HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

تاریخ را مکرر گشته‌ای ای «فرّه»ای که هرگز تکرار نخواهی گشت ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــ

 

باورت مرا به زانو درمی‌آورد! مردی که نشسته‌ای و نیشتر به سیب* عزیزان‌ت می‌کشی ... باور تو طاقت‌م را از کف بیرون می‌کند ... مرد!

 

بامدادی را سال‌ها منتظر ماندن، دانسته، روزهای نابوده را به طمع بودی این‌چنین سرآوردن، چنین صبورانه، مسلخ را آرزومند بودن، مرا در تردیدی مشوش، به یقینی عجیب می‌راند. چگونه شک کنم در ایمان تویی که ...

 

چقدر عجیب است!

 وقتی تو را تصور می‌کنم، کودکی را که سال‌های بزرگی را به طمع حماسه‌ای در آغوش فشرده است. تن‌م می‌لرزد از تویی که اسماعیل‌هایت را خوب پرورده‌ای، برای روزی که قربانی‌شان کنی.

چونان هابیل، پروارترین‌شان را برگزیده‌ای، تا پذیرفته که گشتی، بسوزدش؟

چونان نوح، کشتی فراهم آورده‌ای، پاک‌ترین سرشت‌ها را گزیده‌ای، در طوفانی چنین سهمگین، دل به طغیان عصیان سپرده‌ای،

ابراهیم را دوباره در برابر رویایی به منی کشانده‌ای، بی هیچ شبهه‌ای حتی، ‌که مبادا این رویا، ابلیس را در گذرگاهی، به امتحانی فراخوانده باشد؟

در تعاقب فرعونیانی چنین سرمست و تشنه، عصای خویش بر وسعت بیابانی چنین فرود آورده‌ای، دریایی آبی‌تر از آسمان در برابر امت‌ت گشوده‌ای، ‌موسای من ...

عیسایی باش گشته‌ای و نفس بر تن خاکی‌شان دمیده‌ای، ارواحی** چنین، پروازهایی در آسمان آغازیده‌اند ...

باورت مرا به زانو درآورده است ...

 

وارث هر آنچه نیکی است، بگذاری تا در این ازدحام تهوع‌آور اندیشه‌هایی که به طمع عرفانی پوشالی، تکفیرتان را در پیش گرفته‌اند، من بعد از سال‌ها گمراهی، تن به باریکه‌ی نوری از تو بسپارم، که در انتهای زمانی چنین سرکش، شاید شاید که مرا به قامت تو برساند که آهسته در وادی‌ی سرگشته‌گی‌های انسانی در گذری؟ ... مرا ... می‌پذیری؟

 

چه رشک‌انگیز استی ای مرد! چه شگفت است این حماسه؟ چگونه منتظر باشم تکرار شوی حال آن‌که همواره در تکرری شیرین، در برمان گرفته‌ای؟ ... چگونه در گذرم از تویی که هست مرا در خویش حل کرده‌ای؟ چقدر باورم را منوّر می‌سازی تو، که در نوری درخشنده، آسمان‌هایی را در تلؤلؤی بهت‌آور، سرمست ایستاده‌ای ... چه سربلند بوده‌ای تو ای رسول خدا، ای فرزند رسول خدا، چه سزاوار پرستشی تو، ای خداگونه‌ای بر زمین ... چه بلندی تو، چه وسیعی تو ... چه گشاینده‌ای تو ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* سیب آدم، گلوگاهی که به تیغ آشناست!

** ... ارواح الّتی حلّت بفناءک ...

*** می‌گوید سالی را به یاد نمی‌آورم که تاسوعا و عاشورایش، حتی سوزاننده‌ترین سرماهایش به گرمی نگراییده باشد!

 

 

...

خورشید گرداگرد پیکری سرخ شده است ... شانه‌ای سری را در بر گرفته است. دستی، موهایی را نوازش می‌کند. مردی سراسیمه در بیابانی پرنور از سویی به سویی می‌دود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قهرمان خان، ماه‌رخ را که دیده بود از جا پریده بود. ماه‌رخ، گوشه‌ی چارقدش را به دندان گرفته بود و چشمان خیس‌ش را دوخته بود به کمربند خونی‌ی قادر. چشمان زاغ‌ش مات شده بودند و خان داد کشیده بود سر نرگس خاتون که «ردش کن این زبان بسته را»، شانه‌های ماه‌رخ لرزیده بود و موهای مرجانه را باد پراکنده بود روی شانه‌های درخت سیب. مرجانه آنقدر ناخن کشیده بود به صورت و سینه‌اش، جایشان قهوه‌ای و قرمز جابه‌جا مثل رد داغی که به کفل گاومیش‌ها زده بودند، برآمده بود. نرگس‌خاتون ماه‌رخ را برده بود توی اتاق خان و جعبه‌ی نرد را ریخته بود جلویش، ماه‌رخ نجنبیده بود و همان‌طور سر پنجه‌هایش نیم‌خیز نشسته بود. چارقدش نخ‌نخ شده بود و دانه‌های تُرد اشک‌هایش، از انتهای چانه‌اش می‌ریخت روی دست‌ش. نرگس‌خاتون نتوانسته بود برگردد، همان‌جا پاهایش سست شده بود و زانوهایش خم مانده بود. کنار چارچوب در، زار زده بود و ناله کرده بود.

 

هفت روز نگذشته بود از آن‌طور برگشتن قادر، که آسمان ده را ابرهای سیاه و شومی پر کرد. پدر ناخوش احوال، سر بره‌ای را گذاشته بود لب باغچه و بریده بود، مدام چشم می‌دوخت به آسمان و ورد می‌خواند و دعا زمزمه می‌کرد. مردم از گندم‌زارها برگشته بودند توی خانه‌هایشان. اما سه روز طول کشیده بود تا بغض آسمان شکست. ترق و توروق دانه‌های سنگین گورشاد[1] روی سقف خانه‌ها بلند شده بود و حیوان‌ها توی طویله‌ها سم‌ کوبیده بودند به زمین. مردمی که توی کوچه‌باغ‌های ده، نشسته بودند و از سیاهی‌ی بلایی که سایه انداخته بود روی ده پچ‌پچه می‌کردند، پیراهن‌هایشان را کشیده بودند روی سرهایشان و دویده بودند توی خانه‌ها. کبلایی چراغ روشن کرده بود توی پیر[2] و تا خود صبح، یک‌ریز قرآن ختم کرده بود. گورشاد همین‌طور ریخته بود روی کاه‌گل خانه‌ها و دیوارها را ریخته بود و طویله‌ها روی سر حیوان‌ها هوار شده بودند. ماغ گاومیش‌ها و ناله‌ی گوسفندها بلند شده بود و کسی جرأت نکرده بود برود بیرون.

 

نزدیکی‌های صبح بود که باران سبک‌تر شده بود. مردم آرام آرام از خانه‌هایشان خزیده بودند بیرون. سگ‌های گله، لابه‌لای خرابه‌ها می‌لولیدند و دم‌های خیس‌شان را توی هوای خیس تاب‌ می‌دادند. مردها بیل به دوش توی کوچه‌هایی که تا یک متری‌شان کاه‌گل دیوارها روی هم تلنبار شده بود، دوان دوان می‌رفتند سمت خانه‌های آشنایان‌شان. کسی از گندمزارها خبری نداشت. گماشته‌های خان، خبر آورده بودند که گله‌اش توی باتلاق گیر افتاده است. سوار اسب‌ها شده بودند و ریخته بودند توی سینه‌ی گود دشت. آب تا زیر گردن حیوان‌ها جمع شده بود و گل چسبناک، پنجه انداخته بود به تن زبان‌بسته‌ها. خان نشسته بود روی اسب‌ش و چشم دوخته بود به مردان‌ش که تیر و تخته انداخته بودند و لرزان، خزیده بودند و یکی یکی، گوسفندها را می‌کشیدند بیرون. چوپان‌ها را زیر طاقی‌ی سنگی‌ی بالای چشمه پیدا کرده بودند که کز کرده بودند توی بالاپوش‌های نمدی‌شان و دست و پای‌شان چنگ شده بود، تا برسانندشان ده، سَتَرجَم[3] شده بودند، خان پیشکارش را فرستاده بود از اهر دکتر خبر کند. تا دکتر توی آن هوای ناجور و جاده‌ی خراب خودش را برساند، چوپان‌ها مرده بودند.

 

بیشتر حیوان‌ها تلف شده بودند. باران همان‌طور بی‌امان باریده بود و مردم جمع شده بودند توی پیر. توی گوش هم پچ‌پچه گرفته بودند و از علی و غار توی دل کوه صحبت کرده بودند. کم‌کم چشم‌ها تنگ شده بودند و سیاهی‌ی چشم‌ها چرخیده بودند سمت علی. علی ناخوش افتاده بود کنج پیر و مادر شیر داغ می‌کرد برایش. زمین‌های خان، که بالادست دشت بود، باران شسته بود و زیر و رویش کرده بود. گندمزار، طوری با گل و لای بالای تپه‌ها پوشیده شده بود انگار که دست بزرگی خاک را برگردانده بود روی خرمن. زمین‌های پشت ده، و زمین‌هایی که از رودخانه دورتر بودند، هنوز جان داشتند. روز چهارم، دولی[4] ریخته بود روی سر مردم. طویله‌ها که ویران شده بودند، حیوان‌ها را بسته بودند توی مرتع خان و با چوب، پَسَر[5] ساخته بودند، تگرگ که باریده بود، تخته‌ها را ریخته بود روی حیوان‌ها، حصار شکسته بود و گاومیش‌ها ریخته بودند توی مرتع، گوسفندها زیر دست و پای کل‌ها، تلف شده بودند.

 

دهانه‌ی چشمه را، خاک دو طرف درّه که سست شده بود، تخته‌سنگ‌ها ریخته بودند و بسته بودندش. آب چاه‌ها، گل‌آلود شده بود و همه جا بوی خاک و گل پر کرده بود. مردارها را جمع کرده بودند و ریخته بودند پشت تپه‌ی انتهای زمین‌های خان. شب‌ها زوزه‌ی گرگ‌ها ترس می‌ریخت توی خواب بچه‌ها، وقتی پیرمردها، دست می‌کشیدند به ریش‌های خضاب کرده‌ی بلندشان، و زن‌ها با آردی که خان از انبارش داده بود، نان می‌پختند، مردها جمع می‌شدند گرد کبلایی و چاره‌ی بلا را می‌خواستند. همه دیگر پذیرفته بودند که هر چه هست زیر سر عاقی است که پشت علی است. اگر علی نمی‌رفت توی غار، این‌همه بلا نازل نمی‌شد. انگشت‌ها را می‌شمردند و سخت بحث می‌کردند و محاسبه می‌کردند و یادآوری می‌کردند و کم‌کم می‌رسیدند به روزی که خبر آوردند علی خلعتی با خودش آورده است که بوی تند و عجیبی داشته است. یکی می‌گفت علی سر عروسی‌ی دخترش خلعت را داده بود به سلیمان. حتی یکی میگفت دیده بود که پای خلعت رد یک دست بوده، استغفار کرده بودند و سرهایشان را تکان داده بودند. کبلایی در سکوت تسبیح چرخانده بود و دستی به ریش‌ش کشیده بود.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* پی‌نوشت ندارد!



[1] . باران دانه درشت در زبان ترکی را می‌گویند.

[2] . امام‌زاده‌.

[3] . نوعی سرماخورده‌گی، ذات‌الریه.

[4] . تگرگ.

[5] . نوعی سقف سبک.

...

تن مردی که تنهاست، توی سرخی‌ی خورشید آب می‌شود ... چیزی در زمان گم می‌شود!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تا سلیمان با کهرش تاخت برسد، کبلایی سر حیوان را بریده بود. دو تا مرد نشسته بودند پشت کل تا تکان نخورد، آن‌طور که با کمر شکسته تاب می‌داد به تن‌ش، صدای خورد شدن استخوان‌هایش گروچ گروچ بلند می‌شد. خون‌ش شرّه پاشیده بود روی صورت مردهایی که وحشت‌زده حیوان زرد رنگ را احاطه کرده بودند. وقتی سلیمان رسید، صورت‌ش مثل گچ سفید شده بود. کهرش بوی خون شنیده بود و گردن‌ش را عقب می‌کشید. هنوز هوا تاریک نشده بود که توی ظرف‌های مسی، گوشت توی خانه‌ها می‌رفت. پوست‌ش را که ناجور زخم برداشته بود، خان انداخت توی آتش انتهای باغ، بوی خون و گوشت سوخته، عوعوی گرگ‌ها را بلند کرده بود. قهرمان خان نشسته بود کنار پنجره و زل زده بود به دشت. ماه‌رخ مجله‌هایش را جمع کرده بود و نشسته بود کنار نرگس خاتون. صورت قهرمان خان عین قرص ماه آن‌شب سفید و مات بود.

 

آخرهای تابستان بود و زمین تشنه، با نرم‌ترین نسیمی که بلند می‌شد، شانه‌ی گندمزار به لرزه درمی‌آمد. رنگ خورشید ریخته بود توی تن خرمن، مردها داس‌هایشان را تیز می‌کردند و زن‌ها توی چاه‌ها را می‌رُفتند. توی چاه‌هایی که می‌کندند، تا به آب نرسیده، دورتادورش را با ساقه‌های گندم می‌پوشاندند و گندم‌ها را خرمن‌کوب که می‌کردند می‌ریختند توی چاه‌ها. مشک‌ها و کوزه‌ها را پر می‌کردند از دوغ تازه و می‌زدند به سینه‌ی گندم‌زارها، مردها غرق در عرق، خم و راست می‌شدند و برق تیزی‌ی خم داس‌ها، خورشید را می‌انداخت توی چشم‌ها. بوی پاییز بلند شده بود.

 

پدر، ناخوش شده بود. می‌نشست توی خانه و سرش را تکیه می‌داد به دیوار و گاهی زمزمه‌ای می‌کرد. به مادر گفته بود چقدر پاییز امسال گرم‌تر است زن! می‌ترسید از این گرما. مادر کارگر گرفته بود و انداخته بود توی درو. هر سحر، خروس‌خوان که می‌شد، زیر دامن‌ش نان تازه و ماست می‌آورد. قبل از آنکه نرگس خاتون بلند شود و بنشینند به صحبت و گرم شوند و مادر یادش برود که باید کوزه‌ها را ببرد سر زمین، از در بزرگ رو به دشت می‌گریخت. نان تازه را پهن می‌کرد روی سفره‌ای که سنگین نبود و با پشت قاشق، ماست را می‌مالید روی نان. مثل مادر، لبه‌های نان را برمی‌گرداند روی هم و سفره را می‌پیچید دورش و می‌گذاشت لای تشک‌چه‌ها. ایاخ‌چی‌ها که می‌رفتند توی مطبخ، نان را به نیش می‌کشید. ایاخ‌چی‌ها به نرگس خاتون گفته بودند عروس‌ت کم‌خور شده است. خان گفته بود دکتر بیاید و ماه‌رخ جلدی لباس ارغوانی‌اش را پوشیده بود و ته حیاط نشسته بود توی آلاچیق. فردای همان روز بود که قادر را آوردند.

 

قادر شکار دوست داشت، همراه سلیمان هم اگر نبود، تنهایی می‌زد به کوه و تپه‌ها را به دنبال قرقاول و کبک کوهی زیر پا می‌گذاشت. خودش پُرش می‌کرد و خودش جمع‌شان می‌کرد. دست تنها، یک‌بار قوچ پُر پَر و یالی را زده بود و نیمه جان بود که سرش را بریده بود. نیمه‌های شب، میان برق چشم‌های هراسان گرگ‌ها، خودش را رسانده بود به ده. یک تیر اضافی در نکرده بود. گرگ‌ها را کشانده بود تا حصار پشت مرتع خان و اول قوچ را انداخته بود و بعد خودش پریده بود. گوروخ‌چی[1]‌های خان ریخته بودند سرش که ناکارش کنند، درآمده بود که من‌ هستم! تمام صورت‌ش و پشت‌ش، خونی شده بود و لباس‌هایش چسبیده بودند به تن‌ش. آب گرم کرده بودند و انداخته بودندش توی چالاسر[2] و شسته بودندش. آن شب هم که دیر کرده بود کسی نگران نشده بود که قادر کجاست. ماه‌رخ نشسته بود و دکتر از موهای کوتاه زن‌های شهری می‌گفت و از شیرینی‌ی زبان فرانسه. برای‌ش مجله‌ی مد آورده بود و یک شیشه عطر خونی رنگ. ماه‌رخ انگشت‌ش را گذاشته بود سر باریک شیشه و برش گردانده بود و مالیده بود زیر گردن‌ش. قهرمان خان، اخم کرده بود و در گوش مباشر چیزی گفته بود که دیگر دکتر توی ده پیدایش نشد.

 

                                                                 

          

 

قادر را که آوردند، خان رفته بود اهر[3]، سلیمان بود و نرگس‌خاتون و مباشر را مرادعلی خبر کرده بود. پیچیده بودندش لای کهنه‌ای و انداخته بودندش پشت الاغی و کشانده بودندش تا منزل خان. بوی مردار بلند شده بود و مردم توی گوش هم پچ‌پچ کرده بودند. سلیمان پیک فرستاده بود پیش خان و ماه‌رخ را فرستاده بودند خانه‌ی مباشر. قادر برادرزاده‌ی قهرمان بود و توی خانه‌ی او بزرگ شده بود. بلندبالا بود و خوش چشم و ابرو. کمربند چرمی‌ی قهوه‌ای رنگ پهنی می‌بست به کمرش و تفنگ‌ش همیشه روی کول‌ش بود. چیزی باقی نگذاشته بودند گرگ‌ها، از کمربندش شناخته بودند که قادر است و چوپان ده بالا آورده بود خانه‌ی قهرمان. شب‌گاه بود که تا خان رسیده بود، کبلایی تن پاره‌پاره‌اش را آب کشیده بود و پیچیده بودندش لای کنف سفید و کافور ریخته بودند. نرگس بهت‌ش برده بود و تا سحر چشم دوخته بود به صورت مات خان که نشسته بود کنار لاله‌عباسی و کتاب را باز گذاشته بود روی زانوهایش. کبلایی یاسین می‌خواند و مرجانه، خواهر قادر توی حیاط، لای درخت‌های سیب، موهایش را با چاقو بریده بود.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* از تو خیلی وقت است که بی‌خبرم ... چه می‌کنی با سرنوشت؟

 

** کسی، پرحوصله‌ای با اسم من، در وبلاگ‌هایی کامنت‌های شنگی(منظورم شنگول است نه قشنگ!) می‌نویسد و یادگارهایی برجا می‌نهد. ما که چیزی نداریم، خدا عوض‌شان بدهد!

 



[1] . نگهبان‌

[2] . مکانی برای استحمام که در گوشه‌ای از خانه و یا طویله‌ها، می‌ساختند. جایی چاله‌ مانند با دورتادور کمی بلند از زمین.

[3] . از توابع آذربایجان‌شرقی.

...

به قامت ایستاده در خورشید نگاه می‌کنم، بزرگ است و عجیب تنها، ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قهرمان‌خان، ماه‌رخ را «آنا» صدا می‌زد. صدایش که می‌زد چشم‌هایش خیس می‌شد، ماه‌رخ سفید بود و تو پُر، ارغوانی که تن‌ش می‌کرد و موهای سیاه برّاقش را می‌ریخت روی شانه‌ها‌یش، از هر پری‌زاده‌ای زیباتر می‌شد. لابه‌لای درخت‌های میوه‌ی باغچه‌ی پشت خانه، توی آلاچیق لم می‌داد به پشتی و موهایش را می‌تابید دور انگشتان‌ش و سرش را می‌کرد توی «مجله‌ها»! قهرمان خان صدایش می‌زد آنا؟ آن تن گوشتالو را به حرکتی برمی‌خیزاند و می‌دوید سمت پدر، چنان چابک روی نوک پنجه‌هایش می‌دوید که صدای به هم خوردن سکه‌های گردن‌آویزش بیشتر از صدای پاهایش توی گوش‌هایش می‌چرخید. عاشق ماه‌رخ شده بود و می‌ترسید از آن سکوت عجیب دختر، توی آلاچیق، میان بوهای اشتها‌آور میوه‌های آبدار و رسیده‌ی باغچه، خان صدا می‌زد آنا؟

 

دیگر مادر کارش شده بود نوبرانه آوردن و لقمه‌ گرفتن. تا شنیده بودند، قهرمان خان توی دل‌ش داد کشیده بود، نرگس خاتون آرام دست‌های حنایی‌اش را می‌گرفت زیر آرنج‌هایش و هر جا که می‌خواست برود، چندتایی ایاخ‌چی*[1] با بالش و تشک‌چه و شربت خنک آماده بودند. خاتون لب که باز می‌کرد، عروس‌ش نشسته بود لابه‌لای بالش‌ها و میوه و شربت‌ش مهیّا بود. سپرده بودند، مباشر از تبریز حکیم آورده بود، تا به حال حکیم ندیده بود، عینک پنسی‌ی برّاقی گذاشته بود روی بینی‌ی تاب‌دارش، جلیقه‌ی آبی‌ی روشنی تن‌ش بود و کیف چرمی‌ی سیاه‌ش را هر جا که می‌رفت دنبال خودش می‌کشید. موهای کوتاه و کم پشت‌ش را روغن مالیده بود که آفتاب که می‌خورد، مثل عینک‌ش، برق می‌زد. خان خواسته بود وقت به وقت بیاید و سر بزند. حکیم، که دوست داشت دکتر صدایش بزنند، نشسته بود کنار ماه‌رخ، مجله خوانده بود و لبخند زده بود. خان که گفته بود، وقت به وقت، سر وقت می‌آمد و دوست داشت چایی‌اش را بردارد برود کنار ماه‌رخ که می‌نشست توی آلاچیق، مجله بخوانند.

 

سنگین‌تر شده بود و گوشت آورده بود، جلوی آیینه که می‌ایستاد، گونه‌هایش پر شده بودند و لب‌هایش گوشتالو شده بودند. لباس‌های پنبه‌ای رنگی‌رنگی می‌پوشید و می‌رفت توی باغچه، پاهایش را می‌انداخت توی باریکه‌ی آبی که از چشمه آورده بودند از گوشه‌ی مرتفع باغ، انداخته بودند توی حیاط، از زیر درخت‌های به می‌گذشت و می‌ریخت توی چاله‌ی زیر آلاچیق. آب تا روی انگشت‌های پاهایش نمی‌رسید ولی خنک بود. دست‌ش را می‌گرفت جلوی نرمی‌ی جریان آب، پُر می‌کرد و از بالای زانوهایش می‌ریخت پایین، ماه‌رخ زیر چشمی نگاه می‌کرد، سردش می‌شد و شانه‌هایش می‌لرزید و پاهایش را می‌کشید بالاتر و دوباره می‌گذاشت توی آب. هوا گرم‌تر از سال‌های پیش بود، زردآلوها زودتر از همیشه رسیده بودند و آبدار، زنبورها، دور و بر درخت‌چه‌ها جولان می‌دادند. قادر گفته بود خوشه‌های انگور را انداخته بودند توی توبره‌های کوچک سفید توری، لابه‌لای کمرهای خوابیده‌ی درخت‌چه‌های تاک، این قلمبه‌های سفید، جا به جا، توی ذوق می‌زد. انگور خیلی دوست داشت، عسگری‌های درشت و آبدار، بگذارد زیر زبان‌ش و آرام فشارش بدهد که بترکد و شهدش بریزد توی حلق‌ش.

 

نزدیکی‌های ظهر که می‌شد، در طویله‌ها را باز می‌کردند و حیوان‌ها را هی می‌کردند سمت آب. درّه عمیق بود و سنگ‌های هر دو طرف، تیز بودند و درشت. به نوبت حیوان‌ها را می‌ریختند توی درّه، گاومیش‌های تنومند قهرمان‌خان، عقب‌تر از گوسفندها، در حالیکه سرهایشان را بالا گرفته بودند، تن‌های سنگین‌شان را می‌مالیدند به هم و پیش می‌رفتند. بوی آب که می‌شنیدند، چوپان‌ها گوسفندها را می‌کشیدند کنار و هی‌شان می‌کردند پایین دست رودخانه، گاومیش‌ها، می‌ریختند توی آب و توی آب غلت می‌زدند. «کل» زرد قهرمان خان رقیب نداشت. درشت بود و بلند بالا، شاخ‌ سمت چپی‌اش شکسته بود و چشم‌های مات و سیاه رنگ‌ش زل می‌زد توی دشت، زرد بود و درشت. آن ظهرگاهی که صدای مردم بلند شد، با همان شاخ شکسته‌اش زده بود و پهلوی کل ظهیرعلی را پاره کرده بود.

 

بالای درّه به هم رسیده بودند، ظهیرعلی صبر نکرده بود گاومیش‌های خان از آب بیایند بیرون، حیوان‌ها را هی کرده بود توی درّه، کل سیاه ظهیرعلی، پره‌های بینی‌اش را باد انداخته بود و سم‌هایش را کوبیده بود زمین، کل خان سنگین بود و درشت، برگشته بود سمت او که حیوان ظهیرعلی کوبیده بود به سرش. عقب عقب رفته بود و تا فهمیده بود، شاخ شکسته‌اش را فرو کرده بود توی پهلوی کل، ظهیرعلی هو انداخته بود و خودش را انداخته بود لابه‌لای حیوان‌ها، صدای او که بلند شده بود، حیوان سیاه، بلند شده بود و پهلو به پهلوی کل خان، روی باریکه‌ی بلند درّه، فشارش داده بود. حیوان پاهای عقبی‌اش را بلند کرده بود و نفس داغ از پرّه‌های دماغ‌ش داده بود بیرون و کوبیده بود به پهلوی شکافته‌ی کل ظهیرعلی، مردم به صدای نعره‌ی کل، ریخته بودند سر چشمه و کل قهرمان خان را دیده بودند که زیر پایش خالی شده بود و از بلندی، سُر خورده بود و افتاده بود روی تیزی‌ی داغ سنگ‌های سینه‌ی درّه، کل ظهیرعلی هم آنقدر ماغ کشیده بود که ظهیرعلی طاقت نیاورده و تیزی را گذاشته بود زیر گردن‌ش.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* کسی، می‌گوید وقتی نوشته‌هایم را می‌خواند، حس می‌کند من آدم بزرگی هستم، ولی خیلی زود متوجه می‌شود که سوسن جعفری هم یک کوتوله بیشتر نیست ... موافقم! اما کوتوله‌گی هم نسبی است. مثلاً من کسی را می‌شناختم که چون قد خودش خیلی کوتاه بود، وقتی می‌خواست مرا توصیف کند می‌گفت: یک دختر قد بلندییییییییه!

 

** می‌گویم خیلی ذوق زده‌ام برای این‌که دارم وارد سی ساله‌گی‌ام می‌شوم! اخم‌هایشان می‌رود توی هم و می‌گویند خل شدی جعفری ها! آدم هم برای سی‌ساله‌گی‌اش ذوق می‌کند؟! می‌گویم خب دارم بزرگ می‌شوم ... نمی‌گویم که خب! دارم تمام می‌شوم ... که «... با هر نفس‌م به تو نزدیک‌تر می‌شوم ...»، این‌را نمی‌گویم ... ولی تو می‌شنوی ...

 

*** یک مرد وقتی عاشق می‌شود، چه شکلی می‌شود؟



[1] . خدمت‌کار

...

نمی‌خواستم این‌طوری بشود ولی شد. داستان را از این پس خودم ادامه خواهم داد. ولی اگر هم کسی مشتاق بود، می‌تواند داوطلبانه در بازی شرکت کند. خوشحال خواهم شد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قهرمان خان، کلاه‌ش را همیشه یک‌وری می‌گذاشت روی سرش. جعد موهای فلفل نمکی‌اش از سمتی که کلاه بالاتر بود می‌زد بیرون، ابروهای پرپشتی داشت که با روغن بالایشان می‌زد. صورت‌ش پر بود و گرهی که می‌انداخت بین ابروهایش، با آن چشم‌هایی که همیشه‌ی خدا سرخ بودند، ترسناک‌تر می‌شد. سلیمان و قادر، دامادش نشسته بودند بالای تنبی(به فتح تا و نون)* علی، کشمش و گردو گذاشته بود توی بشقاب‌های چینی‌ی روسی که موقع برگشتن از باکو با خودش آورده بود، خان گوشه‌ی بلند سبیل‌ش را لای دندان‌هایش می‌جوید، علی نشسته بود کنار در و چشم دوخته بود به پیچ و خم گلیم‌ها. دختر سرش را گذاشته بود روی گردی‌ی ران مادر، مادر داشت با کلفچه** نخ کلاف می‌کرد. نخ‌های پشمی‌ی قرمز تند، آبی ... سرمه‌ای. دست‌های مادر که دور چوبک گرد می‌شد، پایش هم تکان می‌خورد، چشم‌هایش گرم می‌شد و گوش‌هایش تیز. خان صبر نمی‌کرد تا فطر ...

 

نرگس خاتون، مشاطه آورده بود از ده‌بالا، زن چاقی بود که چاک یقه‌اش تا بندینک کمربند منجوق‌دارش، پایین آمده بود. نخ سفید را لای انگشتان‌ش، تاب داده بود روی پوست سرخابی‌ی صورت‌ش. خجالت کشیده بود جیغ بکشد. نرگس خاتون، لباس مخمل پوشیده بود با حاشیه‌های ضخیم زردوزی، سکه‌های درشت و سنگین گردنبندش، آویخته بود روی یشمی‌ی پیراهن‌ش، خوشگل بود. ماه‌رخ، دست‌های نرمی داشت و گوشتالو، ناخن‌هایش را حنا نگذاشته بود، رنگ میخکی‌ی قشنگی داشتند، انداخته بود روی هم، گره زده بود به زانوی لختش. موهایش کوتاه‌تر بود و پیراهن گلداری تن‌ش بود، زن مشهدی مراد توی گوشش گفته بود، بشور بپوش است! نفهمیده بود یعنی چه، چشم‌هایش را دزدیده بود و انداخته بود روی چاک سینه‌ی زن گرجی، چشم‌های پف‌دارش، پر از خنده بود.

 

توری‌ی قرمز رنگ را انداخته بود روی صورت‌ش، لباس صورتی‌ی گل‌دار را نرگس خاتون داده بود به مادر. پوست سفید تن‌ش، توی صورتی‌های برّاق، می‌درخشید. گل‌نار توی دست‌هایش با حنا، ستاره کشیده بود. همه‌ی گردسوزها و فانوس‌ها را روشن کرده بودند، از این سر حیاط تا آن سرش، دیگ‌های مسی‌ی سنگین را گذاشته بودند روی هیزم‌هایی که خان فرستاده بود. پدر تا می‌توانست گوسفند و برّه سر بریده بود. بوی داغ آب‌گوشت پیچیده بود توی دل‌ش. گرسنه‌اش بود. لب‌هایش قرمز تند شده بود و روی گونه‌هایش گل انداخته بود. مادر اسفند دود کرده بود، دخترها می‌گفتند چقدر خوشگل شده است توی این لباس صورتی‌ی پولکی. خان، عاشیق آورده بود و سازاندا***، سلیمان، چکمه‌های قهوه‌ای رنگ تنگ و بلند سواری‌اش را پوشیده بود که تا زانوهایش بود. لباس مخمل سرمه‌ای رنگ، با شلوار خرمایی، مثل خان،‌ کلاه‌ش را یک‌وری گذاشته بود و موهای بلند و تاب‌دارش ریخته بود روی یقه‌ی بلند پیراهن‌ش. توری را از روی صورت‌ش که کنار زده بود، چشم‌هایش از همیشه سبزتر بود.

 

خانه‌ی قهرمان خان، آنقدر بزرگ بود که یادش می‌رفت از کدام در باید برود تا برسد توی اتاق خودش و سلیمان. پنجره‌ها را با پرده‌های ضخیم و سنگین پوشانده بودند، دل‌ش توی آن اتاق‌های بزرگ و راهروهای تو در توی تاریک می‌گرفت. دل‌ش هوای سینه‌های پر شیر گاوهایشان را می‌کرد و بوی مرغ و خروس‌ها. عصرها، خان می‌نشست و با سلیمان و قادر از زمین‌ها و رمه‌ها و اسب‌ها حرف می‌زدند و از تبریز و باکو. نرگس خاتون، می‌ایستاد کنار در و نوکرها، ظرف‌های چینی‌ی گل آبی را ردیف می‌چیدند روی سفره. همه چیز توی این خانه سنگین بود. حتی سفره‌هایشان. دل‌ش برای سفره‌ی چهارخانه‌ی نازکی که صبح‌ها پهن می‌کردند توی آفتاب تنگ می‌شد. وقتی مادر فتیرهای داغ و تازه را می‌گذاشت لای سفره، بوی پارچه داغ می‌شد و گرم. دل‌ش هوای فتیر داغ می‌کرد. ماه‌رخ، یک‌چیزهایی را تماشا می‌کرد که می‌گفت مجله‌اند. مباشر خان برای‌ش از تبریز و تهران می‌آورد و گاهی از باکو. می‌نشست پای چراغ و سرش را می‌انداخت پایین و حرف هم که نمی‌زد.

 

 

 

* تنبی، اتاق‌هایی هستند بسیار بزرگ، برای پذیرایی از میهمانان، در خانه‌های بزرگ روستایی و خان و اربابی بیشتر دیده می‌شود.

 ** کلفچه، متشکل است از یک پایه،‌و یک چرخ بزرگ پهن، که در پهنای چرخ چوبی، نخ‌ها را قرار می‌دهند، ‌سپس به وسیله‌ی آن، نخ‌ها را کلاف می‌کنند.

*** عاشیق سازاندا، خواننده و نوازنده‌ی آذری.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* توی این شب‌ها خواب زیاد می‌بینم. خواب‌های قشنگ ... خواب آدم‌های خوب!

** آدم‌هایی هستند که دوست می‌شوند، اما دوستی برایشان ارزشمند نیست. تنها دوست می‌شوند چون باید بشوند. پدر خیلی از دوست صحبت می‌کرد. حکایت‌های پدر از دوست، دقیقاً همانی است که به چشم خودم دیدم. آدم‌هایی هستند که با تو دوست می‌شوند، حتی خیلی هم دوست‌ت دارند، و حتی تمایل دارند، با شما رفت و آمد هم داشته باشند. بیایند، بروید ... وقتی آمدند و رفتید، ناگهان در می‌یابند فیل‌شان از درهای کوتاه و کوچک خانه‌ات رد نمی‌شود. آن وقت دیگر جواب سلام‌ت را ممکن است، نه! یقیناً جواب سلام‌ت را هم نخواهند داد!

کاش می‌شد این آدم‌ها را زود شناخت!

وقتی با چنین آدم‌هایی روبه‌رو می‌شوم، مصمّم می‌شوم دایره‌ی وسیع دوستی‌هایم را تنگ‌تر و تنگ‌تر کنم! و باز هم می‌رسم به حرف‌های پدر ...

 

*** خدا چطور با آن همه بزرگی، توی کوچک‌ترین اتاق‌های خانه‌هایمان، به هم ریخته‌ترین اتاق‌هایمان، محقّرترین اتاق‌هایمان جا می‌گیرد؟ چقدر وقتی خدا می‌آید خانه‌مان خوشحال می‌شوم. وقتی می‌نشیند و با لبخندی شیرین نگاه‌م می‌کند ... وقتی می‌گوید:«دنیا را با همه‌ی بزرگی‌اش ببخش به کوتوله‌ها! آدم‌های بزرگ دنبال آسمان وسیع‌ترند، ... »

 

...

دوستانی که تا حالا دعوت شده‌اند، به نوعی قواعد را دوباره پرداخته‌اند. گویی باید تغییراتی اصولی بدهیم در این قواعد! قرار نبود متن‌های نوشته شده در وبلاگ من آپ‌ شوند که شدند! و قرار نبود من دعوت کنم مدام! که مستدام شده است گویی. دل‌م می‌خواست مثل رشته‌ای در هم تنیده، این داستان در میان انگشتان بسیاری که نمی‌شناسم‌شان ریسیده شود، اگر قرار باشد من انتخاب کنم، دایره‌ی آشنایی‌های دور چه می‌شود؟ دل‌م می‌خواست با هر سری، با نویسنده‌ی جدیدی آشنا بشوم، که دوستان معرفی می‌کنند که گویا، چندان مطلوبیّتی نداشته است.

 

قرار هم نیست، سبک، سبک نوشتن من باشد! قرار است بنویسیم ... همین!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حنظله نوشت:

 

مادر همين‌طور كه داشت با پدر حرف مي‌زد كهنه‌ خيس مي‌كرد روي پيشاني‌اش مي‌گذاشت كه تب‌ش پايين بيايد. هيچ‌كدام خبر نداشتند. شب نشده، توي ده پيچيده بود بلايي كه سرش آمده كفاره رفتن پدرش به غار بالاي رودخانه است، لابد!

مي‌گفتند، بلا مار دو سر است؛ يك سرش به خود آدم،  يك سرش به تن اولاد مي‌زند. مي‌گفتند، حتماً آنجا چشم‌ش افتاده به بدن طاهر امام‌زاده‌ي يا عبد صالحي. و چيزي نگذشت كه بعضي پيرزن‌هاي ده يادشان آمد از قديم، آن غار منزل از ما بهتران است و بعضي هم يادشان آمد، سينه به سينه شنيده‌اند آنجا قتل‌گاه آقارضاست و شنيده‌اند كه آقا رضا تنها نبوده زن و زندگي داشته.

« ...لابد وقتي اغيار رد آقا ]رو گرفتن[ كه شهيدش كنن، زن و بچه‌اش را برده اونجا مخفي كرده كه دست اجنبي به‌شون نرسه. بعد هم لابد بنده‌گان خدا همونجا از گرسنگي و سرما تلف شدن. ... حتماً اين ماهي‌ها هم كه مي‌گه ديده از جانب خدا مأمور بودن وگرنه اون بالا تو اون سرما ماهي چطور مي تونه زنده بمونه. اصلاً كي تا حالا تو اين رودخونه ماهي ديده؟»

قهرمان خان اول‌ش باور نمي‌كرد، اما وقتي مشهدي اكبر گفت مريم دخترش كه دنبال‌ش بوده لال‌موني گرفته كمي به شك افتاد. شب كه شد با دو سه تا از گماشته‌هايش راهي خانه‌شان شدند.

 

ده هيچ وقت شب‌ها آن‌قدر آشفته نبود. آمدن قهرمان خان هم با آن يال و كوپال به آشفتگي ده و برانگيختن جماعتي كه در ميدان شهر جمع شده بودند اضافه كرد. عده‌اي از مردها به توصيه زنان‌شان جمع شده بودند دور رجبعلي دعا نويس كه صلاح و مشورت كنند. رجبعلي گفته بود بايد گوسفندي، اشتري، چيزي قرباني كنند. دهانه‌ی غار را هم گل بگيرند كه ديگر كسي وارد غار نشود.

قهرمان‌خان از بالاي ماديان‌ش نگاهي به جمعيت ]انداخت[: «ها؟! چي شده همه‌تون جمع شديد اينجا؟! هنوز كه چيزي معلوم نيست؟! ياالله بريد سر خونه زندگي‌ياتون... ياالله!!! ...»

منتظر نماند كه امرش را اطاعت كنند. ماديان‌ش را هي كرد به سمت خانه‌ي علي.

 

دل‌ش لرزيد،  وقتي صداي «يا‌الله» خان و گماشته‌هايش توي چهارصفه‌ا‌ي پيچيد. ياد چشم‌هاي سليمان افتاد. سرش را زير لحاف سنگين و  گرم كرسي برد.

«... لابد سليمان هم اومده. درسته هنوز انگشتر دستم نكردن ولي هر چه باشه نشون كرده‌ا‌ش به حساب مي يام. حتما اومده ببينه حال و روزم بهتره يا نه؟!»

توي تاريكي زير لحاف كرسي براي هزارمين بار مثل بچه‌ي تازه مكتب‌رفته، يك به يك پنج انگشت دست چپ‌ش را با دست راست لمس كرد و شمرد.

هنوز پنج روز مانده بود به عيد.

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* چقدر سردم است این روزهای بی‌برفی ... با تمام داغی‌ی نفس‌های تو توی مشت‌های خالی‌ام ... گل همیشه توی مشت دست راست‌ت نبود ... بود؟

 

**  از طرف حنظله‌ی عيزيز، آقای نادری ارجمندم را دعوت می‌کنم برای ادامه دادن ... امید که گرم بگیرد این دم این شعله‌ی لرزان ... [تصوير انتهای مطلب، راهنمای آقای نادری خواهد بود برای ادامه دادن ...]

 

 

...

لابد من بد نوشته بودم، که «چند خط برای خواندن» این‌طور بازی را ادامه دادند. ولی دوست دارم، تمام‌ش نکنم.

نوشته‌ی خانم ثابتی را در وبلاگ‌م قرار می‌دهم، با اندکی تغییر در رسم‌التایپ(!) و دست‌کاری در انتهای داستان‌شان.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

پدر با مادر صحبت‌هایشان را که می‌کردند هرشب، خواب به چشم‌ش نمی‌آمد تا که ریف انگشت‌هایش را بشمرد تا هر شب یک انگشت برای شمردن کمتر شود. آنقدر بیاید و بگذرد این شب‌های طولانی بعد از صبح‌های خنک چشمه و دوشیدن شیر و بوی شبدر آبدار و چشم‌های سبز دشت. حتی بگذرد از شب عزای علی تا از تن بیرون بیاید پیراهن سیاه و در خاطر دعای قدر، پیراهن‌ش سفید بلند نور شود تا فطر بیاید و در را که باز می‌کنی نرگس خاتون سلام بلند کند و او دولا می‌شود با سینی چای و بشنود آهسته کسی زیر گوش‌ش می‌گوید :«چه خانومیه عروس قشنگم ...».


رود خانه کمی پایین‌تر از چشمه راه می‌افتاد و خود قهرمان خان از چند سال پیشتر امر کرده بود تا وبا دوباره همه‌گیر نشود، شستن لباس و قالیچه تا صد متری چشمه قدغن. شروع این ممنوعه درست از جایی بود که گلوی چشمه آب می‌ریخت و آن کانال دست‌ساز به دنبال‌ش که کوزه‌ی دخترها هر روز آب می‌برد برای خوردن تا می‌رسید به آن آبشاری که چشمه از بلندی پنج متری به کف رو خانه می‌ریخت. رود خانه تمام آب‌ش از چشمه نبود .

 

آب کمی سبزتر و سردتر و گِل‌تر از راه دور و از میان دو ردیف سپیدار و سروهای بلند در دو طرف رودخانه می‌آمد. حتی تابستان دست و پا ی نرم و نازک دخترها قرمز می‌شد از شستن ظرف و رخت و به چند دقیقه‌ای نکشیده آبتنی در آب‌ش .


پدر به مادر گفته بود آن شبهای دور که او هنوز سبزی چشم‌های سلیمان را مدام به خواب نمی‌دید، و همه‌ی حرفهای‌شان آنقدر عادی بود که می‌شد وسط‌ش خوابید. گفته بود پدر یک‌بار رودخانه را از بالادست گرفته رفته و رفته تا رسیده به غاری که اگر شب بود از ترس سرش را هم به داخل نمی‌برده. مادر که خندید زیر لب گفت :«تو و ترس !!! »، پدر گفته بود مجبور بوده کنار غار بخوابد و صبح کمر خم کرده و به میان غار چپیده. دویست متر یا بیشتر جلو رفته که غار یک‌هو سقف بلند کرده و از سوراخی آن بالا یک دسته نور به میان حوضچه تابیده. غار از دو طرف هم تن کشیده و به میانه‌اش که ایستاده طاق و رواق آقا رضا و آن چلچراغ آویزان از سقف به خاطرش آمده و بوی خوش گلاب که کم از معجزه نداشته. خواب به چشم هیچ‌کس نیامد بعد این راز که پدر می‌گفت ته آن حوض‌چه پر ماهی بود. به قدر یک انگشت تابه درازی‌ی انگشت‌های دست یک مرد تا آرنج‌ش.مادر طاقت نیاورد و پرسید:«پس چرا چند تا برا بچه ها نیاوردی ؟»پدر گفت :«نمی‌دونم. اما یکی به دلم انداخت که این ماهی‌ها نظر کرده‌اند و خوردن ندارند فقط وقتی نگاه‌شون می‌کنی وجود دارند.»

 

انگشت شمردن‌ش تا فطر، به بیست و پنج رسیده بود که دلتنگی‌اش برای سبزی‌ی چشم سلیمان از حد انگشت گذشت. طاقت نیاورد دل کوچک‌ش و تمام قصه‌ی دل سلیمان و خودش را برای مریم دختر مشهدی اکبر گماشته‌ی قهرمان خان گفت. مریم هی کشید که یعنی این سلیمان که هر روز با کهرش تا لب چشمه می‌آید و بر می‌گردد برای توست؟، نفهمید این «هی» از سر چیست و سر جنباند که یعنی بله. حتی از خجالت سش را بالا نگرفت تا به چشم‌های مریم نگاه کند . که اگر نگاه می‌کرد می‌دید لب‌های مریم میان گزش دندان‌هایش به خون افتاده. مریم گفته بود پسری عاشق چشم‌های قهوه‌ای‌اش شده، اما هیچ‌وقت نگفته بود کی. مریم حرفی نزد و فقط بی‌صدا، کپه‌ی رخت‌های چرک‌ش را تند تند به سمت سرازیری رود بُرد. دنبال‌ش راه افتاد. هر چه حرف می‌زد مریم حتی سر بر نگرداند جوابی بدهد. رود از آن جلوتر سنگلاخ می‌شد. خلوت شده بود دشت و کنار رود خانه. مریم روی سنگی نشست. پایش را توی آب کرد و دختر روی سنگی مردد در کنارش در سکوت به رخت شستن.پدر با مادر صحبت‌هایش را کرده بود و او داشت از تب می‌سوخت و از درد شکستگی چانه‌اش می‌لرزید، ]آب سردش بود و خون از سرازیری‌ی شقیقه‌اش سُر خورده بود تا زیر چانه‌اش که گرد بود. خوی تند آب، شال زردوزی‌اش را برده بود و موهایش گل آلود توی پنجه‌های خورده‌سنگ‌های حاشیه‌ی رود پخش مانده بود.[*

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

* داخل گیومه را من اضافه کردم.

 

** از طرف خانم ثابتی، از حنظله‌ی عزیزم دعوت می‌کنم برای ادامه‌ی داستان. فقط خوشحالم خواهند کرد اگر قواعد بازی را خوب بخوانند. و وبلاگ خودشان را با  ادامه‌ی داستان و همراه معرفی‌ی دوستی دیگر برای ادامه، به روز کنند.

 

...

سال‌های کودکی‌ام آلوده است به داستان‌های زمستان‌های پر سوزی که پدر قصه‌گویمان بود. یادگار دیرین و دلنشینی که هر شب را آرزو می‌کردیم و دهان پدر را و سینه‌ای پُر از این همه راز. در نیمه‌ی زمستانی چنین سردتر از پیش، شب‌هایمان را با قصه‌گویی آغاز کنیم؟ چطور است بازی‌ی جدیدی شروع کنیم؟ مثل همه‌ی بازی‌ها، قاعده‌ای بچینیم؟

 

من این بازی را آغاز می‌کنم،

1.در پایان بازی، یک‌‌نفر را انتخاب خواهیم کرد که به نوشته‌هایش علاقه‌مندیم و به توانایی‌ی قصه‌پردازی‌اش ایمان داریم.

2.هر نویسنده، دو یا سه پاراگراف به داستان خواهد افزود، نه کمتر و نه بیشتر.

۳.سومین نویسنده، می‌تواند شخصیتی جدید را وارد داستان کند. به این ترتیب که دومین نویسنده بعد از من، حق این کار را دارد و سومین نویسنده پس از سومین نویسنده، یعنی ششمین نفر، می‌تواند خالق شخصیتی نو باشد، ولی در انجام این کار اجباری نیست. اگر سومین نفر اقدامی نکرد، این عمل تا نفر ششم مسکوت خواهد ماند، اگر نفر ششم هم چنین کاری نکرد، نفر نهم مکلف است، و الی آخر.

۴.شخصیت اول اسم نخواهد داشت.

۵.هر نویسنده، بیست و چهار ساعت زمان برای ادامه‌ی بازی را دارد.

۶.هر نویسنده، می‌تواند در صورت لزوم، قاعده‌ای به این قواعد اضافه کند که گمان می‌کند به توانمندی‌ی داستان کمک خواهد کرد.

۷.هر نویسنده، تصویری انتخاب خواهد کرد که به نویسنده‌ی بعدی در ادامه‌ی داستان یاری برساند.

۸.اگر نویسنده‌ی مدعو، نتواند به خوبی از عهده‌ی کار بربیاید، نویسنده‌ی قبلی می‌تواند کس دیگری را انتخاب کند.

۹.در ماه‌روز این بازی یعنی چهاردهم هر ماه، من دوباره بازی را ادامه خواهم داد. این بازی در انتهای زمستان تمام خواهد شد.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دست‌هایش، روی نوک پستان‌های گاو، پس و پیش می‌رفت، صدای تیز ریختن شیر توی ظرف آلومینیومی را دوست داشت، و حرکات مشوش دم قهوه‌ای را که به کفل‌هایش می‌کوبید. دخترها توی باغ دنبال مرغ‌ها می‌کردند و مادر تنور را داغ می‌کرد. مادر با پدر صحبت‌هایش را کرده بود، پسر قهرمان‌خان، سوار کهر می‌شد و پای چشمه منتظرش می‌ماند. با دخترها که می‌رفتند پای چشمه، صدای کوبیده شدن آب به تخته سنگ‌ها بلند می‌شد. مثل کوبیده شدن سم‌های کهر به تن سنگ‌های کنار چشمه، گل‌نار، گلی رنگ دامن پر چین‌ش را تاب می‌داد و می‌پرید آن سوی آب و پاهایش را می‌انداخت توی خنکی‌ی خشن آبی که به لباس‌ْ چرک‌هایشان هم رحم نمی‌کرد. سلیمان بالای اسب‌ش تکیه می‌داد به گردن کهر و خم می‌شد نگاه‌شان می‌کرد. بوی مرد که می‌پیچید، دخترها رم می‌کردند، صدای قه‌قهه‌شان پر می‌شد توی شالاپ‌شولوپ دره. سلیمان سر اسب‌ش را برمی‌گرداند سمت دشت و به تاخت دور می‌شد. دخترها دامن‌هاشان را ورمی‌چیدند و می‌دویدند بالای دره، پشت بلندی، بوی تند گل‌گاوزبان می‌پیچید لابه‌لای سینه‌های برآمده. سلیمان و اسب‌ش دور می‌شدند و دل دختر توی سینه‌اش آرام نداشت. با خشمی بغض آلود به آستین‌های چرکین لباس‌ها چنگ می‌زد و سرش را هم بلند نمی‌کرد.

 

مادر با پدر صحبت کرده بود. قهرمان خان، خانه‌ی بزرگی داشت که یک‌بار با زینال[1] که رفته بودند گوسفندهای خان را ببرند چرا، دیده بود. از این سر حیاط تا آن سرش ناپیدا بود. سوری[2]‌ی گوسفندها که مثل رودی توی حیاط خانه، جاری شد، ترسیده بود و نگاه کرده بود به زینال که چوب‌دستی‌اش را توی هوا تکان می‌داد. سگ‌ها از این سر گله می‌پریدند به آن سر گله، گوسفندهای آبستن، لابلای گله تن سپرده بودند به جریان، پاهایشان توی هوا بود و سرهاشان را بالا گرفته بودند. سلیمان روی کهرش آمده بود کنارش ایستاده بود و پوزه‌ی اسب‌ش را مالیده بود به شانه‌اش. سر تعلیمی‌اش را گذاشته بود زیر گردن کهر و خم شده بود، چشم‌هایش گرد شده بودند و نفس‌ش بند آمده بود. زینال گفته بود خواهرم است خان. امروز هرمز کسالت داشت،‌ آمده است کمک‌ دست‌‌م باشد. مشهدی مراد، توبره را انداخته بود روی پالان حنایی‌رنگ الاغ و هی کرده بودند توی دشت. چشم‌هایش را که می‌بست، سبزی‌ی چشم‌های سلیمان می‌افتاد توی تاریکی، بالای تپه نشسته بود و شبدرهای آبدار، گل داده بودند. توپوز[3]های یاسی رنگ، لای نیش‌های میش یله‌داری گم می‌شدند. سلیمان عجب چشم‌های سبزی داشت.

 

پدر با مادر صحبت‌هایشان را کرده بودند، رمضان که تمام می‌شد، نرگس‌خاتون با دخترش که کسی ندیده بود، می‌آمدند برای شال و انگشتر. پدر سر خان را می‌تراشیده که گفته بود علی دخترت چشم سلیمان را گرفته است! فقط همین را گفته بود و پدر به مادر که گفته بود، چشم‌های مادر درخشیده بود. پاهایش را دراز کرده بود و رسانده بود به داغی‌ی منقل، لحاف را کشیده بود تا زیر چانه‌اش و زل زده بود به ردیف ناهمگون چوب‌های پهن و باریک سقف. دخترها بین پدر و مادر خواب رفته بودند، زینال چاق نبود ولی چقدر خر و پف می‌کرد توی خواب. مادر می‌گفت از بس که خسته است. مادر سرش را بلند کرده بود و نشسته بود و دست‌هایش را گذاشته بود روی کرسی. پدر بلند نشده بود، دست‌هایش را گذاشته بود زیر سرش و داشت تعریف می‌کرد. همان شب حرف‌هایشان را زده بودند.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* چند خط برای خواندن را دعوت می‌کنم برای ادامه دادن.

 

**دل‌م برای بیست و دو سالگی‌ام تنگ شده است ...

 



[1] . زین‌الدین در تلفظ عامیانه.

[2] . سوری یعنی گلّه.

[3] . توپوز، گل‌های توپی شکل.

...

چقدر برف می‌بارد را دوست دارم ... وقتی مرا گرد می‌آورد دور خودم، صمیمی‌تر از تو ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یادم نمانده است پدر! آن سال که تو رفتی، برف باریده بود؟

 

یادم هست که نشسته بودی لب تخت‌ت و مثل همیشه که می‌خواستی خوب گوش بدهی، ‌سرت را کمی انداخته بودی پایین، چشم‌هایت از همیشه گود افتاده‌تر بود و پاهایت از همیشه سرخ‌تر و چاق‌تر، پوسته پوسته هم شده بودند و جوراب‌های سفید بافتنی‌ات دیگر به پاهایت نمی‌رفت. گفتی کجا زلزله شده؟ گفتم:«بم ...»

 

لاغرتر که می‌شدی، انگار تمام آب تن‌ت جمع می‌شد توی دو تا پای نرم و سفید و قشنگی که حسودی‌ام می‌شد به‌ت، همیشه خواب که بودی و پاهای نازت بیرون بود، وقتی جوراب نپوشیده بودی، نگاه‌شان می‌کردم ... دوست‌شان داشتم ... و تو خواب بودی ...

 

وقتی دندان‌های مصنوعی‌ات را یادت می‌رفت بگذاری توی لیوان آب، عمیق که خواب‌ت می‌برد، چانه‌ات عقب می‌افتاد، از شکل دهان‌ت ترس برم می‌داشت و شانه‌ات را یواشکی تکان می‌دادم، بیدار نمی‌شدی، ولی دیگر خُرخُر هم نمی‌کردی و من چقدر دلم برای شب‌های آن‌طور عمیق خوابیدن‌های تو تنگ است پدر ... بلند شو پدر! چقدر می‌خوابی این همه سال؟ چطور می‌توانی این‌قدر بخوابی و یادت نباشد نگران دیرکردن‌های سوسن‌ت بشوی؟ بگویی دوست نداری دخترت توی خانه‌ی کسی بماند! چرا صدایم نمی‌کنی برایت آب بیاورم، تگری ... یخِ یخ، بگویی«یزیده لعنت ...» آخ پدر ... بلند شو بگو تب دارم سوسن، دست‌ت را می‌گذاری روی پیشانی‌ام؟ دست‌م را با اکراه بگذارم روی پیشانی‌ی عرق کرده‌ات که داغ بود، بگویی خوب شدم ... خوب بشوی پدر ... خوب شو پدر!

 

آب بریز روی آن بازوهای لاغر، وضو بگیر پدر، با همان مُهر تمیز بلندت، با همان قد بلندت، با همان صدای بلندت نماز بخوان ... چقدر دل‌م با صدای اقامه‌های تو بیدار شدن می‌خواهد ... صبح شدن می‌خواهم پدر، برخیز وقت نمازت شده است ... بیا و بنشین و مرا بغل کن، وادارم کن ببوسم‌ت پدر! مثل همه‌ی صبح‌های جمعه که برای صبحانه قیماق و عسل داشتیم، گاهی هم کلّه‌پاچه، بگو تا ببوسم‌ت، بگویم نه! بگویی چرا؟ بگویم آخر صورتت تیغ دارد! بخندی و صورتت را بچسبانی به لب‌هایم، تمام تیغ‌های صورتت بروند توی نرمی‌ی کودکانه‌ی لب‌هایم ... پدر! دلم بوسیدن تو را می‌خواهد ... که برایم بخوانی:

 

 

آی‌ قیز آدین مستانا

گیرمه بیزیم بوستانا

گورخورام یاغیش یاغا

آبی دونون ایستانا

 

بیا پدر، بنشین و با در شیشه‌های شیر پاستوریزه، برایمان آدم بساز، گاهی هم اسب، شتر ... برق‌های شب که قطع شد، مشت‌هایت را پر از بادام کن، پر از تخمه، بریز پای پسرها و من، قصه‌ی حسن کچل را بگو، قصه‌ی کوراوغلی، نیگار خانیم، از «شیرعلی‌خان» بگو، سوپا، سوپا بگو بخندیم، ... سعدی شو، شعر بگو ... بخوان پدر ... دل‌م مثنوی‌های سینه‌ی پر رازت را می‌خواهد ... چرا دیگر این لامپ‌های داغ برای چند ساعتی خاموش نمی‌شوند تا تو بیایی پای چراغ گردسوز بنشینی، بنشینیم و تو برای این چشم‌های دریده برای یک جرعه نور، خنده بیاوری، با آجیل ... بادام ... عسل ... پدر دل‌م عسل و کُنجد می‌خواهد ...

 

***

 

دل‌م سر میز می‌خواهد، تو آن بالا نشسته، من و تو، دل‌هایمان پر از کینه، من از تو در خشم، تو از من در خشم ... همدیگر را نفرین کنیم پدر ... تو بمیری و من ... بمانم ... وقتی دل‌م از تو شکست را برگردان پدر، مرا بغل کن، ببوس ... دل‌م را خالی کن پدرم ... دل‌م را خالی کن ... تا حالا که این‌طور اشک نمی‌گذارد بنویسم، از مهربانی‌های تو لبریز باشم ... بشوم ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* تو که زنگ زدی، داشتم می‌نوشتم ... «جو داسین» می‌خواند و من گریه می‌کردم و تو می‌بوسیدی‌ام  ... خوب من ... عشق من، پدر من!

 

** فردا بود که گاه عصر، نزدیک اذان مغرب، پدر چشم‌هایش را بست ... داداشی بالای سرش ایستاده بود و من ... خیال کرده بودم، باز هم مثل قبل‌ها، فشارش افتاده است ... سعید، داماد خواهرم می‌گفت، پدر گفته بود پدر و مادرش روز پنج‌شنبه نزدیک اذان مغرب مرده‌اند، او هم پنج‌شنبه‌ای، ‌نزدیک اذان مغرب خواهد مُرد ... و من به این مُردن پدر چقدر حسودی‌ام می‌شود ... روح‌ش شاد ...

*** پدر، از شهریار که می‌خواند، عجیب صدایش می‌شد عین صدای بغض‌آلود آن مرد ...

« سن یاریمین قاصیدی‌سن/ تو قاصد يار من هستی

ای‌لن سنه چای ده‌می‌شم/ بنشين، برايت چايی گفته‌ام(سفارش داده‌ام)

خیالینی گوندریب‌دیر/ خيال‌ش را فرستاده است

بس‌کی من آخ‌وای ده‌می‌شم / از بس که من آخ وای گفته‌ام ... »

شهريار را گوش بدهيد ...

...

دل‌م می‌خواست چشم‌هایم را که بستم، نفس عمیقی که کشیدم، صورتم را که سمت آسمان بلند کردم، خدا که دست‌ش را گذاشت روی گونه‌ی سمت چپ‌م ... خنکای سرانگشتان‌ش که لرزاندم، چشم‌هایم را که باز کردم ... تو را فراموش کرده بودم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هوای بیرون سوز داشت، این را خوب می‌شد از هوای سردی که از صفحه‌ی مشبک زیر پنجره می‌زد بیرون فهمید. پتوی کوچک آبی رنگ را تا زیر چانه‌اش کشیده بود بالا، جوراب‌های کلفتی نپوشیده بود ولی چندان سردشان نبود. احساس می‌کرد حبه‌های یخ را جا به جا ریخته‌اند توی لباس کاموای سرمه‌ای رنگ‌ش. یاد بهمن افتاده بود و روزهای برفی‌ی دیماه که توی حیاط کوچک خانه‌ی قدیمی، گلوله‌های سنگین برف درست می‌کردند. برف‌های آبدار را که گرد می‌کردند سنگین بودند و تالاپی که می‌خوردند به شیشه‌ی پنجره، گرومپی صدا بلند می‌شد و بعدش جیغ سمیرا و مادر. پدر با فرغون کهنه‌ می‌رفت میدان و عصر،‌ هوا که تاریک تاریک می‌شد برمی‌گشت. یا داشتند می‌خوابیدند یا خوابیده بودند که آرام کز می‌کرد کنار علاءالدین و مادر چایی‌ی پر رنگی برایش می‌ریخت توی لیوان دسته‌دار لانه زنبوری و پدر که هنوز دستکش‌هایش را درنیاورده بود، آه بلندی می‌کشید.

 

حواس‌ش که می‌رفت پیش بلند کردن سمیرا، بهمن یک مشت برف آبدار می‌ریخت از لای یقه‌ی پیراهن‌ش توی پشت‌ش. پشت‌ش تیر می‌کشید و بالا و پایین می‌پرید و یقه‌اش را از پشت می‌چسبید و با دست دیگرش پیراهن را از زیر شلوار ورزشی می‌کشید بیرون. بهمن می‌رفت پشت بشکه‌های کج و کوله‌ی نفت قایم می‌شد و قاه قاه خنده‌اش قاطی می‌شد با صدای گریه‌ی ریز سمیرا. مادر جارو به دست می‌پرید توی حیاط و دادش بلند می‌شد و بهمن توی حیاط به آن کوچکی فرز و چابک از دست‌شان در می‌رفت و جَلدی می‌پرید بالای بشکه‌ها و پشت بام دستشویی که کوتاه‌تر بود و مثل بچه گربه می‌خزید روی لبه‌ی باریک دیوار همسایه. مادر نفرین می‌کرد و فحش می‌داد و او را کشان کشان می‌برد توی خانه کنار علاءالدین. لباس‌هایش را یکباره می‌کَند و حوله‌ی حمام پدر را می‌انداخت روی شانه‌هایش. سمیرا جارو را بلند می‌کرد و می‌کشید روی گلیم‌های موج موجی و مادر لباس‌های خیس را می‌چلاند و پهن می‌کرد روی طناب جلوی پنجره. موهای قرمز حنایی‌ی سمیرا داشت می‌ریخت. مادر لای موهایش یک تکه‌ی سفید کپکی‌ی چسبی پیدا کرده بود اندازه‌ی یک سکه‌ی دو تومانی. مادر فکر کرده بود سقز است که چسبیده است به موهایش، بعدش موهایش از همان دور و بر ها شروع کرد به نازک شدن و ریختن و بی‌رنگ شدن. حنا بسته بودند و افاقه نکرده بود. صورت لاغرش با آن موهای جابه‌جا ریخته‌ی قرمز رنگ، حالا که آن‌طور فین‌فین می‌کرد و جاروی سنگین و خیس را می‌کشید روی تن زمخت گلیم‌ها، خنده‌دار شده بود. مادر با عصبانیت جارو را از دست‌ش گرفته بود و با مشت بسته‌اش کوبیده بود پشت‌ش، هل‌ش داده بود توی دالان. گفته بود نزن مادر، گناه دارد! درآمده بود که خفه شود حرامزاده!

 

پسرها رفته بودند بیرون، چراغ‌ها را خاموش کرده بود و زل زده بود به تخت خالی که ساک‌هایشان را انداخته بودند روی آن. بالا خوابیده بود، سرش را گذاشته بود سمت در و پاهایش را سمت پنجره،‌ سرما می‌زد به پاهایش. مادر بلوز سبزش را شکافته بود و داشت برایش جوراب می‌بافت. چهار  تا میل کوتاه را که دو سر نوک تیزی داشتند را انداخته بود لای گره‌ها و با یکی دیگر، با حوصله و فرز، گرد مربعی بافته می‌چرخید. یاد ننه خاتون می‌افتاد که نمی‌دید ولی قشنگ می‌بافت. کلاه، ‌شال ... جوراب. دلش برای فحش‌های روسی‌اش تنگ می‌شود. مادر آنقدرها فرز نیست، ولی خوب می‌بافد. سمیرا پایین پای مادر چمباتمه می‌زد و با کلافه‌ها ور می‌رفت. موهایش خیلی قرمز شده بودند. مادر می‌گفت موهایش سفید شده‌اند، برای همین است که این‌طور رنگ گرفته‌اند و گریه می‌کرد. صدای پای پسرها بلند شده بود و خنده‌هاشان و دری که تندی باز کردند و آمدند داخل. جای او خالی بود و حسابی سر گارسون را شیره مالیده بودند و خوش گذشته بود. با دیدن‌شان شکم‌ش صدایی کرد و خاموش شد، دست‌ش را محکم دور ناف‌ش فشار داده بود، گفت: «نوش جان، ‌گرسنه نبودم ... اشتها نداشتم ...»، دروغ گفته بود.

 

به در که کوبیدند بیدار شد، سجاد بلند که می‌شد سرش خورد به زیر تختی که او خوابیده بود. قدش بلند بود و یادش رفته بود که چقدر جا تنگ است. چندتایی فحش به خودش و او داد و بلند شد نشست و سرش را تا روی سینه‌اش خم نگه‌داشته بود. می‌گوید خودت نخواستی بالا بخوابی داداش من! فحش دیگری حواله‌اش می‌کند و پتویش را چنگ می‌زند توی شکم‌ش. محمد و اصغر هم به سرعت شلوارشان را می‌کشند بالا و می‌روند بیرون. جلال هنوز گرد شده است و خواب است. سجاد با لگد می‌زند به پهلوی جلال، جلال نعره‌ای می‌زند و می‌پرد روی سجاد، هوای بیرون نم دارد و سوز. مه غلیظی نشسته است روی زمین، زمین‌های ورامین رو می‌شوند و بعد باغچه‌ها و دکل‌ها ... سجاد و جلال هنوز گرم مشت و لگدند که اصغر و محمد هم می‌آیند داخل. پتویش را تا کرده‌ است و بالش‌ها پرت می‌شوند بالا، پتوها را می‌اندازند روی ساک‌ها، جمع‌شان می‌کند و مرتب می‌گذارد توی ساک‌هایشان و می‌اندازد پایین، اصغر در را باز می‌کند و با پهلوی پایش یکی‌یکی هل می‌دهد توی راه‌رو، شکم‌ش صدای بلندی می‌کند و بچه‌ها خَر‌خَنْده‌ای می‌کنند.

 

سرش درد می‌کند، می‌آید پایین و تخت‌ها را جمع می‌کنند. می‌نشینند و کمی آب گرم می‌خورند و می‌گوید سرم درد می‌کند. جلال می‌گوید یک چیزی بخور! مسکن نداری؟ نداشت. دست می‌کند توی جیب زیپ‌دار شلوار سربازی‌اش و بسته‌ای را می‌گذارد کف دستش، یکی بخورد خوب می‌شود را می‌گوید و خاکی‌هایش را تن می‌کند. محمد توی کلاه‌ش شعر می‌نویسد، سجاد گِردی‌های سفید لاکی‌ی روی لبه‌ی داخلی‌ی کلاه‌ش را می‌شمارد، چهارده تا ... ده ماه دیگر تمام می‌شویم را با صدای بلند می‌گوید و می‌زند توی شکم جلال. لیوان را پر آب می‌کند و قرص سفید را می‌گذارد توی دهان‌ش. اصغر می‌گوید کاش اول چیزی می‌خوردی. می‌گوید: «لیوان را پر آب کردم، چیزی نمی‌شود.»

 

انگار چیزی توی دل‌ش فرو رفته باشد، خم شده بود و چنگ زده بود به شکم‌ش، روی زانوهایش افتاده بود روی کف سیمانی و دانه‌های درشت عرق افتاده بود روی پیشانی‌اش، جلال با زانویش زده بود توی پهلویش که «چته بچه ننه؟!» به پهلوی دیگرش افتاده بود و زمین سرد چسبیده بود به پیشانی‌ی خیس‌ش. محمد خواسته بود بلندش کند که لکه‌ی قرمزی از گوشه‌ی لب‌ش ریخته بود، ترسیده بودند و هر چه صدایش زده بودند، چشم‌هایش خیره مانده بود به چرخ قهوه‌ای‌ی سوخته‌ی داغ قطار.

 

سمیرا لی‌لی بلد نبود، جر می‌زد. بهمن سنگ را برمی‌داشت و مثل بچه گربه می‌پرید بالای پشت‌بام دست‌شویی، مادر لگن آب چرک را می‌ریخت و دور چاهک گرد می‌شد و هُلُپ‌هُلُپ صدا می‌کرد، پف‌های پودر لباس‌شویی مدتی دور چاهک بالا می‌رفتند، مادر می‌رفت جلوی دست‌شویی گلویش پاره می‌شد و بهمن می‌گفت نمی‌دهم! نوبت من است. سمیرا فین‌فین می‌کرد. نردبام را می‌کشید و می‌آورد و مادر می‌رفت کنار و می‌رفت بالا، با دست دیگرش سگک کمربندش را سفت می‌چسبید و بهمن عرعر می‌کرد، سنگ را پرت می‌کرد جلوی پای سمیرا، آن روز خورده بود به پای چشم‌ش، خون که آمده بود از حال رفته بود. مادر گرفته بود توی بغل‌ش و دویده بود توی کوچه، بهمن مثل سگ می‌لرزید و عوعو می‌کرد.

 

                                                                   ***

 

سمیرا فین‌فین می‌کرد و مادر دست‌های سردش که پوست زمخت و ترک خورده‌ای داست را گذاشته بود روی سینه‌ی لخت‌ش. پدر سرش را انداخته بود پایین و چشم‌هایش قرمز بود. چیزی توی دل‌ش می‌سوخت و دست‌ش را بسته بودند به لبه‌ی تخت که تکان ندهد، اولین بار نبود که سرم می‌زدند به‌اش، این‌بار چقدر دردش زیاد بود را می‌فهمید. مادر ناله می‌کرد و سمیرا روسری‌اش را کشیده بود تا زیر ابروهایش و مثل آن‌وقت‌ها فین‌فین می‌کرد.

 

 

 ... ایستاده بود کنار تیر چراغ برق و بهمن داشت پیکان مدل چهل و هشت‌ش را برق می‌انداخت. حالا یاد گرفته بود از یک عصا استفاده کند، تکیه می‌داد به عصا و پای شل‌ش را بلند می‌کرد و می‌انداخت جلو، عصا را با پای سالم‌ش می‌آورد جلو.

 

 

 

 

 

 

{طرح يک داستان بلند است اين ...}

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* نمی‌دانم این اسم بهمن از کی افتاده است توی نوشته‌های من؟! چرا همه‌ی مردهای قصه‌های من اسم‌شان می‌شود بهمن؟! ... ولی با این وجود، اسم قشنگی است، نه؟

 

** این داپُکسین بدجوری خواب‌م می‌کند. دیگر یاد گرفته‌ام وقتی که خواستم بخوابم، بخورمش تا تالاپی که افتادم و مثل سنگ خواب‌م برد، دیگر خیال تو هم راحت باشد که زنگ نخواهم زد که ساعت‌ها باهات حرف بزنم و نگذارم به آن‌همه کاری که ریخته سرت برسی! ... و کلّی هم خواب ببینم! خواب‌های خوب ...

 

*** یکشنبه‌ها ... با بهنام عباسی‌فر ...

 

 

...

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor