HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

گویی بعد از آن یلدابازی، اپیدمی نقطه‌چین بازی‌ها تمامی ندارد! حالا هم قرار است در مورد کسانی که بر زندگي و انديشه‌ي ما تاثير گذاشته‌اند، بنويسيم. من البته تصميم دارم که تنها در مورد آن‌ها که بر شيوه‌ي نوشتن‌م تاثير گذاشته‌اند، بنويسم.

 

نمی‌دانم، به راستی به این‌که کدام نویسنده یا کدام کتاب‌ها، در روش نوشتن من تأثیر داشته‌اند، هرگز فکر نکرده بودم. خیلی سخت است بگویم، چون من از هر نویسنده‌ای کتاب نخوانده‌ام. وقتی بچه‌تر بودم، صرفاً کتاب‌های ثقیل و متراکم کتاب‌خانه‌ی برادرم طعمه‌های من ِتشنه‌ی خواندن بودند، که عمدتاً اجتماعی و سیاسی و فلسفی بودند و این را هم اضافه کنم که برادر من فقط تعداد انگشت‌شماری رمان در مجموعه‌اش داشت، مثل کلبه‌ی عمو تُم، خرمگس، آواز کشتگان از رضا براهنی، تهوع از سارتر، دو سه تایی از نمایش‌نامه‌های برشت، و داستان‌های بهرنگ به زبان ترکی و یک داستان بلند به نام «عصای سفید» که اسم نویسنده‌اش یادم نیست ... گمان‌م همین‌ها بودند. یعنی به واقع، به جز جایزه‌هایی که گاهی معلم‌های محترم به واسطه‌ی معدل بالا و شاگرد اول شدن‌م تقدیم‌م می‌کردند(مثل شنگول و منگول که هنوز هم دارم‌ش!) تا سال آخر دبیرستان که با تمام شدن درس و مشق، سیل رمان‌های محشر به دامن‌م سرازیر شد، رمان خاص دیگری نخوانده بودم. از سال هفتاد و پنج، با بیشتر خواندن، تشنه‌تر و حریص‌تر می‌شدم، و چیز غریب‌تر این بود که من به هر رمانی رغبت نمی‌کردم ولی در خواندن کتاب‌هایی که خوره‌- کتاب‌های دیگر نتوانسته بودند بخوانند، کنه بودم! مثل «کوری» که در عرض یک بعد از ظهر، یعنی از ساعت سه تا یازده شب خواندم‌ش! و یا «دل تاریکی» اثر فوق‌العاده‌ی جوزف کنراد! که با این‌که آن کتاب فسقلی صد و چند صفحه‌ای شش ماه وقت مرا گرفت، تمام‌ش کردم! ولی در عوض از کتابی مثل «دنیای سوفی» ابداً خوش‌م نیامد! و نیمه کاره رهای‌ش کردم! این از سلیقه ی عجیب و غریب من!

 

در مورد نویسنده‌های ایرانی سخت‌گیرتر بودم! فی‌المثل از نویسنده‌هایی مثل بزرگ علوی یا جلال‌ آل‌احمد و صادق هدایت(با اینکه همه‌ی مجموعه‌هایشان را خوانده‌ام) خوش‌م نمی‌آید! ولی از سیمین دانشور، صادق چوبک، شهریار مندنی‌پور، و غزاله علیزاده و رضا براهنی با اینکه فقط چندتایی از کتاب‌هایشان را خوانده‌ام، عجیب خوش‌م می‌آید!

 

خب! با این اوصاف، و با توجه به این‌که من در هیچ کارگاه نویسنده‌گی شرکت نکرده‌ام! حتی یک‌بار، و اینکه، هرگز تمایلی به تقلید نداشته‌ام، تنها چیزی که می‌توانم به جرأت بیان کنم این است که من مقلد احساس خودم بوده‌ام! عدم تمایل من به تقلید، نه تنها در نوشتن، حتی در ظریف‌ترین رفتارهای اجتماعی‌ام، کارهایی که انجام می‌دهم، حتی در روش خواندن‌م ، نقاشی کردن‌م، گلدوزی کردن‌م، رسم‌الخط‌م مشهود است! من حتی در دوست داشتن هم مقلد کسی نیستم! این‌را به صرف خودخواهی من نگذارید، گاهی مقلد بودن خوب هم هست، اما من هرگز در تقلید موفق نبوده‌ام!

 

تنها یک بار خواستم سبک نوشتاری غزاله علیزاده را تقلید کنم که ماحصل‌ش شد «داوودی‌ها». اما، با توجه به این‌که از کتاب‌هایی که خواننده‌شان را گیج می‌کنند و در پرده سخن‌ها دارند خوش‌م می‌آید، یا از آن دست رمان‌هایی که در آنها اسم نقش چندانی در شکل‌گیری شخصیت‌های داستان ندارد، این نحو نوشتن من، خصوصاً در اولین نوشته‌هایم تحت تأثیر قرار گرفته باشد. اما تنها نویسنده‌ای که آرزو دارم مثل او باشم، ویلیام فاکنر است.(اما خیلی ها هستند که توانسته‌اند مقلدین خوبی از سبک نوشتاری روزهای خامی‌ام باشند!)

 

جا دارد همین‌جا از بهنام عباسی‌فر که مرا از لاک سنگین خودسانسوری در نوشتار خلاص‌ کرد، به خاطر همه‌ی «هرجایی‌»هایمان تشکر کنم.

 

من هم، با اینکه با نویسنده‌های خوب زیادی آشنایی ندارم، همین جا، از بهنام، هداک‌م، نیکوی عزیزم، خوخانوف، نيروانا و بهمن عزيز دعوت می‌کنم برای‌م از هر کسي که در هر موضوعي و به هر بهانه‌اي از او تاثير گرفته‌اند بنویسند!

 

[ماجرا از چه قرار است؟]

 

آقا ما دير فهميديم موضوع از چه قراره! شما اول برويد ببينيد ماجرا از چه قرار است بعد بنويسيد!

 

                                                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* آوخ از عکس‌هايی که اين آقا جلوی چشم‌هايم می‌گسترد! دارد عاشق کاشان‌م می‌کند ... بی‌کاشانه‌ام می‌کند ... آه!

خانه‌ی عامری ها

** شده است که نوع خاصی از موسيقي، يا حتی يک ترانه‌ی خاص، بوی خاطره‌ای ناب را برای‌تان داشته باشد؟! بوی اولين عشق، بوی اولين بوسه، بوی اولين هديه، اولين حس قشنگ ... حس آخرين ديدار حتي؟! ... من چرا وقتی اين ترانه‌ی هندی را می‌شنوم، ـ با اينکه از ترانه های هندی خوش‌م نمی‌آيد ــ اين‌طور صورت هادی می‌آيد جلوی چشم‌هايم؟! ... چرا اين‌طور دل‌تنگ‌ش می‌شوم؟!

 

 

...

دوره دبستان بود، جلوی در خانه‌ی همسايه‌مان كه با دخترش توی يك كلاس بوديم ايستاده بودم، يادم نيست صحبت از چه بود، و چطور شد كه وقتی زن با مرد آمدند داخل كوچه من خنديدم!

هيچ‌وقت فراموش نكردم كه زن چقدر عصبانی شد، مرد چوب زير بغل داشت و به آرامی كنار زن كه خواهرش بود و البته همسايه‌ی ما، راه می‌رفت ... تنها چيزی كه به خاطر دارم اين است كه من به آنها نخنديده بودم! بعد از اينكه كلی دعوايم كرد، هم‌چنان غرزنان رفتند سمت انتهای كوچه، و من از خجالت سرخ مانده بودم.

يادم نمانده چقدر بعد از آن روز عصر، مرد زنده ماند تا من با هر بار ديدن‌ش سلام كنم، تا شايد خدا مرا به‌خاطر خنده‌ی نابجايم ببخشد ... و اصلاً اينكه می‌شد با هر بار ديدن سلام كردن، تقصيری از من بخشيده شود؟! يا اصلاً مرد از من دلگير بود تا ببخشد يا نه؟! و اصلاً خاطرش مانده بود كه اين دختر كوچولو با آن چشم‌های ترسو، كه هر بار كه می‌بيندش سلام می‌كند كيست؟! ... فرقی هم نمی‌كرد برايم ... مرد مرده بود!

زن هم همين چند روز پيش، مرد ... خيلی خيلی وقت پيش می‌شد كه من هرگز نديده بودم‌ش، از حال‌ش هم خبری نداشتم. مادر نمی‌گفت و من عادت به پرسيدن نداشتم كه زن بيچاره چه مرض بدی گرفته است كه ماه‌هاست توی بيمارستانی در تهران بستری است و بعد ... نمی‌دانم اصلاً چطور شد كه مادر گفت ... كه زن هم مرده است!

زن ماجرای غريبی داشت، مثل تمام زن‌ها، و مثل تمام ماجراهای عجيب و غريب ... اما، جالبی‌اش برای من، شوهر مجنون‌ش بود ... صورت تيره و عبوس و گنگ مرد، وقتی از دارالمجانين می‌آوردندش خانه، عصرها، راه‌ش را كه می‌كشيد برود، می‌پيچيد به سمت بالای محله و به آن درخت گردوی تنومند حياط خانه‌ی همسايه نگاه‌كی می‌كرد و شب‌ها كه برمی‌گشت هم ... باز، به همان درخت گردو ... با خودم می‌گفتم اگر اين درخت را ببرند، مرد حتماً گم خواهد شد ... مرد گم شد ... ديگر نيامد، اما، درخت هنوز سر جايش مانده است ... همان‌طور بزرگ و بلند!

مادر بارها قصه‌ی مرد بيچاره را، برای‌مان تعريف كرده بود ... هميشه تعريف می‌كرد چون دوست داشتم ... چون باورم نمی‌شد مرد چقدر وقتی جوان‌تر بود، زيباتر بود، و خنده‌روتر  ... و بعد كه ديوانه‌اش كردند، اين زن را برای‌ش گرفتند ... و دل‌م برای زن بيچاره می‌سوخت ... مرد را نگاه می‌كردم كه تا می‌آمد از كوچه رد بشود دخترها فرار می‌كردند توی دالان‌ها، و من، می‌ايستادم كه ببينم هنوز می‌رود ببيند درخت سر جايش هست يا نه؟ ... می‌ترسيدم توی صورت‌ش نگاه كنم ... زيبا نبود ... ترسناك هم نبود، اما به جلو كه خيره می‌ماند و پيش می‌رفت ... هول برمان می‌داشت! فقط آنقدر می‌ايستادم كه بيايد و از من رد بشود و برود سر كوچه، بپيچد سمت چپ و بعد؛ دنبال‌ش می‌رفتم و منتظر می‌ماندم و از ميان فاصله‌ی ديوار و تير چراغ برق نگاه‌ش می‌كردم، كه سرش را درست وقتی بلند می‌كرد كه می‌رسيد درست روبه‌روی درخت، نگاه‌ش می‌كرد، لبخند می زد و برمی‌گشت و ... می‌رفت ... به همين ساده‌گی ...

مرد گم شد، زن مُرد ... و من، چقدر گريه كردم آن شب كه تابوت چوبی‌اش را ديدم ... و نتوانستم بگويم سلام! ... و درخت گردو ... منتظر مردی است كه سال‌های دوری است مانده است چشم‌انتظار دری كه برویش باز شود ...

 

روح‌شان شاد ...

...

افسوس‌م؛ شکستم، می‌شکستم، شکستن‌م از خود بود که

می‌شکستم ... چقدر شکستم تا بشکنم و فقط نظاره‌ای

بود در اين نظری که مناظره‌ی نظاره‌هايش شکستنی

 بود پای تمام شکستگی‌ها هم ... من شکستم از

 شکستنی بزرگ و سزا بود چنين تا بشکنم؟ ... بگذاشتم و گذاشتن‌م

 و بگذشتم ... گذشتم ... آخ از اين همه دل که تنگ است

و دلتنگ‌م ... آه بسوز ... بسوزان آه‌م بسوز ... هر چه بود

 و نابود بسوز ...بسوزم، بسوزانم و

 به سوزاندنم سوخت ... سوختم از اين همه سوز ...

بسوزم به سوزی که می‌سوزم ...

 

 

(سه شنبه، 6 مرداد، 1383)

 

کوچه باغ‌های کاشان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*

 

 

 

دل‌تنگ که می‌شود در سرایش این قلب محجوب، من در تمنای کدامین چشمه از چشمان آبی‌ات، به دشت دل‌واپسی‌هایم خیره بمانم محبوب؟ در رهگذر دست‌های تو از حاشیه‌ی ممتد تن‌م، حس دلپذیر درنوردیدن روح‌ت میان داغی نفس‌هایی که هنوز نمرده‌اند، مرا در جنونی پر عطش می‌کشاند. دست بر دست تو، میان انبوه کینه‌توزی از دست‌هایی گرسنه، من برای من بودن‌م، آوازی از حنجره‌ات می‌خوانم. گوش سپرده‌ای به تپش قلبی که زیر سنگینی دل‌نشین سرت، نا ندارد برای برخیزاندن سینه‌ای که دست‌هایت محصورش کرده‌اند، من به تمنای کدامین انگشت تو بود که سوختم؟!

 

برمی‌خیزم و در نبود تو، شانه به شانه‌ی هر چه بی توست، پاهای خسته‌ام را وا می‌دارم، همه‌ی پیراهن‌های آبی را به رکوع پلک‌هایم، در سجود لب‌هایم بنشین! بنشین آقای من! چقدر سال‌هاست که من مانده‌ام و روح گرم تویی که نیستی ... نبودی و من، چگونه آفریدم‌ت که درمانده‌ام از نبودت؟! خداوندگاری که در عشق مخلوق‌ش چنین درافتاده است ... گِل ِ تو میان انگشتان‌م و رنگ چشم‌هایت توی نزدیک‌ترین پیاله، لب می‌رسانم به آبی‌ترین چشم‌ت! چشم‌ت خیس می‌شود از بوسه‌هایم، می‌نشینم به تماشای تنی که نبود، آسودگی تنی که هرگز نیاسودم ... محبوب من! نگاه‌م کن که چه فرسودم!

 

فرسودیم و نماندیم میان سنگ‌پاره‌های جامانده‌های این جاده، با هر آنچه از من و تو جا مانده بود، نه قلبی که عاشق بشود و نه دلی که بتپد، یا نه! دلی که عاشق بشود و قلبی که بتپم؟! گوش کن! اینجا که کلمات در می‌مانند، در سوز بوسه‌هایی که فلج‌م می‌کنند، آه کوتاهی میان نوازش‌هایت و تن‌آزردگی‌ی پس از نیایشی عجول، زیر نور چراغ‌های دوّار، چشم‌هایی کشیده در پهنه‌ی سرد آسمان ... زیر ریزش مداوم آیه‌هایی که می‌رمانندم ... می‌رمم و درمانده می‌شوم از تو! در نرمانرم لمس لب‌هایت، تق کوتاه برخورد دندان‌هایی که از سرما می‌لرزند، یا از تعجیلی معذب و لذیذ، به هم خوردن ردیف انگشتانی که انگار در سبقتی مدام، که مبادا نشود، نتواند لمس‌ت کند ... می‌بوسم‌ت!

 

چشم‌هایم را می‌بندم میان نوازش سرسام‌آور آوازی که در گوش‌هایم می‌روند و می‌آیند، صورت‌ت روی صورت‌م خم می‌شود، دست‌م را می‌گذارم روی صورت‌ت، می‌گویی، آرام می‌گویی دهان‌ت را باز کن ... نمی‌کنم، دست می‌اندازم دور گردن‌ت، می‌گوید پیاده می‌شوم! نگاه می‌کنم به درخت‌های سبز آن‌سوی خیابان، پاهایم کرخت شده‌اند، سرم را بلند می‌کنم، حرکت که می‌کنیم، صورتی کنارم خم می‌شود سمت من، چشم‌های درشت و آبی رنگ، خواب‌ت می‌آید سوسن‌م؟! سرخ می‌شوم را نمی‌بیند، یا می‌بیند و لبخند می‌زند؟ برمی‌گردم و به درخت‌ها، می‌گویم هوا چقدر امروز گرم است، دست‌م را می‌گیری توی دست‌ت، تب داری سوسا! برمی‌گردم، مرد می‌گوید پیاده می‌شوید؟! ... پیاده می‌شوم ...

 

هوا چقدر سرد شده است این روزها ...

 

_______________________

* يک عکس زيبا از اين‌جا ! می‌گويم اين عکس آدم را شاعر می‌کند آقا! گاهی هم سهراب ...

کوچه باغ‌های کاشان

** تنها مطلب معقولی که در اين زمينه خوانده‌ام ... اينجا، در حنظله!

« چند روزي است كه طرح مبارزه با مفاسد اجتماعي و ارتقاء امنيت اخلاقي جامعه نقل مجلس خيلي‌ها خصوصا جوانان و احزاب و گروههايي است كه اظهارات گوناگون و بعضا ضد و نقيضي در مورد اين طرح بيان مي‌كنند.

صرف نظر از گروههايي كه با برخوردهاي الزام آور در اين خصوص مخالفت مي‌كنند، نحوه‌ي برخورد برخي گروههاي منتسب به اقشار مذهبي كه داعيه‌ي مبارزه با اين پديده را داشته و در جبهه‌ي همراهي و همدلي با نيروي انتظامي هستند در مقابل پديده‌هاي مشابه نشان مي‌دهد كه حناي خلوص در ميان اين گروهها كمتر رنگي داشته و بيشتر اين داد و فريادها صرفا براي كسب محبوبيت در ميان اقشار مذهبي جامعه است.

براي مثال در همين هفته چهارمين دوره جشن بازيگر برگزار شد. برگزاري اين مراسم قطعا با نظارت و تاييد مستقيم ارگانهاي دولتي خصوصا وزارت ارشاد است كه نيم نگاهي تصويري به اين جشن و جشن ديگري كه با عنوان جشن كارگردانان برگزار شد و مقايسه آنچه به عنوان مبارزه با ناهنجاري‌ها يا مفاسد اجتماعي در حال اجرا است نشان مي‌دهد؛ آنچه از كوزه‌ي دوستان مي‌تراود آن‌ چيزي نيست كه در آن است! »

 

 

*** من ستاره می‌خواهم توی شب‌هايم ... حتی در ميان ابری‌ترين شب‌های اين روزها ... من ستاره می‌خواهم آقای من ... که وقتی افتاد بميرم!

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

های کبوتر سفید من!

 

نگاه کن که چقدر کوچک شده‌ام برابر سنگینی غصه‌هایت ... این‌جا که نه من هستم و نه تو ... جماعتی عظیم از فربهی تو، از تکدر من ... کاش بگذاری پنجره را بگشایم ... می‌گذاری تا دست بکشم بر صورتت؟ ... که وقتی لب‌هایم را می‌بوسی، فشارم که می‌دهی به سینه‌ات ... نفس‌ت که برید، نگذارم رها شوی؟!

 

دل‌م تو را می‌خواهد و عبورت را از سینه‌ام ... دل‌م سردی منقبض پاییزی را می‌خواهد که در تو گرم شوم ... آخ از این بارانی که خیس‌م می‌کند امشب ... آه از اندوه تو و غربت لجوج چشم‌هایم توی صورت‌ت ... می‌گذاری امشب سرم را بگذارم روی سینه‌ات وقتی خواب‌م نمی‌برد از وحشت رفتن‌هایت؟! ... می‌گذاری همین حالا ببوسمت؟! می‌گذاری؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اينجا باز هم باران بود ... رگبار بود ... رگ بود که دهان گشوده بود از آسمان و باريدن گرفته بود خون‌ش بر صورت تشنه‌ام ... چقدر تشنه بودم امروز ... چقدر دلتنگ ... چقدر عاشق!

امروز مثل دوشنبه‌ روزی که رفتم تهران باران بود ... دوشنبه بود و باران و من جايی قرار نيست بروم ... حتی پيش تو .. حتی ميان چشم‌هايت ... و تو شايد هرگز ندانی که چقدر برايم عزيزی و چقدر دوست‌ت داشتم ... حتی اينکه می‌خواهم اينجا از تو بنويسم ... حتی اينکه بنويسم ... مثل آن دخترک توی تصوير دوريان گري، بنويسم ... و تو نروی ... تنهايم نگذاری ... چرا تا فهميدی دوستت دارم خواستی بروی که گريه کنم؟!

** ستاره بود و هداک ميان تره‌های آبی ... باد بود و ستاره و هداک ... پنج‌شنبه سيزدهم ارديبشهت ۸۶ ... و نيکو پشت سر ما، گنگ و ناپيدا، دلگير ... آه نيکو!

ستاره بود و هداک‌م!

و خاطراتی گنگ و ناپيدا ... خسته ...

*** می‌گويند کمی به فکر مادرم باشم! و من ترسيدم از مرگ!

Top of Form

نويسنده: HooMan

شنبه، 22 اردىبهشت 1386، ساعت 11:57

نظر من راجع به حجاب اينه: هر کس به اندازه شعورش و شخصيتش اون نوع لباسی که بايد بپوشه. هر کس بايد اونطور که هست باشه نه اون طور که خواسته می شه. آزادی در پوشش آزادی انديشه رو به دنبال داره که اينها جدا از هم نيستن. و جامعه ای که انديشه تو نتونی بيان کنی... اصلن اين هم به کنار! آقای خاتمی عزيز رو با يک ديکتاتور مقايسه می کنی؟ دوره خاتمی وضع اين بود؟ دوره خاتمی مأمورا به خواهر من می گفتن جنده؟ فقط واسه اينکه آرایش کرده بود؟ دوره خاتمی کتابها و نوشته ها اينطور در چهارديواری حماقت های يک مشت ابله در بند بودن؟

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

نويسنده: HooMan

شنبه، 22 اردىبهشت 1386، ساعت 11:51

هی سوسن! اينا رو تو نوشتی؟ آره؟ نه انگار خودت نوشتی! ولی آخه... اينطوريه؟ پس تحليل ماجرا چی شده؟ پس اگه يه روی سکه رو ديدی روی ديگه سکه چی می شه؟ نمی دونم! شايد راست بگی! اما می دونی نظر من چيه؟ کسی رو با زور نمی شه راهی بهشت کرد دخترخانم! توفيق اجباری مال حيووناس نه آدم! نه انسان باشعور( ها؟ چی شد؟ بی شعوراش هم شعور دارن.هرچند کم. هر چن نسبی) تر و خشک رو با هم سوزوندی که چی؟

E-mail:  وارد نشده است

URLmathboy.persianblog.ir

 

Bottom of Form

 

دوست عزیز من، آقای هومن!

پس قبول دارید که انسان‌ها در شعور نسبتی دارند، باشعور و بی‌شعوری داریم، در میان باشعور ها، قلیل‌الشعور، متوسط‌الشعور و کثیرالشعور داریم. دوست عزیز، اگر قرار بر این بود که طبق دموکراسی مدنظر شما به بی‌شعورها کاری نداشته باشیم و اگر کسی دوست داشت لخت و پتی بیافتد توی خیابان‌ها و اگر کسی دوست داشت با یک قبضه یوزی بزند ننه بابای آدم را ناکار کند، یا با یک فقره نانچی‌کو وقت درس جواب دادن به سوال‌های معلم‌ش بزند ملاج‌ش را داغان کند، یا شاید هم سوار الاغ، توی بزرگ‌راه‌های همان تهران بزرگ، درست خلاف جهت حرکت اتومبیل‌ها محض خاطر خوشی‌ی بابای دموکراسی بزند زیر آواز، شما کیفور می‌شوید؟! لابد برای این‌که نمی‌شود بی‌ادبی را ادب آموخت و بی شعوری را به شعور انگیخت؟! و فرستادش بهشت؟!!!

 

چقدر استدلال شما سست است برادر من! مثل این است که منی که در بیمارستان شاغل هستم، بگویم خب! من چون آدم باشعوری هستم، صاحب اندیشه هستم، دل‌م می‌خواهد به جای پوشیدن لباس فورم سبز رنگ معمول، یک دست لباس گل‌بهی بپوشم،و یک کلاه شاپویی که با گل آفتاب گردان آراسته شده است سرم کنم! یا مثلاً شما هوس کنی با همان مایو و دم‌پایی آبی رنگی که توی حمام دست‌شویی به پای‌ت می‌کنی بیایی صف نانوایی! چون آدم آزاداندیشی هستی و اصلاً تو خط این مباحث نیستی و عشق‌ت کشیده است؟! نه! دوست من! اگر به این بود که هر کس هرطور دوست داشت زندگی کند، انسان متمدن نمی‌شد، انسان تحصیل علم نمی‌کرد، انسان دنبال آموختن، دنبال یافتن، کشف و اختراع نمی‌رفت! انسان به مکاشفه و سماع و تذهیب و نگارش نمی‌پرداخت! اگر قرار بود هر کس به اندازه‌ی شعورش زندگی کند، مولوی هفت من مثنوی نمی‌نوشت! مگر بی‌کار بود که خودش را خسته کند و زیر نور چراغ پی‌سوزهای بو گندُ قلم در دوات خیس کند و کاغذ پشت سر کاغذ سیاه کند! در این صورت، وای بر احوال پریشان انسان، دوست من!

 

 دریغ! که شما آزادی را در این می‌بینید! افسوس که بعد از این همه سال، این همه تجربه انسان هنوز گمان می‌کند که اگر لخت بگردد یعنی آزاد است! اگر هر طور زندگی کرد آزاد است! افسوس که ما شرقی‌ها خصوصاً ایرانی‌ها، هنوز هم گمان می‌بریم که زندگی آزاد غربی یعنی این! پس! به من بگو دوست من! چرا با دیدن فیلم سیصد که ایرانی‌ها را لخت و عور و «آزاد» تصویر کرده بود، برآشفتیم؟!

 

نه آقای هومن! اینطوری نیست که شما گمان می‌برید! من خیلی سال پیش در پاسخ یک دوست فرانسوی در بیان آزادی و پوشش زن مسلمان مطالبی نوشتم که یادم نمانده است. اما، یادم هست که جایی نوشته بودم؛«زمانی‌که خودم را از بند نگاه‌های نامحرم محفوظ می‌بینم، و آسوده‌ام از شرارت نگاه‌هایی که از عدم تناسب لباس‌هایم با فرهنگ مردم‌م، با رسوم دینی‌ام، ممکن است در پی‌ام باشد، من یک زن آزادم!».

 

نوشته‌ای:«آزادی در پوشش آزادی انديشه رو به دنبال داره که اينها جدا از هم نيستن. و جامعه ای که انديشه تو نتونی بيان کنی... اصلن اين هم به کنار! ..»؟!! ... می‌بینی که حتی خودت هم به این اعتقاد نداری! جمله‌هایت ابداً منطق ندارند، آزادی در پوشش منجر به آزادی در اندیشه می‌شود؟! اما، آیا همان زنی که لباس کوتاه و تنگ می‌پوشد آزادی در انتخاب لباس‌ش دارد؟! نه! زیرا به قطع یقین، او تنها برای جلب توجه دیگران اقدام به انتخاب این پوشش کرده است و وقتی برای چنین هدفی دست به انتخاب بزنی یعنی تابع جمعی هستی که مایلی جزئی از آن باشی، مقید هستی به این انتخاب! پس می‌بینی که ابداً انسان در انتخاب پوشش خودش نمی‌تواند آزاد باشد، تنها کاری که قادر است این است که انتخاب بهین کند. یعنی شعورش را به‌کار بیاندازد و درست‌ترین راه را انتخاب کند. اگر توانست فبها، اگر نه، نیازمند ارشاد است، اگر باز هم نفهمید باید به اجبار مشاعرش را به‌کار انداخت!! برای‌م بسیار جالب است که آزادی در نوع پوشش منجر به آزادی اندیشه می‌شود! تا جایی‌که از تاریخ تمدن به خاطرم مانده است، یکی از نشانه‌های تمدن و شهرنشینی، ثبات و تکامل در شکل پوشش است. یعنی یک بابا از قبایل بدوی آفریقایی هرگز قابل قیاس با یک بابای ایرانی ـ حالا متأخرتر ـ ساکن هگمتانه‌ی ایران قدیم نیست! و گو این‌که آزادی در اندیشه نیز از تبعات متمدن شدن انسان است.

 

انسان متمدن، چون می‌اندیشد و در این اندیشیدن آزاد است، به قوانین مدنی جامعه‌اش احترام می‌گذارد، انسان متمدن با روح جامعه در پیوند است، انسان اندیشمند خود را جدای از جامعه و جامعه را جدای از خود نمی‌بیند. انسان متمدن، اندیشه‌‌ی خود را جهت پرورش جامعه‌ای صرف می‌کند که در آن پرورده شده است و چنین است که هیچ رسولی جز از میان مردم‌ش برنخاسته است، و چنین است که در جامعه‌ی اسلامی حتی مسیحی و یهودی‌اش باید تابع دین اسلام باشد. نه اینکه باید مسلمان باشد نه! بلکه باید طبق قوانین مدنی- اجتماعی اسلام زندگی کند. کما اینکه حتی یک مسیحی و یک یهودی واقعی نیز هرگز در پی هرزه‌گی نمی‌رود و حتی در آیین بودا و هندویی نیز، آداب حجاب وجود دارد. یعنی به یک کلام دوست عزیز، یک انسان اندیشمند یک انسان محجب است!

 

و فرموید که من آقای ... عزیز را با یک دیکتاتور مقایسه می‌کنم! بله! دوست من! همین آقای رضاشاه دیکتاتور نبود که با کشف حجاب قصد داست تمدن را به ایران بیاورد؟! می‌بینید که چقدر قمر در عقربی شده است؟! و همین آقای ... عزیز شما هم بود که با آزادی در روابط و پوشش خواست ایران را متمدن کند! یکی با زور و یکی با تزویر! ... همین! ... و گرنه من وجه تشابهات زیادی میان این دو تن سراغ دارم که اگر کمی دقیق باشید شما هم می‌رسید به این‌ها که گفتم!

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* امسال سوسن به باغچه‌اش رسيده است ... و کيف می‌کند از ديدن اين گل‌ها!

گل‌های باغ سوسن

هادی کوچولوی عمه!

** نوشته است:

« آخر کدام قله عزیزم؟ کدام اوج؟
هر روز ِ هفته منتظر ِ روزهای زوج...
شنبه
دوشنبه...
ثانیه‌ها جان سپرده‌اند
پر
پر
پرندگان ِ نگاه‌ام که فوج فوج-
یک‌روز در هوای ِ تو پر واز...
ماه ِ من!
آن جذبه‌ات کجاست که در جان ِ موج موج...
بانوی ِ آب و آینه‌ات را شکسته‌ای
افتاده‌ام به دره...»

 

 

...

خب! از سوسن بعید نیست هیچ هم که این‌قدر دیر بیاید بنشیند و مثلاً از بگیر و ببندهای مثلاً اخیر بنویسد! آخر سوسن آنقدر مشغله‌ی ذهنی دارد که حواس‌ش نیست همه چیز تاریخ مصرف دارد و وقتی که گذشت، مثل همان قضیه‌ی فیلم سی‌صد مزه نمی‌دهد که! خب ... نمی‌دانم اصلاً چرا حالا نشسته‌ام که بنویسم اصلاً این قضیه از کجا آب می‌خورد من مفسر خبری نیستم، سوادم هم خیلی خیلی کم است تا بنشینم و کلی ایسم ردیف کنم که باورتان بشود چیزی سرم می‌شود! خلاصه، حالا دلم خواسته بنویسم!

 

از بچه‌گی هفته‌ی آخر اسفند را دوست داشتم، پدر که از توی انباری بیل و بیل‌چه و شن‌کش را می‌کشید بیرون، قیافه‌ی ناطراز قیچی باغبانی را که می‌دیدم می‌پریدم وسط باغچه و از لابه‌لای پاهای بلند پدر و غر زدن‌های برادرهایم، فرز رد می‌شدم و دم کرم خاکی‌ها را می‌گرفتم و می‌انداختم جلوی جوجه‌های زرد رنگ داداشی، قورت‌شان که می‌دادند و میان نوک‌های کوچولوی‌شان کش‌شان که می‌دادند و نصف‌شان که می‌کردند، لذت می‌بردم. لذتی که هنوز هم، وقتی خاک باغچه را، پدر که نیست زیر و رو می‌کنم سراغ‌م می‌آید ... و وقتی که امسال علی‌رغم مخالفت برادرهایم چهار پنج تا از درختان حیاط را بریدم، حالا که بال و پر گرفتن درخت‌های دیگر و بته‌های گل سرخ‌هایم را نگاه می‌کنم می‌بینم می‌ارزید. علف‌های هرز را که از ریشه می‌کشم بیرون، یا شاخه‌های بی‌ثمر را می‌بُرم، به این فکر نمی‌کنم که دموکراسی این نیست!

 

آنچه من با گذشت این همه سال، آموخته‌ام این است که همیشه این مردها بوده‌اند که برای ما زن‌ها دستور‌العمل و پروتکل و ایسم تعیین کرده‌اند! همان ده سال پیش که در جواب دوستی که مرا برای ملحق شدن به جرقه‌ی فمینیست‌ها دعوت می‌کرد گفتم که من در ز‌نانه‌گی خودم می‌مانم و به ایسم‌های مرد درآوردی ملحق نمی‌شوم! حالا اگر کسی می‌تواند به من ثابت کند که دست هیچ مردی پشت سر این ایسم مزخرف پرتمتراق نیست!!

 

 

از ابتدای تاریخ، این مرد بوده که نوع پوشش را انتخاب کرده است. از همان قایم شدن آدم و حوا پشت درخت توی بهشت کذایی بگیرید تا همین روزهای اخیر، این آقای مرد بوده است که زن را موظف به نوع خاصی از پوشش کرده است که «مرد پسند» باشد! از تاریخ زیاد خوش‌م نمی‌آید ولی در کتابی از موریس مترلینگ بود به گمان‌م که در مورد فراعنه‌ی مصری نوشته بود ز‌ن‌ها مصری خصوصاً ز‌ن‌ها دربار موظف بودند طوری لباس بپوشند که شهوت مردان را برانگیزند! در انتهای همان کتاب ـ که اسم‌ش یادم نیست ولی مطمئن هستم مورچه‌هایش نبوده ـ در تشریح محاکمه ژاندارک، در توصیف لباس مردانه پوشیدن ژاندارک، از چشم‌پوشی مردان از همان رسالت عظیمی می‌گوید که برای نجات فرانسه‌ی فراموش‌کار قبل از آن چونان امری الهی و ملکوتی پذیرفته شده بود. ز‌ن‌های که به دلیل پوشیدن لباس‌های مردانه محاکمه شده‌اند کم نبوده‌اند، اما چرا زن‌ها علاقه‌مند به پوشیدن لباس مردانه بوده‌اند؟! چه چیزی در نوع لباس مرد وجود دارد که من به عنوان یک زن گاهی مایل به امتحان آن می‌شوم؟!

 

اصلاً چه کسی از همان ابتدا مد کرد که مردها موهایشان کوتاه باشد یا زن‌ها موهایشان بلند؟ و شاید هم برعکس؟! ... تاریخ دگرگونی پوشش از اعصار گذشته را که مرور کنید، این کوتاه و بلند شدن لباس‌ها و موها، همه‌اش زیر سر این مردها بوده است. این شوخی نیست، مزاح نمی‌کنم، اما، حتی وقتی رضاشاه آمد که کشف حجاب کند! باز هم همین مردها بودند که به غیرت‌شان برخورد و خیلی‌هاشان توی خانه‌هاشان بساط حمام چیدند که زنها‌شان یک‌وقت مجبور نشوند بدون حجاب و برای شستشو از منزل خارج شوند! به همین راحتی و کمی تیزی و چابکی حتی می‌توانید ببینید تعداد مردهای معترض به این بگیر و ببندها بیشتر از ز‌ن‌ها است. آن همه جوش زدن‌هاشان برای خاطر خودشان است نه خواهران دینی‌شان! خودخواهی کودکانه‌ای است که بد چنانی تمایل دارند به دموکراسی و فمینیسم و ابعاد سیاسی بکشانندش! این مردها آنقدر ضد آزادی هستند که حتی اجازه نمی‌دهند زن‌ها خودشان از چیزی که به گمان‌م اگر مردها صلاح دیدند، حق خودشان بدانند دفاع کنند. چیزی که اصلاً سرو ته‌ش شبیه هیچ کرباسی نیست!

 

 

داریم خودمان را گول می‌زنیم! داریم ادای تمدن و آزاداندیشی و منورالفکری‌مان را به رخ هم می‌کشیم! اطوارهایی ضعیف و بی بنیه از آدم‌های متشخصی که اگر از ایشان بپرسید واقعاً چیزی برای بیان ندارند. حمله به اعراب و جهالت‌شان و تعمیم آن به وضعیت کنونی کشور، برآشفتن اذهان و برانگیختن غیرت خفته‌ی مردها ... سیاه بازی است ... توهین به دین و کتاب و پیغمبر، مثل کوچولوی شروری که تا مچ‌ش باز می‌شود به ننه بابای مادر پدر خودش هم رحم نمی‌کند شرم‌آور است! و تمام اینها به این دلیل است که هیچی از هیچی نمی‌دانیم!

 

همیشه آدمی که احساس ضعف و درمانده‌گی می‌کند به فحش و فحش‌کشی پناه می‌آورد، حتی خود من هم ممکن است گاهی از این حربه استفاده کنم و تنها دلیل‌ این رفتارم را هم خوب می‌دانم! چون کار دیگری از دست‌م برنمی‌آید، اگر می‌توانستم منطقی‌تر و معقول‌تر برخورد کنم، مثل انسان رفتار می‌کردم!!! ـ حالا یکی ثابت کند فحش دادن مختص انسان است یا حیوان؟!

 

عدم کفایت در شناختن و عدم صلاحیت در شناساندن، همواره تبعات ناگواری به همراه داشته است. دشمنی که نمی‌شناسیم‌ش بیشتر از دشمن آشنا می‌ترساندمان، از دوست آب زیر کاهی هم بیشتر می‌ترسیم! خب! حالا که شناخت ناکارآمدی از اسلام و محمد و علی داریم، در این آشفته بازاری که نمی‌گذارند ما با نگاه کردن به برآمدگی‌های تن زن‌های مردم کیفور شویم، دم دست‌تر از آنها برای دشنام دادن و افترا بستن؟! وقتی من دوست دارم تن کش آمده و ورقلمبیده‌ی (...)‌آور دخترکان را تماشا کنم و هر روز مانتوهاشان را کوتاه‌تر و تنگ‌تر می‌کنم و پاچه‌ی شلوارهایشان را می‌دهم بالاتر و روسری‌هاشان را کوچک‌تر و چارکی‌تر می‌کنم، حالا که دوست دارم لب‌هاشان را برایم گوشتی کنند و گونه‌هاشان را بترکانند و ابروهایشان را بر حسب علاقه‌ی من هردمبیلی‌تر کنند، خب! توی بی سواد امّل مرتجع و کهنه‌اندیش و عرب جاهلی دختر زیر خاک کن عوضی چیکاره‌ هستی؟! حالا که این‌قدر دیل‌بیل‌مز شده‌ای، من هم به مقدسات تو فحش و بد و بیراه می‌گم تا بسوزی!!!

 

 

خب! بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره! ... حتماً منی که چادر سر می‌کنم، یک نقص ژنتیکی بغرنج و شلی و لنگی چندش‌آوری دارم که نمی‌گذارد مانتوی کوتاه و تنگ بپوشم و شلوار کوتاهی پایم کنم و مچ لاغر و نزارم را بندازم بیرون که ... و موهای تُنُک و بی‌حالت‌م را رنگ کنم و ژلی‌اش کنم و روسری کوتاه مسخره‌ای را درست وسط کله‌ی بدترکیب‌م ببندم و موهای کوتاه‌م را طوری دم‌اسبی کنم که مثل دم خروس و بوقلمون موقع جفت‌گیری بالا بیاید و پشت گردن‌م عین ... بزند بیرون و چون لابد پول ندارم، نمی‌توانم بدهم دماغ‌م را عمل کنند و توی لب‌هایم را باد کنند و فوت کنند توی گونه‌هایم و هیکل‌م را ز‌ن‌هاه‌تر و مردپسندتر کنند؟! دیگه نه؟! ... ها! شاید همین است دیگر ... خدا بهتر می‌داند لابد! البته بستگی دارد به این‌که چطور خدایی داشته باشی، هوم؟!

 

برای همین است که چادر سر می‌کنم؟! ... هوم!!

 

من موافق این بازی‌ها نیستم! نه آن موقع که آقای ... کاری را که رضاشاه با همه قلدر بازی‌هایش نتوانست به ثمر برساند را با زبان- ‌بازی‌هایش به انجام رساند و نه حالا که برای فراموش کردن ماجرای جوجه خروس‌ها، علم قوچ‌علی بازاری برپا کرده‌اند! خلاصه ... از این دست بازی‌ها زیاد است ... فقط خواهش می‌کنم با این خدا و پیغمبر بی‌نوا کاری نداشته باشید ... نه قسم پیغمبری را می‌خواهند و نه دشنام پیغمبری‌تان را ... اگر مرد هستید، بگذارید ما زن‌ها خودمان برای خودمان تصمیم بگیریم و اگر نه! جان همه‌ی منی‌های آویزان مردی‌تان، دست از سر دین و کتاب و خدا و پیامبرش بردارید!

 

                                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* داستان‌واره! به نقل از سياوشون!

** من عادت ندارم زياد حرف بزنم! عادت ندارم وقتی حرف می‌زنم يا به حرف کسی ـ خصوصاً اگر مرد باشد‌ ـ گوش می‌دهم توی چشم‌هايش نگاه کنم! من اصلاً دوست ندارم کسی به من علاقه‌مند بشود و بعد بزند لت و پارم کند! اگر روزی مرا ديديد و متوجه شديد که چقدر رفتارم غيراجتماعی است هول نکنيد! ... چون من مرد ديگری را دوست دارم!!!

...

 

می‌‌گوید چند سال است؟ می‌گویم شش سال ... زیر درخت‌ها که آن‌همه سبزند می‌نشینیم، ناهید و پسرش آن طرف حوض‌ها، نگاه‌ش می‌کنم که چقدر پیر شده‌ایم.

 

می‌گویم، آن‌قدر دل‌م از این بدکرداری‌ها گرفته است، می‌گویم دل‌تان برای سوسن سوخت نه؟ به تندی می‌گوید نه، آرام تکرار می‌کند نه ... می‌گویم حوصله‌ی نشستن و نگاه کردن، می‌پرسم نه؟ می‌گوید تنها شده‌ام، تنها بوده‌ام ... آری دکتر ... خیلی خیلی تنها شده‌ایم! می‌شود گفت تغییری نکرده است، شکسته‌تر شده است و آرام‌تر، مرد ـ تر! می‌گویم پیر شدید دکتر ... می‌گوید آری پیر شدم! ... آنقدر از بیمارستان زنگ می‌زنند که نمی‌تواند ناهارش را تمام کند، نمی‌شود نخورم و یا بخورم ... نگاه‌ش می‌کنم که مدام گاهی فارسی گاهی ترکی صحبت می‌کند، دست می‌کشم و نگاه‌ش می‌کنم، چقدر طول کشید این رفتن، چقدر دل بسته بودم به آن تکه بریده‌ی روزنامه‌ای که رویش برایم نوشته بود «الا بذکرالله تطمئن‌القلوب»، و سر به سر گذاشتن‌هایم ... و آن چشم‌های ریز و خسته‌ای که آزارشان می‌دادم تا خیس شوند ... نگاه‌م می‌کند، لبخند می‌زنم ... می‌گوید چرا نمی‌خوری؟ می‌گویم من وقتی صحبت می‌کردید خوردم، اما غذایتان سرد شد ... می‌گوید زندگی من شده است این! و برای همین است که تنها مانده است ...

 

می‌گوید مرا ببوس سوسن! چشم‌م را از حقه‌ی چشمان سیاه‌ش می‌کشم بیرون، دستم را می‌گیرد توی مشت‌ش، دندان‌هایش را فرو می‌کند و مفصل انگشت سبابه‌ام را گاز کوچکی می‌گیرد، لبخند می‌زنم، صورت‌ش را می‌مالد به دستم ... چقدر نوازش‌هایش زیباست ... چقدر خوب بلد است نگاه‌م کند، آخرین بند انگشتان‌م را به ترتیب می‌بوسد، مرا ببوس سوسن!

 

می‌گویم می‌شود فردا را با هم تنها باشیم؟ تو و من، بدون دوستان‌ت، بدون گوشی‌ات؟! قول‌ش را می‌گیرم، اما فردا که می‌شود هم دوست‌ش هست و هم گوشی‌اش که مدام زنگ می‌خورد ... دل‌م می‌گیرد ... از او دل‌م گرفت ... یا هم از خودم، از آمدن‌م، از رفتن‌م ... صورت‌م خیس می‌شود، می‌گویم امین، می‌شود دیدت؟! می‌گویم نمی‌خواهم ناهید ببیند گریه می‌کنم ... گریه می‌کنم و می‌خندم به حرف‌هایش ... گریه می‌کنم و می‌خندم ... سرم را می‌چسبانم به سینه‌ات ... دست‌هایت را می‌اندازی دور کتف‌هایم ... صدایت توی سینه‌ات، پژواک می‌شود به تنم ... تنم میان بازوانت ... می‌گویم آه مارتی آه مارتی ... کاش سیامک بود ... کاش بود .... آن‌وقت منتظر نمی‌ماندم بگوید سوسن مرا ببوس ... نه! نمی‌ماندم تا آنقدر نگاه‌م کند، توی افسانه ی چشم‌های مقدس‌ش نرم شوم ... صورت‌م را می‌کشانم سمت صورت‌ش که خم شده است روی میز ... هنوز در بند آن چشم‌ها، و خدا آن بالاها ... چقدر گرم‌م می‌شود و توی آن‌چه من نیست ... رها می‌شوم!

 

از نوشته‌هایم، از نزدیک‌ترین لحظات‌مان به هم، و مشت تو که بوسه شدم میان‌ش، دست‌ش را می‌گذارد روی لب‌هایم، چقدر مثل تو نوازش‌م می‌کند ... چقدر مثل تو، آرام می‌خزد توی سینه‌ام ... بانوی ظهرگاهان اکتبر ... می‌بوسم‌ش ... سنگین و طولانی ... نفس‌م بند می‌آید و بلندم می‌کنی و می‌افتم توی تاریکی ممتد خشم تو، دست می‌گذاری روی زخم‌م ... زخم‌م دهان دره می‌کند و فرو می‌غلتد، آرام خودم را می‌کشانم سمت تو نگاه‌هایت، پریشان می‌شوم از هیبت عبوس تو، بالای آن تپه که بود، می‌گویی سوسن کوچولوی احمق من!

 

می‌گویم آمده‌ام دل‌تان را بدزدم! می‌گوید مال خودت! می‌گویم، دل‌تان برای سوسن سوخت؟! اینطور که شتاب قدم‌های کوتاه‌تان را برای پاهای خسته‌ام آهسته می‌کنید؟! من دارم با بچه‌ها می‌روم باغ ... از درخت‌چه‌ها که بالا می‌روم، روی آن شاخه‌ی خمیده درخت سیب، دراز می‌کشم و خورشید صاف می‌افتد توی چشم‌هایم، می‌گوید عینک‌ت فتوکرومیکه؟ خیلی بده نه؟! نمی‌دانستم اینطور عینک‌ها بد هم هستند ... می‌آیم بپرسم می‌بینم توی صورتی‌هایش خوابش برده است، روی زمین سنگی و سرد دراز می‌کشم، مردان لخت به قربان‌گاه آبی می‌شوند، و قلب‌های تپنده، هنوز خواب است، کاش مرا می‌بردی از این قفس بیرون، چقدر دلم تیر می‌کشد و آهسته آهسته، حتی می‌ترسم بلند شوم بروم دست‌شویی، مبادا صدای جیرجیر درها، و نگاه‌های دزدیده و مردد و مشکوک، و کف دست‌های خالی من، مشتم را باز می‌کنم، کیف‌م می‌افتد روی زمین، یادم نمی‌آید در کدام طرف خانه است، ایستاده‌ام و رنجی عظیم توی سینه‌ام، مارتین توی آیینه‌ی تمام قدی تماشایم می‌کند ... سوسن کوچولـ ... نگاه‌ها سنگین هستند ... من اینجا چه می‌کردم؟! این‌بار ... این‌بار که برگردم ... می‌پرسم امین می‌شه دیدت؟! می‌گوید تا چهل و پنج دقیقه‌ی دیگه، محمد «می‌خندم» را می‌خواهد و گریه می‌کند ... دل‌م می‌خواهد بزنم توی گوشش که این همه داد نکشد کنار من، من از فریاد همیشه می‌ترسم ... پیش سوسن ... می‌گویم داد نزن محمد! پا می شوم می‌روم ده‌ده‌ر ها!  چشم‌هایش ترسو هستند و ریز نگاه‌م می‌کنند، نرو خاله! دیگه اذیت نمی‌کنم! می‌گویم من دوست‌تان داشتم دکتر ولی ... چشم‌هایم خیس و سنگین شده‌اند، مثل الهه می‌ترسم کسی مرا با چشم‌های خیس ببیند، با رنگ‌های سرد و گرم ... دختر!

 

چقدر تنهایی ترسیده‌ام تا گریه‌ام گرفته است؟! توی شهری به آن بزرگی ... با آدم‌هایی بی‌تفاوت به لرزش شانه‌هایت ... تاکسی‌های بدون رادیو، آدم‌های عصبی و کم حرف، آدم‌های پرگفتگو، نه رو در رو ... شمارش معکوس پریدنی تا به ابد ... می‌گوید برایت پاسور؟! یاد پریناز می‌افتم توی خوابگاه، روی تخت‌ها، اسم‌ها و رسم‌ها، دوست پسرهای الکی، من درآوردی ... ازدواج‌های بی‌سرانجام، می‌گویم باز کن! دل‌هامان دور است و خودمان هم دور ... پاستیل روی رنگ قهوه‌ای دیوار سر می‌خورد، سر می‌خورم و کم مانده بیافتم! آدم اینجا با خودش می‌ترسد ... ترس دست و پا می‌شود ... و نگاه‌های دزدیده ... نامطمئن ... گستاخ!

 

چرا مرا نمی‌بری؟! کاش می‌شد موبایلت خورد می‌شد وسط خیابان، یا هم من زنگ می‌شدم توی گوش‌ت ... می‌گویم هیجدهم روز تولدشه! کمکم می‌کنی چیزی براش بخرم؟ می‌خرم! هوا گرم است و من کلفتم! با کمی جابجایی در اعراب، من کلفتم! می‌گوید تو کلاغ منی! می‌گویم بین این همه چیزهای قشنگ ... چرا کلاغ؟! ... نمی‌داند، حس می‌کنم دلم می‌خواهد پر بگیرم لابلای درخت‌های تبریزی، چنارها ... توی بغل‌ت که هستم آرامم ... امشب شب تولد توست ... یک شب قشنگ سورمه‌ای رنگ ... مثل رنگ مخملی که مادر پیراهن داشت ... مخمل آبی ... آبی درباری!

 

می‌گویم دیگر هرگز نمی‌آیم ... می‌گوید هه! در مورد وبلاگت هم همین را می‌گفتی ... یادت هست؟! ... می‌گوید باز هم پیش‌م بیا تا باور کنم دوست‌م دارید ... می‌گویم باشه دکتر ... می‌آیم ... ولی کوتاه ... خیلی خیلی کوتاه ... و شهری کوچک ... آبی و سبز ... مخملی ...

                                             ـــــــــــــــــــــــــــــــ

* تهران بودم ...

** تولدت مبارک ...

TinyPic image

 

1. این روزها، عجیب که دل‌م می‌خواهد بنویسم، نمی‌توانم. تا می‌نشینم برای نوشتن، انگار که نوازش ممتد و وسوسه‌انگیز سرانگشتانی، تن‌م را به ارتعاشی جنون‌آور می‌کشاند، دست می‌کشم و سرم را می‌گذارم روی کاغذهای باکره، ... خواب‌م می‌برد ... توی خواب‌م، تو را می‌بینم و بلندی چشمانت را، که سرم را هر چه هم که بالا می‌بردم، توی چاله‌هایش فرو می‌غلتیدم. به فریادی به ساق‌هایت چنگ می‌زدم و خراش‌شان می‌دادم و پس نمی‌کشید‌ی‌شان، انگار که در تأسفی عمیق، در تمنایی مفلوک، قربانی شدن محبوب‌ت را به انذار برانگیخته باشی ... مرا که فروتر می‌رفتم، می‌روم، تماشا می‌کنی ... توی چشمانت گم می‌شوم!

 

می‌گویند آقای بارانی را خوب نوشته‌ام! یادم نیست آقا که چطور شد دل‌م خواست بنویسم که بی تو چقدر این سال‌ها بو کشیده‌ام؟ نمی‌دانم اصلاً بوی تن‌ت خاطرم مانده است یا نه؟ ... نمانده بودی که به‌خاطرم مانده باشی ... با آن‌همه بارانی که می‌زد به تن‌ت، خاکی‌ی تن‌ت ... باغچه‌ها را که آب می‌دهم، زیر بوته‌های گل سرخ، پای شمعدانی‌ها ... شمعدانی‌ها، زیباترین گل‌های عالم‌ند!

 

تن‌ت بوی خاک می‌داد، بوی خاک باران خورده ... بوی حسرت، بوی خیسی چشم‌های تب‌دار خواب آلوده‌ام ... بوی آخرین فشار دست‌ت ... بوی آخرین سلام ... بوی میخک!، آه میخک ... میخک‌های سرخ، بوی سنگ‌های سیاه، بوی نوشته‌های کوتاه ... بوی قرآن‌های سبز و سرخ، بوی گلاب‌های رقیق، بوی چادرهای سیاه ... بوی خاک‌های نمور کنار گودی‌های سیاه ... شانه‌های لرزان و حنجره‌های آزرده ... بوی پدر، بوی هادی ... بوی تو ... بوی همه‌ی رفته‌هایم ...

 

بوی مرگ!

 

 

2. می‌گوید نوشته‌ای را که برای «پدر» بود را می‌خواهد، می‌گوید بارها شده بود که گریه کرده بود و خوانده بود و گریه کرده بود ...

 

3. امسال را با «خزه» شروع کردم، نوشته بودم که چه کتاب غریبی است ؟... نوشته بودم که درست توی آخرین صفحات‌ش، سه صفحه مانده به آخر، بهت‌زده ماندم و چشم‌هایم خیس ؟... با خودم گفتم بیچاره «مادونا» ... نمایشگاه کتاب پارسال تبریز، «یک عالمه»، همان‌قدری که بشود میان بازوان‌م نگه‌شان دارم، کتاب گرفته بودم اما، به خاطر حجم متراکم و منبسط تلنباری‌های چندین ترجمه و تحقیق، نرسیدم بخوانم‌شان. «سال‌های سگی» هم یکی از همان کتاب‌ها بود. کتابی که بر آن‌م داشت از ساعت دو و نیم بعد از ظهر تا دوازده و نیم شب، حتی بی مجالی برای تر کردن گلویم، دست نکشم از «شاعر» و «حلقه»! و ... بیچاره«برده»!

 

تصویری هول‌ناک از تجمعی «کوری» گونه، ...

 

حالا هم با «یک مشت تمشک» سیلونه، مشغول‌م ... که با هم‌چنین پارازیتی*، نشد که امروز بنشینم پای مصلحت‌اندیشی‌های انقلابی همه‌ی نظام‌های مفسد! ... امروز را سرگرم خواندن«باغ پرتقال» آقای یاشار احد صارمی شدم ... با اینکه داستان هنوز انگار به انتها نرسیده است، اما ...

 

4. خیلی صبوری کردم برای دیدن و ندیدن «سی‌صد»! نمی‌خواستم با آن‌همه سر و صدایی که شده بود و هنوز هست، بنشینم و به عنوان یک ایرانی متعصب، قضاوت کنم که حق با کیست ... خیلی صبوری کردم تا امروز ظهر ...

 

فضای قیرگون و بی احساس فیلم، با صورت‌های که ناخود‌آگاه دراز و بی‌ریخت، کش آمده‌اند و توی صفحه جا به جا با حرکاتی خشن و تهوع آور، بازی‌های کامپیوتری را به ذهن متبادر می‌سازند، شمشیرهای آخته و نیزه‌هایی سنگین و سپرهای فولادین، چشم‌های دریده و تپه‌های عظیم متعفن هیکل‌های تکه‌پاره شده، و زن‌های بدکاره و ملکه‌ای که رستگارانه و پیروزمندانه، خدا-زنی می‌شود ... همه را دیدم ...

 

صحنه‌ای از فیلم300

 

می‌شد توی فیلم، ردپای همه‌ی ربة‌النوع‌ها را به تماشا نشست و تابلوی کولاژی را در برابر دیگانی دریده، از ایوانی مخوف، از پهلوانان اودیسه و ایلیاد، از «رع»ـان مصر باستان، از مجلس اشراف روم، از آرایش نظامی لژیون‌ها، از فضاهای خوف‌انگیز و وحشی‌ی «سکس پارتی»ها، گوژپشت نتردام، فیل‌های غول‌پیکر «ارباب حلقه‌ها»، هیولاهای بدترکیب فیلم‌های علمی تخیلی- آن فیلم که هر چه کردم اسم‌ش یادم نیامد که مرد جوان خوش سیمایی شده بود هیولایی درشت اندام و خشن و سبز رنگ!- ، آویخت! می‌شود خیلی مؤدبانه گفت که واقعاً خیلی سخت بوده است این‌طور تکه‌هایی بی ربط و بی سر و ته را کنار هم چیدن! می‌شود گفت این بابای کارگردان چقدر زحمت کشیده است تا بشود توی یکی دو ساعت پای فیلم نشستن، کل تاریخ بشری را به تماشا نشست و در انتها، فریادهای مرد یک چشم، مرا یاد غریو فرمان‌های «هیتلر» می‌انداخت و پیکر تیرباران شده‌ی مرد، یادآور مصائب مسیح‌م شد، همان‌گونه نیم برهنه، با ردایی سرخ‌گون در پس زمینه‌ی همه‌ی تصاویر و دست‌های گشوده در دو سوی و سری به عصمت آویخته بر گردن ...

 

بدون آنکه تعصب و پیش‌داوری انجام داده باشم، واقعاً مزخرف‌ترین فیلم عمرم را تماشا کردم و برای آن چند ساعتی که نشستم تا تمام خوانده‌ها و آموخته‌هایم را از تاریخ، به میدان آزمون بکشانم، نباید تأسف بخورم زیرا، دانستم که می‌شود با تاریخی سنگین از انسانیت و یکتاپرستی و محرمات و مخلص کلام، «تمدن»ـی چندین هزار ساله، چنان رعبی به تن احمقان انداخت که چنین عجولانه، دست به هزینه‌ی وقت و ثروتی بزنند که جز برای زیر سوال بردن خود آنها پیامدی نداشته باشد. ضرب‌المثل مطبوعی نیست ولی ترک‌ها می‌گویند:«تئله‌سن، تئرسه سیچار»!**

 

 

                                                         ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* چون کپی‌رايت داشت نشد که قسمتی از داستان را اينجا بياورم ... اما، پيشنهاد می‌کنم اين داستان بلند را بخوانيد.

 

**ترجمه کردن این مثل سخت است ولی می‌گوید: کسی که عجله کند، برعکس اجابت مزاج می‌کند!

*** ... و هنوز ... مانده‌ام بروم سفر يا نه؟! ...

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor