HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

نويسنده: خوب میشناسی

يكشنبه، 27 خرداد 1386، ساعت 21:11

تو یک عمره که دروغ میگی ظریف و زمخت و هم برات فرقی نداره. این تازگی نداره

 

 

1. برای کسی که من می‌شناسم‌ش و گاهی گداری کامنت‌های باشکوهی اینجا برای من می‌نویسد، و چون هیچ نامی ندارد، در آدمیزاد بودن‌ش مرددم، زیرا آدمی نمی‌شناسم‌ که نام و نشانی نداشته باشد، و چون گویی خوب مرا می‌شناسد، پس ممکن است «خود» من باشد، آن‌گاه نتیجه می‌گیرم که او دروغ می‌گوید! زیرا همان‌طور که نوشته است من در تمام زندگی‌ام یعنی از سه ماه‌گی که روح در کالبدم دمیده شده است و سقط کردن من، دیه‌ای بر والدین‌م واجب می‌نمود، تا همین الان که نشسته‌ام و دارم می‌نویسم، دروغ‌های زمخت و ظریف زیادی مرتکب شده‌ام، در هر سایز و رنگی که تصورش را بشود کرد، پس این کامنت هم دروغ است! پس من دروغ‌گو نیستم!

 

2. مدتی است که دوست خوبی رفتارش با من به شدت تغییر پیدا کرده است! دوستی که هرگز مهربانی‌هایش از خاطرم زدوده نخواهد شد، به دلیلی که نمی‌دانم، دیگر «تو» خطاب‌م نمی‌کند ... احساس می‌کنم از زمانی‌که گفته‌ام وقتی یک‌باره خداحافظی می‌کند، خیال اینکه آزرده‌امش، آزارم می‌دهد، از وقتی گفته‌ام که تنها کسی است که من دلتنگی‌هایم را با او باز می‌گویم، اینطور عوض شده است ... چرا ما آدم‌ها، می‌ترسیم کسی دوست‌مان بدارد؟! و چرا فکر می‌کنیم وقتی جنس مخالفی می‌گوید دوست‌مان دارد، حتماً این دوست داشتن «نوع» بخصوص ترسناکی است؟! ... چرا دوست داشتن من اینطور دیگران را می‌ترساند؟!

 

نمی‌دانم تو، دوست خوب‌م، این نوشته را خواهی خواند یا نه ... گاهی به این باور می‌رسم، که منزل ناهید قدرت عجیبی دارد در کشتن مهربانی‌هایی که پیرامون من هستند، دیدار هر کسی در آن منزل، به خاطره‌ای محو و دور بدل می‌شود ... نمی‌دانم هرگز درک خواهی کرد یا نه، ولی برای من، رفتن تو مهم نیست، تنها ماندن‌م مهم نیست، مهم این است که خوب نرفتی!

 

3. من، خدایی دارم که همه‌ی شما می‌شناسیدش! خدایی که من به او معتقدم را مدت‌هاست که در لفافه‌ی نویی از ایمان گم کرده‌اید ... دوست ندارم این را بگویم که چطور از مسیح و مریم «خدا» ساختید تا «خدا» فراموش شود، و بدین‌سان، از چهارده ستاره، خورشیدهایی مجرد! و هر یک را گروهی برگزیدید، و بر هر یک از یکدیگر تاختید، در ابراز مهر به این خدایان جدید، بر هم سبقت می‌گیرد و فراموش کرده‌اید که «ابراهیم» گفت: من خدایی که غروب کند را نمی‌خواهم! ...، «ابراهیم» گفت: به خدای یکتایی که مرا آفریده است پناه می‌برم و از خدایان شما تبرّی می‌جویم ... و صدای «خدا» توی گوش‌م هنوز جریان دارد که گفت: ای عیسی، ایا تو به بنده‌گان من گفته‌ای که خدای ایشانی؟ پس عیسی گفت: به راستی که من هر آنچه تو بر من فرمودی به ایشان گفتم، و تو بر هر مصدری شنوا و دانایی ...

 

4. من امروز، گربه‌ای را دیدم که پای پنجره‌ی اتاق‌م، گنجشکی را به دهان گرفت! و صدای فریاد گنجشک‌های آشفته هنوز توی گوش‌هایم است ... و رد پاهای خون‌آلود گربه بر تن زمخت درخت انگور ...

 

5. از وقتی تمام شده‌ای، صدایت را نمی‌شنوم! و از وقتی رفته‌ای، به طرز غریبی تنها شده‌ام ... این‌طور ناگهان از عشق خالی شدن، و این‌طور دنیای خلوت داشتن، و در خلأ آشفته شدن، و در این آشفته‌گی ترسیدن‌، ... چقدر دنیا را برابر چشمانم سفید می‌کند!

 

6. « شکوه انسان به ناگفته‌های اوست ...» - شریعتی ـ

 

7. خانم «نیلوفر هاتف» عزیز! هنوز آنقدر بچه‌اید که نمی‌توانم با زبان آدم بزرگ‌ها، بفهمانم‌تان که چقدر هنوز نفهمیده‌اید که در کدام نقطه‌ی عالم زوم کرده‌اید! آدم‌هایی که زل می‌زنند را گروهی بر آنند که گروه کثیری، اقلیتی فاقد شعور می‌دانند، و این اقلیت، بسیار هم شاعرند! و چون شاعرند، من را با این گروه الفتی نیست! و چون الفتی ندارم لاجرم مهری نمی‌پیوندد که عشقی حادث شود، و چون عشقی حادث نمی‌شود پس فرجام داشتن یا نداشتن آن معنایی ندارد، پس، از این چرندیات در وبلاگ من ننویسید! چون من «چرند و پرند» نخوانده‌ام، و اصولاً به این اطوار آلرژی دارم، پس برای حفظ سلامتی خودم هم که شده، از آدم‌های جزو این اقلیت دوری می‌کنم، باشد که رستگار شوید!

 

8. ببخشیدم! به گمان‌م، کلمات مقصوره‌ی من، موجبات رنج‌ش عده‌ای را فراهم آورده است ... اما، همان‌طور که برای برخی شرح داده‌ام، کامنت ننوشتن‌م در برخی جاها، علت جامعی دارد. چون دیگر حوصله‌ی اینکه دوست دخترهایتان خیال کنند من عاشق شما شده‌ام و رابطه‌ای پنهانی‌ میان ما برقرار است، از این‌که دختر خانوم‌ها هم حس کنند می‌توانند روی من برهان‌های متلونی را بیازمایند را ندارم! تا به حال هم هر چه رنج تحمل کرده‌ام کافی است ... من، از هر چیزی که بوی فتنه و نیرنگ داشته باشد خسته شده‌ام ... آن‌قدر اینجا به نام دوستی آزارم دادید که تمام نیروی مرا تحلیل بردید، پاهایم را فرسودید و گوش‌هایم را از نفس‌های آلوده‌تان انباشتید، مهر زلال‌م را به نیرنگ سفتید و روح‌م را تیره کردید، هوس‌های ناکام اروتیک‌تان را میان مکالمات عاشقانه‌ام با مارتی نشخوار کردید و توی زندگی‌ام بالا آوردید، بوی تعفن اذهان چرکین شما، طهارت‌م را به لجن کشید ... و حالا من با این همه نداشتن، می‌روم!

 

9. می‌روم خیلی خیلی دور ... بسیار دورتر از آن‌که پیدایم کنید ... آنقدر دور که شاید برسم به او، ... چقدر آرمیدن در «خلأ» را دوست دارم ... و چقدر «خدا» اکنون زیباست برایم! ...

 

بانوی منبانو، می‌گذاری این وقت شب که نشسته‌ام، اینطور نلرزم از ترس سایه‌های شبانه که بلند کشیده می‌شوند روی چشم‌هایم؟ بانو، می‌شود این صدای نوحه را نشنیده بگیرم و بنشینم کنار پاهایت و سرم را بگذارم ... روی ... نه! سرم را بگذارم روی زانوانم و تو گوش بدهی که چقدر حقیرم؟

 

می‌دانی بانو، خیلی وقت است که نشده است فکر کنم چقدر روزی از تویی که همه دوستت داشتند، متنفر نه، نه نمی‌شود اسم‌ش را گذاشت تنفر ... احساس غریبی بود که وادارم می‌کرد باور نکنم تو حوریّه باشی ... آخر مگر می‌شود نوشته‌های توی کتاب‌ها را باور کنم؟ تو از جنس همین ما بودی ... از همین خاک و از همین گِل ... آخر اگر جز این بود که دیگر فاطمه نمی‌شدی ... می‌شدی؟ دل‌م نمی‌خواست باور کنم تو، موجودی ماورای حس و ادراک باشی ... نمی‌شود تصور کرد تو فیزیکی متفاوت از زنان دیگر داشته باشی و زندگی زناشویی‌ات، در پس پرده‌های اسطوره‌هایی پرمغلطه، چیزی غیرقابل تصور باشد ... آخر نمی‌شود که تو هم مادر باشی و هم نباشی ... خب! برایم تمام اینها سخت بود! قبول داری که سخت بود؟! ... آه بانوی زیبای من!

 

برایم سخت بود بانوی نه ساله‌ی من، برود خانه‌ی بخت و هنوز هیجده ساله نشده، آن‌طور تلخ و سخت بمیرد! ... برایم باور اینکه علی هرگز از کبودی‌های تن‌ت آگاه نشد سخت بود بانو! با خداوندی‌اش نمی‌خواند! ... اصلاً خداوندی‌اش هم بگویی نگویی بو دار بود ... فکرش را بکن بانو! تو زن یک خدا باشی!!! و همان خدا نداند میان دیوار و در چه بر تو رفته است ... چه کسی می‌توانست برایم ثابت کند، که می‌توانم به حوریّه بودن‌ت و فاطمه بودن‌ت، به مادر بودن‌ت و زن بودن‌ت یک‌جا ایمان داشته باشم؟! ... چه بوی دل‌کشی داری بانو ... چقدر حتی از این همه دور، مست می‌شوم از بوی تو ... بانوی بهشتی من!

 

ساعت‌ها، می‌نشستم و محاسبه می‌کردم که ببینم، تو نه ساله عروس شدی یا نه؟ ... و اگر نه ساله‌ت بود، واقعاً در همان هیجده سالگی‌ات، مُردی؟! ... بانوی اشک‌های ناتمام، بانوی شیون‌های شبانه ... من تمام این قصه‌ها را باور نکردم ... آخر، چقدر سخت است باور کنم، بانویی که مجمر از سر انداختن‌ش عرش را می‌لرزاند، صدای شیون‌ش، توی گوش مردان حریص مدینه بجنبد! بانوی پشت پرده‌های عصمت من، چطور از ورای کوری دل آن همه نابینا، ... نه! چنین بانویی را دوست نداشتم!

 

نارحت نشو بانو! ... دل‌م می‌خواست بانوی من، مانند بانوی پرهیزکار اورشلیم، در کنج دنج دل خدا نشسته باشد و انگور بمکد! ... دل‌م بانوی صبوری می‌خواست ... دل‌م بانویی می‌خواست که آرامش‌ش، از حفره‌های انسانی‌تری، به گودال‌های ارواح متکبرمان خیره شود بانو! ... دل‌م بانوی آرامی می‌خواست که از میان لب‌هایش، کلمات سرور ببارد ... و از باقی‌مانده‌ی پاهایش بر زمین، نیلوفرانی رخشان بروید! ... مگر من چه کم داشتم از گبری و هندو؟! ... من هم بانوی شایسته‌ای می‌خواستم، از خاک، از آب ... از روح! از نفس خدا زاده شده‌ای که بفهمد، حالا که این‌قدر سنگین شده‌ام از گناه، نشستن در درگاهی معطر خانه‌اش چقدر آرام‌م می‌کند ... روزه‌ی سکوت‌ت را بشکن بانوی من ...

 

چقدر محروم کرده‌ام خودم را از تو بانو ... با این تن،‌که نقطه‌ای از آن پاک نمانده است، به تنجیس روح‌م برخاسته‌ام، و نمی‌دانم توی این همه کثافت، بوی تو را چطور می‌فهمم؟! ... چقدر سال رفته است از شبی که آمدی و برای همواره رفتی؟! و من چقدر در حقارت قد کشیدم و برای کشف تویی که عیان بودی، کورکورانه پوست بر زمختی دنیای کثیفی مالیدم که گنجایش تو را نداشت! چقدر کوچک شده‌ام بانو! ... حتی امشب، که تو را غسل می‌دهند، و نیمه شب به آغوش آزمند خاک می‌سپارند، نمیتوانم از تو همانی را بسازم که وادارم می‌کردند بسازم ... و شاید اگر بتی می‌شدی برایم، در امان می‌ماندم از تکفیر ... و چه کفاره‌ی سنگینی دارد این ارتداد مسلم من در رد تویی که می‌گفتند از جنس نوری!

 

می‌دانی ... کار آدم‌ها همین است، تا یکی تواناتر بود در بالا کشیدن خودش، دنبال این می‌گردند که تصویر دیگری از او بسازند، یا لجن‌مال‌ش می‌کنند و یا تقدیس‌ش می‌کنند ... به تو که رسید، از حوا جدایت کردند! ... بانوی من! می‌شود سرم را بلند کنم؟! آخر این عطر تند آبی‌رنگ‌تان مرا هوسی می‌کند ... یاد آن خواب دور، و عصیان من ... و پدرتان توی قاب چشمانم ... می‌گذارید فقط اندکی سرم را بالا بگیرم؟! گوشه‌ای از پیراهن‌تان را ببینم؟! ... نوریّه! حوریّه ... نه! تو فاطمه بودی ... همین!

 

من نمی‌توانستم تو را به همسری خدایی چنان بی‌خبر بپذیرم! حتی نمی توانستم بپذیرم که ناله کنی! آخر چقدر کوچک می‌شوی آن‌وقت در برابر زینب! ... چطور تصور کنم که تو، مادر زینبی؟! ... آخر مگر می‌شود باور کنم که مادر حسین، زنی بود که دور از شهر، میان اتاقکی محقّر، زمین شوره بسته را تنویر می‌کرد؟! ... تو مادر نبودی مگر؟! ... بانوی من! چطور می‌توانستم به خودم اجازه بدهم که از خودم این‌طور دورت کنم؟! از من که نباشی، چطور در پی‌ات بیایم؟! چطور فرمان‌برداری‌ات کنم؟! ... سخت است بانو، سخت است!!

 

بانو، سینه‌ات که میان در و دیوار فشرده شد، از همان نیمه‌ی روز بود که خدا چشم‌هایش را بست! من دیدم که چقدر، چقدر بر سنگ و چوب گران آمد ... دیدم که می‌بوسیدندت بانو!، چه رشک‌انگیز است بانو ... میان سنگ و چوب، تنی چون تن تو، فشرده شود ... و آن صورت محجوب و آن دیده‌گان مرطوب، و دستان‌ت که برابر سینه‌ات، پیش آمده بودند تا از آمدن فشار بکاهند، می‌توانم تصورت کنم ... نمی‌دانم چرا اینجا که می‌رسم می‌بینمت که چطور توی صورت‌ت چین می‌افتد و چطور لب‌هایت را می‌گزی ... می‌بینم که قطره‌ای از میان مژگان‌ت می‌چکد و می‌سُرد روی گونه‌ات ... پشت‌ت را به دیوار می‌فشاری و با دستان‌ت در را به جلو هُل می‌دهی ... چقدر ظریف است بانوی من تن‌ت! ... چقدر نحیف است بازوان‌ت ... خدا را صدا می‌زنی ... و خدا از تکدّر تو، چشم فرو بسته است ... چه خداوند درمانده‌ای ... بانوی من، در از شوق بود یا از قوت مردان مدینه که به سینه‌ات تن می‌فشرد؟! ... چقدر مشتاق بود دیوار که رهایت نمی‌کرد؟! ... بانو ... می‌گذاری نگاه‌ت کنم؟! ... و ببینم که بانوی صبورم، بانوی شایسته‌ی من، میان سنگ و چوب، خدا خدا می‌کند؟! بانوی من! چنین بودن‌ت را دوست می‌دارم! ... چقدر شبیه‌تر شده‌ای به ما ... چقدر از جنس ما شده‌ای ... چقدر فاطمه‌تر شده‌ای ... و چقدر جدا شده‌ای از ما!

 

بانوی من! می‌گذاری امشب، میان این همه صدای نوحه و زاری، بنشینم توی درگاهی معطر خانه‌ات؟! تو دستاس بچرخانی و من، حسرت بخورم که نزدیک‌تر بودم تا گندم‌ها را از میان مشت‌م، بریزم میان حفره‌ی دوّار؟! تو بچرخانی و صدای خورد شدن گندم‌ها، با صدای محزون راز و نیازهایت بپیچد توی گوش‌هایم؟! ... بانو ... حسرت بخورم که کاش ... کاش نزدیک‌تر می‌نشستم به تو ... بانوی عطر و آینه!

 

 

...

سرم را ساعت‌هاست گذاشته‌ام روی شانه‌ات، دست‌هایت میان من و تو، حصاری شده‌اند از تردید ... با خودم می‌گویم «دیگر بس است سوسن!»، ... خیلی دیر شده است برای رهانیدن روحی که در بند روحی، ابرامی مضحک را تجربه کرده است. نبوده‌ است تا ببیند که چگونه از دوست داشتن‌ها و مهربانی‌های زلالی در عطشی مکرر، پاهای ناتوان‌م را در پی خویش کشیده است. ندیده‌ای مارتی، تو هرگز نبوده‌ای تا رنج‌های سوسن را ببینی و سردی سنگین روح‌ت را از شانه‌‌هایم برگیری ... چشم‌های آبی تیره، در هاله‌ای از رنگ‌های سبز و خردلی و زرد، چانه‌ی تیره از اصلاحی شتاب‌زده، و پیراهنی همواره آبی ... خطی تیره و زمخت از میان موهایت تا بالای ابروهایت پایین می‌آید، هنوز نگرانی توی چشم‌هایم که می‌گفتی سیاه روشن‌اند، نگاه‌ت گره می‌خورد توی لب‌هایم، می‌بوسم‌ت، بغل‌ت می‌کنم ... سرد و نحیف، چقدر این‌بار کوچک شده‌ای و معصومانه، در ظلمی عاشقانه، قربانی می‌شوی ... سرت را بلند می‌کنی، این‌طور که افتاده‌ای به پاهایم، بلندت می‌کنم و بلند که می‌ایستی، دست‌هایت دور مچ‌هایم، گره می‌خورند، «نه سوسا ... نه!»

 

تمنا کنم تو را

 

خط تیره است و حاشیه‌ی نامنظمی دارد، تا انتها که می‌رسد، می‌فهمی که دیگر تمام شده‌ای، دو طرف صورت‌ت را می‌گذارم روی هم، چشم‌هایت همدیگر را می‌بینند ...

 

گوشه‌ای دنج، میان خنکی دلپذیر باغچه‌ی گل‌های سرخ، در همهمه‌ی همواره‌ی گنجشگکان لاغر و گرسنه، میان سرخی فروزنده‌ی زردی صورت آتشی، شاخه‌های خشکیده‌ی تاک‌مان، پوست تن‌ش می‌سوزد، بوی گرم که می‌پیچد توی دماغ‌م، بلند می‌شوم، دانه‌ی سیاه مردمک چشمان مهربان‌ت میان خرده‌های صورت زل زده است توی چشم‌هایم، دیر شده است و حالا، حتی صورتی لب‌هایی که وقتی نمی‌خندیدند زیباتر بودند هم نمی‌تواند وادارم کند برای در آغوش کشیدن‌ت درنگی کنم ... مثل آن دورها، دست‌م را روی صورت‌ت فشار می‌دهم، مشت‌م پر از تو می‌شود، بوی برزک می‌دادی و تربانتین، گرم و تلخ، مشت‌م را که باز می‌کنم، لابلای انگشت‌های نسیمی که همواره در تو می‌وزید، پخش می‌شوی روی کاشی‌های حیاط، گوشه‌ی دامن‌م را رها می‌کنم، هر چه از تو باقی مانده بود، رقصان می‌لغزند میان دود گرم و غلیظ، ...

 

تمام می‌شوی ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1. کسانی‌که کتاب‌های خوبی خوانده‌اند، می‌دانند که گاهی خواندن کتابی، آدم را از دنبال کردن چیزهای مهمی در زندگی مأیوس می‌کنند. گفته بودم که دل‌م می‌خواست شوهر انقلابی داشته باشم که تبعید بشود و برایم نامه‌های عاشقانه بنویسد ... ده، یازده ساله بودم که دنبال کردن گزارش هفتگی و اخبار و روزنامه‌ها رکنی محکم در زندگی روزمره‌ام بود. گاهی حتی پیش‌بینی سیاسی هم می‌کردم، تا اینکه «قلعه حیوانات» را خواندم ... این کتاب کوچک را که در نگاه اول، بی‌ارزش و کودکانه به نظر می‌آید را که بخوانی، «قوچ‌علی و جوجه خروس‌ها» را که ضمیمه‌اش کنی، احساس میکنی دیگر نیازی به دنبال کردن اخبار نداری ... مثل «بنجامین» سرت را می‌اندازی پایین و جان کندن «اسکار»ها را تماشا می‌کنی، از آتش گرفتن ناگهانی بازارچه هول نمی‌کنی و یادت نمی‌رود که این جوجه خروس‌ها دانه‌ای سه‌ریال نبودند! آن‌وقت، ... ناپلیون‌ها را که تشخیص دادی، می‌توانی منتظر ورود آدمیزادها باشی، ... می‌توانی خیلی چیزها را که دیدی، اعصاب نازنین‌ت پیچش نگیرد و سر مبارک را نزنی به دیوار ... میان گوسفندانی که سرود ملی را از بر می‌کنند و قورت‌ش می‌دهند، گاهی می‌شود خری را پیدا کرد که اندیشمندانه، تغییرات مهلک جامعه‌ی آرمانی‌اش را نظاره کند ... اگر «قلعه حیوانات» را بخوانی ...

 

2. می‌گوید تو «جودی» هستی اما، نباید دنبال «آقای پندلتون» باشی، جودی در دنیای واقعی باید با جودی‌ها زندگی کند، نباید به پندلتون‌ها فکر کرد ... نباید ... باید همواره جودی بود!

 

3. جدیداً به قدری ظریف دروغ می‌گویم که خودم از هیبت‌شان می‌لرزم!!!

 

4. تصمیم گرفته‌ام با آدم‌ها به گونه‌ای رفتار کنم که با من رفتار می‌کنند. این رفتار را که در پیش می‌گیرم، احساس آسودگی بیشتری می‌کنم. دیگر اندوهگین نمی‌شوم که افسوس از زلالی‌ی مهری که زیر پاهای پوشیده در کفش‌های شیک مارک‌دار تکه‌تکه کردند ... وقتی آیینه می‌شوی، صورت‌های کریه‌شان را که دیدند، حتی اگر بشکنندت، باکی نیست ... این‌بار تن‌ت آیینه‌هایی خواهد داشت برای نشان دادن هزارچهره‌هایی که از بیم حضورت در گریزند ... «چشم‌هایم را از رشک تو باز نخواهم داشت ... زیرا که تو را فراری می‌دهند ...» ...

 

...

۱. آقا اجازه ؟ آقا بعضی اوقات که "عمه سکینه "خانه ما می آید پدرم و مادرم اصرار میکنند که حتما شب خانه ما بماند آقا اجازه ؟ آقا وقتی "عمه سکینه" قبول میکند که شب پیش ما بماند آقا ما بقول شما بزرگترها با دممان گردو میشکنیم چون میدانیم که شب یک قصه کوتاه ولکن جالب وعبرت انگیز خواهیم شنید و اما قصه شب جمعه "عمه سکینه" که خانه ما مهمان بود:

در زمانهای قدیم در یکی از شهرهای بزرگ ایران مردی زندگی میکرد بنام "عباسعلی"که خیلی بد ترکیب،اخمو،عوضی،بدذات و مکار بود و بهمین خاطر مردم به او میگفتند "شیطان عباس"،او برای اینکه از این لقب افتخاری رهایی یابد تصمیم گرفت به زیارت مکه مکرمه مشرف شود و به لقب "حاج عباسعلی"مفتخر گرددبهمین خاطر وقتی از زیارت مکه برگشت ترتیب یک مهمانی آن چنانی آنگونه که افتد و دانی را داد و خیالش تخت بود که دیگر "حاج عباسعلی "شده است لکن از فردای همان روز مردم او را صدا میزدند: " شیطان حاج عباسعلی "

آقا اجازه ؟ آقا شما " شیطان حاج عباسعلی " را میشناسید ؟!

۲. اين من هستم! با قلم پر توان فاطمه كوچولوی دو و نيم ساله!!! ماشاالله بچه‌م به خاله‌ش رفته!

سوسن با يك عالمه ستاره بالاي سرش!

اين هم خود فاطمه خانوم!

وقتي يك ساله بودم! با دو ماهي آن ورتر!

...

۱. آن‌قدر گفت تا که چشم‌م زد! حالا راحت شديد اخوی که ما را دست به قلم نمی‌رود؟!

۲. چقدر اين دختر شده است اين روزها مثل من در همان روزهای دورم ...

« زمانی کوه را مشت می‌کردم ...

زمانی زمین لقمه‌ی مدرسه‌ام بود ...

زمانی همه را دوست داشتم ...

زمانی عشق آب‌نبات‌م بود ...

ولی حالا ...!

حالا غولی شده‌ام برای خودم ... بچه می‌خورم ... بزرگ می‌ترسان‌م ...

زندگی می‌کنم ...

همه دوست‌م دارند ... با اين تفاوت که مزه‌ی آب‌نبات‌م يادم رفته است ...

زمین،که یک روز می‌خوردم‌ش، ... هضم‌م می‌کند !»

۳. می‌گويند نزديک است به اين‌که افتخار کنيم که زن‌يم!!! يعنی ... آقايی هست که خيلی تمايل دارد به احقاق حق بانوان ... بخوانيد:

«آدم عشق را آتشی می دانست که کس را ، از شعله ی آن گریزی نیست

آموخته بود که عشق امانتی است آسمانی، قدیم و ازلی ، که بر تار و پود های ذهن و زبان، تن و جان ِ آدمی در هم تنیده شده است و فضای میان ِ عاشق و معشوق را معطر و خوشبو می کند

.

پس حوا را به حاجت ِ خویش خواست . غافل از آن که حوا نیز در پی کاری که در خفا کرده بود ، او را به حاجت ِ خویش می خواست

.

حوا گفت : نمی شود ؛ مگر به این جا بیایی

و چون آدم نزدیکش رفت ، گفت: نمی شود ، مگر از این میوه بخوری

سپس مشت ِ بسته اش را پیش ِ آدم باز کرد وخود با سر انگشت ِ ظریف و زنانه اش یکی را برداشت و به لبان ِ آدم نزدیک کرد تا او دهان باز کند . کمند ِ ابرو بر دل ِ آدم انداخت و عشوه در کارش کرد : بخور تا خوشه ی غصه و اندوه را فراموش کنیم و به خرمن ِ شادی برسیم

.

آدم پرسید : چگونه در پیش گاه ِ خدای جرئت می کنی؟

.

حوا پاسخ داد : دو دانه خوردم و هیچ گزندی ندیدم ، بلکه شاداب تر شدم . می بینی؟ حسی بی نام و نشان مرا فرا گرفته است

.

آدم گفت : استغفار کن تا خدای ببخشاید

.

حوا پاسخ داد : به زندگی ِ جاوید ِ من و خودت بیندیش ، به عشق و شور و فتنه ای نّه هزار سال بلکه باید تا ابد در دلت غوغا کند

.

آدم گفت : اندیشیده ام . حتی دیده ام که دیگر فرشتگان از میوه ی این درخت می خورند . لاکن با هشدار خدای چه کنم که شیطان را به قالب ِ موجودی پرتوان و فتنه گر ساخته است ؟ موجودی که می داند که علم ما در آن حد نیست که بتوانیم در برابرش مقاومت کنیم

.

حوا گفت : خدای من و تورا با دو دست ِ پر توان ِ خود در زیبا ترین صورت آفریده است

در ما ، از روح ِ خود دمیده و تو را جانشین ِ خود بر روی ِ زمین قرار داده است

نظر ِ لطفش همیشه با ماست

حتی اگر ما آن موجودی نشده ایم که او می خواسته و در انتظارش بوده است

.

آدم پاسخ داد : خدای ، زمین و زمان و آسمان و افلاک را با دستان ِ خود و در دو روز آفرید ؛ آنان هم باید تکبر و نافرمانی کنند؟

.

حوا گفت : ما در بهشت ِ جاوید ِ خدای نیستیم ای آدم ! کمی به خودت که آدم باشی و من که حوا باشم بیندیش

ما باید عملی کنیم تا به آن بهشتی که خدای وعده داده است راه یابیم

همه ی هستی ِ بهشت این نیست که ما می بینیم

جهانی بس گسترده است و ما جزء کوچکی از آنیم

.

آدم پاسخ داد : من به خودمان اندیشیده ام لاکن چاره ای نجسته ام

حتی ابلیس نیز حیله ای نمی داند که چاره ی کار ی ما کند

او عصیان گر است

فقط می گوید از این میوه بخور تا جاوید شوی

آخر چگونه بخورم وقتی که میوه ممنوعه است

کاش سروش ِ غیب فرمانی تازه آورد

.

حوا پرسید : مگر تو از رحمت ِ خدای بی خبری؟

.

آدم پرسید : مگر تو از عذاب ِ خدای بی خبری؟

.

حوا گفت : اگر یکی از ما بخورد و دیگری نه ، از هم جدا می شویم. من خورده ام . تو نیز بخور تا سرنوشت ِ ما ، بار ِ دیگر به هم بپیوندد و گره ی عاطفه ی بین ِ ما محکم تر شود

.

آدم گفت : ما نباید از هم جدا شویم

.

حوا گفت : بخور تا در بهشت یا روی زمین باهم بمانیم

.

.

.

آدم چون دید حوا را هیچ گزندی نرسید، آن سه دانه را از حوا گرفت

در دهان گذاشت و جوید

با آب ِ دهان نرمش کرد

مزه ی خوبش را چشید

با لذت قورتش داد و خدای را شکر کرد و بر شیطان لعنت فرستاد

.

گندم که از حلق ِ آدم فرو رفت و به شکمش رسید

ناگاه پوشاک ِ بهشتی از تن ِ خودش و حوا فرو ریخت

هردو برهنه

با عورت های پیدا

از شرمی که داشتند ، می دویدند و برگ ِ درختان بر خود می نهادند

لاکن آن برگ ها جدا می شدند

سر انجام پنج برگ از درخت انجیر آنان را پوشاند

حیران می دویدند به دور خود و هراسان از چشمانی که پیدا و نا پیدا تعقیب شان می کرد

ناگاه بانگ در بهشت افتاد : آدم و حوا نافرمانی کردند

بی راه شدند از راهی که خدای در برابرشان نهاده بود. چون از آن درخت چشیدند ، زشتی هاشان آشکار شد

.

مستی از سر ِ آدم پرید

رعب و هراس بر او غلبه کرد

زانوهایش لرزید

درد ِ شکم گویی پاره پاره اش می کرد

به خود پیچید . ناله کرد

جبرائیل و میکائیل و عزرائیل که به آنان می نگریستند، به تلاطم در آمدند

اسرافیل ، صور برلب نهاد و ساز ِ سوگ سر داد

در این میان ابلیس به شعف درآمد

می دوید و می رقصید و پایکوبی می کرد

هیچ نمی گفت و فقط پایکوبی و دست افشانی می کرد

فرشتگان صف در صف ، رج در رج ایستادند به نظاره

اندیشه ی آنان بی آن که سخنی بگویند ، حسی را آشکار می کرد

مرد از زن ساخته نشد ، بلکه زن از مرد ساخته شد

مرد در برابر ِ چشم ِ زن خلق نشد ، بلکه زن در برابر ِ چشم ِ مرد آفریده شد

آیا زن دروازه ی شیطان بود که مرد را مجاب کرد گناه کند

آیا زن باید پیوسته جامه ی سوگ و ژنده برتن کند ؟

صدای ابلیس در بهشت طنین انداز شد : آدم و حوا همان کردند که من گفته بودم

نه آنکه خدای فرموده بود

آنان از این پس به عشق های کوچک سر گرم می شوند

گاهی عاشق ، گاهی فارق

گاهی عاقل ، گاهی دیوانه

گاهی تنها ، گاهی در جمع

گاهی برنده ، گاهی بازنده

آنان زندگی را برای زندگی کردن می خواهند

.

..

...

محمد محمد علی / آدم و حوا / رمان / تهران / انتشارات کاروان / چاپ هفتم 1386 / صص126-1»

 

...

«به سر در شهرداری، بین دو بالکن طبقه‌ی اول، چند سال قبل از جنگ تصویری نصب شده بود. مجسمه‌ای از نیمرخ یک مرد. طبیعتاً کنجکاوی اهالی سان‌آندرآ به این جریان جلب شده بود. آثار هنری می‌بایست فقط قدیسان را نشان بدهد و بس. از این‌رو چند دهاتی با عجله به سراغ کشیش رفتند تا جویای نام این حضرت جدید بشوند و از معجزات او اطلاعی به دست بیاورند. به ایشان گفتند که آن شمایل، حضرت جدید و مرد مقدسی نیست، با این حال از او نیز گاه معجزاتی سر می‌زند!

می‌پرسیدند: آدم خوبی است؟ آدم بدی است؟ باید برایش شمع روشن کنیم؟

دون کستانتینوی کشیش جواب داد: نه، نباید عصبانی‌اش کنیم.

ـ شمع روشن نکنیم؟ عود نسوزانیم؟

ـ نه، لازم نیست.

آن وقت چوپانها و دهاتی‌های سان‌آندرآ متوجه شدند که آن تصویر شمایل یک جادوگر است. یک زمان در آن دهکده جادوگرهایی بودند که برای حل مشکلات زندگی، بدون این‌که مردانی مذهبی باشند، جادو می‌کردند. ولی به علت سخت‌گیری پلیس، کشیش‌ها و معلم‌های مدرسه رفته رفته نسل آنها از دهکده برافتاد. معجزه، می‌بایستی صرفاً توسط قدیسان و به دستور خداوند صورت بگیرد. از این رو وقتی آن مجسمه را به سر در شهرداری گذاشتند یک نفر به نزد کشیش رفت و پرسید: کسی که از قدیسان نباشد حق دارد معجزه کند؟

دون کستانتینو با خشونت جواب داد: اگرمایل نیستی به عاقبت مارتینو و لاتزاریو بیفتی، بهتر است دهانت را ببندی.

قضیه هم‌چنان مبهم باقی ماند. ولی از وقتی که فهمیدند آن جادوگر، جادوگر ثروتمندان است، چوپانان و خدمتکاران خانواده‌ی تاروکی با احترام خاصی به آن سلام می‌دادند.

 

...

 

دون کستانتینو، با وجود خدمت به عیسی مسیح، طرفدار «جادوگر» بود. هنگام آخرین جنگ آفریقا، بر ضد حبشه، نطق‌هایی کرده بود. نطق‌هایش حتی در روزنامه‌ها نیز چاپ شد. از قانونی بودن یا بهتر بگوییم «روحانی» بودن «استفاده از گاز خفه کننده» دفاع کرده بود ــ البته اگر این استفادهه برای فتح جهان، از بین بردن قوای بلشویک‌ها و وادار ساختن کافران به روی آوردن به قوای واقعی کلیسا بود ــ

 

...

 

وقتی مجسمه کاملاً خرد شد. پسرک عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، رو به جمعیت برگشت و لبخندی زد. جادوگر قربانی شده بود. چکش را در جیب شلوار گذاشت و کت‌ش را پوشید، مثل یک کارگر عادی که پس از اتمام کار، لباس ش را می‌پوشد. سپس دست‌ش را دراز کرد و چراغ برق را خاموش کرد. دیگر احتیاجی به آن چراغ نبود. پرده‌ای تیره کرد روی صحنه افتاد. مراسم، خاتمه پذیرفته بود. پاسبان‌ها از جایشان تکان خوردند و به مردم گفتند: می‌توانید برگردید به خانه‌هایتان.

صدا و حرکات آنها از استبداد تهی بود. به صدای کشیش در پایان مراسم نماز می‌ماند. و این چنین، با یک روز تأخیر، تغییر رژیم حکومت در دهکده‌ی سان‌آندرآ جشن گرفته شد. یادآوری تاریخ آن روز، آسان بود. روز سان‌آنا بود ومردان دهکده سه سال بود که به جنگ رفته بودند.»

 

 

یک مشت تمشک/اینیاتسیو سیلونه/ صص104- 109

 

ــــــــــــــــــــــــــــ                                         

 

* اینیاتسیو سیلونه، شاید از معدود نویسنده‌گانی باشد که نام‌ش را خیلی راحت به خاطر می‌آورم. مثل فاکنر و کنراد ... نان و شراب کتابی دیگر از اوست ...

** چقدر خوب است که ناپروکسن هست تا ... درد را که مست کرد من آرام بخوابم!

...

 

باران که می‌بارد، یاد چشم‌های تو خیس‌م می‌کند ... یادم می‌افتد که چقدر تنها مانده‌ام ... یادم می‌ماند که هنوز نیامده‌ای و من ... چقدر از حضورت خالی شده‌ام!

 

چقدر وقت شده است که نیامده‌ام تا با هم بنشینیم روی همان نیمکت چوبی سبز رنگ؟! تو بلند شوی بروی کنار آن حوض بزرگ و آب‌تنی کردن غازها را نگاه کنی و من، مراقب باشم که مورچه‌ها از مچ پاهایم نخزند بالا، تو برگردی از بالای شانه‌ات نگاه‌م کنی، و بگویی چقدر وقتی با مورچه‌ها می‌جنگ‌م حقیر می‌شوم! آن‌وقت دل‌م بخواهد زمین دهان باز کند ومرا همراه تمام مورچه‌های عالم فرو ببلعد!

 

چقدر وسوسه می‌شوم بروم باز هم بالای همان پُل، چشم بدوزم به سُرخوردن ماشین‌های رنگ در رنگ ... و چادرم مچاله شود لای انگشتان‌م، و ترس آخرین برخورد، جمع شود زیر پوست‌م ... ترس از زنده ماندن ... و سُریدن توی فاضلاب متعفن خاطراتی که از منی دیوانه برجای خواهد ماند ... تُردی زمخت خاطراتی که پس از نمردن‌م ورد زبان‌هایی خواهند شد که برای لیسیدن تمام آنچه از من مانده است میان لب‌های برآمده از شهوت و حرص تکان تکان می‌خورند! ... چقدر دل‌م نسکافی می‌خواهد ... با شیر ... و میز کوچک همان کافی‌شاپ ... و دست‌های تو را ...

 

چقدر وسوسه می‌شوم برای مردن ... چقدر وسوسه می‌شوم برای تمام شدن ... گذشتن و رسیدن ... چقدر ... دل‌م تو را می‌خواهد و شکم برآمده‌ی ماه امشب را ... چقدر دل‌م می‌خواهد امشب آنقدر ببوسی‌ام که خسته شوم از نفس نکشیدن!

 

هميشه من اول سلام می‌کنم!

 

 

افسانه برای‌م نوشته بود:«اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدف‌ت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمت‌ت بالاست! اگر روزي ترك‌ت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي‌خواهد!»

                                                   

                                                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مارینا نمت

 

از «دخترم مهتاب» تا «زنداني تهران»

 

وقتي متن مصاحبه راديو زمانه را با «مارينا نِمْت» را خواندم، اولين چيزي كه به ذهن‌م خطور کرد و نیش‌ی میان خنده‌ام سایه افکند، ماجرای «مهتاب» بود. ماجرا را شاید خیلی‌ها به خاطر نداشته باشند، ماجرای یک پزشک ایرانی که با یک بانوی متشخص آمریکایی ازدواج کرده بود و صاحب دختری به نام «مهتاب» شده بودند. تمام اتفاقات پس از آمدن آنها به ایران و خانه‌ی پدری دکتر عزیز شروع شده بود. آن موقع به گمان‌م من چهارده سال‌م بود. یعنی نزدیک پانزده سال پیش، کتاب و ادعاهای عجیب و غریب زن آمریکایی، موجب شد محافل غربی به ایشان دیپلم افتخار بدهند و کلی، فیلم ساخته شده بر اساس آن کتاب کذایی هیاهو به پا کرد. تفاوت اینجاست که آن بابا آمریکایی بود و این بابا ایرانی، تنها نقطه‌ی اشتراک این دو نفر، داشتن شامه‌ی قوی اقتصادی  ایشان بوده است!

 

این دو موجود عزیز، که شدیداً انسان دوست هم هستند و شدیداً در جو مخوف و خفقان فکری و تبعیض شدید سیاسی، دچار تنگی نفس شده‌اند و پا به فرار گذاشته‌اند، و چون اصولاً این بنده خداها، شدیداً روشنفکر هستند برای روشن کردن لامپ‌های نیم‌سوز افکار متشنج جهانی، در نهایت خویشتن‌داری و بردباری و در کمال بی‌طرفی به نگارش حقایقی دست زده‌اند که از شفافیت و زلالی و درخشانی، پیشنهاد شده است برای خواندن این نوشته‌ها، حتماً از عینک‌های مخصوص مشاهده‌ی خسوف استفاده شود!!

 

« ... ببين، اين‌جوری نبود که من يک روز تصميم گرفته باشم که خيلی خوب، من حالا می‌نشينم يک کتاب می‌نويسم. من به مدت دو سال در تهران زندانی سياسی بودم و وقتی که من آزاد شدم و آمدم خانه، پدر و مادرم راجع به وضع هوا و باران و باغچه صحبت کردند. می‌دانی، بعد از دو سال زندگی در زندان، آدم انتظار دارد که کسی چيزی بگويد. بگويد که "دخترم، تو اگر خواستی روزی راجع به زندان صحبت بکنی، ما اين‌جا هستيم و حاضريم گوش دهيم." منتها (پدر و مادرم) از خودشان مطلقاً هيچ عکس‌العملی بروز ندادند. من احساس کردم که آنها واقعاً می‌خواهند هرگز راجع به اين قضيه صحبت نکنند و آن را فراموش کنند. در نتيجه، طبيعتاً هم بعد يک چنين تجربه، آدم ترجيح می‌دهد گذشته را فراموش کند. من هم سعی کردم گذشته را کلاً فراموش کنم، تا اينکه بيست سال گذشت. در ايران که گرفتاری‌مان بسيار زياد بود، تا اينکه من توانستم پاسپورت بگيرم و ما توانستيم بالاخره از ايران خارج شويم. اين خودش شش سال طول کشيد. ..

 

خیلی سخت است! واقعاً سخت است که آدم کسی را نداشته باشد در مورد روزهای سخت زندانی شدن‌ش به عنوان یک سیاسی صحبت کند!! مثلاً همین برادر من که در زمان انقلاب زندانی سیاسی بود، روزانه سه بار و قبل از هر وعده‌ی غذایی مشتاقانه می‌رود بالای میز و به مدت سه دقیقه از شکنجه‌های ساواک صحبت می‌کند! حالا اگر روزهای جمعه را حذف کنیم که قبل از ناهار، از روزهای ترکش و دود و بوی گوشت سوخته صحبت می‌کند! می‌بینید که واقعاً این بانوی عزیز خیلی‌خیلی خوددار بوده‌اند که این همه سال صبر کرده‌اند و بعد از اینکه مادر گرامی‌شان فوت فرمودند و دیده‌اند ای دل غافل همین‌طور پیش برود و همه‌ی مردم دنیا بمیرند آن‌وقت چه کسی باقی می‌ماند که به حرف‌های من گوش بدهد؟! تازه در این چنین زمان حساسی که همه‌ی پوزه‌ها تیر کشیده شده‌اند به سمت ایران و چشم‌های خون‌گرفته و حریص و گرسنه، دنبال بهانه‌ای هستند تا به جرم فقدان دموکراسی و آزادی پوشش و اندیشه و هزار کوفت و زهرمار حساس و بغرنج دیگر از خورد و خوراک و زندگی خود دست بکشند و از آن سر دنیا پا بشوند بیایند ایران و توی جعبه‌های خوش‌رنگ و قوقلی مقولی دموکراسی‌ی فریز شده و گارانتی شده تحویل‌مان بدهند!!! فکرش را بکنید که این بانو چقدر مهربان هستند!!!

 

« نه، ما اصلاً پناهنده نشديم. قضيه از اين قرار بود که ما به يک انجمن پناهندگی کاتوليک در مادريد (اسپانيا) رفتيم. ما را آنجا قبول کردند. به آنها گفتم که من زندانی سياسی بودم و لازم نبود توضيح بدهم. و چون کليسای ما با اين انجمن تماس گرفته بود و کشيش‌های کليسای ما به آنها شهادت داده بودند که من واقعاً زندانی سياسی بودم، اين انجمن کاتوليک کاملاً در جريان بود که من دروغ نمی‌گويم و واقعاً دو سال زندان بودم.»(؟)

 

خب! چرا چپ چپ نگاه می‌کنید؟! اولاً از کجا معلوم که ایشان چپی باشند؟! ایشان که دارند می‌گویند «پناهنده» نشده‌اند! فقط به یک انجمن «پناهنده‌گی» کاتولیک در مادرید رفته‌اند! پناهنده که نشده‌اند! مگر تا به حال نشده شما به یک پناهگاه بروید و قصدتان پناه بردن نباشد؟! مثلاً رفته باشید اجابت مزاج کنید!؟ ها؟! خب ایشان هم فقط رفته‌اند به انجمن پناهنده‌گی کاتولیک و گفته‌اند مدت 2 سال زندانی سیاسی بوده‌اند دیگر! ای بابا!!! حالا چرا گیر می‌دهید آخر شماها!؟!

 

«نه، تا حالا اصلاً کسی شک نکرده است. برای اينکه کتاب من چنين جنبه‌ای ندارد که من سعی کرده باشم خودم را قهرمان معرفی کنم. معمولاً آدم وقتی از خودش چيز درمی‌آورد که بخواهد خودش را خيلی بالاتر از چيزی که واقعاً بوده، جلوه دهد. من در کتابم اعتراف کردم که با بازجوی خودم ازدواج کرده بودم. اين که نمی‌تواند مايه‌ی افتخار باشد.»

 

هوم! هی شما بگویید این بابا خواسته است قهرمان بازی دربیاورد؟! آخر به کجای تن این بانوی شریف برازنده است که مثل شوالیه‌ها شمشیر و گرز دو سه متری آویزان کند؟! ژاندارک بازی که درنیاورده است! اصلاً هم ادعا نکرده است خدا با او سخن گفته است! قرار هم نیست برای نجات ایران، به همه‌ی شش گوشه‌ی دنیا لشگر بکشد! یا هم برعکس! فقط نشسته است و مثل بچه‌ی آدم، خاطرات تلخ زندگی در ایران را روی کاغذ آورده است! آن‌هم بدون کوچک‌ترین دخالت تخیلی!!! یعنی از معتبرترین کتب تاریخی جهان هم معتبرتر است! یعنی اصلاً هر جور که فکرش را بکنید، این بانو، شریف و قابل ستایش است! روح بزرگی دارد! نگاه کنید که چطور از «علی»* صحبت کرده است که خواسته بود زن‌ش بشود تا ترتیب آزاد شدن‌ش را بدهد؟! تازه برای خاطر این مرد، شرافت‌مندانه تغییر نام و مذهب هم داده است! تازه!! در مورد این علی و ازدواج‌ش با این بابا و زندگی‌ی دو ساله‌اش در منزل این آقا، چیزی به پدر و مادرش نگفته است! حالا روزها می‌رفته است نزد پدر و مادرش و شب‌ها می‌رفت پیش علی یا برعکس من اطلاعی ندارم! از خودشان بپرسید!!

 

 

با اینکه با خواندن این مطلب و خنگ‌اندیشی‌های عجیب برخی‌ها، ناراحت شده بودم، ولی خواندن برخی از نظراتی که از طرف جوانان خوب همین ایران بودند، شاد شدم ... خوشحال‌م و افتخار می‌کنم و همیشه در همه‌ی مجالس عنوان کرده‌ام که ما ... با همه ی اتفاقات و بحران‌هایی که حالا به هر جهت متحمل شده‌ایم، حوانان فهیم و عاقلی داریم ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* جالب است نه؟! که در دخترم مهتاب هم از اسم مستعار علی برای نام بردن از دکتر، پدر مهتاب استفاده شده بود؟! جالب نیست که اسم این مارینای عزیز هم یک‌هو شده است فاطمه!؟! و خیلی عجایب و غرایب دیگر! ...

یک چیزی همیشه برای‌ من جالب بوده است، این‌که تا امروز، با مسیحی‌ها و ارمنی‌های زیادی برخورد داشته‌ام، و با یکی از آنها هم در محل کارم همگار هستیم، و هماره شاهد بوده‌ام که حجاب آنها قوی‌تر، پر رنگ‌تر و شایسته‌تر از ما مسلمان‌ها بوده است. و مورد دیگر این‌که همین خانم آ. هاکوپیان عزیز، همواره تأکید می‌کنند که هیچ اسمی را در دنیا به اندازه‌ی «فاطمه» دوست ندارند ...

 

...

آخرین نوازش

 

۱. می‌گویم زخمه زخمه، در تکاپوی کورسویی از آنچه روزگاری داشتم، نمی‌دانی چه می‌نوازد این روح سرگردان! دست می‌کشی از نوازش گیسوان‌م در باد، سرم را که بلند می‌کنم، آنقدر آبی شده‌ای که می‌ترسم ... هنوز هم در همان کودکی اسیر مانده‌ام که دوست‌ش داشتی ... و تو هر روز با من بزرگ‌تر می‌شوی ... آنقدر بزرگ که درمی‌مانم که این تویی یا خود من، خویشتن راستین من در من، صدایی که این‌طور مدام در گوش‌هایم طنین دلکشی می‌پراکند که هوس می‌کنم لخت شوم در آبی شوم چشم‌هایت ... خویش را بدرم و در این دریدنی خشمگین، دست‌های تو باشند و بازوان ترسیده‌ی من ... در عمق متراکم رودی که به سینه‌ی تو می‌ریزد ... در خشماخشم چرکین و ملتهب اندیشه‌ای که سال‌هاست از هر آنچه غیر توست، دورم داشته است ... چقدر دلم کفر تو را می‌خواهد و ارتدادی معصوم ... و در این عصمت چنین دریده شده‌ای ... سرانگشتان پر مهری که زخم‌هایم را بخیه زند ... از انتهایی به انتهایی ... و از این همه چرکابه‌ی لزج و تهوع‌آوری که میان نخ و انگشتان‌ش و پوست ملتهب‌م می‌خزد، تنها آنچه در خاطرم می‌ماند، چشم‌های فروافتاده‌ای باشد و لبخندی که پوست مرده‌ی صورت سفید ماتی را کش داده است ... دل‌م تو را می‌خواهد!

 

زمان‌هایی میان تاریک و روشن آسمان، آن چشم فروافتاده‌ی مهربانی که می‌افتد روی لبهای خدا، من تلاش قلبی را می‌بینم که مدام در میان پنجه‌ای کینه‌توز، تاپ‌تاپ می‌زد ... از صدای آن است که بیدار می‌شوم یا از این همه گرمای مسموم کننده، میان بستری خیس از بودنی کابوس‌وار، صورت تو میان سقف اتاقم و من، آویزان است ... می‌پرسم: هنوز هم روزی خواهی آمد؟ ... صورت‌ت روی صورت‌م خم می‌شود، رویم را برمی‌گردانم و لب‌هایت در فضایی میان من و تو، صدا می‌شوند، روزی خواهم آمد ... روزی خواهم آمد ... چقدر حجم سنگینی دارد حضورت!

 

 

 

 

 

۲. « مانده بودم با مترو بروم يا با تاكسي. تاس انداختم. شش آمد. از ايستگاه اول كه سوار مترو شدم، توجهم را جلب كرد. حواسش به من نبود. گاهي با گوشيش ور مي‌رفت. گاهي مي‌رفت تو فكر. ايستگاه‌هاي مصلي، بهشتي، . . . امام خميني. امام خميني پياده مي‌شوم تا سوار متروي صادقيه شوم...»

 

داستان مورچه این‌گونه آغاز می‌شود. «مترو» را که می‌خوانم، یاد روزمرگی‌های خودم می‌افتم. یاد تمام روزمرگی‌هایی که ممکن است هرگز روی کاغذ جاری نشوند، صدای مزدحم جمعیتی که با تاس‌هایی توی جیب‌هایشان، می‌مانند که سوار تاکسی بشوند یا سوار مترو، بوی تهوع‌آور مردمی که تن شسته و نشسته، از زور خستگی و گرما در هم می‌لولند، تفکرات کابوس‌ گونه‌ی کسانی که کیفی دارند که قفل‌ش خراب است، و خنده‌های ریز دخترکی با روسری گل‌بهی!!

 

تشبیهات نارسا هستند، تشبیه دهن‌دره‌های ناگهانی در کیف با «عرعر» کردن بی‌صدایی میان توده‌ی عظیم آدم‌هایی که بی محابا به تن کیف تنه می‌زنند، و یا :« طوري بود كه اگر هم درش باز بود، تا زماني كه دسته‌اش تو دستم بود، وسايلش نمي‌ريخت. فقط مي‌شد مثل بچه‌اي كه دماغش مثل بادبادك باد كرده و از دهان بازش صداي وق وق گريه به گوش مي‌رسد... » تصور دماغ کودکی که مثل بادبادک باد کرده باشد سخت است! خصوصاً اینکه بادکنک است که باد می‌شود و نه، بادبادک ... و اگر منظور از باد کردن، به دست باد سپردن باشد، باز هم تشبیه دماغ قرمز و آب‌آورده‌ی کودکی که وق‌وق گریه می‌کند سخت است.

 

آنچه که هست، و با این فرض که اولین کلمه ای که به ذهن متبادر می‌شود، دقیقاً همانی است که باید نوشته شود، و حداقل، این تنها چیزی است که من به آن معتقدم و ایمان دارم که کلمات می‌توانند خودشان جای خودشان را در جمله بیابند، داشتن سرمایه‌ای گران از کلمات، تنها انباشته‌ای است که می‌تواند به یاری یک نویسنده بیاید. داستان «مترو»، می‌تواند سرآغاز نوشتن‌های بیشماری باشد، می‌تواند اولین گام مطمئن یک نویسنده باشد که پیش از این را از او خوانده‌ام.

 

                                                         ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

* من این روزها حال‌م خوب نیست ... و حال‌م خوب نیست را چقدر دل‌م می‌خواهد توی سینه‌ی وسیع کسی هق‌هق کنم ... چقدر دلم می‌خواهد به بازوی‌ مهربان کسی تکیه بدهم وبگویم که چقدر حال‌م بد است این روزها ... چقدر دل‌م گریه می خواهد ...

** اين هم حال‌ش خوب نيست ... چقدر حال‌ها بد هستند اين روزها ...

*** می‌گويم: «چه فرقی می‌کند؟! ... که اين ليلی مذکر باشد يا مؤنث؟ ... که فرهاد کوه‌کن باشد يا شيرين؟ ...مجنون تو باشی يا من؟ ... ماه همان ماه است و عشق همان ...»، خب! راستی چه فرقی می‌کند حالا که من با گذشت اين همه سال، مجنون اين ماه فروهشته‌ام و تصوير تن بر تن کوه تن می‌کنم که شيرين‌م را نقش زنم بر اين همه نقش که او زده است؟! ... مگر نه اين است که من از اين مه، جنون يافته‌ام و از اين شور عاشق شده‌ام؟! ... من مجنون‌م و فرهادم و اين دست‌ها ...

سكوت

لیلای من، لیلای من* 

نازی بکن در چشم من!

 

زخم برداشته است دل‌م ! از نبودت و بودت که آزاری شده است برای‌م ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1. زن لاغر قد بلندی بود و سرخ شده بود از خجالت و شاید چیز دیگری بود، آرام لباس گشاد سفید رنگ را دور تن‌ش پیچیده بود و با دست دیگرش، داشت موهایش را از لبه‌ی کلاه می‌داد تو، می‌گویم:«می‌خواهی لوله‌هایت را ببندی؟!»، می‌گوید و لبخند می‌زند:«بله». می‌گویم:«مگر چند سال داری؟» ... می‌گوید:«بیست و شش»، می‌گویم:«چرا می‌خواهی توی این سن این‌کار را بکنی؟» ... می‌گوید:«چون توی کمرم ترکش دارم!» ...

 

بازوهای نحیف‌ش را که می‌گذارم روی آرم‌بورد، تمام بازوهایش پر از لکه‌های سیاه است و جا به جا سوراخ شده است. چشم‌هایش خیس‌اند و نگاه‌مان نمی‌کند. نازک‌ترین برانول را انتخاب می‌کنم، می‌پرسم چرا بازوهایت این‌طوری شده‌اند؟! اینجا این‌طوری کرده‌اند؟، می‌گوید نه! ... من و آرزو دست‌وپایمان را گم کرده‌ایم، نه او می‌تواند و نه من که یک رگ خوب پیدا کنیم ... یک‌بار او امتحان می‌کند و بعد می‌دهد دست من. من هم نمی‌توانم. می‌گویم ببخش عزیزم ولی اصلاً رگ‌هایت خوب نیستند، می‌گوید می‌دانم ... من خودم هم به خودم سرم وصل کرده‌ام ... مجبورم هفته‌ای یک‌بار به خودم سرم بزنم ... می‌گوید هشت ساعت تمام زیر عمل بوده است ... هشت ساعت تمام پدرش پشت در اتاق عمل دعا خوانده است ... هشت ساعت تمام همسرش با یک بچه‌ی شانزده ماهه توی بغل‌ش، توی حیاط بیمارستان قدم زده است ... هشت ساعت تمام ... و تمام شکم‌ش و پهلوهایش پر است از جای بخیه ... زن زیبایی است ... می‌گویم براین تعریف می‌کنی؟ ... که چطور اتفاق افتاد؟ ... با پشت دست‌ش اشک‌ش را پاک می‌کند و خیلی آرام می‌گوید نه ... ناراحت می‌شوم وقتی در موردش حرف می‌زنم ... بیچاره پدرم ...

 

عصرگاه همان روز بود ... همان روز خرداد ماهی که ... می‌رود برای بچه‌اش شیشه شیر بگیرد، وارد داروخانه می‌شود، همه چیز آرام بود و معمولی ... مثل هر روز ... مثل همه‌ی عصرگاهان خرداد ماهی که گرم است و اعصاب خوردکن ... شیشه را که می‌خرد تا از در داروخانه می‌آید بیرون، چیزی از توی پهلویش پخش می‌شود داخل شکم‌ش ... گرم بود و دردی نداشت ... می‌گوید هیچ دردی حس نکردم فقط دیدم چیزی جلوی چشم‌هایم سوسو می‌زند، نورهای درخشان، و افتاده بودم!

 

مردمی که می‌آیند برای کمک‌ش را متفرق می‌کنند ... مردم فریاد می‌کشیدند و از ترس از گوشه‌ای به گوشه‌ای دیگر می‌دویدند ... ترسیده بود، می‌خواهد زنگ بزند به منزل‌شان که نمی‌تواند ... می‌گوید درد نداشتم ولی حس می‌کردم توی شکم‌م اتفاقاتی می‌افتد ... خون را که توی مشت‌ش دیده بود از حال رفته بود ...

 

دانشجوی پزشکی بود ... می‌گفت خیلی توی درس‌هایم عقب مانده‌ام، نمی‌توانم بروم سر کلاس‌ها، خیلی از بخش‌هایم را غیبت داشته‌ام ... گریه می‌کند و می‌گوید پدرم قدغن کرده در این مورد حرفی بزنند، می‌گوید استادها با من راه می‌آیند ... می‌خواهم درس‌م را تمام کنم ... می‌گوید توی کمرم ترکش دارم و نباید حامله بشوم، چون ممکن است به نخاع آسیب برسد، برای عمل توبکتومی** خیلی جوان است ... هشت ساعت زیر بیهوشی ... هشت ساعت در هول و ولا، هشت ساعت در خواب و بیداری ... میان بودن و نبودن ...

 

خرداد ماه بود ... خرداد تلخ سال 1385!

 

2. قسمتی از سریال «قدرت» از شبکه ی دو سیما:

 

مرد تُرک میان‌سال به جوان تُرک: ... ئیستیرسن کی کاریوانی‌نان گله‌سن؟(می‌خواهی با کاروان بیایی؟)

ـ بله!

ـ نی‌یه؟!(چرا؟!)

ـ هامان عیللته‌کی سن ایستیرسن!(به همان علت که تو می‌خواهی!)

ـ یاخشی ... گئل! آمان، یادیندا أولسون کی، بو کاریوانین دیلی فارسی‌دیر! کاریوان‌دا گئرک فارسی دانیشا‌سان!( باشه ... بیا، اما یادت باشد، زبان این کاروان فارسی است، توی کاروان باید فارسی صحبت کنی!!!)

 

3. هفته نامه گل‌آقا/شماره مخصوص یادنامه‌ی کیومرث صابری فومنی- گل آقا(قب)/ 11 اردیبهشت 86/ص 7/ حکایت در باب گربه فقیر و شتر سخن‌گو و وزیر بی‌اعصاب!/ امضاء مستعار(ملانصرالدین):

 

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود.

روزی روزگاری، یک اصفهانی و یک مازندرانی و یک ترک و یک قزوینی و یک لر و یک خراسانی و یک عرب و یک همدانی و یک یزدی و یک شیرازی و یک رشتی و ... در مثنوی معنوی و کلیات عبید زاکانی و لطایف‌‌الطوایف و محاضرات‌الادبا و اس‌ام‌اس‌ها و تلفن‌های همراه، به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کردند. اینها را همین‌جا داشته باشدی تا بعد.

 

....

 

]بعدالتحریر، شما هنوز آن حضرات اول این افسانه را همان‌جا دارید؟ حالا می‌توانید رهایشان کنید. ممنون. فقط خواستم حواستان به‌شان باشد که یک وقت سر خود نیایند توی این افسانه، کار دستم بدهند. مرسی![

 

 

خرداد تلخ 85

 

 

4. رند تبریزی:

 

در بیان ما را عجم انگاشتند

در نهان هم‌چون خران پنداشتند

تَرک ما کردند و تُرک و گویش‌ش

خاک غفلت را بر آن انباشتند

گرچه تُرکان ساختند ایران زمین

پرچم قومی دگر افراشتند

هم‌چو باران بلا نازل شدند

هیچ ظلمی را فرو نگذاشتند

...

...

قلعه‌ی بابک چرا ویرانه گشت؟

خائنین تخم خیانت کاشتند

تکه‌تکه گشت آذربایجان

داغ هجران را به دل بگذاشتند

سروری کردند بر این آب و خاک

هر چه ما کاشتیم خود برداشتند

قهر کن رندی از این قوم ریا

چون‌که جای آشتی نگذاشتند ...

 

 

6. امروز روز من بود ... تولدم نبود ... روزم بود ... روز پرستار!

 

با تشکر از آویسا، دکتر توتون‌چی، سیب و تسبیح، آقای بو‌الفضول‌الشعرا و خواهر زاده‌ام علی و تسنیم(زائر محرم) و نيروانای عزیزم که این روز را به من تبریک گفتند ... ممنون عزیزانم ... ممنونم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* چه فرقی دارد؟! که این لیلا مذکر باشد یا مؤنث؟ ... که فرهاد کوه‌کن باشد یا شیرین؟ ... مجنون تو باشی یا من؟! ... ماه همان ماه است و عشق همان ...

 

** عمل جراحی برای عقیم سازی زن که با قطع لوله‌های تخمدانی میسر می‌شود. این عمل برای زنان خالی از عارضه نیست و به طور خاص سعی می‌شود در سنین بالای سی‌سال انجام گیرد.

  

 

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor