‌داند ... مردی که رسم عاشقی نمی‌داند ... های مردی که وقتی نگاه‌ت می‌کنم سرت را پایین می‌اندازی و لبخند می‌زنی!

 

تویی که نمی‌دانی می‌شود زیر باران خیس شد و زندگی را طور دیگری لمس کرد، تویی که هرگز سهراب نخوانده‌ای و نمی‌دانی مولانا بلخی بوده است یا رومی؟ ... نمی‌دانی چقدر لمس این نوع زندگی برای‌م تازه‌گی دارد، مهمان تازه‌ وارد دنیای کهنه‌گی‌های من! که نمی‌دانی «زن هم مثل کتاب و سیگار تمام می‌شود!»، ساده‌گی لبریز چشم‌هایت، از درک تندی‌های نبض‌ت در لحظه‌های تنهایی‌مان لذت می‌برم و تو که سرت را بلند نمی‌کنی، نمی‌بینی که وقتی بلد نیستی انگشتان‌ت را لابلای انگشتان‌م گره بزنی، چطور می‌خندم! ...

 

تویی که شعر بلد نیستی، و هیچ رمانی توی زندگی‌ات نخوانده‌ای، تویی که هرگز نامه‌ای عاشقانه ننوشته‌ای ... با تو هستم آقای تمام ساده‌گی‌ها ... آقای سفید! این‌بار می‌شود وقتی می‌آیی تا کنار هم راه برویم بگذاری از بازویت آویزان شوم؟! می‌شود بگذاری یادت بدهم که گاهی شعر بخوانی، گاهی زیر لب زمزمه کنی که چقدر من بوی میخک می‌دهم؟! یا هم بوی باران؟ ... می‌شود این هفته که آمدی از کتابی که خوانده‌ای برای‌م حرف بزنی؟ می‌شود بگذاری بهای مهربانی‌هایم، هزار جلد کتاب باشد؟ و هفتاد قلم خودنویس؟! ... می‌شود برایم عطر بیاوری و شاخه‌ای گل سرخ؟! می‌شود وقتی نگاه‌ت می‌کنم، لبخند که زدی سرت را پایین نیاندازی؟ و بگذاری در سبزـ قهوه‌ای چشمان‌ت رمز غریب انسانی را بجویم که هرگز پول خردهایش را برای خریدن ارزان‌ترین روزنامه نپرداخته است؟ ... می‌شود در شرماشرم لب‌هایت، هم سخن شوی با من در آشفتگی این قرن؟! می‌آیی تا در کنه حوادثی تکراری، کنکاشی داشته باشیم در تفاوت دو اسم؟! می‌شود از شب‌های شعر بگویی و می‌شود از آخرین نانوشته‌هایم برایت بگویم؟! آقای سفیدی‌های باکره، می‌شود بگویم تو شبیه کدام هنرپیشه‌ی محبوب منی؟! می‌شود برویم سینما و توی تاریکی چشم بدوزیم به پرده‌ی منبسط و خاطرمان آسوده باشد از نوازش‌های یک‌دیگرمان؟! هوم؟! آقای ساده دل؟!

 

آقا! ... می‌شود از تو بنویسم؟! راستی گفته‌ام که چقدر خوب می‌نویسم؟! ... اصلاً بگویم برایت فرقی دارد؟ برایت مهم هست که تا به حال چند کلمه به نام من ثبت شده است؟! می‌توانی درک کنی که تا به حال چند نفر برایم شعر گفته‌اند؟! یا اگر بدانی چند نفر برای شکستن غرورم، احمقانه‌ترین نمایش دنیا را بازی کرده‌اند، اگر بگویم پاک‌ترین ارواح برای تصاحب روح‌م، تن به چه خباثت‌هایی داده‌اند باور می‌کنی؟! ... یا اگر بگویم برای به زیر کشیدن سرهای برافراشته‌ی خودخواه زیادی، کلئوراپاترا شده‌ام؟! هوم؟! اصلاً این زن را می‌شناسی؟! چیزی از بئاتریس می‌دانی؟! می‌دانی من چند نفس کتاب نوشیده‌ام؟! یا می‌توانی تصور کنی من چند کلمه نوشته‌ام؟! نه! نمی‌توانی!!

 

معمولی‌ترین دوست داشتن تو را، در نامعمولی‌ترین روزهای زندگی‌ام خوش آمد می‌گویم، مردی که وقتی نگاه‌ت می‌کنم با لبخندی سرت را پایین می‌اندازی!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* من نل هستم! مثل نل هر کجا بروم ردپايی از خودم به جا می‌گذرام!

http://www.aut.ac.ir/sdc/mazaheri/notebook.htm

** خب! من تو را نفروختم! هرگز تو را به هيچ بهايی نفروختم! اما به من حق بده که از ريسمان‌های رنگارنگ پيرامون‌م در هراس باشم ... دوست خوب من!

*** فائزه‌ی مهربان‌م! ...ممنونم ... سپاسگذارم!

و افسوس! ... من هنوز زنده‌ام! ... اما در رفتنی پايدار ... در ابديتی مجذوب ...

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor