دلم میخواست چشمهایم را که بستم، نفس عمیقی که کشیدم، صورتم را که سمت آسمان بلند کردم، خدا که دستش را گذاشت روی گونهی سمت چپم ... خنکای سرانگشتانش که لرزاندم، چشمهایم را که باز کردم ... تو را فراموش کرده بودم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوای بیرون سوز داشت، این را خوب میشد از هوای سردی که از صفحهی مشبک زیر پنجره میزد بیرون فهمید. پتوی کوچک آبی رنگ را تا زیر چانهاش کشیده بود بالا، جورابهای کلفتی نپوشیده بود ولی چندان سردشان نبود. احساس میکرد حبههای یخ را جا به جا ریختهاند توی لباس کاموای سرمهای رنگش. یاد بهمن افتاده بود و روزهای برفیی دیماه که توی حیاط کوچک خانهی قدیمی، گلولههای سنگین برف درست میکردند. برفهای آبدار را که گرد میکردند سنگین بودند و تالاپی که میخوردند به شیشهی پنجره، گرومپی صدا بلند میشد و بعدش جیغ سمیرا و مادر. پدر با فرغون کهنه میرفت میدان و عصر، هوا که تاریک تاریک میشد برمیگشت. یا داشتند میخوابیدند یا خوابیده بودند که آرام کز میکرد کنار علاءالدین و مادر چاییی پر رنگی برایش میریخت توی لیوان دستهدار لانه زنبوری و پدر که هنوز دستکشهایش را درنیاورده بود، آه بلندی میکشید.
حواسش که میرفت پیش بلند کردن سمیرا، بهمن یک مشت برف آبدار میریخت از لای یقهی پیراهنش توی پشتش. پشتش تیر میکشید و بالا و پایین میپرید و یقهاش را از پشت میچسبید و با دست دیگرش پیراهن را از زیر شلوار ورزشی میکشید بیرون. بهمن میرفت پشت بشکههای کج و کولهی نفت قایم میشد و قاه قاه خندهاش قاطی میشد با صدای گریهی ریز سمیرا. مادر جارو به دست میپرید توی حیاط و دادش بلند میشد و بهمن توی حیاط به آن کوچکی فرز و چابک از دستشان در میرفت و جَلدی میپرید بالای بشکهها و پشت بام دستشویی که کوتاهتر بود و مثل بچه گربه میخزید روی لبهی باریک دیوار همسایه. مادر نفرین میکرد و فحش میداد و او را کشان کشان میبرد توی خانه کنار علاءالدین. لباسهایش را یکباره میکَند و حولهی حمام پدر را میانداخت روی شانههایش. سمیرا جارو را بلند میکرد و میکشید روی گلیمهای موج موجی و مادر لباسهای خیس را میچلاند و پهن میکرد روی طناب جلوی پنجره. موهای قرمز حناییی سمیرا داشت میریخت. مادر لای موهایش یک تکهی سفید کپکیی چسبی پیدا کرده بود اندازهی یک سکهی دو تومانی. مادر فکر کرده بود سقز است که چسبیده است به موهایش، بعدش موهایش از همان دور و بر ها شروع کرد به نازک شدن و ریختن و بیرنگ شدن. حنا بسته بودند و افاقه نکرده بود. صورت لاغرش با آن موهای جابهجا ریختهی قرمز رنگ، حالا که آنطور فینفین میکرد و جاروی سنگین و خیس را میکشید روی تن زمخت گلیمها، خندهدار شده بود. مادر با عصبانیت جارو را از دستش گرفته بود و با مشت بستهاش کوبیده بود پشتش، هلش داده بود توی دالان. گفته بود نزن مادر، گناه دارد! درآمده بود که خفه شود حرامزاده!
پسرها رفته بودند بیرون، چراغها را خاموش کرده بود و زل زده بود به تخت خالی که ساکهایشان را انداخته بودند روی آن. بالا خوابیده بود، سرش را گذاشته بود سمت در و پاهایش را سمت پنجره، سرما میزد به پاهایش. مادر بلوز سبزش را شکافته بود و داشت برایش جوراب میبافت. چهار تا میل کوتاه را که دو سر نوک تیزی داشتند را انداخته بود لای گرهها و با یکی دیگر، با حوصله و فرز، گرد مربعی بافته میچرخید. یاد ننه خاتون میافتاد که نمیدید ولی قشنگ میبافت. کلاه، شال ... جوراب. دلش برای فحشهای روسیاش تنگ میشود. مادر آنقدرها فرز نیست، ولی خوب میبافد. سمیرا پایین پای مادر چمباتمه میزد و با کلافهها ور میرفت. موهایش خیلی قرمز شده بودند. مادر میگفت موهایش سفید شدهاند، برای همین است که اینطور رنگ گرفتهاند و گریه میکرد. صدای پای پسرها بلند شده بود و خندههاشان و دری که تندی باز کردند و آمدند داخل. جای او خالی بود و حسابی سر گارسون را شیره مالیده بودند و خوش گذشته بود. با دیدنشان شکمش صدایی کرد و خاموش شد، دستش را محکم دور نافش فشار داده بود، گفت: «نوش جان، گرسنه نبودم ... اشتها نداشتم ...»، دروغ گفته بود.
به در که کوبیدند بیدار شد، سجاد بلند که میشد سرش خورد به زیر تختی که او خوابیده بود. قدش بلند بود و یادش رفته بود که چقدر جا تنگ است. چندتایی فحش به خودش و او داد و بلند شد نشست و سرش را تا روی سینهاش خم نگهداشته بود. میگوید خودت نخواستی بالا بخوابی داداش من! فحش دیگری حوالهاش میکند و پتویش را چنگ میزند توی شکمش. محمد و اصغر هم به سرعت شلوارشان را میکشند بالا و میروند بیرون. جلال هنوز گرد شده است و خواب است. سجاد با لگد میزند به پهلوی جلال، جلال نعرهای میزند و میپرد روی سجاد، هوای بیرون نم دارد و سوز. مه غلیظی نشسته است روی زمین، زمینهای ورامین رو میشوند و بعد باغچهها و دکلها ... سجاد و جلال هنوز گرم مشت و لگدند که اصغر و محمد هم میآیند داخل. پتویش را تا کرده است و بالشها پرت میشوند بالا، پتوها را میاندازند روی ساکها، جمعشان میکند و مرتب میگذارد توی ساکهایشان و میاندازد پایین، اصغر در را باز میکند و با پهلوی پایش یکییکی هل میدهد توی راهرو، شکمش صدای بلندی میکند و بچهها خَرخَنْدهای میکنند.
سرش درد میکند، میآید پایین و تختها را جمع میکنند. مینشینند و کمی آب گرم میخورند و میگوید سرم درد میکند. جلال میگوید یک چیزی بخور! مسکن نداری؟ نداشت. دست میکند توی جیب زیپدار شلوار سربازیاش و بستهای را میگذارد کف دستش، یکی بخورد خوب میشود را میگوید و خاکیهایش را تن میکند. محمد توی کلاهش شعر مینویسد، سجاد گِردیهای سفید لاکیی روی لبهی داخلیی کلاهش را میشمارد، چهارده تا ... ده ماه دیگر تمام میشویم را با صدای بلند میگوید و میزند توی شکم جلال. لیوان را پر آب میکند و قرص سفید را میگذارد توی دهانش. اصغر میگوید کاش اول چیزی میخوردی. میگوید: «لیوان را پر آب کردم، چیزی نمیشود.»
انگار چیزی توی دلش فرو رفته باشد، خم شده بود و چنگ زده بود به شکمش، روی زانوهایش افتاده بود روی کف سیمانی و دانههای درشت عرق افتاده بود روی پیشانیاش، جلال با زانویش زده بود توی پهلویش که «چته بچه ننه؟!» به پهلوی دیگرش افتاده بود و زمین سرد چسبیده بود به پیشانیی خیسش. محمد خواسته بود بلندش کند که لکهی قرمزی از گوشهی لبش ریخته بود، ترسیده بودند و هر چه صدایش زده بودند، چشمهایش خیره مانده بود به چرخ قهوهایی سوختهی داغ قطار.
سمیرا لیلی بلد نبود، جر میزد. بهمن سنگ را برمیداشت و مثل بچه گربه میپرید بالای پشتبام دستشویی، مادر لگن آب چرک را میریخت و دور چاهک گرد میشد و هُلُپهُلُپ صدا میکرد، پفهای پودر لباسشویی مدتی دور چاهک بالا میرفتند، مادر میرفت جلوی دستشویی گلویش پاره میشد و بهمن میگفت نمیدهم! نوبت من است. سمیرا فینفین میکرد. نردبام را میکشید و میآورد و مادر میرفت کنار و میرفت بالا، با دست دیگرش سگک کمربندش را سفت میچسبید و بهمن عرعر میکرد، سنگ را پرت میکرد جلوی پای سمیرا، آن روز خورده بود به پای چشمش، خون که آمده بود از حال رفته بود. مادر گرفته بود توی بغلش و دویده بود توی کوچه، بهمن مثل سگ میلرزید و عوعو میکرد.
***
سمیرا فینفین میکرد و مادر دستهای سردش که پوست زمخت و ترک خوردهای داست را گذاشته بود روی سینهی لختش. پدر سرش را انداخته بود پایین و چشمهایش قرمز بود. چیزی توی دلش میسوخت و دستش را بسته بودند به لبهی تخت که تکان ندهد، اولین بار نبود که سرم میزدند بهاش، اینبار چقدر دردش زیاد بود را میفهمید. مادر ناله میکرد و سمیرا روسریاش را کشیده بود تا زیر ابروهایش و مثل آنوقتها فینفین میکرد.

... ایستاده بود کنار تیر چراغ برق و بهمن داشت پیکان مدل چهل و هشتش را برق میانداخت. حالا یاد گرفته بود از یک عصا استفاده کند، تکیه میداد به عصا و پای شلش را بلند میکرد و میانداخت جلو، عصا را با پای سالمش میآورد جلو.
{طرح يک داستان بلند است اين ...}
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نمیدانم این اسم بهمن از کی افتاده است توی نوشتههای من؟! چرا همهی مردهای قصههای من اسمشان میشود بهمن؟! ... ولی با این وجود، اسم قشنگی است، نه؟
** این داپُکسین بدجوری خوابم میکند. دیگر یاد گرفتهام وقتی که خواستم بخوابم، بخورمش تا تالاپی که افتادم و مثل سنگ خوابم برد، دیگر خیال تو هم راحت باشد که زنگ نخواهم زد که ساعتها باهات حرف بزنم و نگذارم به آنهمه کاری که ریخته سرت برسی! ... و کلّی هم خواب ببینم! خوابهای خوب ...
*** یکشنبهها ... با بهنام عباسیفر ...
...