HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

و خدا ديد و شنيد و احساس کرد که من شايسته ترم به درد يا شايد درد شايسته تر است بر من، و هملت را رها کرديم حيران ميان بودن و نبودن، هياهوی بسيار برای هيچ ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوايل شب بود که سراسيمه از خواب برخاست، عرق سردی تمام تنش را پوشانده بود، احساس می کرد قلبش توی دهانش تاپ تاپ می زند. نفسهايش به خرناسه ای دلخراش و چندش آور تبديل شده بود، سينه ی چپش را ميان پنجه اش گرفته و فشار داد، اضطراب جنون آوری توی سرش سنگين شده بود ... سايه های متحرک روی سقف اتاق دست به سويش دراز می کردند، رويش هوار می شدند، دهان دره می کردند و بذاق لزجشان از شيار باريک ميان دو لب لرزانش می خزيد توی دهان خشکش که زبانش چسبيده بود ته گلويش که نمی توانست نفس بکشد. احساس کرد دارد خودش را خيس می کند از بس که عرق کرده بود توی ملافه های زرداب گرفته ی متعفنش پاهايش را چندبار جمع کرد و گشود،انگار بخواهد فرار کند با چشمهای دريده زل زده بود به سقف ترک برداشته ی مورچه روی اتاقش ...

چراغ تير برق که از گوشه پنجره اش سرک کشيد توی اتاق، برگشته بود به پهلوی چپش و هنوز سينه ی چپش را انگار که بخواهد قلبش را چنگ بزند؛ چنگ می زد، هنوز نفس نفس که می زد از صدای نفسهايش هول برش می داشت. پنجره را باز گذاشته بود و خنکی هوای شبانه به تن عرق کرده اش که می خورد دندان گروچه گرفت ... هردو پايش را جمع کرده بود توی شکمش و دست راستش را که خواب رفته بود باز و بسته می کرد. يادش آمده بود که اين لرزيدن ها شايد مال گرسنگی چند روزه اش باشد که نخواسته بود چيزی بخورد. ياد زنگ مدام تلفن افتاد و ياد ليوانی که پرت کرده بود طرف بهمن، ياد صدايی که با تلق و تولوق صندلهای چوبی خداحافظ گفته بود و لای در پيچيده بود پشت ديوار ... پشت پنجره شب پره ای بود که هنوز ميان پرده توری لرزان پنجره اش روزنه ای نيافته بود برای داخل شدن ... ياد ليوان چايی افتاد که همين طوری پرت کرده بود طرف بهمن ...

فکر کرده بود اگر همين طور زل بزند به ماه گرد توی آسمان مثل بچگی ها که مادر گفته بود ماه می دزدتش، ماه می دزديدتش ... فکر کرده بود بلند شود و پنجره را چفت ببندد که سوز نزند به تن خيس از عرقش، اما اگر می خواست بلند شود بايد می رفت برای خودش چايی درست می کرد يا هم می رفت توالت، نه! باز برگشته بود به پشت و نگاه می کرد به سايه ها که ديگر چيزی از دهانشان نمی ريخت توی دهانش.ملافه ها را تا زير چانه اش بالا کشيده بود و داشت فکر می کرد اگر فردا صبح دوباره بهمن داد کشيد ديگر ليوان چايی پرت نکند طرفش ... دلش چقدر چايی می خواست،چای داغ و شکلات ...

کتری را که سوت می زد بلند کرد و همان طور که دستش لای پاهايش پنچه شده بود آب جوش را ريخت توی پياله چينی. شب پره دور چراغ گرد می چرخيد و گاهی که خودش را می کوبيد به لامپ داغ صدای تالاپ خفيفی توی سکوت شب می پيچيد توی سرش ... چند بار خواسته بود خلاصش کند اما يک دستش هنوز لای پاهايش بود و يک دستش با بخار داغ آب جوش ور می رفت، بايد می رفت توالت تا خودش را خيس نکرده بود. بخار آب جوش پوست کف دستش را قلقلک گرمی می داد طوری که نشود برود توالت حتی اگر آشپزخانه بوی ادرار می گرفت ... بوی ادرار هم گرم بود ... تمام تنش سرد بود ... يخ!

ديگر چه اهميتی داشت بهمن سرش داد بزند که بوی ادرار گرفته است يا نه؟! بهمن که موهای دخترک را می گرفت توی پنجه اش و ولع لبهايش و دماغش که می ماليد به گردن دخترک از لای در ديده بود، حالا اين يکی بوی ادرار بدهد زهرمارش شود مگر چه می شود؟! بهمن گفته بود خسته شده از سوء ظن هايش و دخترک زل زده بود توی چشمهايش و گفته بود که خواب ديده اگر هم چيزی بوده با بهمن نبوده که، بهمن دست انداخته بود به گردنش و گريه کرده بود که اگر بخواهد می رود اما نه اينطور ... گريه کرده بود و گردنش مثل حالا که خيس عرق بود خيس شده بود از آب چشم ها و دهان بهمن ... گفته بود برود و رفته بود. با دختر رفته بودند.

نشسته بود کف حمام و تکيه  داده بود به سنگ فرنگی توالت و پاهای لختش را که بوی ادرار گرفته بودند دراز کرده بود تا چاهک حمام و آب شره می زد داغ داغ از دوش روی ساقهايش ... چيز سرخ و گرم و جهنده ای گرد چاهک حلقه می شد و رقيق می شد و همراه داغی آب می سريد توی سياهی، چشمهايش هم آمده بود و لبخند کرختی لبهايش را کش داده بود به پهنای صورتش که گاهی شره های آب موهای خيس شده اش را پخش چسبانده بود بهش ... لخت نشسته بود کف حمام و فکر می کرد اينبار که بهمن سرش داد زد ليوان چايی پرت نکند طرفش ... دلش چايی می خواست، چايی داغ با شکلات ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی کسی اگر نمی فهمد و کسی اگر دهنش بوی ادرار می دهد اينجاها نپلکد لطفا!!!

آفتابی نمی شوی اين روزها ... دلم می خواست اينبار تو اينجا منتظرم باشی تا من! مثل هميشه ... نردبام را تکيه داده ام به همان ديواری که خيلی وقت است پيچکهايی که کاشته بوديم؛ آنقدر سبز شده اند و بالا رفته اند که دلم نمی آمد تکيه اش بدهم، اما خب تو قرار بود بيايی و هميشه هم از روی همان ديوار، سرک می کشی اين بالا و يواشکی صدايم ميکنی:« هستی؟» و من خم می شوم روی پيچکها و می گويم: « مثل هميشه من قبل ِتو اومدم!» ... می گويم نکند يادت برود بياوری اش؛ آخر خيلی وقت است که، نه! يادت نمی رود، می رود؟!

خيلی وقت شده است که منتظرم بانو و هنوز مثل هميشه می خواهی دير کنی ... خورشيد سرش را برده زير لحاف زنايش ... خون به پا شده است بانو توی آسمان، ببين!!! اين زانی بالفطره آسمانی را به گند کشيده است و تو هنوز مانده ای تا شب؟ ... و من مانده ام اينجا توی اين خنکی لزج تنها ... فرياد آسمان می پيچد توی گوشم و خورشيد چشم آسمان را طلسم می کند ...

می گويم اگر می دانستم نمی آيی نمی آمدم بانو ... ببين زهره چه شيطنتی دارد امشب ... و هنوز تو نيامدی بخزی از لابلای برگهای ريز و سبز توی بغلم ... دارد کم کم خوابم می آيد ... اگر خواب بودم نروی! ... همانطور يواشکی صدايم کن:« هستی؟!»

_ هستی؟!

هستم بانو هستم ... آمدی بانو آمدی ... چه دلواپسم دادی امشب بانو ... ستاره می شمردم همه شب توی چشمهای تو ... ماهم!
می گويی آوردی اشان، می گويم چقدر نگران بودم نياوری و مجبور شويم تا خود صبح ... می گويی سبز گيرت نيامد تمام غروب داشتی توی کاغذهای رنگی قل می خوردی برای يک تکه سبزی که بچسبانی ميان گردی چشمانش ... می گويم چرا سبز؟ می گويی سبز به اين پوست برنزه بيشتر می آمد. می گويم سبز؟؟ می گويم بانو اين همه رنگ ... اين همه رنگ ... اين همه سبز؟؟

می گويم دوست داشتی لابد، اما من اگر بودم آبی اش می کردم شايد هم عسلی ... می گويی عسلی نداريم توی کاغذهای رنگی. می پرسم قهوه ای بود که؟ می گويی نگاهش کن! نگو زيبا نيست ... هست؟ ... فقط نگاه کن اين سبزی درخشان را با لکه های سفيدی که زده ام که يعنی خورشيد افتاده توی سبزينه اش ... می گويم هست بانو هست ... تو دوست داری باشد هست، باشد! ... خورشيد توی چشمهای سبز افتاده است!!

خب! تو که چشمهايت سبز نيست من فکر می کنم می شود رنگ چشمهای تو را توی کاغذهای رنگی پيدا کرد؟! يا اگر نه می شود مداد رنگی برداشت رنگ روشن چشمهايت را ريخت توی تن يک تکه کاغذ سفيد ... می گويم با خودم تنها که شدم اين کار را می کنم حالا نه که تو دوست داری سبز باشند خب باشند ... دمش را نشانم می دهی که ببينم چقدر بلند درستش کرده ای و رنگ به رنگ، می گويم چه رنگهای با شکوهی بانو ... و نخی را که آورده ام می بندم به سينه اش ... می گويی شبيه صليب شده نه؟ اين چوبها که بسته ايم به هم ... نگاهش می کنم و چيزی توی دلم می ريزد، سردم می شود. گره اش می زنم و می رويم روی خر پشته ای که کم مانده به انتهای پشت بام گرد شده است، می گويم تو بگيرش!!!

باد می پيچد لای موهايمان و صدای خنده های يواشکی امان ... دستمان را گره زده ايم به نخی که گره امان زده است به آسمانی که تنش را پوشيده در ردای پولک دوزی اش با چشمی که نابيناست ... می گويم بخند بانو! آسمان امشب عزادارد ... می خندی و می خنديم ... بادبادکمان تا خود ماه ايستاده است. دم درازش تاب می خورد؛ دست می اندازم دور گردنت، می گويم اگر بغلت کنم ببوسمت بد می شود؟! می گويی:« فکر نمی کنم!!»

دو بازوی بادبادک دور ماه گرد می شود، دمش هنوز با باد بازی دارد و چراغهای خانه های روبرومان يکی يکی روشن می شوند، می گويی نزديک اذان است ديگر ...

صدا بلند می شود يکی فرياد می زند:« الله اکبر ...» می گويی وضو داری؟! می گويم بکشيمش پايين!

«اشهد انّ لا اله الا الله ... »

سرم درد می کند بانو ... سردم شده است و دارند بيدار می شوند همه پنجره های روبرو ... نگاه می کنم شايد آمده باشی دلت نيامده باشد بيدارم کنی ... آن سوی آسمان خون زده است و خنکی عجيبی پيچيده توی تنم، بلند می شوم و می آيم کنار عطشهای لرزان انگشتک های پيچک که بی هيچ ديواری برای برآمدن مانده اند ميان وهمی ناگزير ... مثل من ... برمی گردم و نگاه می کنم، ديگر دير شده است برای آمدن، برای بادبادک ... برای بوسيدن تو ... مشتم را باز می کنم و دستم را می گيرم توی باد، تکه های عسلی رنگ براق می پرند لای ليف های لطيف نسيمی که کاری با موهايم ندارد ...

« اشهد انّ محمد رسول الله ... »

می آيم پايين از نردبام و بويش می کشم که مبادا بويت مانده باشد ... «نه!...» می خزم آهسته پايين، صدای فن فن می آيد و يکی يواشکی دارد گريه می کند، هنوز تاريک است و نمی بينم آن سفيدی ممکن است تو باشی! دست می کشم به ديوار و پيچکها و می آيم کنار بوته گل سرخ، سفيدی سر بلند می کند و چشمهای تو چقدر خيس است زيبا، چقدر زيبا شده ای امروز بانو! می گويم نيامدی ... می گويی بادبادک ... می گويم تو ...

***

نردبام را تکيه داده ام به همان ديواری که خيلی وقت است پيچکهايی که کاشته بوديم؛ آنقدر سبز شده اند و بالا رفته اند که دلم نمی آمد تکيه اش بدهم، اما خب تو قرار است بيايی و هميشه هم از روی همين ديوار، سرک می کشی اين بالا و يواشکی صدايم ميکنی:« هستی؟» و من خم می شوم روی پيچکها و می گويم: « مثل هميشه من قبل ِتو اومدم!» ... می گويی: بگيرش تا من بيايم بالا!

___________________________________________________

می گويی من می شود يکی ديگر بسازيم نه؟! يکی ديگر با يک دم بلندتر ... دستهايی آويزان تر ... می گويم آره! يکی ديگر ... يکی ديگر ... می گويی بدجوری پاره شده بود گفتم وقتی بادبادک نباشد چرا بيايم نيامدم می گويم مگر بايد بادبادکی باشد که بيايی؟! حالا مگر نمی شود دوباره بسازی اش؟! يکی حتی بزرگ تر؟؟

 

( برای مردان ايكس ايكس ايكس)

 ...حق با توست! ولی اين هم بسيار بد و بد و بد و ... حتی بد تر است.اما بد و بد نام ما هستيم.همه چيز را بد می دانيم؛
فلانی روحيه ای متفاوت از ما دارد خيلی بد است،
فلان کس ارتباطش را با ما قطع کرده خيلی بد است!...
ظرفها را از دستم انداختم خيلی بد شد!
فلان دوست به من اينطور گفت خيلی بد است ووو...
بد تر ازهمه که چيزهای بد را نيز بد می دانيم،دنيای ما دنيای عجايب است!!!...دنيای زمين ما با تمام فرهنگ و تمدن خود هنوز به نتيجه ای ايده آل نرسيده که انسانها را به هم پيوند دهد و از آنها جامعه ای متحد بسازد.کسی که از ما جلو تر می رود و بر ما چيرگی دارد بد می دانيم و آنکه از ما عقب تر مانده و فرهنگ و تمدنی پايين تر از ما دارد باز او را بد می دانيم!
پس مقياس و معيار دقيق بد بودن چيست؟ و در چه چيزی نهفته است؟
پس ببينيد ما بد هستيم و ديگران هيچ بدی نسبت به ما ندارند، ما از سايرين متنفريم و ديگران نيز با اعمال خود چنان به ما می فهمانند که حس کنيم از ما متنفر هستند...آخر اين هم شد جامعه و زندگی؟؟؟

                                                   آيزاک آسيموف ـ ملکه انتقام

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راننده با يک عينک دودی قديمی ايستاده بود کنار ماشينش و داد می زد: « يه نفر ...» دخترک قد بلندی نداشت اما آنقدر لاغر بود که قدش را بلندتر از آنی که بود نشان بدهد. روی صندلی عقب ماشين نشست و راننده خزيد تو، زن مسن چادری نشسته بود صندلی جلو بغل دست راننده، دو تا مرد صندلی عقبی هر کدام به نوبت به بهانه ای خم شدند تا صورتت دخترک را ببينند؛ دخترک خوشگل نبود اما تنها زن جوان توی ماشين بودن کافی بود تا مرد جوان کمی خودش را به سمتش بسُراند.

زن جلويی همين طور يکريز حرف می زد. متوجه حرفهايش شدن سخت بود، چون نمی شد بين برنج و کالباس و کلاغ و پارک وجه مشترکی پيدا کرد. مرد جوان دستش را گذاشته بود زير بغلش و با نوک انگشتهايش پهلوی دخترک را قلقلک می داد.دختر کمی کشيد سمت در و صورتش را گذاشت روی شيشه کثيف در. راننده ظبط را روشن می کند، زن می گويد خاموشش کند چون سرش درد می کند. راننده خاموشش می کند.

_ يه کالباس انداختم اونجا اما مگه می شد توی اون همه آدم کلاغه بياد ... انقده که شلوغ کردن مردم ...
_ يعنی مردم کالباس کلاغه رو برداشتن؟
_ نه!! آخه مرد حسابی تو اون همه آدم که کلاغه نمی تونه کالباس رو برداره که!
_ آها ...
_ همين جاست؟
_ تو که نمی دونی چرا می گی می دونم؟؟
_ چرا يه بار سوارت کرده بودم گفتی همين جا ...
_ نه! می گم نمی دونی ديگه ... برو يه کم جلوتر ...
_ يادمه ديگه با يه آقايی دعوات شد ... يادمه ...
_ جلوتر نگهدار ... اونجا ... آها ... آروم تر!
_ خب! بريز!
_ من کار هر روزم ِ می دونم که تو بلد نيستی ديگه ... تو برو ... واينستا آقا می گم فقط آروم کن ... همين جلو ... آها!
_ من که نگه می دارم .... بلدم کجاها می ريزی ديگه ...
_ نيگا گنجيشکا رو ... برو آقا جلوتر من بريزم آخه!
_ خب من که نگه داشتم ...
_ نه! تو بلد نيستی می گم! يه کم برو نزديک تر آخه من دستم درد گرفت!
مرد جوان انگشتهايش را آرام می مالد به پهلوی دخترک، حواس دختر به حرفهای زن جلويی است، ديگر خودش را کنار تر نمی کشد. مرد زانويش را می چسباند به زانوی دخترک ...
_ ای وای الاغه رو ! ( سرش را می برد از شيشه بيرون) مرتيکه ی‌ ( ...) الاغه رو بکش کنار!!! ( رو به راننده) دست خودم نيست ديگه يه حيوون رو می بينم ناراحت می شم ... ( مردها و دختر می خندند) سيخونکش هم می کنه مرتيکه ی( ...) آها همين جا! دهه! آقا می گم تو برو من خودم می ريزم ديگه!
_ بابا من دارم نيگه می دارم تو بريز چيکار داری آخه!
ماشينی می پيچد توی خيابان جلوی ماشين و ماشين می رود روی تپه ی شن و ماسه کنار خيابان رانندهه فحش می دهد، زن می پرسد: با منی؟
مرد جوان پايش را کمی بلند می کند و آرام دستش را فرو می کند لای بازوی دخترک که حالا کمی از در فاصله گرفته تا بتواند صورت زن را ببيند.
_ من که خر می بينم نيگه می دارم، گنجيشک می بينم نيگه می دارم ... تو چيکار داری بريز ديگه!
_ ای خدا گربه ِ رو ديدی؟ گشنه بودا ... ای خدا!
_ يه کالباس می نداختی ديگه!
_کالباسم کجا بود آخه! گشنه بودا ... ای خدا ... حواسمو پرت کردی ديگه ... حالا باس دوباره اين راهو برگردم پيداش کنم بدم يه چيزی بخوره ...
مرد دستهايش روی فرمان ماشين به خدا پناه می برد. دخترک می خندد.
_ خدا اين خيابونه ( ...) رو از روی زمين برداره ... هر چی کشيدم از اينجا کشيدم ... آها آروم کن من بريزم ... ( مشتش را دايره وار توی هوا تکان می دهد) همين کوچه لعنتی هر چی کشيدم از اينجا و آدمهاش کشيدم ... من که مال اينجا نبودم مال ( ... )م. خدا حفظش کنه اونجا رو، من مال اينجا نبودم، خدا نسلشون رو برداره از رو زمين ... درد بی درمون بگيرن اهاليش ... وايستا بريزم اينجا هم ...
_ من يادمه ديگه همه جاهايی که می ريزی بابا نمی خواد بگی ...
_ خانوم من هم يادمه يه بار سر همين خيابون گفتی يه مشت بريزم از برنجها ...
_ تو نمی فهمی حرف نزن، اين کار هر روزه منه ... خدا شاهده ... ببين همه ی اينجا صب ريخته بود همشون رو خوردن ... ای خدا ... نيگر دار! خدا شاهده نه مليون همين جوری همين جوری دادم به فقرا ... اينجام نيگر دار!
 هر بار که ماشين می کشيد سمت پياده رو،مرد بيشتر خودش رو می انداخت روی دخترک. دختر دستش را گذاشته بود روی ران آن يکی پايش و با انگشتهاش ران پسرک را نوازش می کرد.
_ خانوم چرا بد تعبير می کنی همه چيزو ...
_ تو کی باشی که من حرفش رو بد تعبير کنم؟ها؟!
_ آقا بفرما!
_ همين جلو اين خانوم خوشگله نيگر دار بريزم! (ريز می خندد)
_ بسته س! آخه اين کجاش خوشگله؟؟ بسته س می گم ديگه!
_ آره؟
_ بابا مجيد رو می شناسم ديگه ... بسته س!
_ حيف شد! اونقد حواسم رو پرت کردی نديدم چلو کبابيه باز بود يا نه ... باشه همين جا نيگر دار ... گفتم باز باشه ساندويچ می خورم. ساعت چنده؟
_ چهار و رب!
_ اونجا باز باشه تا چهار و نيم غذا داره ... گفتم ساندويچ می خورم ( پياده شده بود و داشت در را می بست) البته ساندويچ دوست ندارم آ... ديگه از سر ناچاری ...
ماشين دور شده بود و بقيه حرفش را باد برد.
_ زنيکه سليطه کار هر روزشه ها!
_ خب بابا سوارش نکن!
_ يه بار شاشيد تو اعصابم ديگه نتونستم کار کنم به خدا ...
_ سوارش نکن آقا!
_ بابا کار هر روزشه يه پلاستيک برنج برمی داره ميوفته تو خيابونا ... سليطه اعصاب آدم رو تيليت می کنه ...
_ می شناسمش بابا! يه بار جلومو گرفت گفت :«آقا يه مشت بردار از اينا بريز اونجا»، مشتم رو که پر کردم داد کشيد: «هوی! چه خبرته مرتيکه! بريز سر جاش!!!»
_ هر روز خدا کارش همينه ...
_ جندهه توهين هم می کنه ... البته منم مال اين خيابون نيستم اما ... همين بغل پياده می شم آقا ... دستت درد نکنه! بفرما ... سوارش نکن آقا! بذار بره گم شه!
_ بابا همه رو زله کرده به خدا ... بفرما آقا بقيه ش!
_ آقا من حواسم نبود اين ته نشستم ... حواسم نبود زود پياده می شم ...
_ باشه من برات باز می کنم ... به سلامت آقا!
مرد دست می برد طرف سينه دخترک. راننده ظبط ماشين را روشن می کند.
_ آقا بفرما اينجا پياده می شم!
_ بفرما آقای من!
دختر در را باز می کند، مرد جوان همين طور دستش را می مالد به تن دخترک و پياده می شود.راننده سيگاری روشن می کند.


_ ممنون آقا پياده می شم!
راننده برمی گردد و با نيش باز پول را می گيرد، دختر که دماغش را گرفته است پياده می شود ...


 

و به نماز تو ايستادن را دوست می دارم!
و در تمنايی ديرين دستان قنوت به سويت دراز می کنم و فريادی بی صدا از گلويم برنيامده در فضای عرش بی کرانت می پيچد ... از غربت سرد اين زمين برگيرم!

****

راستی تا به حال عاشق شده ای؟ برای عشقت شعر گفته ای؟ ... هموارگی ام از دوست داشته شدن بيشتر از دوست داشتن می ترسيدم. هيچ چيز توی دنيا تلخ تر از اين نيست که در برابر کسی که دوستت دارد چيزی برای بخشيدن نداشته باشی ... حالا هر چيزی، مهم نفس نداشتن است ...

به کسی که روزی از من پرسيد يادت مانده اولين باری که کسی عاشقت شد؟ برايش نوشتم: «پسر همسايه ای داشتيم که برايم هميشه گل پرت می کرد حياط خانه امان، بعد که ديد خبری نشد، گوجه فرنگی پرت می کرد ... حياطمان اسهال گرفت از آن همه گوجه فرنگی!...»*

اما اين يکی شعر پرت می کرد برايم! شايد اولين عاشقی بود که برايم شعر می گفت، پيرمرد عاشق وقتی ديد خبری نشد، چوب لای چرخ بودنم گذاشت!

نمی دانم حالا کجاست، چه می کند ... برای چند نفر ديگر قصه هيجده سالگی اش را تکرار کرده است ... نمی دانم اما ... به قول صبا، شعرهايش را که می خوانم عاشق می شوم!

♂ شبانه
تيره تر از زلف پيچ پيچ تو بود
و زورق دل فرتوت
                   در تسلسل موج
                                 به اين سفر و به تقدير خويش می خنديد!

 _ من و تو تا به سپيده
چگونه بايد رفت؟!
         چگونه بايد بود؟!

کنار پنجره لم دادم از خجالت شمع
به دشت می نگرم، سوی سايه های مدام
و دشت تيره به حجم قبور می مانست!
صدای سيره دلمرده ای مرا افسرد
و بوف ها سرودی دوباره سر دادند:
                                        _ مسافران شبانه چگونه می گذريد؟!
 
به خويش می گويم:
نبايد انديشيد
                 به شوخ چشمی ترد چکاوکی که هنوز
                                       ميان وسعت نی زارهای بودن خود
                                                              نسيم گونه در گذر است ...

نبايد انديشيد
به شعر
        اين خون دلمه بسته ی ابليس
                 در گذار زمان
                           که سطر سطر چو تابوت مردگان جاريست
                                                                و شط ناله به دنبال!

نبايد انديشيد
          و دل نبايد سپرد بی هنگام
                         به ياس های مسافر که روی شانه های خيال
                                                                   هماره در سفرند
                                                                   هميشه می گذرند ...

م.مجاوری(دکتر عيسی بزرگ زاده)
مرداد ۷۸

♂ نشسته بود گل نسترن**
                       سر نهاده به دامن
                              نيم نيم نگاهی به سوی وسعت چشمان ملتمس ما
                                                                                  مگر؟!
                                                                                  دريغ!!

خيال سبز تنش را هزار وهم خراشيده بود
                                 ساکت و صامت
                                        نشسته بود گل نسترن
                                                        گريبان چاک
                                                                شکسته بود گل نسترن!!

نگاه می کردم؛
         حباب های مردمک چشمهای پر رازش
                         فروغ صبح نخستين نداشت
تنها بود!!

گياه سبز تنش در سياه چادر غم
              و شوکران غمش وانهاده به جا
                                     شکسته نسترن ما
فتاده بود ز پا ...

م.مجاوری
مرداد۷۸

 

و اين قطعه که از دفتر شعرش کش رفتم:

sunset

♂ افق
تلاطم رنگين سرخ و سبز و سياه ست
                                        چو خون دل
                                              به سيه بختی هميشه من
                                                                     در اين ترانه سبز ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* هر جايی۳
** می گفت نسترن بيشتر از سوسن به من می آيد!! شايد منظورش به وزن شعرش بود نه من!

 

آهای خوبترين ترانه بودن من! حواست هست؟ می شنوی که مرا هان؟؟؟ عبوس من تشنه ام مگذار!

«نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک ... »

می دانی! روزهايی هستند برای آدمها که چه بخواهند و چه نخواهند هميشه خاطرشان می مانند، حتی اگر هم نخواهند خاطرات اين روزها چنان با ذره ذره وجودشان در هم آميخته که نمی توانند.

 

برای همين هم بود که امروز مثل همان روز پارسالی با احساس غريبی بيدار شدم، بعد از ۴۸ ساعت خواب و بيداری ، يک جور دلواپسی، شيرين! برای همين هم بود که امروز ليوان شيرم را که خوردم تا خود ظهر دلپيچه داشتم آنقدر که نتوانم ناهارم را بخورم! برای همين هم بود که نمازم را شکسته خواندم به خود امامزاده قاسمت قسم ... همان ساعت۳ بعد از ظهر ... و به شيرينی تو قسم همان دم دمه های غروب بود که هوای شانه ات را کردم و روسری آبی ام هنوز بوی شانه ات را می دهد آخر امروز همان لباسهای پارسالی ام را تنم کردم، همه اشان را ... و ماهی که آن شب عجيب داشت کامل می شد ... يادت هست گفتم «از بچگی همه اش از خودم می پرسيدم چرا همه چيز توی دنيا گرده؟؟» تو خنديدی و مسخره ام کردی ... فيلسوف عزيزم!

و نوشيدمت ... نوشيدی ام ...

« ... ای دل ريش مرا با لب تو حقّ نمک
حق نگهدار که من ميروم الله معـــــک ... »

دوم مهر ماه ۸۳ بود ... بعد از ۴۸ ساعت خواب و بيداری ... يادت هست؟؟ من يادم هست. حالا اگر که بعضی لحظاتش را که می دانی چرا، حذفشان کرده باشم بقيه اش را لحظه به لحظه زندگی کرده ام ... من فراموشش نکرده ام ... خوب می دانم که تو هم ... نه؟؟

«گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم ...

ــ يادت هست؟

خلاصه اينجا هستم .. غباری که مدتی است بر ديوار های اتاقت مانده در همسايگيم هم عنکبوتی است .. که پاهايم را به تارش گره زده ..
يه افسانه غباری می گويد : بعد از آخرين برف تو شهر غبار را می جاروبی و قصه ما بسر خواهد رسيد ... *

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تو!

 سکوت کن!

 

 

» ::
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر 
 
template designer:Saeed Alipoor